تعداد ۱۵۸۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جیحون یزدی : غزلیات
شماره ۱۸ - نبود به میگساری عیبی بغیر مستی
نبود به میگساری عیبی بغیر مستی
آن هم چو نیک بینی بهتر زخود پرستی
از آن دهان و لب گشت برمن یقین که ایزد
بر نیستی نهاده است بنیاد ملک هستی
معراج ما ضعیفان در خاکساری آمد
چون نی ره بلندی بگزین طریق پستی
از یک شراب بینم اسلام و کفررامست
تا خود چه شیوه بوده است درساقی الستی
کو بخت آنکه چنیم سیبی زبوستانت
کز آستین کوته ناید دراز دمستی
آمیختی بجیجون تا ساختیش مفتون
او چونکه دل بتوبست تو مهر از او گسستی
جیحون یزدی : غزلیات
شماره ۲۰ - بر بوی آن دلارام طبعم گرفته خوئی
بر بوی آن دلارام طبعم گرفته خوئی
کز خیل ماهرویان من قانعم ببوئی
ای شانه از دو زلفش چنگ هوس رهاکن
کاینجاست عمر عشاق بسته بتار موئی
زینسان که شکل قدت در چشم من نشسته
هرگز چنین نخیزد سروی کنار جوئی
صد تن بکوی خمار شد خاک از قدح خوار
تا قرعه سعادت سازد که را سبوئی
با آفتاب رویت ماه چهارده تافت
بنگر زسست عقلی دارد چه سخت روئی
جز من که میتواند بوست بجان خریدن
کاین لقمه از بزرگی گیرد بهر گلوئی
اندر شبان تاریک جیحون دو چیز خواهد
هم روی ماهتابی هم ماهتاب روئی
جیحون یزدی : مراثی
شمارهٔ ۱۸ - در تشکیل مجلس عزا و رثای بر جناب شهادت مآب حضرت سیدالشهدا
یارب زکیست برپا این بزم دردناکی
کز قدسیان رود هوش زین خاکیان باکی
آلودگان برغم هر یک بعین پاکی
گوئی حلال دانند هم گریه هم تباکی
مانا حرام دانند هم بذله هم تبسم
هم از سیاه پوشی مرکعبه راست معشوق
هم از سپید کاری مرخلد راست موثوق
برآن شده است اکلیل دراین زده است منجوق
سینا و نور حقش از برق آه مخلوق
ظلمات و آب خضرش از اشک چشم مردم
یکجا بتی چو خورشید پر ازستاره اش رخ
یکسو بچین ز محنت روئی چو ماه خلخ
غم را نهاده ترجیح بر روزگار فرخ
لب خشک و دیدگان تر هر شوخ نغز پاسخ
دم سرد و اندرون گرم هر شیخ خوش تکلم
هرگز ندیده ام من بزمی چنین بعالم
کش انبساط عشرت در انعقاد ماتم
مدهوش پیر و برنا در جوش ترک و دیلم
گیسوی مهر چهران ازغم چو دم ارقم
مژگان مه جبینان زانده چو نیش کژدم
گوئی قتیل گشته است زین فرقه مهذب
شاهیکه بی سریرش جانها بود معذب
زینسان کزو جهانیست گریان ز صبح تا شب
تا برچه پایه افسرد زو کشت خاطراب
تا بر چه مایه پژمرد زو غنچه دل ام
تا از کدام خیلست این کشته مطهر
کاندر مصیب اوست هر فرقه ای بر آذر
این بی تجملش تن آن بی عمامه اش سر
هم مشرب قلندر آزادگان افسر
هم مسند خشن پوش پروردگان قاقم
نی نی یگانه بزمی است برتر زقبه ماه
کز اوج سدره بگذشت آن را حضیض درگاه
دروی بسبط احمد شش سو بناله و آه
آن تاج هفت اختر آن شبل سیمین شاه
محبوب عقل اول یعنی فروغ پنجم
شاهیکه چون جلالش زد نوبت انا الحق
ذرات ما سوا را شد رتبتش مصدق
عم عرش از او برفعت هم خلد از او برونق
بر انبیا مرسل بر او صیا مطلق
در ظاهرش تأخر در باطنش تقدم
لیکن بدین شرافت چون زد بکربلا تخت
جسم چو جان او گشت از تیر و نیزه صد لخت
هرکس به نصرتش خاست در باخت از جهان رخت
این یک دلیل هرسست آن یک دخیل هرسخت
این یک بوقعه پیدا آن یک به ناحیه گم
یعقوب وارگشته اندر حزن شکیبا
یوسف وش اوفتاده در چنگ گرگ اعدا
یحیی صفت نهاده سر را بطشت یغما
اندام روح بخشش درخون بزیر و بالا
مانندکشتی نوح کز موج درتلاطم
هم پیکر بدیعش پامال نعل ابرش
هم خیمه رفیعش محروق تف آتش
درغارتش اعادی با هم پی کشاکش
صبیان او پریشان نسوان او مشوش
این را بجان توحش آن را بتن تالم
برخی ز دخترانش چون مرغ نیم بسمل
دستی ز غصه برسر پائی ز اشک درگل
این خسته از معاند آن بسته از موکل
پیدا عذار ایشان از حلقه سلاسل
چون بر مجره تابان نور جمال انجم
قومی زخواهرانش بابخت خود ستیزان
درسایه کنیزان ازچشم بدگریزان
این از نتیجه افتان آن از شکنجه خیزان
در بارگاه دشمن از دیده اشک ریزان
چون در میان شعله جوشنده بحر قلزم
شاها مصایبت را دیدم چو غیر محدود
از دیده و دهانم انگیخت درمنضود
ارجو که برگزینی از شاعرانم از جود
آری چو هست جیحون خود چیست شعر مسعود
جائیکه آب باشد باطل بود تیمم
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۱۹ - در شکایت از عدم وصول حوالتی که برای او شده است
ای خواجه تا کی از تو بیداد و ظلم بر من
تا چندمان دوانی « . . . » به گرد خرمن
کردی مرا حواله با گنده ای و پیری
این عار شهر و روستا آن ننگ کوی و برزن
از عشوه ها نگفتم چون پسته کنندم
در دستشان می فکن در پای سیم افکن
آن گویدم بدین شو وین گویدم بدان شو
من در میانه حیران تو بر کناره برزن
چون گویمش که دستار آن گویدم که اینک
بردار و ریشه می کن یعنی که ریش می کن
ای صدر دین که بادی با خیر و خرمیها
اندر میانه ما منداز شر و شیون
ما را حواله ای کن زین به که نیست پیدا
آن زن به مزد مسکین در هیچ جا و مسکن
تا کی دهم صداعت در دم این پلیدان
که آخر بهشت نتوان برساختن ز گلخن
گندم بدول بادا با تو مرا همیشه
شادانه باد جوجو مرجوی ارزن ارزن
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۵۸ - در غزل است
گفتم مگر که ما را؛در دل به جای جانی
نه نه خطاست جانا جانی و زندگانی
یار گشاده زلفی دلبند شوخ چشمی
معشوق خوبروئی؛ دلدار خوش زبانی
برده سبق فراقت؛ از رنج بی نهایت
بسته گرو وصالت؛ با ناز جاودانی
زلف تو باشد ای بت ؛ شاهین عشق زیرا
خورشید باشد ای جان؛ طاوس آسمانی
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۶۳ - در غزل است
پیوسته می سگالم؛ تاخود کجائی ای جان
چشمم به راه باشد؛ تا کی در آئی ای جان
آخر درآی روزی ؛ رازی بگوی با من
با ما بباش یک دم ؛ گر یار مائی ای جان
با هر کسی بگوئی ؛کان توم نباشی
معلوم کن رهی را؛کاخر کرائی ای جان
جز خط و عارض تو ؛ نشنیدم و ندیدم
تاریکئی که خیزد؛ از روشنائی ای جان
ای عندلیب جانها؛ بر شاخهای دلها
بسرای که این غزل را ؛خوش می سرائی ای جان
شاهین عشق مائی؛ دلها ترا کبوتر
بربای دل که الحق؛ چابک ربائی ای جان
گفتی که عاشقان را؛ در عشق آزمایم
این آزمودگان را؛ چند آزمائی ای جان
پیوسته از جفاها؛ همواره از ستمها
دردم فزائی ای بت؛ رنجم نمائی ای جان
در غیبت قوامی ؛ تا کی کنی شکایت
تنها شوی بداور؛پیروز آئی ای جان
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۸۱ - در غزل است
خوشتر ز عشق خوبان، اندر جهان چه باشد
هرکس که عشق ورزد، زر از گزر تراشد
باغی است عشقبازی که اندر بهار شادی
هم ابر در فشاند، هم باد مشک پاشد
از درد عشقبازان، وز ناز خوب رویان
بلبل همی خروشد، گل رخ همی خراشد
ای دلنواز شیرین، از عاشقان مشفق
خوشدلتر از قوامی،دانی که کس نباشد
یک ناز را دو منت، برخود نهیم زیرا
عذرا کشیم نازت، عذرا یکی دو باشد
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۸۴ - در غزل است
سرمایه ای است سنگین؛ زلف تو دلبری را
پیرایه«ای است» نیکو چشمت ستمگری را
تا روی تو پری دید؛ از شرم آن نهان شد
از بهر این نبیند؛ هیچ آدمی پری را
از خنده تو شاید؛ گر جوهری بگرید
در در میان شکر؛ کی بود جوهری را
بی خط و عارض تو؛ نشنیده ام که هرگز
رونق بود در اسلام؛ ای دوست کافری را
دل خون شدست ما را از بس جگر که خوردی
حدی است آخر ای جان ؛نیز این جگر خوری را
سر در سر تو خواهم کرد«ن» که شرط این است
بس قیمتی نباشد؛ یاران سرسری را
ترسی که با قوامی؛ عشق تو بس نیاید
ای جان من که باشد در باغ مشتری را
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۲۳ - دل در چمن مبندید آتشزده سرائیست
دل در چمن مبندید آتشزده سرائیست
کام از جهان مجوئید صحرای کربلائیست
ای باغبان در این باغ دانسته نه قدم را
هرگل سر شهیدیست هر برگ بینوائیست
در کوی عشقبازی مردانه پا گذارید
هر منزلی طلسمیست هر گام اژدهائیست
عاشق وصال وحدت زاهد سماع کثرت
در هر دلی خیالی در سری هوائیست
چون شمع آب و آتش کردند سازواری
ما را به نفس سرکش هر روز ماجرائیست
از بس که بهر روزی گردیده ام جهان را
دستار بر سر من چون سنگ آسیائیست
نسبت دهند خوبان با سرو قد خود را
باشد سری بتان را هر جا برهنه پائیست
از بس که باغبانان کردند پنبه در گوش
هر جغد در گلستان مرغ سخن سرائیست
چون زلف خویش آن شوخ پیچیده سر ز پندم
هر حرف من به گوشش گویا هزار پائیست
آغاز عشق دل را ای سیدا میازار
باو مکن مدارا یار نوآشنائیست
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۷۰ - خلوتسرای رضوان کاشانه تو باشد
خلوتسرای رضوان کاشانه تو باشد
سوی بهشت راهی از خانه تو باشد
از مه گرفته شمعی گردد به گرد کویت
شب تا به روز خورشید پروانه تو باشد
فرهاد و بیستونش سنگی به دست طفلی
موسی و کوه طورش دیوانه تو باشد
هرگز لبی ندیدم خالی ز گفتگویت
هر جا که می نهم گوش افسانه تو باشد
هر ذره را به خورشید امروز آشنائیست
در زیر آسمان کیست بیگانه تو باشد
سرچشمه دهانت گرداب بحر رحمت
از آب مغفرت پر پیمانه تو باشد
دیوار را به مژگان تا حشر می تراشم
بینم چو صورتی را در خانه تو باشد
چون سیدا نه افلاک هستند خوشه چینت
چون دام چشم عالم بر دانه تو باشد
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۵۲ - عالم به چشم مستان چون آب می نماید
عالم به چشم مستان چون آب می نماید
این شوره زار در شب مهتاب می نماید
موی سفید پیران شد تازیانه عمر
بحر از تحرک موج سیماب می نماید
هر کاسه حبابی در بحر ناخدایست
در چشم ناشناور گرداب می نماید
درویش پادشاهی دارد به کلبه خویش
غم بر دل گدایان اسباب می نماید
از عشق غیر نامی در هیچ دل نمانده
این شیر آدمی خوار در خواب می نماید
از اشک زاد راهی بر خویش کن مهیا
دامان این بیابان بی آب می نماید
خطت چو اهل محشر برداشت سر ز بالین
چشمت هنوز خود را در خواب می نماید
هر کس که ابرویت دید آورد سجده شکر
تیغ تو در نظرها محراب می نماید
پهلو به داغ هجران چون سیدا نهادم
در چشم بی بصیرت سنجاب می نماید
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۸۳ - تا کی چو گل نشینم در خون تپیده بی تو
تا کی چو گل نشینم در خون تپیده بی تو
خارم شکسته بر پا دستم بریده بی تو
بی روی تو نگاهم صیدیست زخم خورده
مژگان بود به چشمم تیر خلیده بی تو
از بوی صندل آید درد سرم به فریاد
از یاد سرمه افتد خاکم به دیده بی تو
برگ خزان به رویم سیلی زنان نشسته
ای گل بیا که عمریست رنگم پریده بی تو
از برق انتظاری بگداخت چشم زارم
بر کشتزار صبرم آفت رسیده بی تو
سر رشته امیدم از دست غم گسسته
پیراهن حیاتم بر تن دریده بی تو
بر زانوی تفکر دارم سر ارادت
در زیر بار کلفت پشتم خمیده بی تو
چون سیدا نداریم با خویش آشنایی
گردم به شهر و صحرا از خود رمیده بی تو
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۸۴ - هر شب چو شمع دارم سوز و گداز بی تو
هر شب چو شمع دارم سوز و گداز بی تو
چون کاکلت نماید شبها دراز بی تو
مرهم نهاده ناصور بر زخم سینه من
بیماریم شد افزون ای چاره ساز بی تو
آئینه دل من افتاده از نظرها
بر خاک تیره مالد روی نیاز بی تو
شبها ز بند بندم افغان برون برآید
چون نی شکسته حالم ای دلنواز بی تو
محراب از دو جانب بر روی من کشد تیغ
مسجد اگر درآیم ای قبله ساز بی تو
از رفتن تو افتاد در خانه من آتش
چون داغ از دل من گل کرد راز بی تو
چون مرغ نیم بسمل کارم بود تپیدن
در صیدگاه نازت ای شاهباز بی تو
احوال سیدا را از قمریی چمن پرس
چون سبزه پایمال است ای سرو ناز بی تو
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۸۵ - گردیده شمع بزمم بی آب و تاب بی تو
گردیده شمع بزمم بی آب و تاب بی تو
فانوس من فگنده کشتی در آبی بی تو
در بوستان چو شبنم آسایشی ندارم
پرواز کرده رفته از دیده خواب بی تو
از مشرق لب بام خود را نمی نمایی
چون ذره بی قرارم ای آفتاب بی تو
بر روی غنچه و گل سیلی زند نگاهم
خار است در دماغم بوی گلاب بی تو
دیوار آشیانم افتاده بر سر من
عمریست خانمانم باشد خراب بی تو
تو همچو می نشسته در مجلس حریفان
من روز و شب در آتش همچون کباب بی تو
ای بی ترحم از من هرگز خبر نگیری
بی من تو در تنعم من در عذاب بی تو
اسباب عشرتم را بر هم زدی و رفتی
عهد و وفا شکسته چنگ و رباب بی تو
آتش زده صراحی بر خود چو شمع مجلس
پروانه کرده خود را مرغ کباب بی تو
از چشم من چو سیماب آرام رفته بیرون
یک ره نمی برآیم از اضطراب بی تو
پیچد به خود چو گرداب دریا به جستجویت
بستند رخت هستی موج و حباب بی تو
سودای خط سبزت بر دست سیدا را
کلکش ندیده هرگز روی کتاب بی تو
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۸۶ - پیچیده با نگاهم از سیر باغ بی تو
پیچیده با نگاهم از سیر باغ بی تو
از سینه ام چو لاله گل کرده داغ بی تو
پروانه ام نشسته بیرون در چو کوران
فانوس من ندیده روی چراغ بی تو
تو می کشی به اغیار من با دو چشم خونبار
تو خوش دماغ بی من من بی دماغ بی تو
چون گل تمام زخمم دارم سری به ناصور
الماس پاره ها را سازم سراغ بی تو
گلبانگ عندلیبان از نوحه گر دهد یاد
ماتم سرا نماید از دور باغ بی تو
آید تبسم تو هر گه به خاطر من
پیمانه نمک را ریزم به داغ بی تو
هر کس ز هند آید پرسم ز خط و خالت
خود را دهم تسلی برگشت زاغ بی تو
ای غنچه سیدا را سیر چمن مفرمای
باشد سر بریده گلهای باغ بی تو
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۸۷ - شبها بود چراغم از دود آه بی تو
شبها بود چراغم از دود آه بی تو
چون شمع کشته دارم روز سیاه بی تو
او را ز صبح و شامم باشد دعای حیات
محرابم آسمان است ای قبله گاه بی تو
بر نقش پای هر کس از بی کسی زنم دست
دامن فشاند از من چون گرد راه بی تو
بینم به پرده چشم خاصیت کتان را
شبها اگر به مهتاب سازم نگاه بی تو
در کنج غم نشسته شب تا سحر به یادت
ریزم ز دیده انجم ای رشک ماه بی تو
دیوار خانه ام بود پیوسته تکیه گاهم
رفتی و رفت بر باد پشت و پناه بی تو
شاید که بر سر من روزی قدم گذاری
چون نقش پا نشینم سرهای راه بی تو
جرمی که سر زد ای شاه بر سیدا ببخشای
یعنی که زنده بودن باشد گناه بی تو
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۸۹ - شبها چو شمع دارم حال خراب بی تو
شبها چو شمع دارم حال خراب بی تو
گاهی روم در آتش گاهی در آب بی تو
با غیر اگر چه حور است صحبت نمی برآید
همچون کتان گریزم از ماهتاب بی تو
مرغ کباب گردد در بزم من سمندر
طشت است پر ز آتش جام شراب بی تو
بهر شکست اعضا چون موج سعی دارم
خود را زنم به دریا همچون حباب بی تو
از جویبار جنت انگشت تر نسازم
در چشم من نماید موج سراب بی تو
از سایه می گریزم در فکر جستجویت
تنهارویست کارم ای آفتاب بی تو
در بزم می پرستان آب و نمک نباشد
پرواز کرده رفته مرغ کباب بی تو
تا رخت خود ز کشتی بیرون کشیده رفتی
پیچید به خود چو گرداب دریای آب بی تو
آید به بستر من خاصیت فلاخن
پهلو اگر گذارم بر جامه خواب بی تو
عمر گذشته ام را از سیدا چه پرسی
کی در حساب آید روز حساب بی تو
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۹۳ - افتاد بر سر من سودای کاکل تو
افتاد بر سر من سودای کاکل تو
چون بوی سنبل افتم در پای کاکل تو
گرد سر تو گردم بهر امیدواری
شد مدتی که هستم جویای کاکل تو
چون بوی نافه نبود آرام در دماغم
دارد مرا پریشان غمهای کاکل تو
دل را که کوه قاف است در پیش او پر کاه
آویخته به یک مو ایمای کاکل تو
شبها به یاد زلفت پیچد به خود چو زنجیر
چون سیدا کسی نیست شیدای کاکل تو
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۸۳ - کمانگر
با آن بت کمانگر تیری به کف رسیدم
در خانه کمانش انداختم کشیدم
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۸۶ - کاردگر
آن کاردگر چو آتش هر دم پی ستیز است
پرداز چرخ و تیغش از بس که تند و تیز است