تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۴۳ - قلم تا سر ز سودای تو درکرد
قلم تا سر ز سودای تو درکرد
ورق را رخ ز خون دیده تر کرد
همان دود سیه کز خامه برخاست
از این آتش جهانی را خبر کرد
به فر حسن جانان عشق جان سوز
مرا با فرط گم نامی سمر کرد
غم آن یار هر جایی دریغا
که آخر همچو خویشم دربدر کرد
به نامیزد مهی کز یک تجلی
جهان رامات و حیران سر به سر کرد
به زنجیر سر زلفش در آن روی
مرا از زلف خود دیوانه تر کرد
ز غم شادم که هر دم ز اشک و رخسار
کنار و دامنم پر سیم و زر کرد
دلم تا بر کمر دیدت سر زلف
چو زلف سرکشت رو برکمر کرد
نه من تنها ز لعلت می خورم خون
لبت یاقوت را خون درجگر کرد
دهانت بس که مطبوع است و شیرین
ز غیرت زهره در کام شکر کرد
صفایی در غمش مردیم و رستیم
اجل غوغای ما را مختصر کرد
ورق را رخ ز خون دیده تر کرد
همان دود سیه کز خامه برخاست
از این آتش جهانی را خبر کرد
به فر حسن جانان عشق جان سوز
مرا با فرط گم نامی سمر کرد
غم آن یار هر جایی دریغا
که آخر همچو خویشم دربدر کرد
به نامیزد مهی کز یک تجلی
جهان رامات و حیران سر به سر کرد
به زنجیر سر زلفش در آن روی
مرا از زلف خود دیوانه تر کرد
ز غم شادم که هر دم ز اشک و رخسار
کنار و دامنم پر سیم و زر کرد
دلم تا بر کمر دیدت سر زلف
چو زلف سرکشت رو برکمر کرد
نه من تنها ز لعلت می خورم خون
لبت یاقوت را خون درجگر کرد
دهانت بس که مطبوع است و شیرین
ز غیرت زهره در کام شکر کرد
صفایی در غمش مردیم و رستیم
اجل غوغای ما را مختصر کرد
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۴۶ - که جز من کاشکم اینسان دربدر کرد
که جز من کاشکم اینسان دربدر کرد
انیس خویش اشک پرده تر کرد
بنازم غمزه ات کز یک کرشمه
بنای تقویم زیر و زبر کرد
جزاک الله کنی منعم ز فریاد
کجا فریاد از این بهتر اثر کرد
مبارک اختری فرخنده بختی
که روزی با تو شب شامی سحر کرد
ز تاب لعلت آن کس کام دل یافت
که پی گیریش پیکانت سپر کرد
قلم غماز رازم شد ندانم
که از اسرار ما او را خبر کرد
به دل کشتم درختی کش ز هر شاخ
به جای هر گلم خاری به در کرد
نهال عشق زاد این میوه ما را
که سر تا پا ملامت برگ برکرد
نه جز فرقت به فرقم سایه انداخت
نه جز حسرت بر احوالم ثمر کرد
رقیب از بس گمان های غلط برد
صفایی از سر کویت سفر کرد
مرا ازدست او کوپای تمکین
که با دشمن تواند چون تو سر کرد
انیس خویش اشک پرده تر کرد
بنازم غمزه ات کز یک کرشمه
بنای تقویم زیر و زبر کرد
جزاک الله کنی منعم ز فریاد
کجا فریاد از این بهتر اثر کرد
مبارک اختری فرخنده بختی
که روزی با تو شب شامی سحر کرد
ز تاب لعلت آن کس کام دل یافت
که پی گیریش پیکانت سپر کرد
قلم غماز رازم شد ندانم
که از اسرار ما او را خبر کرد
به دل کشتم درختی کش ز هر شاخ
به جای هر گلم خاری به در کرد
نهال عشق زاد این میوه ما را
که سر تا پا ملامت برگ برکرد
نه جز فرقت به فرقم سایه انداخت
نه جز حسرت بر احوالم ثمر کرد
رقیب از بس گمان های غلط برد
صفایی از سر کویت سفر کرد
مرا ازدست او کوپای تمکین
که با دشمن تواند چون تو سر کرد
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۵۰ - نه او روزی دو، ترک بد سری کرد
نه او روزی دو، ترک بد سری کرد
نه یک شب طالعم نیک اختری کرد
نه روی دولتم دیدار بگشود
نه یکبارم سعادت رهبری کرد
نه مرگم از غم هجران رهانید
نه مردی بر مرادم یاوری کرد
نه یارم از تعدی دست برداشت
نه عدل پادشاهم داوری کرد
پس از عمری به قتلم رانده تهدید
مرا جانان عجب یادآوری کرد
جز او در کسوت اسلام کشنید
مسلمانی که چندین کافری کرد
به جورش بردباری های من بود
که او را بر جفاجویی جری کرد
بدین سان بسملم بگذشت و بگذاشت
معاذ الل که این استمگری کرد
توهم گیری جهانی با سر انگشت
اگر جم کارها ز انگشتری کرد
صفایی رازت از مردم نهان داشت
وگر نظم سخن های دری کرد
برید اول زیان خامه و آنگاه
از این غم پاره ای را دفتری کرد
نه یک شب طالعم نیک اختری کرد
نه روی دولتم دیدار بگشود
نه یکبارم سعادت رهبری کرد
نه مرگم از غم هجران رهانید
نه مردی بر مرادم یاوری کرد
نه یارم از تعدی دست برداشت
نه عدل پادشاهم داوری کرد
پس از عمری به قتلم رانده تهدید
مرا جانان عجب یادآوری کرد
جز او در کسوت اسلام کشنید
مسلمانی که چندین کافری کرد
به جورش بردباری های من بود
که او را بر جفاجویی جری کرد
بدین سان بسملم بگذشت و بگذاشت
معاذ الل که این استمگری کرد
توهم گیری جهانی با سر انگشت
اگر جم کارها ز انگشتری کرد
صفایی رازت از مردم نهان داشت
وگر نظم سخن های دری کرد
برید اول زیان خامه و آنگاه
از این غم پاره ای را دفتری کرد
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۵۱ - بحمدالله که کوکب یاوری کرد
بحمدالله که کوکب یاوری کرد
مهم زین صید غم یادآوری کرد
پس از دوری که در حرمان به سر شد
به سر وقت منش دل رهبری کرد
مهی کز وی تطاول رفت و تقصیر
رضا جویی ارادت گستری کرد
بتی کو را تغافل بود و تردید
وفا داری محبت پروری کرد
شرابی خوردم از لعلش که یک جام
مرا از جامه ی تقوی عری کرد
به عارض هرکه دیدش افعی زلف
یقین بر صدق سحر سامری کرد
به بالا سرو وگل را سرنگون ساخت
به سیما مهر و مه را مشتری کرد
نه از قد این قیامت ها ملک داشت
نه از رخ این کرامت ها پری کرد
بهشتی در نظر کردم هم آنجا
کم از دیدار حور العین بری کرد
دلیلی بر بلندی های او بود
صنوبر گر به سروت همسری کرد
تو با این وصف و اخلاق خدایی
توانی دعوی پیغمبری کرد
صفایی را دهی فرمان به هجران
به هجران کی توان فرمانبری کرد
مهم زین صید غم یادآوری کرد
پس از دوری که در حرمان به سر شد
به سر وقت منش دل رهبری کرد
مهی کز وی تطاول رفت و تقصیر
رضا جویی ارادت گستری کرد
بتی کو را تغافل بود و تردید
وفا داری محبت پروری کرد
شرابی خوردم از لعلش که یک جام
مرا از جامه ی تقوی عری کرد
به عارض هرکه دیدش افعی زلف
یقین بر صدق سحر سامری کرد
به بالا سرو وگل را سرنگون ساخت
به سیما مهر و مه را مشتری کرد
نه از قد این قیامت ها ملک داشت
نه از رخ این کرامت ها پری کرد
بهشتی در نظر کردم هم آنجا
کم از دیدار حور العین بری کرد
دلیلی بر بلندی های او بود
صنوبر گر به سروت همسری کرد
تو با این وصف و اخلاق خدایی
توانی دعوی پیغمبری کرد
صفایی را دهی فرمان به هجران
به هجران کی توان فرمانبری کرد
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۶۶ - مرا این مایه رسوایی مگر از دیده یا دل شد
مرا این مایه رسوایی مگر از دیده یا دل شد
به شیدایی کشد کارش هر آن کز خویش غافل شد
ز دست دیده کی با کام دل خاکی به سر کردم
سرا پا آستانش چشم تا برهم زدم گل شد
فکند از پا و برد از دستم آن ترک کمان ابرو
جز این نبود جزای آن که با پیکان مقابل شد
به گلشن بالم ای صیاد زنهار از قفس مگشا
چه داند فرق دام و آشیان صیدی که بسمل شد
تسلی یافت دل ها در خم زلفش کرامت بین
که از تأثیر یک زنجیر صد دیوانه عاقل شد
غم من خور که خفتم بر سر تیرت زهی شادی
شهیدی را که گامی چند از دنبال قاتل شد
به وصلش تن زدم و اینک به هجرم جان سپاری بین
به یک بی فکری دل بنگر آسانم چه مشکل شد
سپردم دور از اوجانی که نزدیکش نیفشاندم
تغابن بود زین سودا مرا سودی که حاصل شد
صفایی را چون کشتی شکست از موج این دریا
که بعد از قرن ها یک تخته نتواند به ساحل شد
به شیدایی کشد کارش هر آن کز خویش غافل شد
ز دست دیده کی با کام دل خاکی به سر کردم
سرا پا آستانش چشم تا برهم زدم گل شد
فکند از پا و برد از دستم آن ترک کمان ابرو
جز این نبود جزای آن که با پیکان مقابل شد
به گلشن بالم ای صیاد زنهار از قفس مگشا
چه داند فرق دام و آشیان صیدی که بسمل شد
تسلی یافت دل ها در خم زلفش کرامت بین
که از تأثیر یک زنجیر صد دیوانه عاقل شد
غم من خور که خفتم بر سر تیرت زهی شادی
شهیدی را که گامی چند از دنبال قاتل شد
به وصلش تن زدم و اینک به هجرم جان سپاری بین
به یک بی فکری دل بنگر آسانم چه مشکل شد
سپردم دور از اوجانی که نزدیکش نیفشاندم
تغابن بود زین سودا مرا سودی که حاصل شد
صفایی را چون کشتی شکست از موج این دریا
که بعد از قرن ها یک تخته نتواند به ساحل شد
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۸۸ - اگر یک چندم از دل برگشایند
اگر یک چندم از دل برگشایند
از آن بهتر که صد پندم سرایند
به دستی کو مرا پا بست خود ساخت
ندانم دیگرانم چون گشایند
به مرغان اسیر اغرای پرواز
چه حاصل تا رسن بردست و پایند
مرا مهر بتی کیش است و ترسم
همه عالم بدین آیین گرایند
هر آنکو منکر صنع خدایی است
ترا کو یک نظر بروی نمایند
به محشر چون در آیی حور و غلمان
به مینو بی تو یک ساعت نپایند
گر آنجا بنگرندت اهل جنات
به بنگاه جحیم از سر درآیند
کند دعوی عشقت هر کس اما
چنین جان ها مر آن غم را نشایند
به می ساقی نه بی مطرب مپندار
غبار رنجم از خاطر زدایند
صفایی لعل میگون جزع خونخوار
مرا در عین غم شادی فزایند
از آن بهتر که صد پندم سرایند
به دستی کو مرا پا بست خود ساخت
ندانم دیگرانم چون گشایند
به مرغان اسیر اغرای پرواز
چه حاصل تا رسن بردست و پایند
مرا مهر بتی کیش است و ترسم
همه عالم بدین آیین گرایند
هر آنکو منکر صنع خدایی است
ترا کو یک نظر بروی نمایند
به محشر چون در آیی حور و غلمان
به مینو بی تو یک ساعت نپایند
گر آنجا بنگرندت اهل جنات
به بنگاه جحیم از سر درآیند
کند دعوی عشقت هر کس اما
چنین جان ها مر آن غم را نشایند
به می ساقی نه بی مطرب مپندار
غبار رنجم از خاطر زدایند
صفایی لعل میگون جزع خونخوار
مرا در عین غم شادی فزایند
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۹۳ - به بزمم دوش حورا پیکری بود
به بزمم دوش حورا پیکری بود
که هر عضوش به فردوسم دری بود
در آن مستی ندانستم سر از پای
که در سرم نهان با وی سری بود
دلی بگرفت و صد جانم عوض داد
درین سودا عجب سودآوری بود
نکردی ترک بالفرضش ز آغاز
در امکان ممکن ار زین بهتری بود
مذاق تشنه کامان را دمادم
به نوشین درج مرجان کوثری بود
به اخذ ملک بی سامان دل ها
به مژگان صف آرا لشکری بود
به منع سرکشی برگردن عقل
ز مشکین طره پیچان چنبری بود
دل و دینم ربود از یک تجلی
صفایی را عجب غارتگری بود
که هر عضوش به فردوسم دری بود
در آن مستی ندانستم سر از پای
که در سرم نهان با وی سری بود
دلی بگرفت و صد جانم عوض داد
درین سودا عجب سودآوری بود
نکردی ترک بالفرضش ز آغاز
در امکان ممکن ار زین بهتری بود
مذاق تشنه کامان را دمادم
به نوشین درج مرجان کوثری بود
به اخذ ملک بی سامان دل ها
به مژگان صف آرا لشکری بود
به منع سرکشی برگردن عقل
ز مشکین طره پیچان چنبری بود
دل و دینم ربود از یک تجلی
صفایی را عجب غارتگری بود
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۹۴ - به مینو منظری دوشم سری بود
به مینو منظری دوشم سری بود
که جنات از جمالش مظهری بود
دل از دستش نیارستم ستادن
که زین مشکل مرا مشکل تری بود
مسلمان زاده ی این مایه بی باک
غریب اسلام دعوی کافری بود
ز درد امروز اگر نالم عجب نیست
که دل را هر نگاهش خنجری بود
به خونریز من از هر نیش مژگان
بهر عضوم سرا پا نشتری بود
به رخ زان حلقه ها زلفش زره سار
چو بر گنجی نگهبان اژدری بود
به تسخیر دل و جان بی عزایم
ز چشم فتنه جو جادوگری بود
رخش رخشان چو روز از زلف شب تاب
به عقرب به ز خورشید اختری بود
مرا شوری چنان نز خوی خود خاست
که آن وجد و سماع از دیگری بود
سخن کوته صفایی کی ترا کام
شود شیرین که گویی شکری بود
که جنات از جمالش مظهری بود
دل از دستش نیارستم ستادن
که زین مشکل مرا مشکل تری بود
مسلمان زاده ی این مایه بی باک
غریب اسلام دعوی کافری بود
ز درد امروز اگر نالم عجب نیست
که دل را هر نگاهش خنجری بود
به خونریز من از هر نیش مژگان
بهر عضوم سرا پا نشتری بود
به رخ زان حلقه ها زلفش زره سار
چو بر گنجی نگهبان اژدری بود
به تسخیر دل و جان بی عزایم
ز چشم فتنه جو جادوگری بود
رخش رخشان چو روز از زلف شب تاب
به عقرب به ز خورشید اختری بود
مرا شوری چنان نز خوی خود خاست
که آن وجد و سماع از دیگری بود
سخن کوته صفایی کی ترا کام
شود شیرین که گویی شکری بود
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۰۱ - مگو دل ها به طراری رباید
مگو دل ها به طراری رباید
که با رغبت دل از دنبالش آید
به بستان پیش آن قد سرو بی روی
بگوتا خویش را کمتر ستاید
که هستش گر چه قامت دلکش اما
در آغوش وی آسودن نشاید
جز این از برگ و بارش چیست حاصل
که سر تا ساق گیسویت نماند
چه گیسویی که چون زلف عروسان
نه عنبر بیزد و نه مشک ساید
کجا سرو از وفا و مهربانی
بدین لطف و صفا با کس برآید
قیامش را قعودی دلنشین کو
نشست و خاستی مخصوص باید
نه در گلزار پهلویت نشیند
نه در بازار همراهت بیاید
نه رفتاری که زان رنجی بکاهد
نه گفتاری که زان غنجی فزاید
کمال حسن و زیبایی همین بود
به از وی صورتی کی رخ گشاید
خدا از ترک اولی منع فرمود
کجا خود ترک اولی می نماید
مگر او خود صفایی در دوگیتی
مرا گرد غم از خاطر زداید
که با رغبت دل از دنبالش آید
به بستان پیش آن قد سرو بی روی
بگوتا خویش را کمتر ستاید
که هستش گر چه قامت دلکش اما
در آغوش وی آسودن نشاید
جز این از برگ و بارش چیست حاصل
که سر تا ساق گیسویت نماند
چه گیسویی که چون زلف عروسان
نه عنبر بیزد و نه مشک ساید
کجا سرو از وفا و مهربانی
بدین لطف و صفا با کس برآید
قیامش را قعودی دلنشین کو
نشست و خاستی مخصوص باید
نه در گلزار پهلویت نشیند
نه در بازار همراهت بیاید
نه رفتاری که زان رنجی بکاهد
نه گفتاری که زان غنجی فزاید
کمال حسن و زیبایی همین بود
به از وی صورتی کی رخ گشاید
خدا از ترک اولی منع فرمود
کجا خود ترک اولی می نماید
مگر او خود صفایی در دوگیتی
مرا گرد غم از خاطر زداید
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۰۲ - ازین پس دور من چندی نپاید
ازین پس دور من چندی نپاید
مگر دوران هجرانم سرآید
مرا زان حسن روز افزون که جان کاست
به دل هر روز صد حسرت فزاید
پس از مرگم به بالین آمد آری
قیامت گر چه دیر آید بیاید
گل بی خار آن رخ دید و بلبل
بلادت بین که بر گلبن سراید
سرانگشت نگارین هر که دیدش
سر انگشت از حیرت بخاید
اگر دیدی است مه را پیش آن چهر
چرا خود را به مردم می نماید
نقاب از روی دلبند ار کند باز
در فردوس بر عالم گشاید
مکن حیرت که آن حور پری زاد
مرا دیوانه و حیران نماید
گرم جویی شفا زین دردمندی
شرابم شربت آن لعل باید
به یاقوت تو مرجان ماندی حیف
که زو این نکته پردازی نیاید
صفایی را چه سود از پند ناصح
بگوتا بندم از دل برگشاید
مگر دوران هجرانم سرآید
مرا زان حسن روز افزون که جان کاست
به دل هر روز صد حسرت فزاید
پس از مرگم به بالین آمد آری
قیامت گر چه دیر آید بیاید
گل بی خار آن رخ دید و بلبل
بلادت بین که بر گلبن سراید
سرانگشت نگارین هر که دیدش
سر انگشت از حیرت بخاید
اگر دیدی است مه را پیش آن چهر
چرا خود را به مردم می نماید
نقاب از روی دلبند ار کند باز
در فردوس بر عالم گشاید
مکن حیرت که آن حور پری زاد
مرا دیوانه و حیران نماید
گرم جویی شفا زین دردمندی
شرابم شربت آن لعل باید
به یاقوت تو مرجان ماندی حیف
که زو این نکته پردازی نیاید
صفایی را چه سود از پند ناصح
بگوتا بندم از دل برگشاید
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۱۹ - در این انجام عمر و آخر کار
در این انجام عمر و آخر کار
بحمداله که آمد کوکبم یار
به دست آمد مرا زیبا نگاری
نگای مهر پرورد وفادار
وفای جوی وفا سنج و وفا فهم
وفا دان و وفا کیش و وفا کار
بهر تاب و تبم دلخواه و دلجوی
بهر درد و غمم دلبند و دلدار
مرا درکارها همراه و همدم
مرا در رنج ها انباز و غم خوار
به کین سازی و قهرش سست پیوند
به دل سوزی و مهرش عهد ستوار
نکو روی و نکو رای و نکو خوی
نکو دید و نکو گفت و نکوکار
شکرخای و شکر خوی و شکر خند
شکر بخش و شکر بیز و شکربار
نه چون دیگر بتان بی باک و مغرور
نه چون دیگر شهان خونریز وخونخوار
نه قهر آویز بی مهری جفا جو
نه کین انگیز بی رحمی دلازار
مرا با زندگی زیبد صفایی
بمیرم در رهش هر لحظه صد بار
بحمداله که آمد کوکبم یار
به دست آمد مرا زیبا نگاری
نگای مهر پرورد وفادار
وفای جوی وفا سنج و وفا فهم
وفا دان و وفا کیش و وفا کار
بهر تاب و تبم دلخواه و دلجوی
بهر درد و غمم دلبند و دلدار
مرا درکارها همراه و همدم
مرا در رنج ها انباز و غم خوار
به کین سازی و قهرش سست پیوند
به دل سوزی و مهرش عهد ستوار
نکو روی و نکو رای و نکو خوی
نکو دید و نکو گفت و نکوکار
شکرخای و شکر خوی و شکر خند
شکر بخش و شکر بیز و شکربار
نه چون دیگر بتان بی باک و مغرور
نه چون دیگر شهان خونریز وخونخوار
نه قهر آویز بی مهری جفا جو
نه کین انگیز بی رحمی دلازار
مرا با زندگی زیبد صفایی
بمیرم در رهش هر لحظه صد بار
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۲۰ - رسد چندانکه از ترکانم آزار
رسد چندانکه از ترکانم آزار
کند مهر تو افزون در دلم کار
ز دیدار توام باور شد امروز
که حور این نشئه نیز آید پدیدار
نه سروت می توان گرفتن به قامت
نه ماهت می توان خواندن به رخسار
کدامین ماه می گنجد در آغوش
کدامین سرو می آید به بازار
چه سرو است آنکه بارش ماه و خورشید
چه ماه آنکه برجش باغ و گلزار
تنک ریزی چو فرمایی تبسم
شکر بیزی چو بازآیی به گفتار
شکر خندت تنک ریزد به خرمن
شکر بیزت شکر ریزد به خروار
جدا گشتن برایت آنقدر سهل
که از رویت جدایی سخت و دشوار
دمی را هم غنیمت دان صفایی
که در دنیاست حور العین ترا یار
کند مهر تو افزون در دلم کار
ز دیدار توام باور شد امروز
که حور این نشئه نیز آید پدیدار
نه سروت می توان گرفتن به قامت
نه ماهت می توان خواندن به رخسار
کدامین ماه می گنجد در آغوش
کدامین سرو می آید به بازار
چه سرو است آنکه بارش ماه و خورشید
چه ماه آنکه برجش باغ و گلزار
تنک ریزی چو فرمایی تبسم
شکر بیزی چو بازآیی به گفتار
شکر خندت تنک ریزد به خرمن
شکر بیزت شکر ریزد به خروار
جدا گشتن برایت آنقدر سهل
که از رویت جدایی سخت و دشوار
دمی را هم غنیمت دان صفایی
که در دنیاست حور العین ترا یار
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۲۱ - ز خوبان جز تو ای ترک ستمکار
ز خوبان جز تو ای ترک ستمکار
ندیدم دلبری چندین دلازار
جفاهای تو بر ما عکس عادت
کسی نشنیده کز گل بردمد خار
به چهر دلگشا یک راغ سوری
به لعل جان فزا یک باغ گلنار
توانم خواندت سروی به قامت
توانم گفتنت کبکی به رفتار
اگر سرو سهی خیزد غزل خوان
وگر کبک دری شیند قدح خوار
ولی کبکی که در پیکر گلش بر
ولی سروی که درطلعت مهش بار
ندانم کت به گردون چون گذارم
دلی کش برده ای پنهان پری وار
سزد زین غم که کردی پشت بر من
نشینم تا قیامت رو به دیوار
بهای خاک پایت نیز در دست
ندارم چون تراکردم خریدار
صفایی مگسل از وی گر چه دانم
بود قطع امید انجام این کار
ندیدم دلبری چندین دلازار
جفاهای تو بر ما عکس عادت
کسی نشنیده کز گل بردمد خار
به چهر دلگشا یک راغ سوری
به لعل جان فزا یک باغ گلنار
توانم خواندت سروی به قامت
توانم گفتنت کبکی به رفتار
اگر سرو سهی خیزد غزل خوان
وگر کبک دری شیند قدح خوار
ولی کبکی که در پیکر گلش بر
ولی سروی که درطلعت مهش بار
ندانم کت به گردون چون گذارم
دلی کش برده ای پنهان پری وار
سزد زین غم که کردی پشت بر من
نشینم تا قیامت رو به دیوار
بهای خاک پایت نیز در دست
ندارم چون تراکردم خریدار
صفایی مگسل از وی گر چه دانم
بود قطع امید انجام این کار
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۲۶ - تن از تیمار عشقم مانده بیمار
تن از تیمار عشقم مانده بیمار
توچندی بایدم پایی پرستار
پی پرسش به سر وقتم شتابی
اگر گردی ز احوالم خبر دار
بیا بنگر که چون این زار مهجور
به بستر خفته با یک عالم آزار
ز شیرین شربت آن لعل نوشین
ز بس نوشیدم آمد طبع من حار
ز عناب و سپستان تو باید
به تبریدم دوایی برد درکار
مگر زان لب شفا جویم وگویی
نخواهم برد جان زین تاب و تیمار
دل آنجا با وصالت رفته از دست
تن اینجا در فراقت مانده از کار
دل آنجا با خم زلفت هم آغوش
من اینجا با غم هجرت گرفتار
دلم واپس ده ار خونم نریزی
صفایی را از این سودا برون آر
توچندی بایدم پایی پرستار
پی پرسش به سر وقتم شتابی
اگر گردی ز احوالم خبر دار
بیا بنگر که چون این زار مهجور
به بستر خفته با یک عالم آزار
ز شیرین شربت آن لعل نوشین
ز بس نوشیدم آمد طبع من حار
ز عناب و سپستان تو باید
به تبریدم دوایی برد درکار
مگر زان لب شفا جویم وگویی
نخواهم برد جان زین تاب و تیمار
دل آنجا با وصالت رفته از دست
تن اینجا در فراقت مانده از کار
دل آنجا با خم زلفت هم آغوش
من اینجا با غم هجرت گرفتار
دلم واپس ده ار خونم نریزی
صفایی را از این سودا برون آر
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۲۸ - ز صد ملک جم این جام خوشتر
ز صد ملک جم این جام خوشتر
صبوحی بی گزاف از شام خوشتر
اگر عمرم رود درگردش جام
بسی از گردش ایام خوشتر
بپیماییم مستان را بطی چند
که الاکرام بالاتمام خوشتر
اگر مهر تو کفر آمد در اسلام
مرا این کفر از آن اسلام خوشتر
خود از رسوایی عشقم چه پروا
چنین ننگی ز چندین نام خوشتر
برو واعظ که دشنام از اعادی
مرا زین وعظ بی هنگام خوشتر
فتوحی نز حرم نز دیر دیدیم
به کیش ما صمد ز اصنام خوشتر
خرامیدن خوش از شمشاد قدان
وی زان سرو سیم اندام خوشتر
به زلفت قید خالم نیست یک موی
از آن صد دانه این یک دام خوشتر
صفایی منشأ شادی چو غم هاست
بگو ناکامیم از کام خوشتر
صبوحی بی گزاف از شام خوشتر
اگر عمرم رود درگردش جام
بسی از گردش ایام خوشتر
بپیماییم مستان را بطی چند
که الاکرام بالاتمام خوشتر
اگر مهر تو کفر آمد در اسلام
مرا این کفر از آن اسلام خوشتر
خود از رسوایی عشقم چه پروا
چنین ننگی ز چندین نام خوشتر
برو واعظ که دشنام از اعادی
مرا زین وعظ بی هنگام خوشتر
فتوحی نز حرم نز دیر دیدیم
به کیش ما صمد ز اصنام خوشتر
خرامیدن خوش از شمشاد قدان
وی زان سرو سیم اندام خوشتر
به زلفت قید خالم نیست یک موی
از آن صد دانه این یک دام خوشتر
صفایی منشأ شادی چو غم هاست
بگو ناکامیم از کام خوشتر
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۳۵ - روان تسلیم دلبر دارم امروز
روان تسلیم دلبر دارم امروز
غمی از روی دل بردارم امروز
به میمون طلعت از نوشین لبانت
به یک مینو دو کوثر دارم امروز
بدین چهر فروزان حاش لله
به مهرت کی برابر دارم امروز
ز شست ابروی و پیکان مژگانت
دلی پرتیغ و خنجر دارم امروز
جدا ز آن لعل لب جز خون دل نیست
شرابی گر به ساغر دارم امروز
به مستی تا ز سودای تو برهم
هوای باده در سر دارم امروز
بیا کز انتظارت چشم امید
به ره چون حلقه بر در دارم امروز
میم در جام و جامم ریز در کام
دماغی ز آن مگر تر دارم امروز
خودآرایی کند ترکم به هر هفت
که جنگ هفت لشکر دارم امروز
صفایی از درونت گشتم آگاه
چو خود دستی برآذر دارم امروز
غمی از روی دل بردارم امروز
به میمون طلعت از نوشین لبانت
به یک مینو دو کوثر دارم امروز
بدین چهر فروزان حاش لله
به مهرت کی برابر دارم امروز
ز شست ابروی و پیکان مژگانت
دلی پرتیغ و خنجر دارم امروز
جدا ز آن لعل لب جز خون دل نیست
شرابی گر به ساغر دارم امروز
به مستی تا ز سودای تو برهم
هوای باده در سر دارم امروز
بیا کز انتظارت چشم امید
به ره چون حلقه بر در دارم امروز
میم در جام و جامم ریز در کام
دماغی ز آن مگر تر دارم امروز
خودآرایی کند ترکم به هر هفت
که جنگ هفت لشکر دارم امروز
صفایی از درونت گشتم آگاه
چو خود دستی برآذر دارم امروز
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۳۶ - بیا ساقی عرق در جام زر ریز
بیا ساقی عرق در جام زر ریز
در آب خشک مروارید تر ریز
هلالی جام را شکل قمر کش
به بزم می کشان طرح دگر ریز
حریفان را به قدر وسع پیمای
چو دور افتاد با من بیشتر ریز
ز پا دامان زنگاری به بر زن
ز سر گیسوی مشکین برکمر ریز
وگر خواهی مرا محروم و ناکام
بیا وز فرقتم نقشی بتر ریز
به عین وصل هجرانم به یاد آر
نشاط و اندهم بر یکدگر ریز
مرا گر آه سوزان از جگر کش
مرا گر اشک غلطان از بصر ریز
ز آب دیده دامانم شمر ساز
ز تاب سینه نیرانم به بر ریز
ترا چندانکه شکر ریزد از لعل
مرا از جزع دریازا گهر ریز
پس از آن مایه زاریها به پاداش
به کام از بوسه ام تنگی شکر ریز
صفایی غافل از مژگان به پایش
اگر دستت دهد خاکی به سر ریز
در آب خشک مروارید تر ریز
هلالی جام را شکل قمر کش
به بزم می کشان طرح دگر ریز
حریفان را به قدر وسع پیمای
چو دور افتاد با من بیشتر ریز
ز پا دامان زنگاری به بر زن
ز سر گیسوی مشکین برکمر ریز
وگر خواهی مرا محروم و ناکام
بیا وز فرقتم نقشی بتر ریز
به عین وصل هجرانم به یاد آر
نشاط و اندهم بر یکدگر ریز
مرا گر آه سوزان از جگر کش
مرا گر اشک غلطان از بصر ریز
ز آب دیده دامانم شمر ساز
ز تاب سینه نیرانم به بر ریز
ترا چندانکه شکر ریزد از لعل
مرا از جزع دریازا گهر ریز
پس از آن مایه زاریها به پاداش
به کام از بوسه ام تنگی شکر ریز
صفایی غافل از مژگان به پایش
اگر دستت دهد خاکی به سر ریز
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۳۷ - دلا در عشق او رنگ دگر ریز
دلا در عشق او رنگ دگر ریز
به جامی اشک خون از چشم تر ریز
نماندت آب اگر در دیده ای دل
ز مژگان پاره ای لخت جگر ریز
چو لعل دلکشم دامن به خون کش
چو سنگ آتشم برجان شرر ریز
چو شمع روشن از رگ ها به رخسار
سرشک آتشینم تا سحر ریز
گهی دود درونم بر فلک بر
گهی سیلاب خونم بر پدر ریز
به گردون گاهم از افغان علم زن
به هامون گاهم از مژگان درر ریز
رهی بگشای رخ و ز رشک آن باد
فلک را خاک رسوایی به سر ریز
به ایوانم چو طوبی قد برافراز
به دامانم ثمرها زان شجر ریز
هم از مرجان به جامم باده خشک
هم از گوهر به کامم نقل تر ریز
گهی برزخم دل ریشان نمک پاش
گهی در جیب درویشان شکر ریز
صفایی با قفس خو کن نه گلشن
خود ار آسوده خواهی بال و پر ریز
به جامی اشک خون از چشم تر ریز
نماندت آب اگر در دیده ای دل
ز مژگان پاره ای لخت جگر ریز
چو لعل دلکشم دامن به خون کش
چو سنگ آتشم برجان شرر ریز
چو شمع روشن از رگ ها به رخسار
سرشک آتشینم تا سحر ریز
گهی دود درونم بر فلک بر
گهی سیلاب خونم بر پدر ریز
به گردون گاهم از افغان علم زن
به هامون گاهم از مژگان درر ریز
رهی بگشای رخ و ز رشک آن باد
فلک را خاک رسوایی به سر ریز
به ایوانم چو طوبی قد برافراز
به دامانم ثمرها زان شجر ریز
هم از مرجان به جامم باده خشک
هم از گوهر به کامم نقل تر ریز
گهی برزخم دل ریشان نمک پاش
گهی در جیب درویشان شکر ریز
صفایی با قفس خو کن نه گلشن
خود ار آسوده خواهی بال و پر ریز
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۴۱ - به دستی برد از جا پای صبرم شوق دیدارش
به دستی برد از جا پای صبرم شوق دیدارش
که دایم خود نخواهم زیست تا بینم دگر بارش
ز غیرت پیش اغیارش چو نارم برزبان نامی
که آیا غیر دل از مال من سازد خبر دارش
طبیبم گر پی درمان میا برسر که می ترسم
چو لب زین درد بگشایم کنم چون خویش بیمارش
دل خونین به دستم ماند و دست از چاره کوته شد
چو آن بسمل که بیماری به سر باشد پرستارش
به رنج و راحت از جانان نباشد شکوه عاشق را
بود فریادم از دست رقیب مردم آزارش
ندانم ترک سرمست وی از دست که نوشد می
همی دانم که هرگز کس نخواهد دید هشیارش
از این یک قطره خون کش دل شماری روز و شب عمری
معاذالله کجا سیراب گردد ترک خون خوارش
ز بخت ما مگر چشم تو خواب آلوده تر باشد
که با چندین فغان یک لحظه نتوان کرد بیدارش
زخون کشتگان خاک سرکویت بهار آمد
چه باغ است اینکه در عین خزان سبز است گلزارش
حرامم باد خرسندی گرم غمناک بینندی
چه باک از غم صفایی را اگر باشی تو غمخوارش
که دایم خود نخواهم زیست تا بینم دگر بارش
ز غیرت پیش اغیارش چو نارم برزبان نامی
که آیا غیر دل از مال من سازد خبر دارش
طبیبم گر پی درمان میا برسر که می ترسم
چو لب زین درد بگشایم کنم چون خویش بیمارش
دل خونین به دستم ماند و دست از چاره کوته شد
چو آن بسمل که بیماری به سر باشد پرستارش
به رنج و راحت از جانان نباشد شکوه عاشق را
بود فریادم از دست رقیب مردم آزارش
ندانم ترک سرمست وی از دست که نوشد می
همی دانم که هرگز کس نخواهد دید هشیارش
از این یک قطره خون کش دل شماری روز و شب عمری
معاذالله کجا سیراب گردد ترک خون خوارش
ز بخت ما مگر چشم تو خواب آلوده تر باشد
که با چندین فغان یک لحظه نتوان کرد بیدارش
زخون کشتگان خاک سرکویت بهار آمد
چه باغ است اینکه در عین خزان سبز است گلزارش
حرامم باد خرسندی گرم غمناک بینندی
چه باک از غم صفایی را اگر باشی تو غمخوارش
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۴۲ - نگر مژگان و اشکم لوحش الله عشق و گلزارش
نگر مژگان و اشکم لوحش الله عشق و گلزارش
که جای گل به دامن خون دل می جوشد از خارش
زند مژگان به چشمم خارها از سیر این بستان
من آن گلزار میخواهم که شکرخاست گلنارش
همه عمر آنکه در کویت دل گم کرده می جوید
چه باشد گر تو دل جویی کنی از لطف یکبارش
خود از حالم نپرسیدی غمت اما نشد غافل
دلی را خورد باید غم که غم باشد پرستارش
من از عشقت برم جان حاش لله کی توانم کرد
خصوص اکنون که هجران در هلاکم شد مددکارش
به ناصح یک نظر بنمایمت گر رشک بگذارد
که جاویدان به درد خویشتن سازم گرفتارش
مباش ای دل به زهد مفتی اسلامیان مفتون
که در هر دانه تسبیح است چندین حلقه زنارش
چه پیش آمد ندانم خواجه را در بزم می خواران
که چون خشت سرخم پای حوض افتاده دستارش
صفایی چندی از دست تو پا پیچید در دامان
کشید از کنج خلوت شوق دیگر ره به بازارش
که جای گل به دامن خون دل می جوشد از خارش
زند مژگان به چشمم خارها از سیر این بستان
من آن گلزار میخواهم که شکرخاست گلنارش
همه عمر آنکه در کویت دل گم کرده می جوید
چه باشد گر تو دل جویی کنی از لطف یکبارش
خود از حالم نپرسیدی غمت اما نشد غافل
دلی را خورد باید غم که غم باشد پرستارش
من از عشقت برم جان حاش لله کی توانم کرد
خصوص اکنون که هجران در هلاکم شد مددکارش
به ناصح یک نظر بنمایمت گر رشک بگذارد
که جاویدان به درد خویشتن سازم گرفتارش
مباش ای دل به زهد مفتی اسلامیان مفتون
که در هر دانه تسبیح است چندین حلقه زنارش
چه پیش آمد ندانم خواجه را در بزم می خواران
که چون خشت سرخم پای حوض افتاده دستارش
صفایی چندی از دست تو پا پیچید در دامان
کشید از کنج خلوت شوق دیگر ره به بازارش