تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۳۰ - برد عیبم به دشمن یاریش بین
برد عیبم به دشمن یاریش بین
خورد خونم چو می غم خواریش بین
عطا مقطوع و ممنوعم هم از خواست
تماشا کن فقیر آزاریش بین
دلم برد از کف و افکند در پای
عفاالله حبذا دلداریش بین
بهر زخمی به زخمم مرهمی بست
به افتادم ز زخم کاریش بین
به مستی جادویش هشیار بنگر
به عین خواب در بیداریش بین
پریشان روزگارم چون خم زلف
شبه فام از خطر زنگاریش بین
به تردستی وی در دلبری ها
بیا دستان نگر طراریش بین
چه خون ها گیردش دامن به محشر
قبای اطلس گلناریش بین
گرفتارت فتاد از قرب محروم
عزیزی دیدی اکنون خواریش بین
به راه عشق رفتی ای دل آسان
ولی برگشتن و دشواریش بین
صفایی را به استغنای خود بخش
به زور و زر ننازد زاریش بین
دل از مهرت به چندین کین نپرداخت
به پاس دوستی پا داریش بین
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۳۶ - دلم در قید آن زنجیر گیسو
دلم در قید آن زنجیر گیسو
توگویی صید شاهین گشته تیهو
نه از سودای او خالی شوم من
نه از افکار من بیرون رود او
رسید اندر غمش آهم به هرجا
دوید اندر رهش اشکم بهرجو
رود آهنگ افغانم به افلاک
رسد سیلاب مژگانم به زانو
ز زلفین زره ساز گره گیر
که داری حلقه ها بر صفحه ی رو
در آتش نعل ها افکنده گویی
به احضار دلم آن چشم جادو
منت گر حور خوانم یا فرشته
بدین اوصاف خوش و اخلاق نیکو
عدیلت نیست در گلزار مینا
نظیرت نیست در جنات مینو
مرا وصل تو کی گردد میسر
به زور پنجه و نیروی بازو
که مقدار بهای خاک پایت
زر و سیمم نباشد در ترازو
صفایی پا منه در وادی عشق
که آنجا شیر گردد صید آهو
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۳۷ - گسستن کی توانم زان دو گیسو
گسستن کی توانم زان دو گیسو
که بستم صد هزارش دل به هر مو
سر شکم آبرو برد ای دریغا
که ناید باز آب رفته در جو
نخواهد ماند دل در دست یک تن
کمان و تیر آن مژگان و ابرو
به چهر لاله گونت خال مشکین
در آتش رفته گویی طفل هندو
تعالی الله در اوصافت چه گویم
بدین حسن و بدین رای و بدین رو
ز صنف آفرینش کس ندیدم
بدین خلق و بدین خلق و بدین خو
لبت نوشین بطی میگون و می خوار
رخت سیمین بتی گل رنگ و گلبو
به عکس دلبران دلخواه و دلبند
خلاف دیگران دل دار و دلجو
کم آزاری که لطفش عادت وکیش
وفاداری که مهرش خصلت و خو
ستم درعصر او بر بال عنقا
جفا در عهد او بر شاخ آهو
صفایی تا به زلفت دل فرو بست
به چوگان تو سر بنهاده چون گو
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۳۹ - به طور عم خون بریزی یا به اکراه
به طور عم خون بریزی یا به اکراه
نتابم گردن از تیغت علی الله
چنان گردم به خاک مقدمت پست
که گردم می نتابی رفتن از راه
دریغا حسرتا کم برنتابد
به آمال دراز این عمر کوتاه
عوض کردی قضا کاش ازتفضل
به وصل بهجت افزا هجر جانکاه
به جور خلق خوکردم درین عهد
چه منت ها به گردن دارم از شاه
نیابد حظ معنی اهل صورت
شناسد فرق زفتی کی ز آماه
به مغز از پوست حاشا چون گراید
جز آن کز این به آن پیداکند راه
همان عشقم سبب شد ورنه هرگز
از این غفلت نکردی عقلم آگاه
بزن پایی و در فرگاه رحمت
برآر از جیب خجلت دست در خواه
بنه روی پریشانی به حضرت
بریز اشک پشیمانی به درگاه
چه سود آخر صفایی جز زیانت
از این خورد شب و خواب سحرگاه
بشور این نامه آلوده از اشک
بسوز این چامه فرسوده از آه
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۵۳ - مگو از بندت ای صیاد خرسندم به آزادی
مگو از بندت ای صیاد خرسندم به آزادی
که صید عشق را باشد رهایی قید و غم شادی
مرا انسی است با صیاد خود کز شوق جان دادن
نه غمناکم به آزردن نه دل شادم به آزادی
به حسن و دلبری لیلی کمین شاگرد مجنونت
ندانم از کجا آموختی این مایه استادی
به خون خفت از نخستین تیر صیدت کاش صیادان
بیاموزند از آن شست و بازو رسم صیادی
به چشمم مو نمود اول به گردن شد طناب آخر
مگر آموخت از فرهاد زلفت طرز شیادی
ز چشم مست و نوشین لب ز چشم افکند یکبار
مرا هم ناب خلاری و هم دکان قنادی
بیا اسرار راه عشق را از رهروان بشنو
که ما پیدا و پنهان واقفیم از وضع آن وادی
ورای مگ ناکامان و خون کشتگان آنجا
نیابی بوی آسایش نبینی رنگ آبادی
صفایی گر سفر خواهی به شهر عاشقی کردن
وداع عقل کن کاین ره جنون می بایدت هادی
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۵۹ - به هجرانت مرا با جان خود جنگ است پنداری
به هجرانت مرا با جان خود جنگ است پنداری
فرا خای دو عالم بردلم تنگ است پنداری
شکستن های دل در پنجه عشق قوی بازو
چو برسنجم حدیث شیشه و سنگ است پنداری
زهی کز خون ناحق کشتگان خاک سر کویت
چو طرف باغ فروردین شفق رنگ است پنداری
به سر می بایدم پیمودن آن وادی که اول پی
هزاران رخش دستان در رهش لنگ است پنداری
دلم گاهی سمندر وش ز تاب سینه در آتش
گهی در شیوه ی شیون شباهنگ است پنداری
به یک خال سیه صد مرغ دل سر در خط آوردش
نگویی دانه آن کش دام نیرنگ است پنداری
حبیب از باب دل جویی فراز آمد صفایی را
به خون ریز رقیب امروز آهنگ است پنداری
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۶۱ - به پایت حاصلم زین سر سپاری
به پایت حاصلم زین سر سپاری
چه باشد گر نباشد جان نثاری
میفشان دامن از صیدم خدا را
به چندین حسرت و امیدواری
فزود از حسن و استغنا و نازت
مرا عجز و نیاز و خاکساری
به عشقت رستم از غمهای بسیار
سزد گر منتم بر جان گذاری
ترا در خورد آن چندان کرامت
ندارم هدیه ای جز شرمساری
به چرخ خواجگی سایم سر فخر
که یک ره بنده خویشم شماری
چو زلف تابدارت هر شب از سر
به خود پیچم ز تاب بی قراری
به داغ لعلت از جزع در ربار
گهر ریزم چو ابر بهاری
مرا بردی ز خاطر بارک الله
مگر این بود شرط حق گزاری
بیا کز حد غمم بگذشته در هجر
اگر داری هوای غمگساری
صفایی گر ترا اعزاز باید
به عهد دوست تن در ده به خواری
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۸۱ - ز رخ برداشت دوش آن مه جلیلی
ز رخ برداشت دوش آن مه جلیلی
تجلی کرد بر رویم سهیلی
از آن رو روز من چون شب سیه شد
به روز آوردم از غم طرفه لیلی
به چرخم خاست ز آه سینه ابری
به خاکم ریخت ز آب دیده سیلی
مرا تنها روا نبود ملامت
که دارم در فراقش وای و ویلی
پریشان درکمندش مانده جمعی
خروشان از خیالش گشته خیلی
عیان گشتی عیار زهد و پرهیز
گرش مقداد دیدی یا کمیلی
وفا و مهرش اندر سینه بسیار
حیا و شرمش اندر دیده خیلی
مرا بر سر ز سودایش نه شوری
مرا در دل به دیدارش نه میلی
که آن آید به میزانی و وزنی
که این گنجد به مقداری و کیلی
صفایی عشق ما و حسن او برد
ز یاد افسانه ی مجنون و لیلی
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۸۵ - از این خشم و غرور و سرگرانی
از این خشم و غرور و سرگرانی
وزین بی رحمی و نامهربانی
ملامت ها کشد بر بی وفایی
قیامت ها کند در دلستانی
شکایت با که گویم ز آن پری روی
که دل بربود از دستم نهانی
به تیر اولم از پا در افکند
مرا آخر کشد زین شق کمانی
صنوبر گفتمش ماند به بالا
ولی آنرا نباشد این روانی
خرامان می رود گویی در این مرز
به راه افتاده سرو بوستانی
فرازان قامتی چون شاخ شمشاد
فروزان طلعتی چون نقش مانی
مگر دارد سرکشور گشایی
مگر دارد دل گیتی ستانی
بیا واعظ به خلوت خانه ی خاص
اگر خواهی خواص از زندگانی
عوام الناس را بگذار و بگذر
چه حاصل باشدت زین خرچرانی
صفایی در صفاتش من چه گویم
که نطقم بسته شد با این روانی
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۸۶ - زیانت خود چه بود از مهربانی
زیانت خود چه بود از مهربانی
که کردی با سبک روحان گرانی
به سختی های هجرانت نمودم
ولی می میرم از این سخت جانی
ترا تا دامن از دستم رها شد
نگستردم بساط کامرانی
ز خاکم بوی غم خواهی شنیدن
چو من رحلت کنم زین دار فانی
مرا از دیگران افزون بزن زخم
که در حشرم شناسی زین نشانی
چو سگ های سر کوی تو ای کاش
مرا بودی مقام پاسبانی
ترحم کن بر این پیر گرفتار
که یا رب کام یابی از جوانی
به سودای غمت شادم ولی باز
غمم حاصل بود زین شادمانی
چه خسروها که فرهاد توگشتند
به شور حسنت ای شیرین ثانی
صفایی کردی از عشقش تبرا
مرا انداختی در بدگمانی
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۸۸ - دل از دستم ربود آن یار جانی
دل از دستم ربود آن یار جانی
نبودش گر چه قصد دل ستانی
مسلمانی از آن کافر بیاموز
که با صد کینه دارد مهربانی
به عهد پیریم یاری وفادار
به دست آمد دریغ از جوانی
ندانستم که می گردم گرفتار
وگرنه می نکردم دیده بانی
به بالا رستخیزی کرده بر پای
کجا بود این بلای ناگهانی
به تحریر حدیث حسن جانان
قلم را نیست چندان تر زبانی
بیا بنگر میانش را به دقت
بدون لفظ دریاب آن معانی
به شرط دسترس در پایت ای دوست
مرا ناید دریغ از جان فشانی
مرا محکوم خود فرما که زیبد
ترا بر جسم و جانم حکمرانی
صفایی از وفایت نگسلد دل
مکن درباره ی او بدگمانی
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۹۰ - بدین لطف و وفا و مهربانی
بدین لطف و وفا و مهربانی
نداری چاره ای از دل ستانی
از این صورت چه حیرتها دهد دست
که دارد صورتی چندین معانی
مرا رخ زعفرانی شد ز حسرت
ترا تا گونه گردید ارغوانی
شدم ز آرایش رویت پریشان
بهارت کرد بر شاخم خزانی
بدین صورت اگر بودی در آن عهد
کشیدی خامه بر تصویر مانی
دهم یاقوت را نسبت بدان لعل
چه حاصل کو نداند نکته دانی
به دندان توگوهر را چه پیوند
کجا او راست این شکر فشانی
شباهت غنچه راکی با دهانت
که او را نیست این شیرین زبانی
به دوزخ با تو ایم بی تو لیکن
نمی خواهم بهشت جاودانی
صفایی گر نمیری در ره دوست
ثمر چبود ترا زین زندگانی
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۹۷ - فغان کآغاز عشق و آشنایی
فغان کآغاز عشق و آشنایی
ز جانان بایدم جستن جدایی
رقیبم مدعی شد ورنه در سر
نبود او را هوای بی وفایی
براو آسان رسوم مهربانی
براو روشن رموز آشنایی
مرا در کوی جانان گر گذارند
گدایی خوشتر است از پادشایی
به یک تن عشق او صد گنج غم داد
از این در بایدم کردن گدایی
به خاک پای خود در خون من کاش
فرو بردی سرانگشت حنایی
به قتلم حکم کن کز قید فرمان
نپیچم سر به هر بی اعتنایی
به بازار غمت جان را چه قیمت
که نقشش می دهند از ناروایی
به هر صورت خدا بخشد ترا کام
که من خو کرده ام با بینوایی
وفا خوب است و از خوبان نکوتر
جفا بد باشد الا بر صفایی
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۹۸ - اگر باری به باغ از در درآیی
اگر باری به باغ از در درآیی
در فردوس بر گلشن گشایی
شبت مه در مقابل رخ برافروخت
نهان شد روز با آن روشنایی
به شب خورشید از آنرو، روی بنهفت
که شرمش آید از بی دست و پایی
به هم چشمیت عبهر دیده بگشود
عجب ثم العجب زین بی حیایی
الا ای سرو با آن چهر و بالا
برو بگذار از سر خودنمایی
در و یاقوت جانان را چه نسبت
به مرجان و گهر در جان فزایی
نه گوهر را بود این آبداری
نه مرجان را بود این شهد خایی
چرا مهر منت در سینه انداخت
نبود این کار اگر کار خدایی
سیه پوشید زلفت از چه گر نیست
به داغ کشته ی عشقت عزایی
بکن چندانکه خواهی سخت رویی
که ناید از صفایی سست رایی
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۹۹ - بدین اخلاق و اوصاف خدایی
بدین اخلاق و اوصاف خدایی
ترا نبود گریز از دل ربایی
به دام و آشیان مرغ غمت راست
بسی بهتر اسیری از رهایی
دل از قیدم رهان کاین رشته برپای
ندارد فرق بندی یا گشایی
قوی تر بر وفایت عهد بستم
ز خوبان هر چه دیدم بی وفایی
شکیبایی مدار از ما تمنا
گذشت از صبر کارم در جدایی
چه دولت ها دهد دستم که یکبار
به سر وقتم به پای پرسش آیی
چو زلفت بار غم در هم شکستم
مرا ز آن حقه باید مومیایی
سرم بر عرش ساید گر کند باز
به چشمم خاک پایت توتیایی
مرا باشد شفا از آن لب تو مپسند
که من گردم هلاک از بی دوایی
به دوزخ رفتنش مشکل نباشد
توگر همراه باشی با صفایی
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۴۰۰ - بدین اخلاص و صدق و بی ریایی
بدین اخلاص و صدق و بی ریایی
بدین پرهیز و زهد و پارسایی
گرفتار بتی گشتم که زیبد
کنیزش خوب رویان ختایی
رضاجویی حیاخویی صفا دوست
بری از رسم و راه بی وفایی
لبش خندان دلش خرم سرش گرم
به کار دوستی و آشنایی
دلم را برد و نیکو داشت وه وه
به دل داریش بعد از دل ربایی
بیا ای پادشه ز آنچشم و ابرو
بیاموز آیت کشور گشایی
چو گلبن قامتش در جلوه سازی
چو سنبل گیسویش در مشک سایی
ولی گلبن کجا وین استقامت
ولی سنبل کجا وینسان رسایی
ترا باید ستایش بر وفایت
نزیبد دیگران را خودستایی
چنان کز وی نیاید جز محبت
شکیبایی نیاید از صفایی
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۴۰۱ - ترا آخر چه شدکز بی وفایی
ترا آخر چه شدکز بی وفایی
نکردی در محبت عهد پایی
جدا از دین و دل دیوانه بودم
که کردن از تو آهنگ جدایی
به فردوسم مخوان زنهار از این در
که آنجا نیست چندین دل گشایی
دلم آمیخت از لعلت به خوناب
قدم آموخت از زلفت دوتایی
مگر خود از وفاداری و رحمت
علاج رنج مهجوران نمایی
که فرقی نیست شرح درد و غم را
بگوش غیر با دستان سرایی
بدین سامان و ثروت کم فراهم
به کویت نایدم عار از گدایی
صنوبر گو مکش سر پیش بالاش
که حسنت چیست الا یک رسایی
مرا زین پس نزیبد پارس موطن
که عشقم توبه داد از پارسایی
رود در دوستی از وی ستم ها
که از دشمن نیاید بر صفایی
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۴۰۲ - نماند از تاب هجرانت مرا دیگر شکیبایی
نماند از تاب هجرانت مرا دیگر شکیبایی
عجب نبود اگر زین پس کشد کارم به رسوایی
دلم در سینه جوشد ز آتش رویت مکن حیرت
تو آتش را به جوش آری بدین گرمی و گیرایی
ز سودای رخ و زلفت دو سود آمد مرا حاصل
دلی خودرای و دیوانه، سری پرشور و سودایی
عجب دارم که چون آموختی آن لعل گویا را
کجا کی از دم گرم که اعجاز مسیحایی
در اوصافت عرق ریزد به جای دوده بر کلکم
که آمد صفحه ای از دفتر حسن تو زیبایی
مرا با دین و دنیا نیست کاری مال و جان چبود
نتابم روی از رایت بهر چم حکم فرمایی
بهر حال از تو منتها مرا بر دوش جان باشد
به قهرم گر بسوزانی ور از لطفم ببخشایی
تو خود گاهی مگر دست ترحم سائیم بر سر
که نبود با غم عشقت مرا چشم تن آسایی
به یاد لعل میگونت مدام ار خون خورم شاید
که دل آموخت ز آن مژگان مرا رسم جگرخایی
جوانان را ملامت کردمی از عشق و خود ناگه
به عهد پیری آخر سر بر آوردم به شیدایی
تو گویی دل برو واپس ستان و من درین فکرت
که چون بیرون برم جان از کف آن ترک یغمایی
صفایی من که می کردم مداوای گرفتاران
به کار خویش درماندم به صد تدبیر و دانایی
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۴۰۳ - عجب دارم تو با این خوب رویی
عجب دارم تو با این خوب رویی
نیندیشی چرا از تند خویی
امان از چشم فتانت که دارد
به عین شرم چندین فتنه جویی
کنم گوشت به فرمان ه رچه باشد
نهم گردن به حکمت هر چه گویی
دمیدت آفتاب از پیش رو باز
زهی بی شرمی و بی آبرویی
به زلفت داشتی زنجیر پیوند
اگر بودی مر او را نافه جویی
به قدت نسبتش بودی اگر سرو
نبودی عاری از این مشک مویی
به چشمم با هزاران دور پایی
نسودی پا فغان زین دیر پویی
مرا هجر تو و آنان را جوار است
دریغ از منصب سگ های کویی
نگنجد در قلم حسنت که بی حرف
سبق بردی ز خوبی در نکویی
بیانت خام و معنی ناتمام است
صفایی در صفاتش هر چه گویی
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۴۰۴ - تعالی الله چه گویم ز آن نکویی
تعالی الله چه گویم ز آن نکویی
که نیکوتر بود از هر چه گویی
پری در کسوت مردم پدیدار
ملک در جلد انسان رفته گویی
مرا باور نمی شد کآدمی زاد
بدین حد می رسد در خوب رویی
بدین خلق از خدا خواهم کرا باز
بدین مهر از کجا جویم چو اویی
نه کاره یابمش بر ترک پر خاش
نه مایل بینمش بر جنگ جویی
به صد منزل گریزان از مناعت
به صد فرسنگ دور از تند خویی
به نامیزد بتی خوش خوکه او راست
امان بختی به جای فتنه جویی
به میدان تو تنها گشته پامال
به چوگان تو سرها کرده گویی
به سیر بوستان برخیز کز شرم
به جای خود نشیند سرو جویی
مجاور مانم آن در را که پائی
مسافر آیم آن ره را که پویی
صفایی را بکش یا پیش خودکش
خلاصم کن خدا را زین دورویی