تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۳ - یارب از پیمانه ی صحبت شرابی ده مرا
یارب از پیمانه ی صحبت شرابی ده مرا
از لب جان بخش اهل دل کبابی ده مرا
سینه ام یک ذره خالی نیست از اندوه و غم
خانه ی تاریک دارم آفتابی ده مرا
غنچه ام افسرده گردیدست از بی شبنمی
همچو برگ گل در اعضا آب و تابی ده مرا
از خرابی پیکرم گردیده مانند هلال
تا به پیراهن نگنجم ماهتابی ده مرا
خشک گردیدست نخل هستیم از تشنگی
یارب از جوبار لطف خویش آبی ده مرا
در غم روز حساب افتاده ام چون سیدا
تا شوم آسوده رزق بی حسابی ده مرا
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵ - شاد کن از وصل یارب جان افگار مرا
شاد کن از وصل یارب جان افگار مرا
صحت کامل عنایت ساز بیمار مرا
چون کمان روزی که پشت من ز پیری خم شود
حلقه گوش جوانان ساز گفتار مرا
چشم زارم را مطیع نفس بی پروا مکن
بر سرم ویران مگردان خار دیوار مرا
از خط رخسار خوبان آب ده مژگان من
در کنار سنبل تر سبز کن خار مرا
سنگ را چون لعل کردی در ترازویم ز لطف
ساز از خورشید رویان گرم بازار مرا
قطره یی از باده توحید در جامم بریز
راست کن همچون نهال سرو رفتار مرا
سینه ام همچو روی ساده رویان صاف کن
خانه آئینه گردان طبع هموار مرا
شست و شویی ده به آب رحمت خود هر سحر
از سیاهی چون لباس صبح دستار مرا
از غمش عمریست آرامی ندارم چون سپند
بر سر لطف آر آن نامهربان یار مرا
بر سر بازار آن روزی که بگشایم دکان
چشم انصافی بده یارب خریدار مرا
بر سر خوان تو روی آورده ام چون سیدا
روزی موران مکن کلک شکربار مرا
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۹ - غنچه خسبی باشد از سیر چمن آیین ما
غنچه خسبی باشد از سیر چمن آیین ما
بر سر ما بس بود شاخ گل بالین ما
پای خواب آلود ما در زیر دامن سرمه گشت
کوه در فریاد شد چون کبک از تمکین ما
عکس ما آیینه ها را کرد باغ دلگشا
می توان گلدسته بست از جبهه ی بی چین ما
متکای ما کف دست است و خصم ما هنوز
سنگ بر سر می زند از حسرت بالین ما
از نوای نغز وا شد در به روی باغبان
حلقه ی گوشی نشد افسانه ی رنگین ما
دست خود از بحر احسان کریمان بسته ایم
چشمه ی آب حیات ما دل خونین ما
سیدا از بس که فکر ما بلند افتاده است
پیش پای خود نبیند خصم کوته بین ما
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۳ - چشم یارم خواب و سنگین است بیداری مرا
چشم یارم خواب و سنگین است بیداری مرا
می کشم داروی بیهوشی است هشیاری مرا
بوی پیراهن به کنعان رفت پیش از کاروان
جا دهد در دیده منزل سبکباری مرا
از ندامت پشت دستم گر چه روی دست شد
بر کف ایستادست دامان گنه کاری مرا
خرقه من چون گریبان از گلوی من گرفت
شد ردا آخر به گردن فوطه زاری مرا
در خیال چشم او هر جا که منزل می کنم
نیست دور از زیر سر بالین بیماری مرا
هر که را بینم به نفس خویش دارد بندگی
کیست می سازد درین کشور خریداری مرا
تو به از می کردم و یاد جوانی می کنم
در خیالات محال افگند بیکاری مرا
تا زدم در حلقه این زاهدان دست نیاز
رشته تسبیح من شد دام طراری مرا
شاخ و برگم را غم افتادگان افتاده کرد
اره یی بودم که سوهان کرد همواری مرا
دیدن خورشید را مانع نباشد هیچ کس
از جوانان خوش بود معشوق بازاری مرا
با فش و مسواک زاهد را به کوی خویش دید
خنده زد گفتا سری نبود به دستاری مرا
صبح حشر از روی کارم پرده خواهد برگرفت
گر نسازد دامن عفو تو ستاری مرا
یوسف از زندان برون آمد عزیز مصر شد
مژده امیدواری ها بود خواری مرا
سیدا در فکر خوبان استخوانم شد سفید
کو جوانی کاندرین پیری دهد یاری مرا
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۲ - بی‌لبت شد سنگباران بر لب پیمانه‌ها
بی‌لبت شد سنگباران بر لب پیمانه‌ها
می‌پرستان خاک می‌لیسند در میخانه‌ها
هرکه ما را سوخت شمعی بر مزار خویشتن
آید این آواز از خاکستر پروانه‌ها
از معلم کودکان گیرند تعلیم جنون
کرده‌ای دیوانه طفلان را به مکتب‌خانه‌ها
از چمن مرغان به اقبال که بیرون رفته‌اند
پر برآوردند در دنبال ایشان خانه‌ها
تا خط و خال تو در گرد کسادی غوطه زد
بر زمین چون مور گردیدند پنهان دانه‌ها
گوشه‌گیران از حوادث‌های دوران ایمنند
جغد را باشد حصار عافیت ویرانه‌ها
پای خود دانسته نه در بزم ما ای محتسب
گردش گرداب باشد گردش پیمانه‌ها
می‌شوند آیینه‌ها روشن ز صیقل سیدا
سنگ طفلان سرمه چشم است با دیوانه‌ها
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۳ - بر سر بالینم ای خضر مسیحا دم بیا
بر سر بالینم ای خضر مسیحا دم بیا
رفته ام از خود بیا ای عیسی مریم بیا
بهر پابوست جبینم انتظاری می برد
کعبه مقصد بیا ای قبله عالم بیا
غنچه های داغ بر اعضای من گل کرده است
آب اگر بر آتشم می ریزی ای شبنم بیا
گرد دل برگشته یی اکنون به چشم من نشین
حج بجا آورده یی بر چشمه زمزم بیا
از غمت در خون چو مرغ نیم بسمل می طپم
زخم کاری خورده ام در سینه مرهم بیا
پله حسنت به میزان نظر باشد گران
یوسفی گر می زنی ما را به سنگ کم بیا
سیدا بزمی به خون دل مهیا کرده است
ای گل خندان بیا با چهره خرم بیا
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۴ - کوه پهلو بر زمین ماند ز بار درد ما
کوه پهلو بر زمین ماند ز بار درد ما
چرخ را سازد مشبک تیر آه سرد ما
کهربا خود را نهان سازد به زیر برگ کاه
گر بگیرد پرده از رخسار رنگ زرد ما
فوطه زاری شود در باغ طوق قمریان
گر رود سوی گلستان سرو یکتا گرد ما
هستی ما خاکساران را شود اسباب عیش
روشن است امروز چشم گردباد از گرد ما
شیوه چرخ ستمگر دایما عاجز کشیست
الحذر ای دوستان از دشمن نامرد ما
سیدا ما را نباشد تحفه یی غیر از نیاز
دست وایی ما بود امروز راه آورد ما
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۵ - ای بهارت را گل خودرو گریبان‌پاره‌ها
ای بهارت را گل خودرو گریبان‌پاره‌ها
خار دیوار گلستانت صف نظاره‌ها
گرم‌رفتاران ز عالم رخت هستی برده‌اند
برق گرد کاروان شد از وطن آواره‌ها
نسبت عشاق چون یوسف خطا باشد ز جرم
همچو گل چاک است دامان گریبان‌پاره‌ها
کام دل از مردم دنیا گرفتن مشکل است
تر نمی‌گردد لبی از آب این فواره‌ها
روی گلزار تو را نبود به شبنم احتیاج
آب حسرت می‌چکد از دیده سیاره‌ها
قطره‌های اشک از خشکی به مژگان شد گره
می‌مکند انگشت خود طفلان این گهواره‌ها
بر سر کوی تو ما و سیدا افتاده‌ایم
دست ما گیر از کرم ای چاره بیچاره‌ها
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۹ - حرص افزون می شود از مرگ ما افلاک را
حرص افزون می شود از مرگ ما افلاک را
می شمارد دام رزق دیده خود خاک را
دشمنی با سرکشان کردن سر خود خوردن است
زیر دست شعله سازد صف کشی خاشاک را
پا ز حد بیرون نهادن قطع پیوند خود است
دست کوته می کند ناخن درازی تاک را
از مزارم سبزه همچون بال قمری سر کشد
چون گذر افتد به خاکم سرو آن بی باک را
برد هوشم را خیال جلوه مستانه اش
نشاء می چون بلند افتد برد ادراک را
شبنم از همدوشی گل محرم خورشید شد
سر به گردون می رساند حسن چشم پاک را
سیدا تا در کنار شانه آمد زلف او
آرزوها گشت پیدا سینه های چاک را
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۳۰ - سایه از بی تابیم سیلی زند مهتاب را
سایه از بی تابیم سیلی زند مهتاب را
اضطرابم جان درآرد کشته سیماب را
می شود خصم قوی از چرب و نرمی زیر دست
می کند پامال خود یک قطره روغن آب را
بر ضعیفان بیشتر می آید از دوران شکست
موج پندارد گلوی آسیا گرداب را
تیغ استاد مکمل باشد از نقصان تهی
نیست بر شمشیر ابرو دست پیچ و تاب را
زور بازو را چه نسبت پیش عقل حیله گر
رستم از تدبیر زد بر خاک و خون سهراب را
نیک و بد را از حوادث های دوران چاره نیست
کی تواند سد ره شد خار و خس سیلاب را
از تواضع قبله عالم توان شد سیدا
می کند پشت دو تا مد نظر محراب را
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۳۱ - می خورد خون جگر در بزم ما مهمان ما
می خورد خون جگر در بزم ما مهمان ما
شیشه و ساغر تهیدست است در دوران ما
از تردد پای خود بر یکدیگر پیچیده ایم
دست ما عمریست کوتاه است از دامان ما
گردبادیم از رفیقان لیک دورافتاده ایم
هست همچون آسیا گرداب سرگردان ما
تر نشد ما را لب پیمانه دریا دلان
در دهان ما ز خشکی آب شد دندان ما
پر کاهی از مربی نیست ما را بهره یی
خوشه چینی می کند در عهد ما دهقان ما
هیچ کس بر توتیای ما نیندازد نظر
خاک در چشم خریداران زند دوکان ما
آسیا از گردش سیاره می افتد ز پا
در دهان ما چرا افسرده شد دندان ما
تا به بازو دست ما برکنده زانوست بند
پای ما عمریست پیچیدست در دامان ما
باغبان گویا به آب کهربا پرورده است
سبزه می روید چو برگ کاه از بستان ما
آب و نان ما بود در بند چندین پیچ و تاب
گشته همچون آسیا گرداب سرگردان ما
عمر ما چون شمع در شب زنده داری صرف شد
خنده دارد صبح دم بر دیده گریان ما
از در ارباب دولت چشم ما آبی نخورد
خشک چون خار سر دیوار شد مژگان ما
می نماید آستان ما را ز پستی سربلند
می زند پهلو به کیوان گوشه ایوان ما
قطعه تاریخ ما آید ز درها ناامید
هیچ کس رحمی نمی سازد به فرزندان ما
در تنور آسمان آی سیدا آتش نماند
از بغل بیرون نمی آید ز خامی نان ما
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۳۶ - تیره بختی گفت در گوش خطش راز مرا
تیره بختی گفت در گوش خطش راز مرا
کرد روشن عاقبت این سرمه آواز مرا
سیر از خود رفتن من می دهد بوی وداع
کرده اند از نکهت گل بال پرواز مرا
تهمت نقصان پر و بال مرا از کو تهیست
کرده است آسودگی مقراض پرداز مرا
دولت دنیا دل آسوده ام را نقش پاست
سایه بال هما صید است شهباز مرا
از چراغ خانه ام بزم حریفان در گرفت
چرب و نرمی شد زبان شکوه غماز مرا
بی رخت در انجمن چون مرده پروانه ام
شمع خواهد با تو گفت انجام و آغاز مرا
سیدا امروز کلکم اژدهایی می کند
خصم نادان می شمارد سحر اعجاز مرا
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۳۹ - می دهد هر دم فریب آن نرگس جادو مرا
می دهد هر دم فریب آن نرگس جادو مرا
می کند آخر بیابان مرگ این آهو مرا
صورت او نقش بندد هر کجا پهلو نهم
خامه نقاش باشد در بدن هر مو مرا
اهل دل را صحبت دنیاپرستان آفتست
کیسه زر دشمن جانست در پهلو مرا
در غمش بیهوده چندین صبر فرماید طبیب
روی بهبودی نمی باشد ازین دارو مرا
شورش مجنون شود ازدوریی زنجیر بیش
حسرت زلفش کند آخر پریشانگو مرا
نو خطان را خط پشت لب کلید عشرت است
آیت رحمت بود معشوق چار ابرو مرا
جوهر تیغش به قتلم سرخ کرده روی خویش
خون به جای آب می گردد روان از جو مرا
فکر خالش کرده کرده آتشم در جان فتاد
ای مسلمانان چه سازم سوخت این هندو مرا
چون توانم رفت از کویش به جایی سیدا
بندها در پا بود از کنده زانو مرا
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۰ - ای خط سبزت بهار محشر آواره‌ها
ای خط سبزت بهار محشر آواره‌ها
سنبل زلفت کمند گردن نظاره‌ها
در چمن ای شعله‌خو تا عزم رفتن کرده‌ای
شمع روشن کرده‌اند از مقدمت فواره‌ها
کوکبم را نیست آرامی ز گردش‌های چرخ
خواب آسایش نمی‌بینم در این گهواره‌ها
روزگاری شد مروت رفته از دریادلان
تر نمی‌گردد سرانگشتی از این فواره‌ها
ما ز مصر امروز گویا رخت هستی بسته‌ایم
نیست ما را کاوران غیر از گریبان پاره‌ها
گشته‌ایم از شیر مادر تا جدا خون می‌خوریم
تخت شاهی بود ما را تخته گهواره‌ها
حسن را از خیره‌چشمان می‌رسد آخر زیان
ماه می‌گردد هلال از الفت سیاره‌ها
سیدا در جوی ارباب کرم نم بس که نیست
آب حسرت می‌زند جوش از لب فواره‌ها
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۱ - هجرش آخر کرد خرم جان افگار مرا
هجرش آخر کرد خرم جان افگار مرا
عاقبت این درد صحت داد بیمار مرا
از چمن بیرون نخواهم برد مژگان درشت
تا نسازد گل به دامن باغبان خار مرا
دامن پر سنگ اینجا همچو کوه ایستاده ام
سیل نتواند ز جا جنباند دیوار مرا
از سر مستی کند در پای منبر رقصها
بر سر واعظ اگر مانند دستار مرا
تاب عشق لاله رخساران ندارم بیش ازین
روزیی آتش مکن یارب خس و خار مرا
سیدا فکر من از شب زنده داری شد بلند
حق بسیار است با من چشم بیدار مرا
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۲ - ای به یادت چشمه زمزم در کاشانه‌ها
ای به یادت چشمه زمزم در کاشانه‌ها
کعبه افتادگانت آستان خانه‌ها
خانه بر دوشم به شمعی انتظاری می‌کشم
بوریای کلبه‌ام باشد پر پروانه‌ها
اهل همت را نظر امروز بر دست گداست
کاسه چشم طمع باشند این پیمانه‌ها
دست خود کوته کن ای مشاطه از افسونگری
زلف او باشد خبردار از اصول شانه‌ها
در دل خود هر چه دارد ساقی بی‌رحم ما
می‌توان خواند از خط پشت لب پیمانه‌ها
اهل دولت رفته‌اند از خود به تکلیف جنون
نیست جز زنجیر بر درهای مهمانخانه‌ها
گوش‌ها تا در حجاب پرده غفلت شدند
بر لب افسانه‌گویان شد گره افسانه‌ها
پای سودای مرا زنجیر چین دامن است
خرقه من باشد از موی سر دیوانه‌ها
سیدا امروز خلوت‌ها ز اهل دل تهی‌ست
نیست آثاری ز میخواران درین میخانه‌ها
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۴ - جانب ما دیده را وا کرده پوشیدن چرا
جانب ما دیده را وا کرده پوشیدن چرا
آشنایی کردن و بیگانه گردیدن چرا
چرخ را در ناله آرد تیر آه خستگان
از نظر افتادگان را دیر پرسیدن چرا
سرمه بیگانه را در چشم خود جا داده یی
اینقدر از آشنایی دور گردیدن چرا
خفتگان خاک را یاد رقیبان داغ کرد
دوستان از یکدگر بیهوده رنجیدن چرا
استماع صد سخن از خار چون گل می کنی
یک سخن از عندلیب خویش نشنیدن چرا
از غم موی میان نازک او سیدا
سنبل آسا اینقدر بر خویش پیچیدن چرا
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۶ - ای ز رویت درگرفته شمع‌ها در خانه‌ها
ای ز رویت درگرفته شمع‌ها در خانه‌ها
انجمن‌ها هر طرف از مرده پروانه‌ها
یاد عمر رفته خود هرکه باشد می‌کند
نیست غیر از ذکر زلفش بر زبان شانه‌ها
عشرت ایام در دوران ما شد منتهی
برنمی‌آید صدایی از لب پیمانه‌ها
دست خشک اهل طمع را دست رد خواهد شدن
می‌کند مشاطه این نقل از زبان شانه‌ها
در خیال صید اگر دامی فگندی بر زمین
سبز چون مژگان شود در چشم دامم دانه‌ها
در چمن آهی گر از سرگشتگی بیرون کشم
آسیابی باد گردد بلبلان را خانه‌ها
سیدا آرام از دنیاپرستان برده‌اند
خواب راحت کرده‌ام از دیده دیوانه‌ها
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۹ - نیست از تسبیح سیری سبحه زهاد را
نیست از تسبیح سیری سبحه زهاد را
حرص مژگان است چشم دام این صیاد را
گردن تسلیم دارد تیغ سوهان بر قفا
می کند کوته زبان خنجر جلاد را
آشنایان راست کوشش بر هلاک یکدگر
تیشه فرصت یافت خورد آخر سر فرهاد را
برق وار آزاده از صحرای محشر بگذرد
نیست در دل باک از دریای آتش باد را
سرو را کرد است قمری در گلستان زیر دست
بس که نبود امتیازی بنده و آزاد را
اهل دنیا آخر از عالم به حسرت می روند
از بهشت خود نباشد بهره‌ای شداد را
روح تن پرور ندارد از گرفتاری خبر
در قفس هرگز نیاندازد کسی کلخاد را
پیش ازاین در ملک احسان بود شاهان را هجوم
این زمان جویند راه عالم ایجاد را
اهل نخوت را نسیمی زود از جا می برد
سهل بادی گردبادی گشت قوم عاد را
پیش او این می لرزد چو دست رعشه دار
چشمه سیماب می سازد دل فولاد را
درد دل خسرو ز جوی شیر هر سو رخنه هاست
تلخ داند کوه شیرین کار بی فرهاد را
از سر جرمم چو بگذشتی خطا بر من مگیر
بنده نتوان کرد از سر بنده آزاد را
ور شکست دل مرا کردست زلفش زیر دست
سیدا با او که داد این سر خط بیداد را
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۱ - در دل ما گر نمی آیی به چشم ما بیا
در دل ما گر نمی آیی به چشم ما بیا
از محیط اندیشه داری بر لب دریا بیا
خاک در چشمم زند نظاره همچون گردباد
ای نسیم پیرهن از دامن صحرا بیا
از طپیدن ریخت زیر دام بال و پر مرا
بر سر صید خود ای صیاد بی پروا بیا
سینه را چون لاله از داغت چراغان کرده ام
در چمن بهر تماشا ای گل رعنا بیا
از نگاهم می توان سیر گل بادام کرد
چشم در راه توام ای نرگس شهلا بیا
خانه دل کرده ام چون صفحه آئینه صاف
یک شب از بهر خدا ای شمع بزم آرا بیا
روزگاری شد که چشم سیدا مأوای توست
آفتابی در مقام خود بیا تنها بیا