تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
انوری : غزلیات
غزل ۱۳۰ - یار در خوبی قیامت میکند
یار در خوبی قیامت میکند
حسن بر خوبان غرامت میکند
در قمار حسن با ماه تمام
دعوی داو تمامت میکند
از کمان ابروان کرد آنچه کرد
وای آن کز تیر قامت میکند
فتنه بر فتنه است زو و همچنان
غارت صبر و سلامت میکند
بیشک از حسنش ندارد آگهی
هرکه در عشقم ملامت میکند
وز نکورویی چو شعر انوری
راستی باید قیامت میکند
حسن بر خوبان غرامت میکند
در قمار حسن با ماه تمام
دعوی داو تمامت میکند
از کمان ابروان کرد آنچه کرد
وای آن کز تیر قامت میکند
فتنه بر فتنه است زو و همچنان
غارت صبر و سلامت میکند
بیشک از حسنش ندارد آگهی
هرکه در عشقم ملامت میکند
وز نکورویی چو شعر انوری
راستی باید قیامت میکند
انوری : غزلیات
غزل ۱۳۱ - زلفش اندر جور تلقین میکند
زلفش اندر جور تلقین میکند
رخ پیاده حسن فرزین میکند
در رکابش حسن خواهد رفت اگر
اسب حسن این است کو زین میکند
بر کمالش خط نقصان میکشد
هرکه اندر حسن تحسین میکند
با رخ و دندانش روز و شب فلک
پوستین ماه و پروین میکند
بر سر بازار عشقش در طواف
دل کنون دلالی دین میکند
با چنین تمکین نباشد کار خرد
گر فلک را هیچ تمکین میکند
هرچه دستش در تواند شد ز جور
بر من مهجور مسکین میکند
عیش تلخ من کند معلوم خلق
گرچه بازیهای شیرین میکند
با که خواهد کرد از گیتی وفا
کز جفا با انوری این میکند
رخ پیاده حسن فرزین میکند
در رکابش حسن خواهد رفت اگر
اسب حسن این است کو زین میکند
بر کمالش خط نقصان میکشد
هرکه اندر حسن تحسین میکند
با رخ و دندانش روز و شب فلک
پوستین ماه و پروین میکند
بر سر بازار عشقش در طواف
دل کنون دلالی دین میکند
با چنین تمکین نباشد کار خرد
گر فلک را هیچ تمکین میکند
هرچه دستش در تواند شد ز جور
بر من مهجور مسکین میکند
عیش تلخ من کند معلوم خلق
گرچه بازیهای شیرین میکند
با که خواهد کرد از گیتی وفا
کز جفا با انوری این میکند
انوری : غزلیات
غزل ۱۳۵ - هرکه دل بر چون تو دلداری نهد
هرکه دل بر چون تو دلداری نهد
سنگ بر دل بیتو بسیاری نهد
وانکه را محنت گلی خواهد شکفت
روزگارش این چنین خاری نهد
وانکه جانش همچو دل نبود به کار
خویشتن را با تو در کاری نهد
تحفه سازد گه گهم آن دل ظریف
آرد و در دست خونخواری نهد
نیک میکوشد خدایش یار باد
بو که روزی دست بر یاری نهد
عشق گفت این هجر باری کیست و چیست
خود کسی بر دل ازو باری نهد
بار پای اندر میان خواهد نهاد
تا به وصلت روز بازاری نهد
هجر گفت از جانب تو راست شد
اینت سودا و هوس آری نهد
یار پای اندر میان ننهد ولیک
انوری سر در میان باری نهد
سنگ بر دل بیتو بسیاری نهد
وانکه را محنت گلی خواهد شکفت
روزگارش این چنین خاری نهد
وانکه جانش همچو دل نبود به کار
خویشتن را با تو در کاری نهد
تحفه سازد گه گهم آن دل ظریف
آرد و در دست خونخواری نهد
نیک میکوشد خدایش یار باد
بو که روزی دست بر یاری نهد
عشق گفت این هجر باری کیست و چیست
خود کسی بر دل ازو باری نهد
بار پای اندر میان خواهد نهاد
تا به وصلت روز بازاری نهد
هجر گفت از جانب تو راست شد
اینت سودا و هوس آری نهد
یار پای اندر میان ننهد ولیک
انوری سر در میان باری نهد
انوری : غزلیات
غزل ۱۶۳ - ای غم تو جسم را جانی دگر
ای غم تو جسم را جانی دگر
جان نیابد چون تو جانانی دگر
ای به زلف کافر تو عقل را
هر زمانی تازه ایمانی دگر
وی ز تیره غمزهٔ تو روح را
هر دم اندر دیده پیکانی دگر
نیست بر اثبات یزدان نزد عقل
از تو بهتر هیچ برهانی دگر
گر ببیند روی خوبت اهرمن
بیگمان گوید که یزدانی دگر
ای فرو برده به وصلت از طمع
هر دلی بیهوده دندانی دگر
وی برآورده ز عشقت در هوس
هر کسی سر از گریبانی دگر
نیست بیمار غم عشق ترا
بهتر از درد تو درمانی دگر
دل به فرمانت به ترک جان بگفت
ای به از جان هست فرمانی دگر
جان نیابد چون تو جانانی دگر
ای به زلف کافر تو عقل را
هر زمانی تازه ایمانی دگر
وی ز تیره غمزهٔ تو روح را
هر دم اندر دیده پیکانی دگر
نیست بر اثبات یزدان نزد عقل
از تو بهتر هیچ برهانی دگر
گر ببیند روی خوبت اهرمن
بیگمان گوید که یزدانی دگر
ای فرو برده به وصلت از طمع
هر دلی بیهوده دندانی دگر
وی برآورده ز عشقت در هوس
هر کسی سر از گریبانی دگر
نیست بیمار غم عشق ترا
بهتر از درد تو درمانی دگر
دل به فرمانت به ترک جان بگفت
ای به از جان هست فرمانی دگر
انوری : غزلیات
غزل ۱۷۹ - ساقی اندر خواب شد خیز ای غلام
ساقی اندر خواب شد خیز ای غلام
باده را در جام جان ریز ای غلام
با حریف جنس درساز ای پسر
در شراب لعل آویز ای غلام
چند گویی مست گشتم می بنه
وقت مستی نیست مستیز ای غلام
چند پرهیزی از این پرهیز چند
از چنین پرهیز پرهیز ای غلام
بیش از این بدخوبی و تندی مکن
ساعتی با ما بیاویز ای غلام
در پناه باده شو چون انوری
وز غم ایام بگریز ای غلام
باده را در جام جان ریز ای غلام
با حریف جنس درساز ای پسر
در شراب لعل آویز ای غلام
چند گویی مست گشتم می بنه
وقت مستی نیست مستیز ای غلام
چند پرهیزی از این پرهیز چند
از چنین پرهیز پرهیز ای غلام
بیش از این بدخوبی و تندی مکن
ساعتی با ما بیاویز ای غلام
در پناه باده شو چون انوری
وز غم ایام بگریز ای غلام
انوری : غزلیات
غزل ۱۸۱ - تا به مهر تو تولا کردهام
انوری : غزلیات
غزل ۱۸۶ - کس نداند کز غمت چون سوختم
انوری : غزلیات
غزل ۱۹۲ - ای مسلمانان ز جان سیر آمدم
انوری : غزلیات
غزل ۲۱۵ - نو به نو هر روز باری میکشم
نو به نو هر روز باری میکشم
بار نبود چون ز یاری میکشم
ناشکفته زو گلی هرگز مرا
هر زمان زو رنج خاری میکشم
گر بلایش میکشم عیبم مکن
کین بلا آخر به کاری میکشم
زحمت سرمای سرد از ماه دی
بر امید نوبهاری میکشم
عشق هر دم در میانم میکشد
گرچه خود را بر کناری میکشم
کار من روزی شود همچون نگار
کاین غم از بهر نگاری میکشم
فخر وقت خویشتن دانم همی
اینکه از خصمانش عاری میکشم
بار او نتوان کشید از هجر و وصل
پس مرا این بس که باری میکشم
تو مرا گویی کشیدی درد و غم
من چه میگویم که آری میکشم
بار نبود چون ز یاری میکشم
ناشکفته زو گلی هرگز مرا
هر زمان زو رنج خاری میکشم
گر بلایش میکشم عیبم مکن
کین بلا آخر به کاری میکشم
زحمت سرمای سرد از ماه دی
بر امید نوبهاری میکشم
عشق هر دم در میانم میکشد
گرچه خود را بر کناری میکشم
کار من روزی شود همچون نگار
کاین غم از بهر نگاری میکشم
فخر وقت خویشتن دانم همی
اینکه از خصمانش عاری میکشم
بار او نتوان کشید از هجر و وصل
پس مرا این بس که باری میکشم
تو مرا گویی کشیدی درد و غم
من چه میگویم که آری میکشم
انوری : غزلیات
غزل ۲۲۵ - باز چون در خورد همت میکنم
باز چون در خورد همت میکنم
سر فدای تیغ نهمت میکنم
قیمت یک بوس او صد بدره زر
گر کنم با او خصومت میکنم
من دهان خوش میکنم لیکن کجاست
وه که یک جو زانچ قیمت میکنم
دوشم آن دلبر گرفت اندر کنار
یک زمان یعنی که رحمت میکنم
بر سر آن نکتهای دریافتم
گرچه دانستم که زحمت میکنم
چشم کردم شوخ و گفتم ای نگار
بر سر پا نیز خدمت میکنم
سر فدای تیغ نهمت میکنم
قیمت یک بوس او صد بدره زر
گر کنم با او خصومت میکنم
من دهان خوش میکنم لیکن کجاست
وه که یک جو زانچ قیمت میکنم
دوشم آن دلبر گرفت اندر کنار
یک زمان یعنی که رحمت میکنم
بر سر آن نکتهای دریافتم
گرچه دانستم که زحمت میکنم
چشم کردم شوخ و گفتم ای نگار
بر سر پا نیز خدمت میکنم
انوری : غزلیات
غزل ۲۲۶ - تا نپنداری که دستان میکنم
تا نپنداری که دستان میکنم
اینکه از دست تو افغان میکنم
کارم از هجران به جان آوردهای
جان خوشست این ناخوشی زان میکنم
دوستی گویی نه از دل میکنی
راست میگویی که از جان میکنم
نفی تهمت را اگر دشوار عشق
پیش هرکس بر دل آسان میکنم
بیلب و دندان شیرین تو صبر
از بن سی و دو دندان میکنم
بر من از خورشید هم پیداترست
کان به گل خورشید پنهان میکنم
دامن از من درمکش تا هر دمت
رشوتی نو در گریبان میکنم
زر ندارم لیکن از دریای طبع
هر زمانت گوهرافشان میکنم
اهل شو در عشق تا چون انوریت
جلوهٔ اهل خراسان میکنم
اینکه از دست تو افغان میکنم
کارم از هجران به جان آوردهای
جان خوشست این ناخوشی زان میکنم
دوستی گویی نه از دل میکنی
راست میگویی که از جان میکنم
نفی تهمت را اگر دشوار عشق
پیش هرکس بر دل آسان میکنم
بیلب و دندان شیرین تو صبر
از بن سی و دو دندان میکنم
بر من از خورشید هم پیداترست
کان به گل خورشید پنهان میکنم
دامن از من درمکش تا هر دمت
رشوتی نو در گریبان میکنم
زر ندارم لیکن از دریای طبع
هر زمانت گوهرافشان میکنم
اهل شو در عشق تا چون انوریت
جلوهٔ اهل خراسان میکنم
انوری : غزلیات
غزل ۲۲۷ - بیتو جانا زندگانی میکنم
بیتو جانا زندگانی میکنم
وز تو این معنی نهانی میکنم
شرم باد از کار خویشم تا چرا
بیتو چندین زندگانی میکنم
تو نه و من در جهان زندگان
راستی باید گرانی میکنم
صبر گویم میکنم لیکن چه صبر
حیلتی چونین که دانی میکنم
از غمم شادی و تا بشنیدهام
از غم خود شادمانی میکنم
در همه راه تمنا کردمی
بر سر ره دیدهبانی میکنم
وز تو این معنی نهانی میکنم
شرم باد از کار خویشم تا چرا
بیتو چندین زندگانی میکنم
تو نه و من در جهان زندگان
راستی باید گرانی میکنم
صبر گویم میکنم لیکن چه صبر
حیلتی چونین که دانی میکنم
از غمم شادی و تا بشنیدهام
از غم خود شادمانی میکنم
در همه راه تمنا کردمی
بر سر ره دیدهبانی میکنم
انوری : غزلیات
غزل ۲۳۹ - عشق بر من سر نخواهد آمدن
عشق بر من سر نخواهد آمدن
پا از این گل برنخواهد آمدن
گرچه در هر غم دلم صورت کند
کز پیاش دیگر نخواهد آمدن
من همی دانم که تا جان در تنست
بر دل این غم سر نخواهد آمدن
برنیاید چرخ با خوی بدش
صبر دایم برنخواهد آمدن
عمر بیرون شد به درد انتظار
وصلش از در درنخواهد آمدن
چون به حسن از ماه بیش آمد بهجور
زاسمان کمتر نخواهد آمدن
گویمش حال من از عشقت بپرس
کز منت باور نخواهد آمدن
گویدم جانی کم انگار انوری
بیتو طوفان برنخواهد آمدن
پا از این گل برنخواهد آمدن
گرچه در هر غم دلم صورت کند
کز پیاش دیگر نخواهد آمدن
من همی دانم که تا جان در تنست
بر دل این غم سر نخواهد آمدن
برنیاید چرخ با خوی بدش
صبر دایم برنخواهد آمدن
عمر بیرون شد به درد انتظار
وصلش از در درنخواهد آمدن
چون به حسن از ماه بیش آمد بهجور
زاسمان کمتر نخواهد آمدن
گویمش حال من از عشقت بپرس
کز منت باور نخواهد آمدن
گویدم جانی کم انگار انوری
بیتو طوفان برنخواهد آمدن
انوری : غزلیات
غزل ۲۴۲ - آتش ای دلبر مرا بر جان مزن
آتش ای دلبر مرا بر جان مزن
در دل مسکین من دندان مزن
شرط و پیمان کردهای در دوستی
دوستی کن شرط بر پیمان مزن
هجر و وصلت درد و درمان منست
مردمی کن وصل بر هجران مزن
دیدهٔ بخت مرا گریان مکن
گردن بخت مرا خندان مزن
چشم را گو در رخم خنجر مکش
زلف را گو بر دلم چوگان مزن
پردهٔ یاقوت بر پروین مبند
خیمهٔ سنجاب بر سندان مزن
جان و دل چون هر دو همراه تواند
گر مسلمانی ره ایشان مزن
در دل مسکین من دندان مزن
شرط و پیمان کردهای در دوستی
دوستی کن شرط بر پیمان مزن
هجر و وصلت درد و درمان منست
مردمی کن وصل بر هجران مزن
دیدهٔ بخت مرا گریان مکن
گردن بخت مرا خندان مزن
چشم را گو در رخم خنجر مکش
زلف را گو بر دلم چوگان مزن
پردهٔ یاقوت بر پروین مبند
خیمهٔ سنجاب بر سندان مزن
جان و دل چون هر دو همراه تواند
گر مسلمانی ره ایشان مزن
انوری : غزلیات
غزل ۲۴۴ - ای بت یغما دلم یغما مکن
انوری : غزلیات
غزل ۲۴۶ - روی خوب خویش را پنهان مکن
انوری : غزلیات
غزل ۲۴۷ - شرم دار آخر جفا چندین مکن
شرم دار آخر جفا چندین مکن
قصد آزار من مسکین مکن
پایی از غم در رکاب آوردهام
بیش از این اسب جفا را زین مکن
در غم ماه گریبانت مرا
هر شبی دامن پر از پروین مکن
چند گویی یار دیگر میکنم
هرچه خواهی کن ولیکن این مکن
بوسهای خواهم طمع در جان کنی
نقد کردم گیر و هان و هین مکن
چون سبکروحی گران کابین مباش
جان شیرین ناز ناشیرین مکن
عشق را گویی فلان را خون بریز
عشق را خون ریختن تلقین مکن
ای پسر عید ترا قربان بسی است
انوری را از میان تعیین مکن
قصد آزار من مسکین مکن
پایی از غم در رکاب آوردهام
بیش از این اسب جفا را زین مکن
در غم ماه گریبانت مرا
هر شبی دامن پر از پروین مکن
چند گویی یار دیگر میکنم
هرچه خواهی کن ولیکن این مکن
بوسهای خواهم طمع در جان کنی
نقد کردم گیر و هان و هین مکن
چون سبکروحی گران کابین مباش
جان شیرین ناز ناشیرین مکن
عشق را گویی فلان را خون بریز
عشق را خون ریختن تلقین مکن
ای پسر عید ترا قربان بسی است
انوری را از میان تعیین مکن
انوری : غزلیات
غزل ۲۵۲ - ای قبای حسن بر بالای تو
انوری : غزلیات
غزل ۲۵۳ - ترک من ای من سگ هندوی تو
ترک من ای من سگ هندوی تو
دورم از روی تو دور از روی تو
بر لب و چشمت نهادم دین و دل
هر دو بر طاق خم ابروی تو
من به گردت کی رسم چون باد را
آب رویت پی کند در کوی تو
گویی از من بگذران مینگزرد
این کمان را هم تو و بازوی تو
نیست یک نیرنگ تو بیبوی خون
گر مرا رنگیست در پهلوی تو
روز را رویت به سیلی خواست زد
گرنه دستی برنهادی موی تو
زلف مرزنگوش را دور قبول
با سری شد با سر گیسوی تو
ماهی از خوبی خطا گفتم نهای
پوست سوی اوست مغز از سوی تو
دورم از روی تو دور از روی تو
بر لب و چشمت نهادم دین و دل
هر دو بر طاق خم ابروی تو
من به گردت کی رسم چون باد را
آب رویت پی کند در کوی تو
گویی از من بگذران مینگزرد
این کمان را هم تو و بازوی تو
نیست یک نیرنگ تو بیبوی خون
گر مرا رنگیست در پهلوی تو
روز را رویت به سیلی خواست زد
گرنه دستی برنهادی موی تو
زلف مرزنگوش را دور قبول
با سری شد با سر گیسوی تو
ماهی از خوبی خطا گفتم نهای
پوست سوی اوست مغز از سوی تو
انوری : غزلیات
غزل ۲۶۲ - سهل میگیرم چو با ما کردهای
سهل میگیرم چو با ما کردهای
گرچه میگیرم که عمدا کردهای
من خود از سودای تو سرگشتهام
هر زمان با من چه صفرا کردهای
کشتی صبرم شکسته از غمت
چشمم از خونابه دریا کردهای
جان نخواهم برد امروز از تو من
وصل را چون وعده فردا کردهای
ناز دیگر میکنی هر ساعتی
شادباش احسنت زیبا کردهای
روی خوبت را بسی پشتی ز موست
این دلیریها از آنجا کردهای
انوری چون در سر کار تو شد
بر سر خلقش چه رسوا کردهای
گرچه میگیرم که عمدا کردهای
من خود از سودای تو سرگشتهام
هر زمان با من چه صفرا کردهای
کشتی صبرم شکسته از غمت
چشمم از خونابه دریا کردهای
جان نخواهم برد امروز از تو من
وصل را چون وعده فردا کردهای
ناز دیگر میکنی هر ساعتی
شادباش احسنت زیبا کردهای
روی خوبت را بسی پشتی ز موست
این دلیریها از آنجا کردهای
انوری چون در سر کار تو شد
بر سر خلقش چه رسوا کردهای