تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۲۷ - آیین اهل عراق
شنیدم که فرمان دهان عراق
به هر گه که افتاد صبوح اتّفاق
به رسم سخاوت به قدر یار
کنند از کم و بیش چیزی نثار
ولی دیر دیر افتد این اتّفاق
چنین است آئین اهل عراق
بزرگانه می خورد رسمی نکوست
به جایی که معهود و آئین و خوست
به شرطی که در هوشیاری بود
نه در عینِ بی اختیاری بود
ز بس شوق چون میزبانی کنند
جوانان ما جان فشانی کنند
از آن می که مستانِ ما می خورند
مقیمان بالا به رشک اندرند
نه آن می که هشیاریش در پی است
از آن می که مستی او بی می است
که نه می همه مفسدان می خورند
خورند اهلِ معنی و جان پرورند
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۲۸ - اهلیّت باده خواران
چو می روح بخشی نیاید به دست
دریغا که بر دستِ نا کس بُدست
عذابی شدیدست و رنجی عظیم
ز دستِ مخالف شرابِ حمیم
اگر جان شیرین دهندت به زور
ز دست ترش روی تلخ است و شور
زبانی دوزخ حریفِ بَدست
تو زو در عذابی و او از خودست
بتر از بتر چیست بدمستِ لُنب
کنارت پر افعیست برخود مَجُنب
به لاحول ابلیس را دور کن
به کسنی مداوای محرور کن
مده خرس را آب خضر ای پسر
که جز مُهره بر خر نزیبد گهر
چرا مفتیان می کنندش حرام
سخن راست بشو زپس احترام
دریغ است در کونِ خر ریختن
از آن شد سزایِ برآویختن
مگر مریم انگورِ آبستن است
که روحش درون همچو جان در تن است
چو از روح محض است آبستنیش
چرا زیر پای خران افکنیش
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۲۹ - سخا به مستی
به مستی سخاوت بود نا پسند
اگر عاقلی بشنو این طرفه پند
گرت بخشش از حدِّ و انصاف رفت
دریغا که نامت به اتلاف رفت
وگر خود به ناحق کنی با وجود
دریغا که امساک بهتر که جود
ازین یک به حسرت ندامت خوری
وزان یک به غیرت ملامت بری
سخاوت که از طبع خیزد جداست
تکلّف سخا نیست عکس سخاست
به مستی اگر حاتم طی بود
چو بخشش کند نام بَر می بود
همین باز گویند کز رویِ دست
چنین ها بسی آید از مردِ مست
به مستی ز چیزی که بخشیده اند
خطاهای مستان پسندیده اند
پسندیدة عقل بخشودن است
که بخشوده در بخشش افزودن است
مقاماتِ بخشایش آسایش است
که بخشش هم از فیض بخشایش است
به مستی ببخشای بر زیر دست
زبردست را خود سر پنجه هست
چو هشیار گشتی ببخش و بده
نگه دار سر بر سر هم منه
چو دستت دهد پای مردی نکوست
کرم کن کرم کار پاکیزه خوست
و گر تنگ دستی ز خرج فراخ
حذر کن مبر شیشه در سنگلاخ
به مقدار سرمایه و دستگاه
به حق خود و مستحق کن نگاه
اگر شاه مست است اگر هوشیار
سخاوت کند از سرِ اختیار
نه ممکن که کاری کند ناپسند
گر از گنجِ دانش بود بهره مند
کسی کو گهردار باشد چو تیغ
چه نقصانش از بخشش بی دریغ
بود راست چون کوزة خرج گر
تهی شد یکی پرشود ده دگر
کجا دخل هر روزه آید فراز
توان خرج کردن به اندازه باز
مخور ناشتا تا توانی شراب
وگر باید انگشت زد بر تراب
کسی را که دیدی غذا کشته راح
نبینی ازو بیش خیر و فلاح
وگر خورده باشی تو او را نکوست
وگر او را می خورد غالب اوست
چو دانی که او خورد خواهد ترا
غذای خودش کرد خواهد ترا
مخور بیش چون او تو را می خورد
ز ره دور شو تا بلا بگذرد
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۳۰ - حکایت
سرآشفته ای مستِ خود رای بود
که در کشمرش پیش از این جای بود
سحرخواره ای شب نشین روز مست
می و مطربی را شده زیر دست
مُدام او ز آتش غذا ساخته
ز آب منی خود بپرداخته
نمیخورد بی چاره از هر ابا
بود کم تر از چمچمه ای شوربا
نه شربت چشیدی نه خوردی طعام
سراسیمه بودی مدام از مدام
شبی در برش آن سزای هجا
نفس منقطع شد ازو بر فجا
برآورد مطرب غریو و غرنگ
که راه نفس شد برین ترک تنگ
دویدند یاران او بر سرش
فروبسته دیدند دم در برش
رئیس ده و کدخدایان به هم
هراسان که گردند از آن متّهم
جگرگاه بی چاره بگشافتند
جگر، پوده و دل، سیه یافتند
چنین چند کس دیده ام کز شراب
فرورفت ناگه خراب و یباب
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۳۱ - حفظ اعتدال
کسی را که می دم به دم می خورد
نماند ازاو هیچ تا بنگرد
گرادمان کنی باده بریک قرار
همه ساله ایمن شوی از خُمار
به شرطی که در نگذری ز اعتدال
وگرنه نیارد مزاج احتمال
مکن گرچه غالب تو باشی مری
برون شو اگر عاقلی از عِری
گرو هم نبندی که مرد خرد
نبندد گرو نیز اگر می‌برد
چو مجلس گران گردد و کلّه پُر
مقام ستیز و مری نیست مُر
چه ناچاره می‌بایدت کرد ایست
اگر بر رگی می‌زنی عیب نیست
غنیمت شمر گر چو حیلت گران
ز خود بگذرانی شرابی گران
اگر بر توان بست چالاکی است
که نا التفاتی ز ناباکی است
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۳۲ - می، سلطان بیدادگر
مکن اعتماد ای پسر بر شراب
ز سلطان بیدادگر اجتناب
می ار بشنوی این نصیحت زمن
عجب پهلوانیست لشکر شکن
نماید گه تاختن اندکی
پراکنده از هر طرف یک یکی
تو پس گیره‌ی او کنی بی‌درنگ
برو تازی و او نه‌استد به جنگ
هزیمت کند تا تو خیره شوی
تو خود بر عقب خیره روی
کمین کرده باشد سواری هزار
همه امتحان کرده‌ی کارزار
چوپیش کمین گه رسی ناگهان
همه راست گیرند بر تو عنان
چو نخجیرت اندر میان آورند
ازین سو کشندت وزان سو برند
بترس از کمین کردگان زینهار
حذر کردن از خصم واجب شمار
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۳۳ - نقل شراب
اطبّا ز نُقل اندک آورده‌اند
به مقدارِ حاجت صفت کرده‌اند
گر اندگ خوری نُقل بهتر بود
زیان کارتر میوه‌ی تر بود
می البتّه اول زبان می‌گزد
اگر بشکنی حدّتش می‌سزد
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۳۴ - حفظ دندان
چو نقلی گرفتی به دندانِ تنگ
گراینده تسکین پذیرد به سنگ
به دندان حوالت مکن کارِ سنگ
که بازش به گوهر نیاری به چنگ
نگه دارش از استخوان زینهار
توهم این نصیحت زمن یاددار
که من از پدر کردم این پند گوش
ازین شرط تابرنگردی بکوش
توهم ای پسر از پدر یاددار
که من از پدر داشتم یادگار
سپاس از خدا کاندرین شست و پنج
ز دندان نه زحمت کشیدم نه رنج
برومند بودم ز پند پدر
تو نیز از پدر باریا بهره بر
مکن خسته دندان به بادام سخت
که از نقل محکم شود لخت لخت
سر پسته بشکن به سنگ ای پسر
در بسته نتوان شکستن به سر
چو رخنه شود در مصافی درست
شود پای استاده برجای سست
ندارد چو لشکر بجنبد ز جای
یکی در هزیمت نیفشرده پای
مه اندازشان در پی یک دگر
مجنبان بلا تا نیاید به سر
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۳۵ - کرامات می
ندیدیم هرگز به عمر دراز
در بسته بر می که نگشود باز
عجب نبود از می که هنگامِ بود
گر آید ز کتمِ عدم در وجود
بجایی کند دستگیری مست
که چرخش نهد بر زمین پشت دست
اگر در زمین نیز باشد دفین
چو می‌خواره سر بر زند از زمین
اگر شمّه‌ای از کرامات می
بگویم عجایب بمانی ز وی
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۳۶ - حکایت
گذر بودمان بر براکوهِ تون
زشهر آمدیم از سحرگه برون
مصاحب زهر گونه جوقی سوار
کشیدیم القصه تا نوبهار
دهی بود فی الجمله پرداخته
ز بیدادِ ظالم برانداخته
شرابی که بر کوتلان باربود
تلف شد ضرورت که ناچار بود
تُهی تنگ و خیک و رهِ فارس پیش
حریفان پریشان ز اندازه بیش
رزی بود در باز رفتم درون
چه گویم که حالم تبه بود چون
در آمد به خشتی سر پای من
خمی گشت پیدا زروی چمن
خمی و چه خم آنگهی پرشراب
شرابی و چون آنگهی چون گلاب
زدم نعره‌ای و برفتم ز هوش
فتادند یاران من در خروش
چو دیدند حیران فروماندند
دعا بر خداوندِ رز خواندند
درخت از زمین و شراب از درخت
برآید عجب نبود ای نیک بخت
کرامات محض است کز زیر خاک
برآید خمی تا به سر جانِ پاک
از اقبال می‌خواره نبود عجب
روان گشته از چشمه ماءالعنب
یکی گفت روزی می‌خواره بین
که ناگه برآمد ز زیرزمین
یکی گفت اگر صاحب بوستان
نیت خیر کردست نیکوست آن
یکی گفت بی چاره وقت گریز
نهادست خنب و برفت است تیز
به شکرانه‌ی فتح بابی چنین
نهادیم سرها همه بر زمین
چو شد خنب خالی به شکرانه‌ای
درونش نهادیم دانگانه‌ای
سر خنب کردیم در حال رُست
سر خود گرفتیم چالاک و چست
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۳۷ - حکایت
برون آمدیم از نشابور مست
سراسیمه و رفته دل‌ها ز دست
مرا یار کی بود بس مهربان
خدایش به رحمت کناد این زمان
بطی داشت اندر بغل پُر شراب
دلی پر نشاط و سری پر شتاب
فرو تاخت تا کاسه گیرد مگر
خطا کرد اسبش درآمد به سر
بیفتاد از اسب و برخاست چست
سلامت شراب آبگینه درست
یکی گفت اگر مرد رستم بدی
و گر شیشه پر آب زمزم بدی
شدی زیر این سرکش تند و تیز
هم آن خرد خرد و هم این ریزه ریز
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۳۸ - مقامات می خوارگان
ندانی اگر هیچ بویی بری
مقامات میخوارگان سرسری
کسانی که در بی‌خودی دم زنند
جهانی به یک جرعه برهم زنند
ز مستان حق پرس اسرارِ می
که افسرده بیرون نبردست پی
چو در می تلف کردگان ذوق نیست
دل افسردگان را سر شوق نیست
حذر کن ز مستان که رندی به گاه
دو عالم بسوزد به یک برق آه
ز مستان به ظاهر چه بینند باز
همه آن که زیشان کنند احتراز
ز بیرون خرابی شناسند و بس
کمالی دهد از درون هر نفس
برون گر خرابی و ویرانی است
درون سر به سر گنج پنهانی است
خرابی مردان اگر ننگری
ز هر کنج گنجی برون آوری
میازار دل‌های مستان مست
که سرها ببرند بی تیغ و دست
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۳۹ - حکایت
ربا خواره‌ای بود بیدانیی
چه گویم چنانی که میدانیی
براتی به می داشتم از یکی
که این بود ازو به ترک اندکی
هم او هم پدر مهتر ده بدند
وکیلان املاک خط ده بدند
یکی از بهل جرد برتک نشست
به بیدان شد و کرد او را به دست
براتش بداد و فرا پیش کرد
در آوردش از مجلس آن ساده مرد
فرومایه سوگند بسیار خَورد
ز اقرار برگشت و انکار کرد
که از خاصه‌ی خویش وز آنِ پدر
ندارم شراب و ندارم خبر
ز صد من در آتابه یک من شراب
اگر هست درخان و مانش خراب
برو جمله دل‌های روشن گواه
که خم خانه‌ای دارد آن دل سیاه
ز جای دگر چون مهیّا نبود
بسی جهد کردیم و پوزش نمود
به زاری و زر در نیاورد سر
نظرها به حیرت در آن بی‌بصر
بدیشان پی‌آورده بودند و بس
نبردند دیگر گمانی به کس
علی الجمله می‌کرد انکار سخت
به یک من نشد معترف شور بخت
حریفان فرومانده نومید و پست
همه نیمه جان و همه نیمه مست
چنین ناجوانمردی‌ای پیش کرد
ولی هم سزای سر خویش کرد
درآمد ز در قاصدی ناگهان
که هین پیشتر پای برگیر هان
که آمد محصل به بیدان چو گرد
همه خان و مانت زبر زیر کرد
به تحصیل صد من شراب آمدست
دو اسبه ز فرطِ شتاب آمدست
گرفتش محصّل چو آن جا رسید
سراپای در زخم چوبش کشید
درآویختش قاید خانه روب
زدش بر کف پای بسیار چوب
بخورد آخرالامر چوبی دویست
نفس راست می‌کرد و می‌گفت نیست
یکی آمد و شد ضمان دارِ او
خبر داشت از یک نهان زار او
کلندی بیاورد و بشکافتند
دو خم پر شراب بهین یافتند
فرستاده‌ی ما ز پس می‌دوید
قضا را سراسر بدان جا رسید
از آن جمله پنجاه من بار کرد
چو رقاص کاچول بسیار کرد
درآمد ز در همچو خر در خلاب
شده پست در زیر خیک شراب
برآمد خروشی به شادی ز جمع
برافروختند از فرح هم چو شمع
محصّل خمش برد و جانش بسوخت
تنش کرد ریش و روانش بسوخت
دل ما بیازرد از آن بی‌فروغ
بدان خورده سوگندهای دروغ
پس از هفته‌ای دیدمش برگذر
بدو گفتم ای مردکوته نظر
اگر باز در جمع مستان روی
نباید که با مکر و دستان روی
نگفتی که مردی بود در میان
که افتی ز آزار او در زیان
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۴۰ - خلوت آباد حکیم
مرا هر چه با خویشتن بودمی
نه در مجلس انجمن بودمی
به اوقات بودی ز ماءالعنب
دو شیشه سه من راتبِ روز و شب
درِ خلوت آباد در بستمی
به کنج خود آسوده بنشستمی
به هر موسمی خانه‌ای داشتم
حکیمانه پیمانه‌ای داشتم
به دفع ملالت به رفع حجاب
روان کردنی کاسه‌ی پر شراب
فرو دادمی کاسه سرسیاه
به میعاد عادت به رسم و به راه
درِ اشتها چون شدی باز، باز
سبک کردمی لقمه‌ای چند گاز
به هر وقت می‌بود نفسِ حقیر
ز اندک غذا ریزه‌ای ناگزیر
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۴۱ - عروج و الهام
به اوقات دیگر دل مستِ من
عنان بستدی مطلق از دستِ من
چو از عالم تن برون رفتمی
چو مجنون به نجدِ جنون رفتمی
شدی باز فکرم سوی سدره باز
نشستی بر ایوانِ کیوانِ راز
چو از آشیان رفته باز آمدی
چو گنجینه مجموع راز آمدی
بکاوید می چشمه‌ی وجد و حال
روان گشتی از چشمه آبِ زلال
به الماس اندیشه دُر سفتمی
ز سرِّ ملایک سخن گفتمی
ز بالا فرود آمدندی سروش
که برخوان و بنیوش بی چشم و گوش
به هر حرف کاوردمی در بیان
هزارش معمّا بُدی در میان
به لوح آن گهی باز گفتی قلم
نزاری بر اوراق کردی رقم
اگر ازهر و مزهر آری به دست
شود روشنت تا برین گونه هست
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۴۲ - سبب تغییر حال
شبی هاتف غیبم آواز داد
به صدر سعادت رهم باز داد
به من گفت هان ای نزاری زار
چنین چند باشی به زاری زار
به هم برزدی روزگار صواب
که چون جغد خو کرده‌ای در خراب
چنین تا به کی جهل بردن زپیش
پراگندگی راه دادن به خویش
به جامع رو و دست مفتی بگیر
که ای مفتی از مفت خوردن نفیر
چهل سال در خون رز رفته‌ام
در اکسون و کمخار و خز رفته‌ام
می اکنون ز جامِ صفا بایدم
ز پشمینه کشف الغطا بایدم
کنون از حرامانه باز آمدم
ز پیمان پیمانه باز آمدم
سرم مست پیمانه‌ی دیگرست
شرابم ز خم خانه‌ی دیگرست
صلاحم درین است و عزمم برین
شراب طهورست و خلدم برین
درِ خلوت اکنون بر او باش بند
حریف از حواری کن اکنون پند
مکن با عفاریت هم خانگی
اگر عاقلی ترک دیوانگی
ز دیوان روی زمین دور باش
به سردابه‌ی قدس با حور باش
چو با شاهدانِ مقاماتِ راز
توان عشق ورزید با عسر و ناز
ازین زال دیرینه‌ی نو عروس
چرا برد باید فریب و فسوس
چو هم زانوی همنشینان حور
توانی شمیدن شراب طهور
حرام است مادام خوردن مدام
در آغوش بیگانه خفتن حرام
بسی تهنیت گفتم و مرحبا
ز فرمان هاتف نکردم ابا
به جامع شدم هم بر آن سان که گفت
نکردم ولی فاش رازِ نهفت
غریو از خلایق برآمد که چیست
نزاری‌ست این یا ندانیم کیست
نزاری و خو باز کردن ز می
چه تزویر دارد وین چیست هی
زمین گر شود آسمان فی المثل
شب تیره با روز روشن بدل
و گر آب آتش شود آتش آب
قمر قطب گردد سها آفتاب
اگر لعل فیروزه گردد به رنگ
وگر موم هرگز شود هم چو سنگ
وگر سرکه را استحالت بود
وگر منجمد را مقالت بود
ز اضداد جمعیّت و اتّفاق
ز جوزا اگر نیز شد جفت طاق
بود ممکن و نیست از ممکنات
شکیب نزاری ز آبِ حیات
اگر از نزاری وَرعّ باورست
ز اعجوبه ها این عجایب ترست
بسی طعنه دریابِ ما می زدند
ازین نوع تشنیع ها می زدند
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۴۳ - من کیستم
مرا خود در اوقاتِ ردّ و قبول
نباشد غمِ ترّهاتِ جَهول
اگر سرِّ مردان ندارم نگاه
کله سر نبیند دگر سرکلاه
نیارم به نا محرمان باز گفت
چه گویم که با من که این راز گفت
همه هرچه در حقِّ من گفته اند
نه از من که از خویشتن گفته اند
اگر معترض طعنه ای می زند
به خود بر ز خود هم چو قز می تند
مرا کس نداند که من کیستم
کدامم کجاام کی ام چیستم
چه بارست بر جانِ پر درد من
که خون شد دلِ ناز پروردِ من
زبس طعنه همواره دل خسته ام
دلِ خسته در لطفِ حق بسته ام
چو از بدوِ فطرت قلم می رود
چه بردستِ من بیش و کم می رود
دلم موج خون می زند لب خموش
ملامت روان و من آگنده گوش
همان به که فی الجمله از هیچ روی
نگویم سخن تا نگویند گوی
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۴۴ - پس از توبه
پس از یک دو سالم که توفیق حی
مساعد شد و توبه کردم ز می
دگر باره مخدوم ملایِ بیک
که بادش قرین روز و شب بخت نیک
به جامِ مروّق خمارم شکست
سر توبه بی اختیارم شکست
خدیوست و تکلیفِ مالایطاق
چه درمان چنین اوفتاد اتّفاق
به الفاظ شیرین زبان برگشاد
می تلخ بستان که از روی داد
تورا می سزد می پرستی و بس
برآئین تو می نخوردست کس
چو ممزوج شد با مزاجِ تو می
تحاشی مکن تا توانی ز وی
چو می می دهد خاطرت را فرح
دگر دست خالی مدار از قدح
چو چندی برآمد ازین نذر باز
هلالم دگر باره شد بدر باز
ضرورت علی الجمله خیّام وار
گرفتم به کف بر، میِ خوشگوار
زدم خیمه پهلوی خرگاه دوست
چه گویم که مولی و مخدومم اوست
جهانِ کرم مجدِ دین خواجه مجد
که بر رایِ او کرد خورشید وجد
کریم خراسان محمّد که جود
به عجز اوفتد پیش او در سجود
حمید جهان ابن احمد که عقل
ز خورشید رایش کند فیض نقل
چنان دست جود و کرم پیش کرد
که نیش خِجالت دلم ریش کرد
چه گویم ز پاکیزه اخلاق او
ز افراطّ الطاف و اِشفاقِ او
زمانی زمن بی خبر کی بُدی
که نه بر کف و در سرم می بُدی
ز صدر وزارت چو برخاستی
چو فردوس بزمی بیاراستی
سماع و شرابِ مروّق روان
مدامم خوش و تازه روح و روان
اگر فکرتم در ربودی دمی
فتادی در ابرویِ عیشم خمی
زبان برگشادی به شیرین سخن
که از ما ملالت خدا را مَکُن
دلم را سبک باز دریافتی
چو خاطر به جایِ دگر تافتی
حضورِ حریفان بس خوش نشین
به تخصیص صدراخص فخرِدین
میان بسته دایم به صدق و صفا
مصفّا چو اخوان به شرط وفا
دل افروز در مجلسِ دل نواز
به سر برده ایّام در عزّ و ناز
مع القصّه در بزمِ صاحب مدام
شب و روز خوش بود می بر دوام
بسی نیز بودی که دامن کشان
به سر وقتِ من آمدندی خوشان
چو تَرتیبکی داشتم در شراب
زلایعقلی کردمی اجتناب
پسندیدة بزم صاحب شدم
مقرّب به صدرِ مراتت شدم
ز پیری که نارد ملالت جوان
قیاسش ز آداب کردن توان
چه گویم دگر هر چه گویم منیست
منی چیست ای یار اهریمنی ست
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۴۵ - خطاب به شاهنشاه و نصرت
الا ای جگر گوشگانِ پدر
بخوانید این پندِ من سر به سر
به گوشِ خرد راز من بشنوید
به ابیاتِ تعلیم من بگروید
هنر باید آموخت از در به در
کم از کم بود مردم بی هنر
سرایی ست بی در، سری بی کلاه
درختی ست بی بر، چهی بی میاه
ملک زادة بی هنر دون بود
وگر از نژادِ فریدون بود
که سگ را که هست از هنر دستگاه
بود بر نسیج و نسخ پادشاه
سر هر هنر چیست ای جانِ باب
نگه داشتن حدِّ خود در شراب
اگر صد هنر داری و بدخوری
دریغا که آبِ هنر می بری
درونش فرشته ست و بیرون بلیس
که علمش شریف است و نفسش خسیس
چو نفس خسیسش درآید به کار
همه علم و فضلش شود تار و مار
هنر عیب گردد شود فخر عار
اگر بدخوری می نکو پاس دار
شراب گران و تنک حوصله
رهت بر صراط است و پای آبله
اگر هوشمندی ره حق بسیچ
ز تعلیم و تنبیه گردن مپیچ
توان کرد اگر در دل افتد هراس
ز بدمست و بد خفت و بد خوقیاس
ز مست امتحان کن نه از هوشیار
ز دیوانه باید گرفت اعتبار
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۴۶ - ایجاز سخن
سخن موجز و منتخب کرده ام
زبسیار با اندک آورده ام
ز نوع سخن نغز آید به کار
که از استخوان مغز آید به کار
نگه دار عزّت به هنجار گوی
که خوارست همواره بسیار گوی
زبان بازی و دست یازی بود
که سرمایة جنگ سازی بود