تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۴۴ - از آنم کم، که گویم شکر احسان زیاد تو
از آنم کم، که گویم شکر احسان زیاد تو
همینم بس که گاهی میکشم آهی بیاد تو
تویی شاه من و، امید گاه من، پناه من
منم مست تو، هشیار تو، غمگین تو، شاد تو
جوانبختان عشقت، فارغند از محنت پیری
بود در کیسه هر عمری، که گردد صرف یاد تو
ز هرکس کام دل جستم، ندیدم غیر ناکامی
تو کام ما بده یارب، که باشد داد داد تو
بخود دلبستگی، قفل در فیض است بر رویم
کلید آن قفل محکم را،نباشد جز گشاد تو
خداوندا، بلطف خویشتن دریاب واعظ را
که هست او بنده بیدست و پای نامراد تو
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۵۰ - گذر گاهی بود گلزار گیتی، از صبا بشنو
گذر گاهی بود گلزار گیتی، از صبا بشنو
از آن رنگی نباشد هیچکس را، از هوا بشنو
صدای زر شمردن، کرده کر گوش ترا منعم
چنین گر نیست، بسم الله! فریاد گدا بشنو!
نمی آساید از رفتن دمی این عمر مستعجل
نفس رفتار عمرت را بود آواز پا، بشنو
زوال عمر شد، بر خاک میباید نهادن رو
زهر گلدسته خاکی تو این بانگ رسا بشنو
«بیا روزی بخور!» باشد، خط هر سبزه یی؛ بنگر!
«غم روزی مخور!»گوید، صدای آسیا بشنو!
عطا در پرده پوشیدگی، هرگز نمیگنجد
بود شهرت صدای ریزش دست عطا بشنو
غزلهای خوش واعظ، نصیحت نامه ها باشد
گران بر خاطرت گر نیست، جان من بیا بشنو
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۵۸ - کشد رشکم، اگر دانم کس احوال مرا دیده
کشد رشکم، اگر دانم کس احوال مرا دیده
که هرکس بیندم احوال، پندارم ترا دیده
گر از نادیدنش سوزد، جزای این ستم باشد
که افگند از گل آن چهره در آتش مرا دیده
چرا چون دل نباشد خون چکان پیوست چشم من
زهر تار نگاه خویش میدانی چها دیده
گل نظاره یی نتواند از باغ رخش چیدن
ز بس گم کرده در بزم وصالش دست و پا دیده
نباشد فیض مژگانی که چشم از غیر خواباند
کم از فیضی که شاهنشاه از بال هما دیده
ز بس گردیده پر، ویرانه دل از غبار غم
کند خونابه دل را خیال توتیا دیده
ز هر نقش قدم واعظ بره چاهی است، چون نرگس
مده از کف عصا و، بر مدار از پیش پا دیده
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۶۲ - کشد از گرم رویی، نیک و بد را در بر آیینه
کشد از گرم رویی، نیک و بد را در بر آیینه
ازین رو، نیک و بد را نیز باشد رو در آیینه
نباشد شاهدی بر خوبی کس، همچو اطوارش
ندارد به ز خود بر خوبی خود محضر آیینه
ز یار دلنشینی، هر دمش باید جدا گشتن
نمی باشد از آن یک لحظه بی چشم تر آیینه
چه نالی از کدورتهای دنیا، کان کند پاکت؛
بود بیجا کند گر شکوه از روشنگر آیینه
دل روشن کند هموار زشتیهای دنیا را
که زن را میکند مقبول طبع شوهر آیینه
شکسته دل ز بس بیند هنرمندان عالم را
ز چشم مردمان پوشیده دارد جوهر آیینه
تو با خود آنچه کردی از جهالت پیشگی، دیگر
بروی خود چه سان خواهی نگه کردن در آیینه؟!
به جز اصلاح حال خلق، مطلب نیست واعظ را
نگوید عیب مردم را ز روی دیگر آیینه
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۶۸ - بگرد دولت دنیای دون پرور چه میگردی؟!
بگرد دولت دنیای دون پرور چه میگردی؟!
چو آب نخل بی بر را، بگرد سر چه میگردی؟!
ترا در کوه همت، چون قناعت معدنی باشد
تو چون اکسیر در هر کوره بهر زر چه میگردی؟!
کف خالی بود لوح طلسم محنت دنیا
بدست آورده یی این لوح را، دیگر چه میگردی؟!
سحابت میکشد آب و، زمین میآورد نانت
برای آب و نان، چندین به بحر و بر چه میگردی؟!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۶۹ - پسند دوست نبود خود پسندی
پسند دوست نبود خود پسندی
من و بیچارگی و دردمندی
قدم مگذار از پستی ببالا
که بد افتادنی دارد بلندی!
ز حق چشم دلت را بسته دنیا
که باشد کار جادو چشم بندی
نباشد چون گلاب و گل گواهی
که ریزد آبرو از هرزه خندی
گریزانند پاکان ز اهل دولت
کند پهلو تهی، آب از بلندی
چه آسان خویش را واعظ بصد عیب
پسندیدی باین مشکل پسندی!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۷۰ - درین ماتم سرا از غفلت ای جاهل، چه میخندی؟!
درین ماتم سرا از غفلت ای جاهل، چه میخندی؟!
ترا چه دل، عزیزی مرده ای غافل چه میخندی؟
چو بلبل بذله گویانند زیر پا، چه میگویی
چو گلبن خنده رویانند زیر گل، چه میخندی؟!
اجل گلچین، زمین دامان گلچین و، تویی چون گل
به روز خود چو گل خون گریه کن، ای دل چه میخندی؟!
به حالت گریه آید هر زمان ابر بهاران را
تو با این کشت و کار خشک بیحاصل چه میخندی؟!
نهنگ مرگ پیشاپیش و، موج عمر پی در پی
شکسته کشتی و، دریاست بیحاصل چه میخندی؟!
بهم ناید لب از شادی ترا چون گل بمشتی زر
اگر از حق نمیرنجی، از این باطل چه میخندی؟!
شب هستی گذشت و، روز مرگ آمد، چه میخوابی؟!
رهت بسیار صعب و، کار بس مشکل چه میخندی؟!
گل غفلت، بود در پیش عاقل خنده بیجا
تو واعظ می شماری خویش را عاقل چه میخندی؟!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۷۲ - در دلها برویت میگشاید نرم گفتاری
در دلها برویت میگشاید نرم گفتاری
کلید خانه آیینه شد صیقل ز همواری
نهادت ذوق راحت بالش نرمی بزیر سر
ازین غفلت مگر در خواب بینی روی بیداری
چو زاهد در کمند وحدت خود غنچه میگردد
برای صید دلها دانه و دامیست پنداری
دلی کز درد عشق آگاه شد، راحت چه میداند؟
نمیگنجد در یک چشم باهم، خواب و بیداری
چنان بر خویشتن واعظ بسان غنچه پیچیدم
که برگ گل تواند خانه ام را کرد دیواری
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۷۵ - دل پر غم، سر پر شور و، جان بینوا داری
دل پر غم، سر پر شور و، جان بینوا داری
نمینالی ز بیچیزی، اگر دانی چها داری
بکن با نفس کافر، دست و پا، تا دست و پا داری
تو اما،ای خود آرا، دست و پا بهر حنا داری
سراپا چشم باید شد، کنون چون شاخ بادامت
درین پیری که چشم دستگیری از عصا داری
هوسهای جهان سفله دارد مضطرب حالت
هوایی در سرت تا هست، آتش زیر پا داری
بلا هر گز نیابد در سرایت راه، ای منعم
اگر پیوسته دربان بر در خود از گدا داری
خدنگ بد سگالی را، نشانی نیست غیر از خود
نباشی دوست با خود، گر بدشمن بد روا داری
مترس از تنگدستی، تا توانی دل بدست آور
چه میخواهی دگر ز اسباب دنیا، گر سخا داری؟!
حلالست آن زمان خواب فراغت برتو، کز رفتن
توانی کاروان عمر را یک لحظه وا داری
اگر راحت رسان مردمی، چون خواب آسایش
بهر محفل که می آیی، بچشم خلق جا داری
دلیل نارسیدنهاست، لاف منتهی بودن
چو زنگ کاروان، دوری ز منزل تا صدا داری!
نظر بر جیفه دنیا و، لاف از اوج استغنا؟
بطبع کرکسی، اما پر وبال هما داری!
مجو دیگر دلیلی با ظهور وحدتش واعظ
که چون پیدایی منزل، درین ره رهنما داری
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۷۶ - نباشد مردی آن کاسباب ملک و، سیم و زر داری
نباشد مردی آن کاسباب ملک و، سیم و زر داری
که سنگ زور مردی دل بود، کز جمله بر داری
نکو می بایدت شد، ای سراپا بد که از جانان
نگاه التفاتی جانب خود در نظر داری
برویت بسته گردد گر دری، غمگین مشو ای دل
کلیدی در کف اخلاص، چون آه سحر داری
کنون وقت پشیمانیست از کبر و غرور، اما
تو این دستی که بر سر بایدت زد، در کمر داری!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۷۷ - دلم از گرد کلفت، شام دیجور است پنداری!
دلم از گرد کلفت، شام دیجور است پنداری!
در او یاد جمالت، آتش طور است پنداری!
نظر بر خرمن جمعیت ما همدمان دارد
جهان تنگ بر ما دیده مور است پنداری
شود پر باد چون از عجب، سوی خویشت بیند
نگاه چشم خودبین، نیش زنبور است پنداری!
خموشست و، ازو در هر رگ جانیست فریادی
زبان عاشقان مضراب طنبور است پنداری
بچشم زنده دل، مرگست واعظ خواب آسایش
به پیش عاشقان، بستر لب گور است پنداری
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۸۴ - چنان در بند غم باید بخود بالیدن ای قمری
چنان در بند غم باید بخود بالیدن ای قمری
که چون نی هر دمت طوقی فتد در گردن ای قمری
زبان بسته یی داریم و، درد ناله مشتاقی
دمی از جانب ما میتوان نالیدن ای قمری
مرا طوقیست در گردن، ز سرو نازک اندامی
که در بند غمش از خویش نتوان رفتن ای قمری
به کیش اهل غیرت، عشق نتوان باخت با سروی
که بر گرد سر او میتوان گردیدن ای قمری
سهی سرویست واعظ را، که چون سوی چمن آید
کشد سر و تو از بهر تماشا، گردن ای قمری
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۸۵ - کیم من؟ بیدلی، بیچاره یی، از خویش دلگیری!
کیم من؟ بیدلی، بیچاره یی، از خویش دلگیری!
بآب تیغ خوبان تشنه یی، از جان خود سیری!
(ز سر تا پا گنه کارم، ندارم عذر تقصیری
ز چشم افتاده یارم، رفیقان چیست تدبیری؟)
نثار جان بدست و، دیده خواهش بره دارم
که ایمائی رسد از گوشه ابروی شمشیری
دلم میرفت و، می نالید هر عضوم ز دنبالش
بآهنگی که، نالد از پی دیوانه زنجیری
زبان خامه اش، گر بشکند در هم، عجب نبود
مصور گر کند از رنگ من پرداز تصویری!
حیات تازه یی از هر خرامش یافتم واعظ
بپای سرو بالایش نکردم مردن سیری!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۸۶ - ز دل رفتی مرا گرد تعلق، حبذا پیری!
ز دل رفتی مرا گرد تعلق، حبذا پیری!
صفا شد از تو در ویرانه ما، مرحبا پیری!!
عجب نبود، شود آثار پیری روشن از چشمم
که مهمانست و، دارد از شرف در دیده جا پیری
چنین کز رنج خواهشها مرا می بخشد آسایش
درین پیرانه سر ترسم جوان سازد مرا پیری!
از آن رو می کند خم رفته رفته قامت ما را
که میخواهد کند با خاک ما را آشنا پیری
رخ زرد مرا، از ناتوانی، در بیاض مو
نمایان کرده مانند چراغ آسیا پیری
نباشد هستی ما، سر بسر، غیر از شبانروزی
شب ما هست ایام جوانی، روز ما پیری
چه سان ماند سر برگی دگر در من؟ که هر ساعت
فشاند از نخل تن برگ حواسم با عصا پیری!
بهر سو آورم رو، میتوان چیدن گل عبرت
گلستان کرده خارستان دنیا را بما پیری
ترا رمزیست، یعنی غصه دنیا مخور دیگر
برای این ترا می افگند از اشتها پیری
ز بس افسرده از دم سردی ایام خود بودم
ندانستم جوانی بود، کز من رفت، یا پیری؟!
مرا نگذاشت هرگز با خدای خویشتن یکدم
بسی دارم شکایت از جوانیها، بیا پیری!
جهان پر بود از نادیدنی، پوشید از آن چشمم
ز روی مرحمت دارد چه منتها بما پیری
وفائی چون جوانان زمان نبود جوانی را
نگردد تا دم مردن ولی از ما جدا پیری
نسازد تا فراموش اصل خود را، نفس آتش خو
نماید خاک را هر دم بانگشت عصا پیری
به موی همچو برف ما و روی چون یخ باران
دل ما را ز دنیا سر کرد آخر، خوشا پیری!
کند بیدار تا از خواب غفلت دیده دل را
برو افشاند از دندان ریزان قطره ها پیری
ز پا منشین، بدست آور طریق بندگی واعظ
ز ضعفت بند ننهاده است تا بر دست و پا پیری
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۸۸ - کند پیوسته با آن تیغ ابرو هر که دمسازی
کند پیوسته با آن تیغ ابرو هر که دمسازی
برنگ مردم چشمم، کند با خون خود بازی
ببین در اصل و فرع هر نهالی، تا شود روشن
که باشد خاکساری، ریشه نخل سرافرازی
بغمازی اگر دشمن ز عیبم پرده برگیرد
کدامین عیب باشد زشت تر از عیب غمازی؟!
سراپا گرچه عیبم، این هنر دارم که از عیبم
تواند خلقی افتادن بفکر عیب خود سازی
بروم و چین بود نسبت یکی، اهل تجرد را
نگردد هیچ معنی از عبارت ترکی و تازی
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۸۹ - بهرجا میفروزی چهره،آتشخانه میسازی
بهرجا میفروزی چهره،آتشخانه میسازی
بهر جانب نظر می افگنی، میخانه میسازی
نگار من برنگ شعله، خشک وتر نمیدانی
بهار من، بهر کس میرسی، دیوانه میسازی
نگه می دارد از دور، آتش حسنت اسیران را
تو ان شمعی که فانوس از پر پروانه میسازی
به بیداری هم آن، چشم سیه در خواب میباشد
مگر احوال بختم، پیش او افسانه میسازی؟!
نمی آمیزد آن زلف سیه از سرکشی باما
گرش از استخوان سینه ما شانه میسازی
ندانم آتش سوزنده یا سیل بهارانی
که هر سو میخرامی، عالمی ویرانه میسازی
تو ای گنج روان عاشقان، از بس گرانقدری
بهر ویرانه یی پا میگذاری، خانه میسازی
من از بهر تو، با ناسازی ایام میسازم
تو ای ناساز، میسازی به واعظ، یا نمیسازی؟!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۹۰ - کونکلر یرده جیرانی فغانلر گوکده درناسی
کونکلر یرده جیرانی فغانلر گوکده درناسی
گوزل اولاقمیش لاچین باخشلیم عشق صحراسی
زبس پر جذبه اولمیش بیستون شیرین مثالیندین
عجب کیم آیینه فرهاد الیندین تیشه خاراسی
آخار آب حیات از بس بولانلوق عمر باغیندین
نظر ده گردبادیندین بلنمز سرو رعناسی
چو رد تبراقده چون گنج هنر بوکنج ویرانده
که بو جزء زمانده تانیمزلر غیر عباسی
دل و جانی غموندور، ملک و مالی حادثاتوندور
دیللر خواجه دنیادار دور گور فانی دنیاسی
گورر عاقل بود شتونگ لاله سیندین چشم دل بیرله
که دائم عشرت ایچره کلفتی، توی ایچره دوریاسی
گوزی خوشلوق یوزی گور مز، تنی آسوده لوق بیلمز
دیریکن جان چگر القصه ملک و مال جویاسی
بو جاهل خلق دایم بیر بیر یندین حاجت ایسترلر
تمامی بنده و هیچ کیمسه بیلمز کیمدور آقاسی
سراپا درد سر دور چوق جهان مالینه آلدانمه
فراغت ایستریسنک واعظ الدنک ویرمه افلاسی
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۹۲ - نماز عاشقان باشد، همه مستی و بیهوشی
نماز عاشقان باشد، همه مستی و بیهوشی
حضورش غیبت از خود، ذکر از عالم فراموشی
قیام: استادگی از جان، قعود: افتادگی از پا؛
اذان: فریاد از دست خود و، تعقیب: خاموشی!
مکانش آنکه، گنجایی در آن نبود غرضها را
لباسش اینکه، طاعت را فزون از عیب خود پوشی
میان واکردنش باشد، بامر حق کمر بستن
ردای آن بود، در راه جانان خانه بر دوشی
طریق بندگی، ز آن صعب تر باشد که پنداری
نه آن کار تن تنهاست، میباید بجان کوشی
ز پشت و روی هر آیینه ام، روشن شد این معنی
که نگشاید بدانسو دیده، تا زین سو نمی پوشی
نهان گفتن بهم حرف محبت را، به آن ماند
که کس خواهد که فریادی کند، اما به سر گوشی
سخن بیگانه باشد، در میان اهل دل، واعظ
بهر جا هوش باشد گوش، فریاد است خاموشی
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۶۰۴ - ز بس پر گشته بزم از حیرت روی دل آرامی
ز بس پر گشته بزم از حیرت روی دل آرامی
نمیگردد زبانی، غیر دود آه، در کامی
بدان ماند که هر سو چشم گرداند، ترا جوید
از آن در رشکم از بزمی که دارد گردش جامی
چو چشم دام زیر خاک هم بر هم نمی آید
هر آن چشمی که حیران است بر روی دل آرامی
سر شوریده ما، با جرس باشد بیک طالع
که در بالین زانو هم، نمی بینند آرامی
فلک هر چند چشم مهر گردانید در عالم
ندید از قامتت خوشتر،نهال نازک اندامی!
عجب شوریده وضع عالم، از رخ پرده یکسو کن!
که گیرد روزگار از حیرت روی تو آرامی!!
غبار آورده چندان ز انتظارت چشم مشتاقان
که در خاک است بهر صید وصلت هر قدم دامی
مکن در محفل او واعظ از بیطاقتی منعم
نباشد ذره را در پرتو خورشید آرامی!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۶۰۵ - اگر گللر غمیندینک دور چمنده بلبل افغانی
اگر گللر غمیندینک دور چمنده بلبل افغانی
کیمونگ عشقیندینک آیا چاک دور گللر گریبانی
سننک گل تک جمالنک بیر نظر تا پرده سیز گوردی
گوزوم هر لاله سیرابه تو شدی قیندی قانی
گیچه سیلاب تک گرداغه دورماز طاش طاش اوسته
قیامت قامتی تانیلسونک بو اپریمیش جانی
اونینچون سرنگون بخت سیاهم تک مشوش دور
که اول یوزین اوزاق توشمیش سر زلف پریشانی
حسد دین چاخنشوللر بیر بیره داغده قراطاشلر
یوزین عکسی اوله گر بیر نفس آیینه مهمانی
سراسر بو نیاز و عجز دور، اول ناز و استغنا
دگر حسنونک سراپا سینه عشقونک چشم گریانی
جهانده گورمدوک واعظ بیزوم مجنون تکی عاقل
که ال دین ویرمدی بیر لحظه هرگز دشت دامانی