تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۹۶ - بس که جان در خاک این در سوختیم
بس که جان در خاک این در سوختیم
دل چو خون کردیم و در بر سوختیم
در رهش با نیک و بد در ساختیم
در غمش هم خشک و هم تر سوختیم
سوز ما با عشق او قوت نداشت
گرچه ما هر دم قویتر سوختیم
چون بدو ره نی و بی او صبر نی
مضطرب گشتیم و مضطر سوختیم
چون ز جانان آتشی در جان فتاد
جان خود چون عود مجمر سوختیم
چون ز دلبر طعم شکر یافتیم
دل چو عود از طعم شکر سوختیم
چون دل و جان پردهٔ این راه بود
جان ز جانان دل ز دلبر سوختیم
مدت سی سال سودا پختهایم
مدت سی سال دیگر سوختیم
عاقبت چون شمع رویش شعله زد
راست چون پروانهای پر سوختیم
پر چو سوخت آنگه درافکندیم خویش
تا بهکلی پای تا سر سوختیم
خواه گو بنمای روی و خواه نه
ما سپند روی او بر سوختیم
چون به یک چو مینیرزیدیم ما
خرمن پندار یکسر سوختیم
چون شکست اینجا قلم عطار را
اعجمی گشتیم و دفتر سوختیم
دل چو خون کردیم و در بر سوختیم
در رهش با نیک و بد در ساختیم
در غمش هم خشک و هم تر سوختیم
سوز ما با عشق او قوت نداشت
گرچه ما هر دم قویتر سوختیم
چون بدو ره نی و بی او صبر نی
مضطرب گشتیم و مضطر سوختیم
چون ز جانان آتشی در جان فتاد
جان خود چون عود مجمر سوختیم
چون ز دلبر طعم شکر یافتیم
دل چو عود از طعم شکر سوختیم
چون دل و جان پردهٔ این راه بود
جان ز جانان دل ز دلبر سوختیم
مدت سی سال سودا پختهایم
مدت سی سال دیگر سوختیم
عاقبت چون شمع رویش شعله زد
راست چون پروانهای پر سوختیم
پر چو سوخت آنگه درافکندیم خویش
تا بهکلی پای تا سر سوختیم
خواه گو بنمای روی و خواه نه
ما سپند روی او بر سوختیم
چون به یک چو مینیرزیدیم ما
خرمن پندار یکسر سوختیم
چون شکست اینجا قلم عطار را
اعجمی گشتیم و دفتر سوختیم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۹۷ - تا به دام عشق او آویختیم
تا به دام عشق او آویختیم
جان و دل را فتنهها انگیختیم
دل چو در گرداب عشقش اوفتاد
تن فرو دادیم و در نگریختیم
بس که اندر وادی سودای او
خون دل با خاک ره آمیختیم
خاک پای او به نوک برگ چشم
گاه میرفتیم و گه میبیختیم
چون نیامد بر سر غربیل هیچ
پای در گل خاک بر سر ریختیم
گرچه ما زیرک ترین مرغی بدیم
لیک در دامش به حلق آویختیم
همچو عطاری ز شوق روی او
صورتش با روی جان انگیختیم
جان و دل را فتنهها انگیختیم
دل چو در گرداب عشقش اوفتاد
تن فرو دادیم و در نگریختیم
بس که اندر وادی سودای او
خون دل با خاک ره آمیختیم
خاک پای او به نوک برگ چشم
گاه میرفتیم و گه میبیختیم
چون نیامد بر سر غربیل هیچ
پای در گل خاک بر سر ریختیم
گرچه ما زیرک ترین مرغی بدیم
لیک در دامش به حلق آویختیم
همچو عطاری ز شوق روی او
صورتش با روی جان انگیختیم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۹۸ - تا به عشق تو قدم برداشتیم
تا به عشق تو قدم برداشتیم
عقل را سر چون قلم برداشتیم
چون دم ما سخت گیرا شد به عشق
پردهٔ هستی به دم برداشتیم
در جهان جان حقیقتبین شدیم
وز جهان تن قدم برداشتیم
چون درآمد عشق و جان را مست کرد
ما به مستی جام جم برداشتیم
بر جمال ساقی جان زان شراب
شادی افزودیم و غم برداشتیم
پس دل خود همچو مستان خراب
از وجود و از عدم برداشتیم
در خرابی همچو عطار از کمال
گنج راحت بی الم برداشتیم
عقل را سر چون قلم برداشتیم
چون دم ما سخت گیرا شد به عشق
پردهٔ هستی به دم برداشتیم
در جهان جان حقیقتبین شدیم
وز جهان تن قدم برداشتیم
چون درآمد عشق و جان را مست کرد
ما به مستی جام جم برداشتیم
بر جمال ساقی جان زان شراب
شادی افزودیم و غم برداشتیم
پس دل خود همچو مستان خراب
از وجود و از عدم برداشتیم
در خرابی همچو عطار از کمال
گنج راحت بی الم برداشتیم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۱۳ - من نمیرم زانکه بی جان میزیم
من نمیرم زانکه بی جان میزیم
جان نخواهم چون به جانان میزیم
در ره عشق تو چون جان زحمت است
لاجرم بی زحمت جان میزیم
چون بلای خویشتن دیدم وجود
از وجود خویش پنهان میزیم
در امید و بیم عشقت همچو شمع
گاه خندان گاه گریان میزیم
همچو غنچه از سر تر دامنی
غرق خون سر در گریبان میزیم
روز و شب بر خشک کشتی راندهام
گرچه دایم غرق طوفان میزیم
از سر زلف تو اندیشم همه
گرچه حالی را پریشان میزیم
ماه رویا بر امید خلعتم
بس برهنه این چنین زان میزیم
از بر خود خلعت خاصم فرست
زانکه بیتو ژنده خلقان میزیم
از برونم پردهٔ اطلس چه سود
چون درون پرده عریان میزیم
همچو عطار از جهان فارغ شده
سر نهاده در بیابان میزیم
جان نخواهم چون به جانان میزیم
در ره عشق تو چون جان زحمت است
لاجرم بی زحمت جان میزیم
چون بلای خویشتن دیدم وجود
از وجود خویش پنهان میزیم
در امید و بیم عشقت همچو شمع
گاه خندان گاه گریان میزیم
همچو غنچه از سر تر دامنی
غرق خون سر در گریبان میزیم
روز و شب بر خشک کشتی راندهام
گرچه دایم غرق طوفان میزیم
از سر زلف تو اندیشم همه
گرچه حالی را پریشان میزیم
ماه رویا بر امید خلعتم
بس برهنه این چنین زان میزیم
از بر خود خلعت خاصم فرست
زانکه بیتو ژنده خلقان میزیم
از برونم پردهٔ اطلس چه سود
چون درون پرده عریان میزیم
همچو عطار از جهان فارغ شده
سر نهاده در بیابان میزیم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۲۱ - گاه لاف از آشنایی میزنیم
گاه لاف از آشنایی میزنیم
گه غمش را مرحبایی میزنیم
همچو چنگ از پردهٔ دل زار زار
در ره عشقش نوایی میزنیم
از دم ما می بسوزد عالمی
آخر این دم ما ز جایی میزنیم
ما مسیم و این نفسهای به درد
بر امید کیمیایی میزنیم
روز و شب بر درگه سلطان جان
تا ابد کوس وفایی میزنیم
پادشاهانیم و ما را ملک نیست
لاجرم دم با گدایی میزنیم
ما چو بیکاریم کار افتاده را
بر طریق عشق رایی میزنیم
خوان کشیدیم و دری کردیم باز
سالکان را الصلایی میزنیم
نیستان را قوت هستی میدهیم
خویشبینان را قفایی میزنیم
اندرین دریا که عالم غرق اوست
بی دل و جان دست و پایی میزنیم
ماجرای عشق از عطار جو
تا نفس از ماجرایی میزنیم
گه غمش را مرحبایی میزنیم
همچو چنگ از پردهٔ دل زار زار
در ره عشقش نوایی میزنیم
از دم ما می بسوزد عالمی
آخر این دم ما ز جایی میزنیم
ما مسیم و این نفسهای به درد
بر امید کیمیایی میزنیم
روز و شب بر درگه سلطان جان
تا ابد کوس وفایی میزنیم
پادشاهانیم و ما را ملک نیست
لاجرم دم با گدایی میزنیم
ما چو بیکاریم کار افتاده را
بر طریق عشق رایی میزنیم
خوان کشیدیم و دری کردیم باز
سالکان را الصلایی میزنیم
نیستان را قوت هستی میدهیم
خویشبینان را قفایی میزنیم
اندرین دریا که عالم غرق اوست
بی دل و جان دست و پایی میزنیم
ماجرای عشق از عطار جو
تا نفس از ماجرایی میزنیم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۲۴ - ما چو بیماییم از ما ایمنیم
ما چو بیماییم از ما ایمنیم
از تولا و تبرا ایمنیم
از تفاخر همچو گردون فارغیم
وز تغیر همچو دریا ایمنیم
چون گذر کردیم از بالا و پست
هم ز پستی هم ز بالا ایمنیم
چون نه نادان و نه دانا ماندهایم
هم ز نادان هم ز دانا ایمنیم
چون زبان از نیک و بد دربستهایم
هم ز شنوا هم ز گویا ایمنیم
چون قرار کار ما رفتست دی
لاجرم ز امروز و فردا ایمنیم
نام و ننگ ما در اقصای جهان
گر نهان شد ور هویدا ایمنیم
روز و شب بی راه میجوییم راه
زانکه از ناایمنی ما ایمنیم
چون سر عطار گوی راه شد
از سریر لاف و سودا ایمنیم
از تولا و تبرا ایمنیم
از تفاخر همچو گردون فارغیم
وز تغیر همچو دریا ایمنیم
چون گذر کردیم از بالا و پست
هم ز پستی هم ز بالا ایمنیم
چون نه نادان و نه دانا ماندهایم
هم ز نادان هم ز دانا ایمنیم
چون زبان از نیک و بد دربستهایم
هم ز شنوا هم ز گویا ایمنیم
چون قرار کار ما رفتست دی
لاجرم ز امروز و فردا ایمنیم
نام و ننگ ما در اقصای جهان
گر نهان شد ور هویدا ایمنیم
روز و شب بی راه میجوییم راه
زانکه از ناایمنی ما ایمنیم
چون سر عطار گوی راه شد
از سریر لاف و سودا ایمنیم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۳۰ - چون نیاید سر عشقت در بیان
چون نیاید سر عشقت در بیان
همچو طفلان مهر دارم بر زبان
چون عبارت محرم عشق تو نیست
چون دهد نامحرم از پیشان نشان
آنک ازو سگ میکند پهلو تهی
دوستکانی چون خورد با پهلوان
چون زبان در عشق تو بر هیچ نیست
لب فرو بستم قلم کردم زبان
همچو مرغ نیم بسمل در رهت
در میان خاک و خون گشتم نهان
دور از تو جان ز من گیرد کنار
گر مرا بیرون نیاری زین میان
دوش عشق تو درآمد نیم شب
از رهی دزدیده یعنی راه جان
گفت صد دریا ز خون دل بیار
تا در آشامم که مستم این زمان
مرغ دل آوارهٔ دیرینه بود
باز یافت از عشق حالی آشیان
در پرید و عشق را در بر گرفت
عقل و جان را کارد آمد به استخوان
عقل فانی گشت و جان معدوم شد
عشق و دل ماندند با هم جاودان
عشق با دل گشت و دل با عشق شد
زین عجبتر قصه نبود در جهان
دیدن و دانستن اینجا باطل است
بودن آن کار نه علم و بیان
چون بباشی فانی مطلق ز خویش
هست مطلق گردی اندر لامکان
جان و جانان هر دو نتوان یافتن
گر همی جانانت باید جانفشان
تا کی ای عطار گویی راز عشق
راز میگویی طلب کن رازدان
همچو طفلان مهر دارم بر زبان
چون عبارت محرم عشق تو نیست
چون دهد نامحرم از پیشان نشان
آنک ازو سگ میکند پهلو تهی
دوستکانی چون خورد با پهلوان
چون زبان در عشق تو بر هیچ نیست
لب فرو بستم قلم کردم زبان
همچو مرغ نیم بسمل در رهت
در میان خاک و خون گشتم نهان
دور از تو جان ز من گیرد کنار
گر مرا بیرون نیاری زین میان
دوش عشق تو درآمد نیم شب
از رهی دزدیده یعنی راه جان
گفت صد دریا ز خون دل بیار
تا در آشامم که مستم این زمان
مرغ دل آوارهٔ دیرینه بود
باز یافت از عشق حالی آشیان
در پرید و عشق را در بر گرفت
عقل و جان را کارد آمد به استخوان
عقل فانی گشت و جان معدوم شد
عشق و دل ماندند با هم جاودان
عشق با دل گشت و دل با عشق شد
زین عجبتر قصه نبود در جهان
دیدن و دانستن اینجا باطل است
بودن آن کار نه علم و بیان
چون بباشی فانی مطلق ز خویش
هست مطلق گردی اندر لامکان
جان و جانان هر دو نتوان یافتن
گر همی جانانت باید جانفشان
تا کی ای عطار گویی راز عشق
راز میگویی طلب کن رازدان
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۳۲ - ای گرفته حسن تو هر دو جهان
ای گرفته حسن تو هر دو جهان
در جمالت خیره چشم عقل و جان
جان تن جان است و جان جان تویی
در جهان جانی و در جانی جهان
های و هوی عاشقانت هر سحر
می نگنجد در زمین و آسمان
بوالعجب مرغی است جان عاشقت
کز دو کونش می نیابد آشیان
جملهٔ عالم همی بینم به تو
وز تو در عالم نمیبینم نشان
ای ز پیدایی و پنهانی تو
جان من هم در یقین هم در گمان
تن همی داند که هستی بر کنار
جان همی داند که هستی در میان
بس سخن گویی از آنی بس خموش
بس هویدایی از آنی بس نهان
کی تواند دید نور آفتاب
چشم اعمی چون ندارد جای آن
ما همه عیبیم چون یابد وصال
عیبدان در بارگاه غیبدان
تا نگردد جان ما از عیب پاک
کی شوی با عاشقانش هم عنان
آستین نا کرده پر خون هر شبی
کی شود شایستهٔ آن آستان
همچو عطار از دو کون آزاد گرد
بندهٔ یکتای او شو جاودان
در جمالت خیره چشم عقل و جان
جان تن جان است و جان جان تویی
در جهان جانی و در جانی جهان
های و هوی عاشقانت هر سحر
می نگنجد در زمین و آسمان
بوالعجب مرغی است جان عاشقت
کز دو کونش می نیابد آشیان
جملهٔ عالم همی بینم به تو
وز تو در عالم نمیبینم نشان
ای ز پیدایی و پنهانی تو
جان من هم در یقین هم در گمان
تن همی داند که هستی بر کنار
جان همی داند که هستی در میان
بس سخن گویی از آنی بس خموش
بس هویدایی از آنی بس نهان
کی تواند دید نور آفتاب
چشم اعمی چون ندارد جای آن
ما همه عیبیم چون یابد وصال
عیبدان در بارگاه غیبدان
تا نگردد جان ما از عیب پاک
کی شوی با عاشقانش هم عنان
آستین نا کرده پر خون هر شبی
کی شود شایستهٔ آن آستان
همچو عطار از دو کون آزاد گرد
بندهٔ یکتای او شو جاودان
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۳۳ - ای نهان از دیده و در دل عیان
ای نهان از دیده و در دل عیان
از جهان بیرون ولی در قعر جان
هر کسی جان و جهان میخواندت
خود تویی از هر دو بیرون جاودان
هم جهان در جانت میجوید مدام
هم ز جان میجویدت دایم جهان
تو جهانی، لیک چون آیی پدید
نه که جانی، لیک چون گردی نهان
چون پدید آیی چو پنهانی مدام
چون نهان گردی چو جاویدی عیان
هم نهانی هم عیانی هر دویی
هم نه اینی هم نه آن هم این هم آن
جان ز پنهانی تو در داده تن
تن ز پیدایی تو جان بر میان
جان چو بی چون است چون آید به راه
تن چو در جوش است چون یابد نشان
چون ز تو جان نفی و تن اثبات یافت
زین دو وصفند این دو جوهر در گمان
هر دو گر بیوصف گردند آنگهی
قرب بی وصفیت یابند آن زمان
ز اشتیاق در وصلت چون قلم
میروم بسته میان بر سر دوان
من نیم تنها که ذرات دو کون
جانفشانند این طلب را جانفشان
آن چه جویم چون نیاید در طلب
زان چه گویم چون نیاید در بیان
بر زبانم چون بگردد نام وصل
پر زبانه گرددم حالی زبان
شرح این اسرار از عطار خواه
او بگفت اسرار کو اسراردان
از جهان بیرون ولی در قعر جان
هر کسی جان و جهان میخواندت
خود تویی از هر دو بیرون جاودان
هم جهان در جانت میجوید مدام
هم ز جان میجویدت دایم جهان
تو جهانی، لیک چون آیی پدید
نه که جانی، لیک چون گردی نهان
چون پدید آیی چو پنهانی مدام
چون نهان گردی چو جاویدی عیان
هم نهانی هم عیانی هر دویی
هم نه اینی هم نه آن هم این هم آن
جان ز پنهانی تو در داده تن
تن ز پیدایی تو جان بر میان
جان چو بی چون است چون آید به راه
تن چو در جوش است چون یابد نشان
چون ز تو جان نفی و تن اثبات یافت
زین دو وصفند این دو جوهر در گمان
هر دو گر بیوصف گردند آنگهی
قرب بی وصفیت یابند آن زمان
ز اشتیاق در وصلت چون قلم
میروم بسته میان بر سر دوان
من نیم تنها که ذرات دو کون
جانفشانند این طلب را جانفشان
آن چه جویم چون نیاید در طلب
زان چه گویم چون نیاید در بیان
بر زبانم چون بگردد نام وصل
پر زبانه گرددم حالی زبان
شرح این اسرار از عطار خواه
او بگفت اسرار کو اسراردان
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۳۴ - قصد کرد از سرکشی یارم به جان
قصد کرد از سرکشی یارم به جان
قصد او را من خریدارم به جان
گر بسوزد همچو شمعم عشق او
راز عشقش را نگه دارم به جان
عشق او دل خواهد و زین چاره نیست
دل بدادم چون گرفتارم به جان
ماهرویا جان من در حکم توست
جان ببر چند آوری کارم به جان
نی چو عشقم هست جانم گو مباش
من ز جان خویش بیزارم به جان
جانم از شادی نگنجد در جهان
گر دهی ای ماه زنهارم به جان
گر بسوزی بند بندم از جفا
من وفای تو به جان دارم به جان
هرچه فرمایی وگر جان خواهیم
پیشباز آیم به جای آرم به جان
چون دل عطار از زاری بسوخت
کم طلب زین بیش آزارم به جان
قصد او را من خریدارم به جان
گر بسوزد همچو شمعم عشق او
راز عشقش را نگه دارم به جان
عشق او دل خواهد و زین چاره نیست
دل بدادم چون گرفتارم به جان
ماهرویا جان من در حکم توست
جان ببر چند آوری کارم به جان
نی چو عشقم هست جانم گو مباش
من ز جان خویش بیزارم به جان
جانم از شادی نگنجد در جهان
گر دهی ای ماه زنهارم به جان
گر بسوزی بند بندم از جفا
من وفای تو به جان دارم به جان
هرچه فرمایی وگر جان خواهیم
پیشباز آیم به جای آرم به جان
چون دل عطار از زاری بسوخت
کم طلب زین بیش آزارم به جان
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۴۰ - نیست آسان عشق جانان باختن
نیست آسان عشق جانان باختن
دل فشاندن بعد از آن جان باختن
عشق را جان دگر باید از آنک
با چنین جان عشق نتوان باختن
نیست آری کار هر تر دامنی
سر در آن ره چون گریبان باختن
هرچه آن دشوار حاصل کردهای
در غم معشوق آسان باختن
شمع را زیباست هر ساعت سری
گاه گریان گاه خندان باختن
تو گدا کژ بازی آخر کی رسی
کج روا در پیش سلطان باختن
کی توانی یوسفی ناکرده گم
عمر ار در ماتم آن باختن
کار یعقوب است از سوز فراق
دیدهای را بیتالاحزان باختن
چون فرید از هرچه باشد مفلست
زان نباید نرد جانان باختن
دل فشاندن بعد از آن جان باختن
عشق را جان دگر باید از آنک
با چنین جان عشق نتوان باختن
نیست آری کار هر تر دامنی
سر در آن ره چون گریبان باختن
هرچه آن دشوار حاصل کردهای
در غم معشوق آسان باختن
شمع را زیباست هر ساعت سری
گاه گریان گاه خندان باختن
تو گدا کژ بازی آخر کی رسی
کج روا در پیش سلطان باختن
کی توانی یوسفی ناکرده گم
عمر ار در ماتم آن باختن
کار یعقوب است از سوز فراق
دیدهای را بیتالاحزان باختن
چون فرید از هرچه باشد مفلست
زان نباید نرد جانان باختن
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۴۲ - کافری است از عشق دل برداشتن
کافری است از عشق دل برداشتن
اقتدا در دین به کافر داشتن
در ملا تحقیق کردن آشکار
در خلا دین مزور داشتن
از برون گفتن که شیطان گمره است
وز درونش پیر و رهبر داشتن
چون درآید تیرباران بلا
در هزیمت دامن تر داشتن
کار مردان چیست بیکار آمدن
پس به هر دم کار دیگر داشتن
خاک ره بر خود نمایان ریختن
خویشتن را خاک این در داشتن
غرقهٔ این بحر گشتن ناامید
وانگهی امید گوهر داشتن
دست بر سر پای در گل آمدن
خشت بالین، خاک بستر داشتن
دام تن در راه معنی سوختن
مرغ جان بیبال و بیپر داشتن
هر سری کان از تو سر برمیزند
از برای تیغ و خنجر داشتن
چون فلک خورشید را بر سر کشید
کی تواند پای بر سر داشتن
پای بر سر نه که اینجا کافری است
سر برای تاج و افسر داشتن
همچو عطار این سگ درنده را
زهر دادن یا مسخر داشتن
اقتدا در دین به کافر داشتن
در ملا تحقیق کردن آشکار
در خلا دین مزور داشتن
از برون گفتن که شیطان گمره است
وز درونش پیر و رهبر داشتن
چون درآید تیرباران بلا
در هزیمت دامن تر داشتن
کار مردان چیست بیکار آمدن
پس به هر دم کار دیگر داشتن
خاک ره بر خود نمایان ریختن
خویشتن را خاک این در داشتن
غرقهٔ این بحر گشتن ناامید
وانگهی امید گوهر داشتن
دست بر سر پای در گل آمدن
خشت بالین، خاک بستر داشتن
دام تن در راه معنی سوختن
مرغ جان بیبال و بیپر داشتن
هر سری کان از تو سر برمیزند
از برای تیغ و خنجر داشتن
چون فلک خورشید را بر سر کشید
کی تواند پای بر سر داشتن
پای بر سر نه که اینجا کافری است
سر برای تاج و افسر داشتن
همچو عطار این سگ درنده را
زهر دادن یا مسخر داشتن
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۴۶ - با تو سری در میان خواهد بدن
با تو سری در میان خواهد بدن
کان ورای جسم و جان خواهد بدن
هر که زان سر یافت یک ذره نشان
از دو عالم بی نشان خواهد بدن
محرم آن شو که گر آن نبودت
تا ابد عمرت زیان خواهد بدن
هر نفس کان در حضور او زنی
عمر تو آن است و آن خواهد بدن
ور نخواهد بود همراهت حضور
پس عذاب جاودان خواهد بدن
وای بر حال کسی کو بر مجاز
زان حقیقت بر کران خواهد بدن
مرد دایم همچنان کاینجا زید
چون بمیرد همچنان خواهد بدن
تا نپنداری که هر کو خار بود
روز محشر گلستان خواهد بدن
هرچه اینجا ذره ذره میکنی
جمله در پیشت عیان خواهد بدن
این همه آمد شد و وعد و وعید
از برای امتحان خواهد بدن
تو بکوش و جهد کن تا پی بری
زانکه کار ناگهان خواهد بدن
هر که بی او آستین در خون گرفت
محرم آن آستان خواهد بدن
محرم او شو که کار هر دو کون
محو و گم در یک زمان خواهد بدن
ترک کن کار زمین و آسمان
زانکه این کف وان دخان خواهد بدن
چون به حضرت زود نتوان رفت از آنک
پرده در پرده نهان خواهد بدن
جملهٔ ذرات عالم لاجرم
سوی آن حضرت دوان خواهد بدن
بر کناره میشو از هر سایهای
زانکه کاری در میان خواهد بدن
در بر آن کار عالی کار خلق
اشتری بر نردبان خواهد بدن
کار ما در پیش او چون ذرهای
در بر هفت آسمان خواهد بدن
چون جهان آنجا کف و دودی بود
پس چه جای صد جهان خواهد بدن
چون برافتد پرده از روی دو کون
آن حقیقت ترجمان خواهد بدن
گوییا هر ذرهای را تا ابد
جاودانی صد زبان خواهد بدن
همچو باران ز آسمان سلطنت
خط استغنا روان خواهد بدن
در چنین جایی کجا عطار را
یک سخن یا یک بیان خواهد بدن
کان ورای جسم و جان خواهد بدن
هر که زان سر یافت یک ذره نشان
از دو عالم بی نشان خواهد بدن
محرم آن شو که گر آن نبودت
تا ابد عمرت زیان خواهد بدن
هر نفس کان در حضور او زنی
عمر تو آن است و آن خواهد بدن
ور نخواهد بود همراهت حضور
پس عذاب جاودان خواهد بدن
وای بر حال کسی کو بر مجاز
زان حقیقت بر کران خواهد بدن
مرد دایم همچنان کاینجا زید
چون بمیرد همچنان خواهد بدن
تا نپنداری که هر کو خار بود
روز محشر گلستان خواهد بدن
هرچه اینجا ذره ذره میکنی
جمله در پیشت عیان خواهد بدن
این همه آمد شد و وعد و وعید
از برای امتحان خواهد بدن
تو بکوش و جهد کن تا پی بری
زانکه کار ناگهان خواهد بدن
هر که بی او آستین در خون گرفت
محرم آن آستان خواهد بدن
محرم او شو که کار هر دو کون
محو و گم در یک زمان خواهد بدن
ترک کن کار زمین و آسمان
زانکه این کف وان دخان خواهد بدن
چون به حضرت زود نتوان رفت از آنک
پرده در پرده نهان خواهد بدن
جملهٔ ذرات عالم لاجرم
سوی آن حضرت دوان خواهد بدن
بر کناره میشو از هر سایهای
زانکه کاری در میان خواهد بدن
در بر آن کار عالی کار خلق
اشتری بر نردبان خواهد بدن
کار ما در پیش او چون ذرهای
در بر هفت آسمان خواهد بدن
چون جهان آنجا کف و دودی بود
پس چه جای صد جهان خواهد بدن
چون برافتد پرده از روی دو کون
آن حقیقت ترجمان خواهد بدن
گوییا هر ذرهای را تا ابد
جاودانی صد زبان خواهد بدن
همچو باران ز آسمان سلطنت
خط استغنا روان خواهد بدن
در چنین جایی کجا عطار را
یک سخن یا یک بیان خواهد بدن
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۴۸ - عشق را بیخویشتن باید شدن
عشق را بیخویشتن باید شدن
نفس خود را راهزن باید شدن
بت بود در راه او هرچه آن نه اوست
در ره او بتشکن باید شدن
زلف جانان را شکن بیش از حد است
کافر یک یک شکن باید شدن
تو بدو نزدیک نزدیکی ولیک
دور دور از خویشتن باید شدن
در نگنجد ما و من در راه او
در رهش بی ما و من باید شدن
دوست چون هرگز نیاید در وطن
عاشقان را بی وطن باید شدن
در ره او بر امید وصل او
خاک راه تن به تن باید شدن
همچو لاله غرقه در خون جگر
زنده در زیر کفن باید شدن
در ره او چون دویی را راه نیست
با یکی در پیرهن باید شدن
پس چو عطار اندر آفاق جهان
پاکباز انجمن باید شدن
نفس خود را راهزن باید شدن
بت بود در راه او هرچه آن نه اوست
در ره او بتشکن باید شدن
زلف جانان را شکن بیش از حد است
کافر یک یک شکن باید شدن
تو بدو نزدیک نزدیکی ولیک
دور دور از خویشتن باید شدن
در نگنجد ما و من در راه او
در رهش بی ما و من باید شدن
دوست چون هرگز نیاید در وطن
عاشقان را بی وطن باید شدن
در ره او بر امید وصل او
خاک راه تن به تن باید شدن
همچو لاله غرقه در خون جگر
زنده در زیر کفن باید شدن
در ره او چون دویی را راه نیست
با یکی در پیرهن باید شدن
پس چو عطار اندر آفاق جهان
پاکباز انجمن باید شدن
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۴۹ - عشق چیست از خویش بیرون آمدن
عشق چیست از خویش بیرون آمدن
غرقه در دریای پر خون آمدن
گر بدین دریا فرو خواهی شدن
نیست هرگز روی بیرون آمدن
ور سر کم کاستی داری در آی
زانکه اینجا نیست افزون آمدن
لازمت باشد اگر عاشق شوی
ترک کردن عقل و مجنون آمدن
از ازل آزاد گشتن وز ابد
محرم سر هم اکنون آمدن
چون توان بودن به صورت بارکش
پس به معنی فوق گردون آمدن
سر بریده راه رفتن چون قلم
پا و سر افکنده چون نون آمدن
سرنگون رفتن درین دریای ژرف
پس نهان چون در مکنون آمدن
چون دهم شرحت همی گم بودگی است
محرم این بحر بیچون آمدن
تا ابد یکرنگ بودن با فنا
نی همی هردم دگرگون آمدن
چیست ای عطار کفر راه عشق
سست دین از همت دون آمدن
غرقه در دریای پر خون آمدن
گر بدین دریا فرو خواهی شدن
نیست هرگز روی بیرون آمدن
ور سر کم کاستی داری در آی
زانکه اینجا نیست افزون آمدن
لازمت باشد اگر عاشق شوی
ترک کردن عقل و مجنون آمدن
از ازل آزاد گشتن وز ابد
محرم سر هم اکنون آمدن
چون توان بودن به صورت بارکش
پس به معنی فوق گردون آمدن
سر بریده راه رفتن چون قلم
پا و سر افکنده چون نون آمدن
سرنگون رفتن درین دریای ژرف
پس نهان چون در مکنون آمدن
چون دهم شرحت همی گم بودگی است
محرم این بحر بیچون آمدن
تا ابد یکرنگ بودن با فنا
نی همی هردم دگرگون آمدن
چیست ای عطار کفر راه عشق
سست دین از همت دون آمدن
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۵۱ - آتشی در جملهٔ آفاق زن
آتشی در جملهٔ آفاق زن
نوبت حسن علیالاطلاق زن
ماه اگر در طاق گردون جفته زد
نیست بر حق تو به استحقاق زن
پردهٔ عشاق زلف رهزنت
در نواز و بانگ بر آفاق زن
پردهٔ عشاق راهی خوش بود
راه ما در پردهٔ عشاق زن
آتش شوق توام بی هوش کرد
آب بر روی من مشتاق زن
بستهٔ میثاق وصلت عمر رفت
چارهای کن راه آن میثاق زن
زرق در عشق تو کفر منکر است
تیغ غمزه بر سر زراق زن
کشت زهر هجر تو عطار را
وقت اگر آمد دم از تریاق زن
نوبت حسن علیالاطلاق زن
ماه اگر در طاق گردون جفته زد
نیست بر حق تو به استحقاق زن
پردهٔ عشاق زلف رهزنت
در نواز و بانگ بر آفاق زن
پردهٔ عشاق راهی خوش بود
راه ما در پردهٔ عشاق زن
آتش شوق توام بی هوش کرد
آب بر روی من مشتاق زن
بستهٔ میثاق وصلت عمر رفت
چارهای کن راه آن میثاق زن
زرق در عشق تو کفر منکر است
تیغ غمزه بر سر زراق زن
کشت زهر هجر تو عطار را
وقت اگر آمد دم از تریاق زن
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۵۳ - گر سر این کار داری کار کن
گر سر این کار داری کار کن
ور نهای این کار را انکار کن
خلق عالم جمله مست غفلتند
مست منگر خویش را هشیار کن
چون بدانستی و دیدی خویش را
تا بمیری روی در دیوار کن
گر طمع داری وصال آفتاب
ذرهای این شیوه را اقرار کن
گر ز تو یک ذره باقی مانده است
خرقه و تسبیح با زنار کن
با منی شرک است استغفار تو
پس ز استغفار استغفار کن
یار بیزار است از تو تا تویی
اول از خود خویش را بیزار کن
گر جمال یار میخواهی عیان
چشم در خورد جمال یار کن
نیست پنهان آفتاب لایزال
تو چو ذره خویش را ایثار کن
تا ابد هم از عدم هم از وجود
دیده بر دوز آنگهی دیدار کن
چند گردی گرد عالم بی خبر
دل سرای خلوت دلدار کن
در درج عشق بر طاق دل است
مرد دل شو جمعگرد و کار کن
نقطهٔ توحید با جان در میان است
گرد جان برگرد و چون پرگار کن
چون فرو رفتی به قعر بحر جان
عزم خلوتخانهٔ اسرار کن
درس اسرار است نقش جان تو
در نه تعلیق و نه تکرار کن
پس چه کن در لوح جان خود نگر
پس زبان در نطق گوهربار کن
گر کسی را اهل بینی باز گوی
ورنه درج نطق را مسمار کن
ور به ترک هر دو عالم گفتهای
ذرهای مندیش و چون عطار کن
ور نهای این کار را انکار کن
خلق عالم جمله مست غفلتند
مست منگر خویش را هشیار کن
چون بدانستی و دیدی خویش را
تا بمیری روی در دیوار کن
گر طمع داری وصال آفتاب
ذرهای این شیوه را اقرار کن
گر ز تو یک ذره باقی مانده است
خرقه و تسبیح با زنار کن
با منی شرک است استغفار تو
پس ز استغفار استغفار کن
یار بیزار است از تو تا تویی
اول از خود خویش را بیزار کن
گر جمال یار میخواهی عیان
چشم در خورد جمال یار کن
نیست پنهان آفتاب لایزال
تو چو ذره خویش را ایثار کن
تا ابد هم از عدم هم از وجود
دیده بر دوز آنگهی دیدار کن
چند گردی گرد عالم بی خبر
دل سرای خلوت دلدار کن
در درج عشق بر طاق دل است
مرد دل شو جمعگرد و کار کن
نقطهٔ توحید با جان در میان است
گرد جان برگرد و چون پرگار کن
چون فرو رفتی به قعر بحر جان
عزم خلوتخانهٔ اسرار کن
درس اسرار است نقش جان تو
در نه تعلیق و نه تکرار کن
پس چه کن در لوح جان خود نگر
پس زبان در نطق گوهربار کن
گر کسی را اهل بینی باز گوی
ورنه درج نطق را مسمار کن
ور به ترک هر دو عالم گفتهای
ذرهای مندیش و چون عطار کن
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۵۵ - خیز و از می آتشی در ما فکن
خیز و از می آتشی در ما فکن
نعرهٔ مستانه در بالا فکن
چون نظیرت نیست در دریا کسی
خویش را خوش در بن دریا فکن
خون رز بر چهرهٔ گل نوش کن
پس ز راه دیده بر صحرا فکن
تا کیم خاری نهی می خور چو گل
دیده بر روی گل رعنا فکن
چون هزار آوا نمیخفتد ز عشق
خرقهٔ جان بر هزار آوا فکن
گر تو را مستی و عشق بلبل است
شب مخسب و شورشی در ما فکن
شیر گیران جمله غوغا کردهاند
خویش را در پیش سر غوغا فکن
عمر امشب رفت اگر دستیت هست
عمر مستان را پی فردا فکن
تا کی ای عطار از خارا دلی
شیشهٔ می خواه و بر خارا فکن
نعرهٔ مستانه در بالا فکن
چون نظیرت نیست در دریا کسی
خویش را خوش در بن دریا فکن
خون رز بر چهرهٔ گل نوش کن
پس ز راه دیده بر صحرا فکن
تا کیم خاری نهی می خور چو گل
دیده بر روی گل رعنا فکن
چون هزار آوا نمیخفتد ز عشق
خرقهٔ جان بر هزار آوا فکن
گر تو را مستی و عشق بلبل است
شب مخسب و شورشی در ما فکن
شیر گیران جمله غوغا کردهاند
خویش را در پیش سر غوغا فکن
عمر امشب رفت اگر دستیت هست
عمر مستان را پی فردا فکن
تا کی ای عطار از خارا دلی
شیشهٔ می خواه و بر خارا فکن
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۶۳ - در رهت حیران شدم ای جان من
در رهت حیران شدم ای جان من
بی سر و سامان شدم ای جان من
چون ندیدم از تو گردی پس چرا
در تو سرگردان شدم ای جان من
در فروغ آفتاب روی تو
ذرهٔ حیران شدم ای جان من
در هوای روی تو جان بر میان
از میان جان شدم ای جان من
خویش را چون خام تو دیدم ز شرم
با دلی بریان شدم ای جان من
تا تو را جان و دل خود خواندهام
بی دل و بی جان شدم ای جان من
چون سر زلف توام از بن بکند
بی سر و بن زان شدم ای جان من
من بمیرم تا چرا با درد تو
از پی درمان شدم ای جان من
چون رخت پیدا شد از بی طاقتی
در کفن پنهان شدم ای جان من
بر امید آنکه بر من بگذری
با زمین یکسان شدم ای جان من
خاک شد عطار و من بر درد او
ابر خون افشان شدم ای جان من
بی سر و سامان شدم ای جان من
چون ندیدم از تو گردی پس چرا
در تو سرگردان شدم ای جان من
در فروغ آفتاب روی تو
ذرهٔ حیران شدم ای جان من
در هوای روی تو جان بر میان
از میان جان شدم ای جان من
خویش را چون خام تو دیدم ز شرم
با دلی بریان شدم ای جان من
تا تو را جان و دل خود خواندهام
بی دل و بی جان شدم ای جان من
چون سر زلف توام از بن بکند
بی سر و بن زان شدم ای جان من
من بمیرم تا چرا با درد تو
از پی درمان شدم ای جان من
چون رخت پیدا شد از بی طاقتی
در کفن پنهان شدم ای جان من
بر امید آنکه بر من بگذری
با زمین یکسان شدم ای جان من
خاک شد عطار و من بر درد او
ابر خون افشان شدم ای جان من
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۶۴ - عشق تو در جان من ای جان من
عشق تو در جان من ای جان من
آتشی زد در دل بریان من
در دل بریان من آتش مزن
رحم کن بر دیدهٔ گریان من
دیدهٔ گریان من پرخون مدار
در نگر آخر بهسوز جان من
سوز جانم بیش ازین ظاهر مکن
گوش میدار این غم پنهان من
درد این بیچاره از حد درگذشت
چارهای ساز و بکن درمان من
خود مرا فرمان کجا باشد ولیک
کج مکن چون زلف خود پیمان من
هرچه خواهی کن تو به دانی از آنک
زاریی باشد نه فرمان زان من
جان عطار از تو در آتش فتاد
آب زن در آتش سوزان من
آتشی زد در دل بریان من
در دل بریان من آتش مزن
رحم کن بر دیدهٔ گریان من
دیدهٔ گریان من پرخون مدار
در نگر آخر بهسوز جان من
سوز جانم بیش ازین ظاهر مکن
گوش میدار این غم پنهان من
درد این بیچاره از حد درگذشت
چارهای ساز و بکن درمان من
خود مرا فرمان کجا باشد ولیک
کج مکن چون زلف خود پیمان من
هرچه خواهی کن تو به دانی از آنک
زاریی باشد نه فرمان زان من
جان عطار از تو در آتش فتاد
آب زن در آتش سوزان من