عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۲۱ - با کسی کی می کنم در عشقبازی همرهی
با کسی کی می کنم در عشقبازی همرهی
من که دایم از دل خود می کنم پهلو تهی
از ضعیفی برنمی آید ز لب فریاد من
ناله هم آخر به عشقت کرد با من کوتهی
شغل عشقم کرد از سامان عالم بی نیاز
بیستون فرهاد را بس مسند شاهنشهی
پا به دامن کش چو کوه و رسم تمکین پیشه کن
همچو دریا چند بتوان جوش زد از بی تهی
می گریزم، رهبری هرجا که می بینم سلیم
خضر این وادی ز بس کرده ست با من بیرهی
من که دایم از دل خود می کنم پهلو تهی
از ضعیفی برنمی آید ز لب فریاد من
ناله هم آخر به عشقت کرد با من کوتهی
شغل عشقم کرد از سامان عالم بی نیاز
بیستون فرهاد را بس مسند شاهنشهی
پا به دامن کش چو کوه و رسم تمکین پیشه کن
همچو دریا چند بتوان جوش زد از بی تهی
می گریزم، رهبری هرجا که می بینم سلیم
خضر این وادی ز بس کرده ست با من بیرهی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۲۲ - دارم عیشی به وصل ماهی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۲۵ - به ناله فاش مکن راز دل ز غمازی
به ناله فاش مکن راز دل ز غمازی
چو عندلیب نه ای، بگذر از نواسازی
بگو چو آینه در روی، هرچه می بینی
چو بوی مشک مکن در لباس غمازی
فریب حسن بتی را مخور که خوبی او
به بال زلف نماید بلندپروازی
خوش آن حریف که همچون پیاله ی چینی
گهی شراب دهد، گه کند خوش آوازی
به خود چو موی میانت ز رشک می پیچم
چو شانه با سر زلفت کند زبان بازی
سلیم معتقد نظم خواجه حافظ باش
که نشأه بیش بود با شراب شیرازی
چو عندلیب نه ای، بگذر از نواسازی
بگو چو آینه در روی، هرچه می بینی
چو بوی مشک مکن در لباس غمازی
فریب حسن بتی را مخور که خوبی او
به بال زلف نماید بلندپروازی
خوش آن حریف که همچون پیاله ی چینی
گهی شراب دهد، گه کند خوش آوازی
به خود چو موی میانت ز رشک می پیچم
چو شانه با سر زلفت کند زبان بازی
سلیم معتقد نظم خواجه حافظ باش
که نشأه بیش بود با شراب شیرازی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۲۷ - در کوی می فروشان، گردم ز بینوایی
در کوی می فروشان، گردم ز بینوایی
در دست جام خالی، چون کاسه ی گدایی
در صبح از سفیدی چون شیر می نماید
مستان ز دختر رز، سازند مومیایی
در کوی بی وفایان دانی سرشک من چیست
چون پیش اهل کوفه، تسبیح کربلایی
کو آن که در اشارت با من ترا هر انگشت
پیچیده نامه ای بود از کاغذ حنایی
چشم و دل و زبانی داری، که کس مبیناد!
ای همچو گل سراپا سامان بی وفایی
آن گل سلیم آخر نامهربان برآمد
خوش آن که بود با او آغاز آشنایی
در دست جام خالی، چون کاسه ی گدایی
در صبح از سفیدی چون شیر می نماید
مستان ز دختر رز، سازند مومیایی
در کوی بی وفایان دانی سرشک من چیست
چون پیش اهل کوفه، تسبیح کربلایی
کو آن که در اشارت با من ترا هر انگشت
پیچیده نامه ای بود از کاغذ حنایی
چشم و دل و زبانی داری، که کس مبیناد!
ای همچو گل سراپا سامان بی وفایی
آن گل سلیم آخر نامهربان برآمد
خوش آن که بود با او آغاز آشنایی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۲۹ - هر انگشت من از داغ جدایی
هر انگشت من از داغ جدایی
همی نالد چو نی در دست نایی
هر آهی کز دلم سوی فلک رفت
ز ره برگشت چون تیر هوایی
دلم را سوی تیغش می کند عشق
به انگشت شهادت رهنمایی
هراسان گردد از شهباز او کبک
چنان کز بیم ترکان روستایی
نشسته گرد چون ساز شکسته
به رخسارم به کنج بینوایی
سلیم از گریه در گرداب خون است
چو نقش داغ در دست حنایی
همی نالد چو نی در دست نایی
هر آهی کز دلم سوی فلک رفت
ز ره برگشت چون تیر هوایی
دلم را سوی تیغش می کند عشق
به انگشت شهادت رهنمایی
هراسان گردد از شهباز او کبک
چنان کز بیم ترکان روستایی
نشسته گرد چون ساز شکسته
به رخسارم به کنج بینوایی
سلیم از گریه در گرداب خون است
چو نقش داغ در دست حنایی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۳۱ - در ره آوارگی بختم فکند از دشمنی
در ره آوارگی بختم فکند از دشمنی
در بیابانی که کار خضر باشد رهزنی
از لباس مطربی کز بزم ما بیرون رود
سرمه می ریزد چو خاکستر ز رخت گلخنی
عافیت خواهی، مشو آلوده ی مال جهان
شمع را باشد بلای جان، لباس روغنی
خلوت حمام را ماند حریم روزگار
در میان خلق از بس عام شد تردامنی
در کنایت نکته ای کافی ست از روشندلان
مسند عیسی کند خورشید تابان سوزنی
چشم تا پوشیدم از دنیا، صفای دل فزود
خانه ی آیینه از روزن ندارد روشنی
بس که هرسو بلبلان از آتش گل سوختند
می کند قمری درین گلشن تخلص گلخنی!
گر سبوی می ز خاک رستم یک دست نیست
از کجا آورده است این زور و این مردافکنی؟!
پیش مرغان گر به آن قد سرو را نسبت کند
طوق قمری بشکند، از بس زنندش گردنی!
گفتگوی عشق او دارند با هم در میان
گلخنی با گلخنی و گلشنی با گلشنی
از بقای این چمن گر باخبر بودی، سلیم
گل به مرگ خویش پوشیدی قبای سوسنی
در بیابانی که کار خضر باشد رهزنی
از لباس مطربی کز بزم ما بیرون رود
سرمه می ریزد چو خاکستر ز رخت گلخنی
عافیت خواهی، مشو آلوده ی مال جهان
شمع را باشد بلای جان، لباس روغنی
خلوت حمام را ماند حریم روزگار
در میان خلق از بس عام شد تردامنی
در کنایت نکته ای کافی ست از روشندلان
مسند عیسی کند خورشید تابان سوزنی
چشم تا پوشیدم از دنیا، صفای دل فزود
خانه ی آیینه از روزن ندارد روشنی
بس که هرسو بلبلان از آتش گل سوختند
می کند قمری درین گلشن تخلص گلخنی!
گر سبوی می ز خاک رستم یک دست نیست
از کجا آورده است این زور و این مردافکنی؟!
پیش مرغان گر به آن قد سرو را نسبت کند
طوق قمری بشکند، از بس زنندش گردنی!
گفتگوی عشق او دارند با هم در میان
گلخنی با گلخنی و گلشنی با گلشنی
از بقای این چمن گر باخبر بودی، سلیم
گل به مرگ خویش پوشیدی قبای سوسنی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۳۴ - ای کاش زخم سینه ی ما واکند کسی
ای کاش زخم سینه ی ما واکند کسی
شاید ترحمی به دل ما کند کسی
از ما چو برق می گذرد آفتاب ما
کو فرصتی که عرض تمنا کند کسی
تکلیف جلوه قامت او را ز عقل نیست
آن فتنه را برای چه برپا کند کسی
کس را چو تاب دیدن او نیست در جهان
گردد چه آفتاب که پیدا کنی کسی؟
خسرو به طعنه گفت که پنداشت کوهکن
کاری ست کار عشق که تنها کند کسی
خورشید هرکجا که حدیث تو بشنود
باید که اضطراب تماشا کند کسی!
نام وطن، ملال غریبی فزون کند
باید سفر به شیوه ی عنقا کند کسی
سهل است زر به خاک چو خورشید ریختن
از خاک، زر خوش است که پیدا کند کسی
ای دل چه پیش می روی، آن به که در جهان
از دور چون ستاره تماشا کند کسی
دیوانگی سلیم به جایی نمی رسد
خود را به کوی عشق چه رسوا کند کسی
شاید ترحمی به دل ما کند کسی
از ما چو برق می گذرد آفتاب ما
کو فرصتی که عرض تمنا کند کسی
تکلیف جلوه قامت او را ز عقل نیست
آن فتنه را برای چه برپا کند کسی
کس را چو تاب دیدن او نیست در جهان
گردد چه آفتاب که پیدا کنی کسی؟
خسرو به طعنه گفت که پنداشت کوهکن
کاری ست کار عشق که تنها کند کسی
خورشید هرکجا که حدیث تو بشنود
باید که اضطراب تماشا کند کسی!
نام وطن، ملال غریبی فزون کند
باید سفر به شیوه ی عنقا کند کسی
سهل است زر به خاک چو خورشید ریختن
از خاک، زر خوش است که پیدا کند کسی
ای دل چه پیش می روی، آن به که در جهان
از دور چون ستاره تماشا کند کسی
دیوانگی سلیم به جایی نمی رسد
خود را به کوی عشق چه رسوا کند کسی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۳۸ - دلم چون لاله افروزد ز داغی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۳۹ - در کوی عشق نیست ز اهل وفا کسی
در کوی عشق نیست ز اهل وفا کسی
هرگز نمی شود به کسی آشنا کسی
دنبال آن که دست به وصلش نمی رسد
تا کی رود چو سایه ی مرغ هوا کسی
ما را چه چاره غیر مدارا به روزگار
هرگز مباد کار، کسی را به ناکسی
بر خاک، آبروی خود ای آسمان مریز
هرگز نکرده است بزرگی به ما کسی
همت بود بساط بزرگی، ندیده است
در خانه ی خدا بجز از بوریا کسی
رنجیده می روی ز سر کوی او سلیم
چون می شود نیاید اگر از قفا کسی؟
هرگز نمی شود به کسی آشنا کسی
دنبال آن که دست به وصلش نمی رسد
تا کی رود چو سایه ی مرغ هوا کسی
ما را چه چاره غیر مدارا به روزگار
هرگز مباد کار، کسی را به ناکسی
بر خاک، آبروی خود ای آسمان مریز
هرگز نکرده است بزرگی به ما کسی
همت بود بساط بزرگی، ندیده است
در خانه ی خدا بجز از بوریا کسی
رنجیده می روی ز سر کوی او سلیم
چون می شود نیاید اگر از قفا کسی؟
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۴۰ - آهم به درون دل ز تنگی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۴۱ - چیست دانی داغ دل، جام شراب زندگی
چیست دانی داغ دل، جام شراب زندگی
عشق عالم سوز، تیغ آفتاب زندگی
خضر از سرچشمه ی خم بی خبر افتاده است
جوهر می آتش مرگ است و آب زندگی
در قیامت از متاع دین و ایمانم مپرس
شد به تاراج فنا در انقلاب زندگی
عاشقان را راحتی گر هست، بعد از کشتن است
چند چون سیماب باشم در عذاب زندگی
خضر پندارد مرا از فیض عشق او ملک
کز کفن می آیدم بوی گلاب زندگی
عالم دیگر ترا خواهد به چشم آمد سلیم
می شوی بیدار اگر روزی ز خواب زندگی
عشق عالم سوز، تیغ آفتاب زندگی
خضر از سرچشمه ی خم بی خبر افتاده است
جوهر می آتش مرگ است و آب زندگی
در قیامت از متاع دین و ایمانم مپرس
شد به تاراج فنا در انقلاب زندگی
عاشقان را راحتی گر هست، بعد از کشتن است
چند چون سیماب باشم در عذاب زندگی
خضر پندارد مرا از فیض عشق او ملک
کز کفن می آیدم بوی گلاب زندگی
عالم دیگر ترا خواهد به چشم آمد سلیم
می شوی بیدار اگر روزی ز خواب زندگی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۴۷ - صراحی را منه ساقی به پیش چشم من خالی
صراحی را منه ساقی به پیش چشم من خالی
که نتوان دید جای دوستان در انجمن خالی
تنم را از ضعیفی چون غبار افشاند از دامن
دل خود را چنین کرد آخر از من پیرهن خالی
ز تیشه دست اگر برداشت، دامنگیر شیرین شد
محبت کی تواند دید دست کوهکن خالی؟
چو خامه نکته پردازی مرا در صفحه ی بزمی ست
که دایم چون نگین آنجا بود جای سخن خالی
بهشتی چون قفس در عالم ای بلبل نمی باشد
عجب دامی ست اینجا، جای مرغان چمن خالی!
به ملک هند از بس خاک غربت دلنشینم شد
وجودم کرد دامان خود از خاک وطن خالی
سلیم آن کس که گل بر خاک ما در مستی افشاند
مبادا از گل و می هرگزش دست و دهن خالی
که نتوان دید جای دوستان در انجمن خالی
تنم را از ضعیفی چون غبار افشاند از دامن
دل خود را چنین کرد آخر از من پیرهن خالی
ز تیشه دست اگر برداشت، دامنگیر شیرین شد
محبت کی تواند دید دست کوهکن خالی؟
چو خامه نکته پردازی مرا در صفحه ی بزمی ست
که دایم چون نگین آنجا بود جای سخن خالی
بهشتی چون قفس در عالم ای بلبل نمی باشد
عجب دامی ست اینجا، جای مرغان چمن خالی!
به ملک هند از بس خاک غربت دلنشینم شد
وجودم کرد دامان خود از خاک وطن خالی
سلیم آن کس که گل بر خاک ما در مستی افشاند
مبادا از گل و می هرگزش دست و دهن خالی
سلیم تهرانی : قصاید
شمارهٔ ۴ - در مدح حضرت امیرالمؤمنین علی (ع)
عاقبت گردید از طبع غرورافزای من
نقطه ی قاف قناعت، دانه ی عنقای من
درخور امید من، کامی ندارد آسمان
از ترنج سبز او، کی بشکند صفرای من
از غرور طبع باشد گر سخن کم می کنم
هست خاموشی فغان گوش استغنای من
در میان هردو دستم پرورد همچون صدف
آسمان دانسته قدر گوهر یکتای من
هست طبعم وارث تاج و نگین مهر و ماه
بی سبب نبود به گردون این همه غوغای من
با خریدار متاع خود شریکم در زیان
نیست چون گوهرفروشان آب در کالای من
هر متاعی راکه قدری هست، دلال خود است
بخت گو یاری مکن، سوداست گر سودای من
نیست عیبی از مکرر بستن مضمون مرا
چهچهه بلبل بود تکرار معنی های من
بر محک بیهوده تا کی زند گردون مرا
پاکی من همچو زر پیداست از سیمای من
از جهان دیگر چه می باید ترا ای درد عشق
پادشاه هفت اقلیمی ز هفت اعضای من
ما و دل دانیم کز دوران چه خون ها می خوریم
هم پیاله نیست کس با من بجز مینای من
شمه ای از حال امروزم اگر آگه شود
پیش ننهد پا به عزم آمدن فردای من
بس که بیهوده دویدم در ره آوارگی
چون صریر خامه در فریاد آمد پای من
تا دمی باقی ست، ترک خون فشانی کی کند
چون گلوی صید بسمل، چشم خون پالای من
کار من رنگی ز انفاس مسیحا برنکرد
همچو شمع کشته، آتش می کند احیای من
همو گل لرزم به خود از دیدن باد صبا
بس که می ترسم فروریزد ز هم اعضای من
از ضعیفی، آه گرمی کرد کارم را تمام
همچو شمع از یک فتیله سوخت سر تا پای من
روزنم هرگز نشد روشن، مگر پیوسته است
همچو ابروی بتان بر یکدگر شب های من؟
طالعی دارم درین ویرانه کز سرگشتگی
خشت همچون آسیا گردد به زیر پای من
من مدارا می کنم با خصم خود، ورنه به برق
تیغ بازی می کند برگ نی صحرای من
بس که لبریز سرشک آتشین گردیده ام
برق بیرون می جهد چون ابر از اعضای من
هفت گردون را به هم بگداخت همچون هفت جوش
دود آتشبار، یعنی آه برق آسای من
بس که گرم جستجو گردیده ام د راه شوق
شمع روشن می توان کردن ز نقش پای من
دوستان در کینه ی من کم ز دشمن نیستند
هر حباب باده باشد سنگ بر مینای من
خلعت عیشم اگر کوتاه باشد دور نیست
همتی دارد فلک کوته تر از بالای من
هر نشاطم را غمی پنهان به زیر دامن است
نیست خالی زاستخوان همچون رطب حلوای من
آتشی در زیر پا دارم که از تأثیر آن
دست می سوزد چو روی تابه، پشت پای من
مدح اگر گویم، ثنای شاه مردان می کنم
جز به جام جم فرو ناید سر مینای من
آفتاب مشرق دین، برق خرمن سوز کفر
قبله ی من، دین من، ایمان من، مولای من
بر زبان هر سر مویم حدیث مدح اوست
همچو طوطی نطق دارد سبزه ی صحرای من
یا علی بن ابی طالب به حالم رحم کن
تیره شد چون دل ز خاک هند سر تا پای من
گردد از روی سیاهم تیره خاک درگهت
گر سجود او شود روزی جبین آرای من
یادی از دام کبوتر می دهد پیراهنم
می تپد از بس ز شوق درگهت اعضای من
خفتگان آن حریم، آسودگان جنت اند
ای خوشا احوالشان، خالی ست آنجا جای من
مانده پا در قیر ازین خاک سیاهم چون سلیم
دست من گیر و برونم آر ای مولای من
نقطه ی قاف قناعت، دانه ی عنقای من
درخور امید من، کامی ندارد آسمان
از ترنج سبز او، کی بشکند صفرای من
از غرور طبع باشد گر سخن کم می کنم
هست خاموشی فغان گوش استغنای من
در میان هردو دستم پرورد همچون صدف
آسمان دانسته قدر گوهر یکتای من
هست طبعم وارث تاج و نگین مهر و ماه
بی سبب نبود به گردون این همه غوغای من
با خریدار متاع خود شریکم در زیان
نیست چون گوهرفروشان آب در کالای من
هر متاعی راکه قدری هست، دلال خود است
بخت گو یاری مکن، سوداست گر سودای من
نیست عیبی از مکرر بستن مضمون مرا
چهچهه بلبل بود تکرار معنی های من
بر محک بیهوده تا کی زند گردون مرا
پاکی من همچو زر پیداست از سیمای من
از جهان دیگر چه می باید ترا ای درد عشق
پادشاه هفت اقلیمی ز هفت اعضای من
ما و دل دانیم کز دوران چه خون ها می خوریم
هم پیاله نیست کس با من بجز مینای من
شمه ای از حال امروزم اگر آگه شود
پیش ننهد پا به عزم آمدن فردای من
بس که بیهوده دویدم در ره آوارگی
چون صریر خامه در فریاد آمد پای من
تا دمی باقی ست، ترک خون فشانی کی کند
چون گلوی صید بسمل، چشم خون پالای من
کار من رنگی ز انفاس مسیحا برنکرد
همچو شمع کشته، آتش می کند احیای من
همو گل لرزم به خود از دیدن باد صبا
بس که می ترسم فروریزد ز هم اعضای من
از ضعیفی، آه گرمی کرد کارم را تمام
همچو شمع از یک فتیله سوخت سر تا پای من
روزنم هرگز نشد روشن، مگر پیوسته است
همچو ابروی بتان بر یکدگر شب های من؟
طالعی دارم درین ویرانه کز سرگشتگی
خشت همچون آسیا گردد به زیر پای من
من مدارا می کنم با خصم خود، ورنه به برق
تیغ بازی می کند برگ نی صحرای من
بس که لبریز سرشک آتشین گردیده ام
برق بیرون می جهد چون ابر از اعضای من
هفت گردون را به هم بگداخت همچون هفت جوش
دود آتشبار، یعنی آه برق آسای من
بس که گرم جستجو گردیده ام د راه شوق
شمع روشن می توان کردن ز نقش پای من
دوستان در کینه ی من کم ز دشمن نیستند
هر حباب باده باشد سنگ بر مینای من
خلعت عیشم اگر کوتاه باشد دور نیست
همتی دارد فلک کوته تر از بالای من
هر نشاطم را غمی پنهان به زیر دامن است
نیست خالی زاستخوان همچون رطب حلوای من
آتشی در زیر پا دارم که از تأثیر آن
دست می سوزد چو روی تابه، پشت پای من
مدح اگر گویم، ثنای شاه مردان می کنم
جز به جام جم فرو ناید سر مینای من
آفتاب مشرق دین، برق خرمن سوز کفر
قبله ی من، دین من، ایمان من، مولای من
بر زبان هر سر مویم حدیث مدح اوست
همچو طوطی نطق دارد سبزه ی صحرای من
یا علی بن ابی طالب به حالم رحم کن
تیره شد چون دل ز خاک هند سر تا پای من
گردد از روی سیاهم تیره خاک درگهت
گر سجود او شود روزی جبین آرای من
یادی از دام کبوتر می دهد پیراهنم
می تپد از بس ز شوق درگهت اعضای من
خفتگان آن حریم، آسودگان جنت اند
ای خوشا احوالشان، خالی ست آنجا جای من
مانده پا در قیر ازین خاک سیاهم چون سلیم
دست من گیر و برونم آر ای مولای من
سلیم تهرانی : قصاید
شمارهٔ ۱۲ - در مدح اسلام خان
مژده، ای خانه خرابان که رگ ابر بهار
پی آبادی دنیاست طناب معمار
ابر از بس سر معموری عالم دارد
چمن آینه را ریخته رنگ از زنگار
حلقه ی گوش شود، گوش دگر خوبان را
لب چو حرفی کند از حسن گلستان اظهار
تا شود سبز به هر گوشه بهارستانی
ابر از قطره فشاند به چمن تخم بهار
بس که رنگین شد و شاداب ز تأثیر هوا
نیست فرقی به میان شرر و دانه ی نار
چه عجب، گرد رقم شسته تر از برگ گل است
شد قلم جدول آب از سخن ابر بهار
گردباد از اثر فیض هوا در گجرات
می دهد یاد صفاهان و منار گلبار
مایه ی سعی شود باخته در راه چمن
مهره ی آبله ی پا نشود گر پادار
گرچو محراب شده ساکن مسجد زاهد
دارد اما رهی از دل به هوا همچو منار
بس که حیران تماشای گلستان شده است
دارد انگشت به لب مرغ چمن از منقار
پشته پشته گره از غم به دل صحرا بود
همه را کرد برو سیل بهاری هموار
در چمن موج هوا صیقل روشنکار است
تا کند پاک ز آیینه ی هر برگ غبار
طوطی باغ ز گلبن دم طاووس نمود
سرو از حیرت او کرد فرامش رفتار
باغ شد رشک پریخانه ز بید مجنون
طرفه نقشی دگر انگیخته نقاش بهار
ابر از بس که به هر شاخ کند سرگوشی
سبزه وقت است که تر گردد ازان در گلزار
روغن گل به چراغان همه شب صرف کند
باغبان بس که قوی مایه شد از فیض بهار
می فروشان نستانند به غیر از زرگل
محضر سکه به کف مانده درم را بیکار
سرو هرچند ز خوبان چمن ممتاز است
سبزه از نسبت همدوشی او دارد عار
یک نفس دور نگردد ز نواپردازی
از لب مرغ گلستان، بلبان منقار
منع گلچینی هوش است، بیا مست شویم
چمن نغمه که نی بست شد از موسیقار
در سرم نشأه به رقص آمده چون شعله ی شمع
این چه آهنگ و نوا بود که سر زد از تار
انتقام از غم ایام چو خواهی بکشی
ساغر می به میان آور و بنشین به کنار
در قدح موج می ناب به شوخی آمد
عکس خورشید ازو گشت پریشان دستار
مستی و زهد، گل یک چمن اند ای زاهد
پرده ی چشم ز پیش نظر خود بردار
بیت را گر ز دو مصرع به میان فاصله است
هیچ نقصانی ازان نیست به ربط گفتار
ساقی از من مگذر، چاره ی من کن که بود
آب دست تو شفابخش دل هر بیمار
از چه عضو تو شود دست تماشا گلچین
ای چو طاووس ز خوبی همه جایت گلزار
نگه گرم تو جان بخش تر از آتش می
سخن سرد تو دلخواه تر از آب خمار
کار آسان شده بر شانه ی زلفت مشکل
شبروان را ره هموار بود ناهموار
به تمنای رخت، دشت بیاض چشمم
شده از قطره زدن های سرشک آبله زار
یاد زلف تو بود بر دل آشفته شگون
مار گنج است به ویرانه، طناب معمار
شب که در خواب کند با تو دلم عرض نیاز
شود از گریه ی من صورت بستر بیدار
به نصیحت خردم شور جنون افزاید
پنبه ی من شده از دانه ی خود آتشکار
آب چشمی به هوای گل رویت دارم
گرم چون آتش تب، تند چو خوی بیمار
سر من در گرو سجده ی درگاه کسی ست
گر نشد صرف ره عشق تو، معذورم دار
آن هما سایه نهال چمن آل رسول
کز جهان شد به همه باب چو جدش مختار
آفتابی که کند گر مدد نشو و نما
چمن از سایه ی هر برگ شود آینه زار
خان اسلام لقب، گوهر دریامشرب
که شد اسلام ز همنامی او شکرگزار
آن فریدون فر جم قدر منوچهر غلام
که پیاده به عنان می دودش سام سوار
عکسی از جوهر تیغش چو به دریا افتد
ماهی از بیم به دندان خود آرد به کنار
اره در پشت نهان کرده نهنگ از بیمش
شاخ مرجانی اگر کج شده در دریابار
روح چون عطسه به فریاد جهد از بدنش
هرکه را هیبت او کرد در اندیشه گذار
تیغ او تا به جهان جوهری بازار است
بجز از مهره فروشی نبود پیشه ی مار
منع او گر به در باغ نشاند سروی
باغبان را به گلستان ندهد هرگز بار
چون درآید به سخن، گوش خرد پندارد
که فلاطون و ارسطوست مگر در گفتار
چه فلاطون، که خضر تشنه لب جرعه ی اوست
چه ارسطو، که سکندر بودش آینه دار
همچو او نغمه شناسی به جهان کم دیده ست
تا خرد بسته به ساز طرب از مسطر تار
قلمش در همه علمی علم افراخته است
نکته ای نیست که نگذشته برو چندین بار
داده چون دایره ی هندسه بر دست ورق
به سماع آمده از صوت و صدایش پرگار
حکمت او به جهان تا شده قانون، باشد
جنبش نبض، اشارات شفای بیمار
ای سخاپیشه که از وصف کف همت تو
چون رگ ابر، شود نال قلم گوهربار
جز ثنای تو کند هرچه رقم بر صفحه
خامه انگشت نهد بر سخن نکته گذار
دولت از فطرت خودیافته ای، آری هست
خانه ی آینه از معنی خود صورت کار
نغمه پرداز و خوش آواز و ترنم سازند
پشت بر پشت نی کلک تو چون موسیقار
کمر ظلم به عهد تو بود سست چو مور
پای فتنه شده در دور تو کوتاه چو مار
پاسبان تا بودش حفظ تو، نتواند گشت
گرد معموره ی گجرات کسی غیر حصار
خانه ای را که ز کین تو درو حرفی رفت
چینه ریزد ز پی جغد به هر سو دیوار
چمنی را که برو باد عتاب تو وزید
اره چون پای ملخ بردمد از شاخ چنار
سر هرکس که نشد در راه اخلاص تو خاک
همچو نقش قدم خویش به راهش بسپار
نان آن کس که حقوق نمکت نشناسد
قرص افعی بود و سفره ی او حلقه ی مار
در زمان تو به صحرا ز پی پاس گله
چشم گرگ است شبان را همه شب مشعلدار
ابر نیسانی و شد از تو چراغش روشن
گر به دریا نشود از تو صدف شکرگزار،
تا بسوزند به خواریش ز عکس خورشید
آب آتش به میان آورد و ماهی خار
گر کسی صورت رخش تو نگارد بر سنگ
کوه چون موج شود از اثر آن رهوار
برق سیری که چو در پویه شود گرم عنان
دود چون شعله برآید ز رهش جای غبار
دست و پایش که به سختی قلم فولاد است
راه پیچد به خود از جلوه ی آن چون طومار
شده لبریز دل از دلبری اش دامن زین
بس که چون چشم بتان است رکابش پرکار
سم سختش چو برو کاسه ز مستی انداخت
سنگ را مغز سرش گشت پریشان ز شرار
نرم رفتاری او حیرتم افزود که کس
راه در کوه ندیده ست بدین سان هموار
زلف فرسنگ بود گر به درازی مشهور
پیش پایش قدمی بیش نباشد چو جدار
عجبی نیست، کند بس که سمش دست انداز
از سر راهش اگر ره بگریزد چون مار
صاحبا! وقت شد اکنون که پی دردسرت
صندل آرد ز خموشی، خرد تجربه کار
طبع نازک ز دم اهل سخن در تاب است
عکس طوطی ست بر آیینه ی روشن زنگار
کی سخن را به سراپرده ی گوشش بار است
هرکه را نغمه بود بار دل و گل سربار
قدسیان از پی آمین همه جمعند سلیم
پای خود پیش نه و دست دعا را بردار
سبز بادا چمن دولتت از آب حیات
می دمد تا ز چمن سبزه در ایام بهار
روز بدخواه ترا شب شده مجلس افروز
شام احباب ترا صبح بود مشعلدار
پی آبادی دنیاست طناب معمار
ابر از بس سر معموری عالم دارد
چمن آینه را ریخته رنگ از زنگار
حلقه ی گوش شود، گوش دگر خوبان را
لب چو حرفی کند از حسن گلستان اظهار
تا شود سبز به هر گوشه بهارستانی
ابر از قطره فشاند به چمن تخم بهار
بس که رنگین شد و شاداب ز تأثیر هوا
نیست فرقی به میان شرر و دانه ی نار
چه عجب، گرد رقم شسته تر از برگ گل است
شد قلم جدول آب از سخن ابر بهار
گردباد از اثر فیض هوا در گجرات
می دهد یاد صفاهان و منار گلبار
مایه ی سعی شود باخته در راه چمن
مهره ی آبله ی پا نشود گر پادار
گرچو محراب شده ساکن مسجد زاهد
دارد اما رهی از دل به هوا همچو منار
بس که حیران تماشای گلستان شده است
دارد انگشت به لب مرغ چمن از منقار
پشته پشته گره از غم به دل صحرا بود
همه را کرد برو سیل بهاری هموار
در چمن موج هوا صیقل روشنکار است
تا کند پاک ز آیینه ی هر برگ غبار
طوطی باغ ز گلبن دم طاووس نمود
سرو از حیرت او کرد فرامش رفتار
باغ شد رشک پریخانه ز بید مجنون
طرفه نقشی دگر انگیخته نقاش بهار
ابر از بس که به هر شاخ کند سرگوشی
سبزه وقت است که تر گردد ازان در گلزار
روغن گل به چراغان همه شب صرف کند
باغبان بس که قوی مایه شد از فیض بهار
می فروشان نستانند به غیر از زرگل
محضر سکه به کف مانده درم را بیکار
سرو هرچند ز خوبان چمن ممتاز است
سبزه از نسبت همدوشی او دارد عار
یک نفس دور نگردد ز نواپردازی
از لب مرغ گلستان، بلبان منقار
منع گلچینی هوش است، بیا مست شویم
چمن نغمه که نی بست شد از موسیقار
در سرم نشأه به رقص آمده چون شعله ی شمع
این چه آهنگ و نوا بود که سر زد از تار
انتقام از غم ایام چو خواهی بکشی
ساغر می به میان آور و بنشین به کنار
در قدح موج می ناب به شوخی آمد
عکس خورشید ازو گشت پریشان دستار
مستی و زهد، گل یک چمن اند ای زاهد
پرده ی چشم ز پیش نظر خود بردار
بیت را گر ز دو مصرع به میان فاصله است
هیچ نقصانی ازان نیست به ربط گفتار
ساقی از من مگذر، چاره ی من کن که بود
آب دست تو شفابخش دل هر بیمار
از چه عضو تو شود دست تماشا گلچین
ای چو طاووس ز خوبی همه جایت گلزار
نگه گرم تو جان بخش تر از آتش می
سخن سرد تو دلخواه تر از آب خمار
کار آسان شده بر شانه ی زلفت مشکل
شبروان را ره هموار بود ناهموار
به تمنای رخت، دشت بیاض چشمم
شده از قطره زدن های سرشک آبله زار
یاد زلف تو بود بر دل آشفته شگون
مار گنج است به ویرانه، طناب معمار
شب که در خواب کند با تو دلم عرض نیاز
شود از گریه ی من صورت بستر بیدار
به نصیحت خردم شور جنون افزاید
پنبه ی من شده از دانه ی خود آتشکار
آب چشمی به هوای گل رویت دارم
گرم چون آتش تب، تند چو خوی بیمار
سر من در گرو سجده ی درگاه کسی ست
گر نشد صرف ره عشق تو، معذورم دار
آن هما سایه نهال چمن آل رسول
کز جهان شد به همه باب چو جدش مختار
آفتابی که کند گر مدد نشو و نما
چمن از سایه ی هر برگ شود آینه زار
خان اسلام لقب، گوهر دریامشرب
که شد اسلام ز همنامی او شکرگزار
آن فریدون فر جم قدر منوچهر غلام
که پیاده به عنان می دودش سام سوار
عکسی از جوهر تیغش چو به دریا افتد
ماهی از بیم به دندان خود آرد به کنار
اره در پشت نهان کرده نهنگ از بیمش
شاخ مرجانی اگر کج شده در دریابار
روح چون عطسه به فریاد جهد از بدنش
هرکه را هیبت او کرد در اندیشه گذار
تیغ او تا به جهان جوهری بازار است
بجز از مهره فروشی نبود پیشه ی مار
منع او گر به در باغ نشاند سروی
باغبان را به گلستان ندهد هرگز بار
چون درآید به سخن، گوش خرد پندارد
که فلاطون و ارسطوست مگر در گفتار
چه فلاطون، که خضر تشنه لب جرعه ی اوست
چه ارسطو، که سکندر بودش آینه دار
همچو او نغمه شناسی به جهان کم دیده ست
تا خرد بسته به ساز طرب از مسطر تار
قلمش در همه علمی علم افراخته است
نکته ای نیست که نگذشته برو چندین بار
داده چون دایره ی هندسه بر دست ورق
به سماع آمده از صوت و صدایش پرگار
حکمت او به جهان تا شده قانون، باشد
جنبش نبض، اشارات شفای بیمار
ای سخاپیشه که از وصف کف همت تو
چون رگ ابر، شود نال قلم گوهربار
جز ثنای تو کند هرچه رقم بر صفحه
خامه انگشت نهد بر سخن نکته گذار
دولت از فطرت خودیافته ای، آری هست
خانه ی آینه از معنی خود صورت کار
نغمه پرداز و خوش آواز و ترنم سازند
پشت بر پشت نی کلک تو چون موسیقار
کمر ظلم به عهد تو بود سست چو مور
پای فتنه شده در دور تو کوتاه چو مار
پاسبان تا بودش حفظ تو، نتواند گشت
گرد معموره ی گجرات کسی غیر حصار
خانه ای را که ز کین تو درو حرفی رفت
چینه ریزد ز پی جغد به هر سو دیوار
چمنی را که برو باد عتاب تو وزید
اره چون پای ملخ بردمد از شاخ چنار
سر هرکس که نشد در راه اخلاص تو خاک
همچو نقش قدم خویش به راهش بسپار
نان آن کس که حقوق نمکت نشناسد
قرص افعی بود و سفره ی او حلقه ی مار
در زمان تو به صحرا ز پی پاس گله
چشم گرگ است شبان را همه شب مشعلدار
ابر نیسانی و شد از تو چراغش روشن
گر به دریا نشود از تو صدف شکرگزار،
تا بسوزند به خواریش ز عکس خورشید
آب آتش به میان آورد و ماهی خار
گر کسی صورت رخش تو نگارد بر سنگ
کوه چون موج شود از اثر آن رهوار
برق سیری که چو در پویه شود گرم عنان
دود چون شعله برآید ز رهش جای غبار
دست و پایش که به سختی قلم فولاد است
راه پیچد به خود از جلوه ی آن چون طومار
شده لبریز دل از دلبری اش دامن زین
بس که چون چشم بتان است رکابش پرکار
سم سختش چو برو کاسه ز مستی انداخت
سنگ را مغز سرش گشت پریشان ز شرار
نرم رفتاری او حیرتم افزود که کس
راه در کوه ندیده ست بدین سان هموار
زلف فرسنگ بود گر به درازی مشهور
پیش پایش قدمی بیش نباشد چو جدار
عجبی نیست، کند بس که سمش دست انداز
از سر راهش اگر ره بگریزد چون مار
صاحبا! وقت شد اکنون که پی دردسرت
صندل آرد ز خموشی، خرد تجربه کار
طبع نازک ز دم اهل سخن در تاب است
عکس طوطی ست بر آیینه ی روشن زنگار
کی سخن را به سراپرده ی گوشش بار است
هرکه را نغمه بود بار دل و گل سربار
قدسیان از پی آمین همه جمعند سلیم
پای خود پیش نه و دست دعا را بردار
سبز بادا چمن دولتت از آب حیات
می دمد تا ز چمن سبزه در ایام بهار
روز بدخواه ترا شب شده مجلس افروز
شام احباب ترا صبح بود مشعلدار
سلیم تهرانی : قصاید
شمارهٔ ۱۵ - در مدح اسلام خان و توصیف قصر او
شد بهار و زین حصار نیلگون کرد انتخاب
از پی بزم شرف، برج حمل را آفتاب
گل شکفت، از رخ نقاب گلستان برداشتند
بر جهان شد رازهای خاک، روشن تر ز آب
بر سمند باد، سوی بوستان آمد بهار
هر طرف افتاده گل های پیاده در رکاب
سیل چون خیل عرب گردید در وادی روان
اشتران سرخ کوهانش ز موج اندر شتاب
از پی تعمیر این ویرانه ی دیرین اساس
ابر شد معمار و برق او را به کف زرین طناب
از فروغ لاله و گل کز کنار جو شکفت
شد چو برگ غنچه رنگین، پرده ی چشم حباب
قتل عاشق کی نهان ماند که از فیض هوا
گل کند بر روی آتش قطره ی خون کباب
مشت خاشاکی نمی یابد که تعمیرش کند
خانه ی بلبل شد از معموری گلشن خراب
رنگ همچون دایه ی بی مهر در شیرش نماند
صبح صادق ریخت از شبنم ز بس در شیر آب
مصحف گل را به می خواران فرستاد آن که او
از پر پروانه داد آتش پرستان را کتاب
عالم از بس باصفا شد، آسمان چون عاشقان
می فرستد نامه سوی خاک از تیر شهاب
آتش گل در گلستان کرده از اعجاز حسن
همچو مرغان بهشتی زنده بلبل را کباب
بس که شادابی فزون شد باغ را از هر نسیم
رنگ گل در موج می آید چو در ساغر شراب
تکیه بر گلبن کند هر لحظه چون مستان نسیم
غوطه در دریا زند هردم چو مرغابی سحاب
خیره گردد از فروغش دیده ی نظارگی
برگ گل گویی بود آیینه ای در آفتاب
هر نفس عاشق ز دامان خود از فیض هوا
در میان پاره های دل کند گل انتخاب
نوعروسان چمن، مشاطه ی هم گشته اند
خوش تماشایی ست دیگر در کنار جوی آب
سبزه سازد عکس خود را وسمه ی ابروی موج
لاله داغ خویشتن را سرمه ی چشم حباب
گشت بال افشان ز بس هر مرغی از ذوق هوا
از پر مرغابیان شد بالش پر هر حباب
گوهرافشان شد چو دست جود صاحب بر جهان
خوب بیرون آمد آخر ابر نیسانی ز آب
تربیت پرورده ی شاه جهان، اسلام خان
عیسی گردون سوار و آفتاب مه رکاب
از برای بزم قدر او قضا چون مطربان
تار بر عود فلک می بندد از سیم شهاب
شد جهان همچون درون بیضه امن آباد کبک
زان که در عهدش بجز ناخن نمی گیرد عقاب
چندبار منت جود گران سنگش کشد؟
خاک بر سر می کند از دست او فیل سحاب
ز انتقام عدل او ترسم به جرم خون عشق
حسن، آزادی نبیند هرگز از بند نقاب
شد لطیف از بس که در عهدش مزاج روزگار
تیغ نتواند در آتش خورد آب بی گلاب
چون به عهدش بگذرد نخجیر در یاد پلنگ
از دهان او روان گردد چو شیرحوض، آب
ای جوان بختی که از آسایش ایام تو
خوابگاه کبک باشد سایه ی بال عقاب
می توان دانست از رنگش، که روزی دیده است
آتش خشم ترا یاقوت زرد آفتاب
تا ترا دولت سرا گردیده، می بوسد سپهر
آستان خانه ی زین ترا، یعنی رکاب
مرحبا از شعله پیکر توسنت کز چابکی
برق پیش او گران خیز است با چندین شتاب
باد رفتاری که هرگه گرم جولان می شود
می جهد برق از همه اعضای او همچون شهاب
چست در چابک دویدن چون نسیم صبحگاه
تند در منزل بریدن همچو تیغ آفتاب
از صفیر خواب مخمل چون کبوتر در سماع
از نسیم دامن زین همچو آتش در شتاب
سنگ را مغزش پریشان می شود همچون شرار
کاسه ی سم را زند چون بر سر او از عتاب
نیست فرقی، بلکه یک ران چرب تر باشد هنوز
کوه را سنجید با خود چون ترازوی رکاب
جلوه ی او از برای آن که آساید سوار
افکند در خانه ی زینش ز مخمل فرش خواب
دامن صحرا ز خون صید گردد لاله زار
در شکار انداختن چون پای آری در رکاب
ترکش پرتیر، تابان از کمر خورشیدوار
تیغ آتشبار از کف برق زن همچون سحاب
آشکارا از شکنج آستین زرین کمند
آنچنان کز موج دریابار، عکس آفتاب
چون حباب از طبل بازت دم زند در جویبار
رم دهد مرغابیان موج را از روی آب
شاهبازی کان به معنی مرغ دست آموز توست
یارب از جنس چه مرغ او را توان کردن حساب
چشم او چشم کبوتر، رنگ او رنگ تذرو
بال او بال همای و چنگ او چنگ عقاب
شاه مرغان است و کوس شاهی او طبل باز
باز صبح است و بود رنگ زر او آفتاب
کبک را شهپر اگرچه تیر روی ترکش است
می کند پرتاب، هرگه بیندش، از اضطراب
موج همچون دام پیچد بر پر مرغابیان
افتد از بال و پر او عکس اگر در جوی آب
چون گشاید بال در پرواز، گو نظاره کن
گر ندیده کس به روی سینه ی خوبان کتاب
می توان گفتن که مرغ روح چنگیز است او
نیستش از بس ز قتل عام مرغان اجتناب
صاحبا! در گلشن مدح تو آن نوبلبلم
کز وجودم یافت گلزار معانی آب و تاب
می روم هرگه فرو، ز اندیشه ی مدحت به خویش
عرش گردد جلوه گاهم چون دعای مستجاب
یک نوازش کن مرا، وان گه ببین طرز سخن
پخته ناید میوه تا گرمی نبیند زآفتاب
کار بابخت است و طالع، ورنه خود از بهر چیست
عالمی از لطف تو معمور و حال من خراب
ذره ام، از خاک می باید مرا برداشتن
نیست مفت این سربلندی، آفتابی، آفتاب!
قافیه تکرار شد، خفاش طبعان بشنوید
آفتاب و آفتاب و آفتاب و آفتاب
باز سر برزد به وصف قصر گردون رفعتت
مطلعی از مشرق اندیشه ام چون آفتاب
مرحبا ای قصر گردون پایه ی عالی جناب
ای تو عرش و ساکنان در تو دعای مستجاب
برج برج این حصار نیلگون را گشته است
شاه برجی مثل تو کم دیده چشم آفتاب
پی نبرده هیچ کس بر پایه ی معراج تو
افکند تیری به تاریکی خرد همچون شهاب
برفراز بام تو، خورشید باشد در مثل
همچو زرین نقطه بر بالای بیت انتخاب
در هوای فیض بخش ساحتت نبود عجب
همچو طوطی سبز اگر گردد پر مرغ کباب
بحری و گوهر به دامان برده از تو نیک و بد
کوهی و نشنیده هرگز سایلی از تو جواب
از بلندی، طاق ایوان فلک بنیاد تو
سایه افکن گشته چون مد الف بر آفتاب
کار خاک از نسبت قدرت ز بس بالا گرفت
آسمان گوید همی یالیتنی کنت تراب
باد در صحن تو دایم در طرب اسلام خان
کامران و کامجوی و کام بخش و کامیاب
باشد از فیض قدوم او حریمت را شرف
تا کند بیت الشرف برج حمل را آفتاب
از پی بزم شرف، برج حمل را آفتاب
گل شکفت، از رخ نقاب گلستان برداشتند
بر جهان شد رازهای خاک، روشن تر ز آب
بر سمند باد، سوی بوستان آمد بهار
هر طرف افتاده گل های پیاده در رکاب
سیل چون خیل عرب گردید در وادی روان
اشتران سرخ کوهانش ز موج اندر شتاب
از پی تعمیر این ویرانه ی دیرین اساس
ابر شد معمار و برق او را به کف زرین طناب
از فروغ لاله و گل کز کنار جو شکفت
شد چو برگ غنچه رنگین، پرده ی چشم حباب
قتل عاشق کی نهان ماند که از فیض هوا
گل کند بر روی آتش قطره ی خون کباب
مشت خاشاکی نمی یابد که تعمیرش کند
خانه ی بلبل شد از معموری گلشن خراب
رنگ همچون دایه ی بی مهر در شیرش نماند
صبح صادق ریخت از شبنم ز بس در شیر آب
مصحف گل را به می خواران فرستاد آن که او
از پر پروانه داد آتش پرستان را کتاب
عالم از بس باصفا شد، آسمان چون عاشقان
می فرستد نامه سوی خاک از تیر شهاب
آتش گل در گلستان کرده از اعجاز حسن
همچو مرغان بهشتی زنده بلبل را کباب
بس که شادابی فزون شد باغ را از هر نسیم
رنگ گل در موج می آید چو در ساغر شراب
تکیه بر گلبن کند هر لحظه چون مستان نسیم
غوطه در دریا زند هردم چو مرغابی سحاب
خیره گردد از فروغش دیده ی نظارگی
برگ گل گویی بود آیینه ای در آفتاب
هر نفس عاشق ز دامان خود از فیض هوا
در میان پاره های دل کند گل انتخاب
نوعروسان چمن، مشاطه ی هم گشته اند
خوش تماشایی ست دیگر در کنار جوی آب
سبزه سازد عکس خود را وسمه ی ابروی موج
لاله داغ خویشتن را سرمه ی چشم حباب
گشت بال افشان ز بس هر مرغی از ذوق هوا
از پر مرغابیان شد بالش پر هر حباب
گوهرافشان شد چو دست جود صاحب بر جهان
خوب بیرون آمد آخر ابر نیسانی ز آب
تربیت پرورده ی شاه جهان، اسلام خان
عیسی گردون سوار و آفتاب مه رکاب
از برای بزم قدر او قضا چون مطربان
تار بر عود فلک می بندد از سیم شهاب
شد جهان همچون درون بیضه امن آباد کبک
زان که در عهدش بجز ناخن نمی گیرد عقاب
چندبار منت جود گران سنگش کشد؟
خاک بر سر می کند از دست او فیل سحاب
ز انتقام عدل او ترسم به جرم خون عشق
حسن، آزادی نبیند هرگز از بند نقاب
شد لطیف از بس که در عهدش مزاج روزگار
تیغ نتواند در آتش خورد آب بی گلاب
چون به عهدش بگذرد نخجیر در یاد پلنگ
از دهان او روان گردد چو شیرحوض، آب
ای جوان بختی که از آسایش ایام تو
خوابگاه کبک باشد سایه ی بال عقاب
می توان دانست از رنگش، که روزی دیده است
آتش خشم ترا یاقوت زرد آفتاب
تا ترا دولت سرا گردیده، می بوسد سپهر
آستان خانه ی زین ترا، یعنی رکاب
مرحبا از شعله پیکر توسنت کز چابکی
برق پیش او گران خیز است با چندین شتاب
باد رفتاری که هرگه گرم جولان می شود
می جهد برق از همه اعضای او همچون شهاب
چست در چابک دویدن چون نسیم صبحگاه
تند در منزل بریدن همچو تیغ آفتاب
از صفیر خواب مخمل چون کبوتر در سماع
از نسیم دامن زین همچو آتش در شتاب
سنگ را مغزش پریشان می شود همچون شرار
کاسه ی سم را زند چون بر سر او از عتاب
نیست فرقی، بلکه یک ران چرب تر باشد هنوز
کوه را سنجید با خود چون ترازوی رکاب
جلوه ی او از برای آن که آساید سوار
افکند در خانه ی زینش ز مخمل فرش خواب
دامن صحرا ز خون صید گردد لاله زار
در شکار انداختن چون پای آری در رکاب
ترکش پرتیر، تابان از کمر خورشیدوار
تیغ آتشبار از کف برق زن همچون سحاب
آشکارا از شکنج آستین زرین کمند
آنچنان کز موج دریابار، عکس آفتاب
چون حباب از طبل بازت دم زند در جویبار
رم دهد مرغابیان موج را از روی آب
شاهبازی کان به معنی مرغ دست آموز توست
یارب از جنس چه مرغ او را توان کردن حساب
چشم او چشم کبوتر، رنگ او رنگ تذرو
بال او بال همای و چنگ او چنگ عقاب
شاه مرغان است و کوس شاهی او طبل باز
باز صبح است و بود رنگ زر او آفتاب
کبک را شهپر اگرچه تیر روی ترکش است
می کند پرتاب، هرگه بیندش، از اضطراب
موج همچون دام پیچد بر پر مرغابیان
افتد از بال و پر او عکس اگر در جوی آب
چون گشاید بال در پرواز، گو نظاره کن
گر ندیده کس به روی سینه ی خوبان کتاب
می توان گفتن که مرغ روح چنگیز است او
نیستش از بس ز قتل عام مرغان اجتناب
صاحبا! در گلشن مدح تو آن نوبلبلم
کز وجودم یافت گلزار معانی آب و تاب
می روم هرگه فرو، ز اندیشه ی مدحت به خویش
عرش گردد جلوه گاهم چون دعای مستجاب
یک نوازش کن مرا، وان گه ببین طرز سخن
پخته ناید میوه تا گرمی نبیند زآفتاب
کار بابخت است و طالع، ورنه خود از بهر چیست
عالمی از لطف تو معمور و حال من خراب
ذره ام، از خاک می باید مرا برداشتن
نیست مفت این سربلندی، آفتابی، آفتاب!
قافیه تکرار شد، خفاش طبعان بشنوید
آفتاب و آفتاب و آفتاب و آفتاب
باز سر برزد به وصف قصر گردون رفعتت
مطلعی از مشرق اندیشه ام چون آفتاب
مرحبا ای قصر گردون پایه ی عالی جناب
ای تو عرش و ساکنان در تو دعای مستجاب
برج برج این حصار نیلگون را گشته است
شاه برجی مثل تو کم دیده چشم آفتاب
پی نبرده هیچ کس بر پایه ی معراج تو
افکند تیری به تاریکی خرد همچون شهاب
برفراز بام تو، خورشید باشد در مثل
همچو زرین نقطه بر بالای بیت انتخاب
در هوای فیض بخش ساحتت نبود عجب
همچو طوطی سبز اگر گردد پر مرغ کباب
بحری و گوهر به دامان برده از تو نیک و بد
کوهی و نشنیده هرگز سایلی از تو جواب
از بلندی، طاق ایوان فلک بنیاد تو
سایه افکن گشته چون مد الف بر آفتاب
کار خاک از نسبت قدرت ز بس بالا گرفت
آسمان گوید همی یالیتنی کنت تراب
باد در صحن تو دایم در طرب اسلام خان
کامران و کامجوی و کام بخش و کامیاب
باشد از فیض قدوم او حریمت را شرف
تا کند بیت الشرف برج حمل را آفتاب
سلیم تهرانی : قصاید
شمارهٔ ۲۰ - ایضا در مدح خان مزبور
به راه عشق بود نسخه ی پریشانی
مرا ز نقش قدم تا به نقش پیشانی
چو آینه همه عمرم به یک نگاه گذشت
کسی مباد چو من در طلسم حیرانی
چو رهزنی که به دنبال کاروان افتد
فتاده در پی کردار من پشیمانی
ز فکرکار خودم یک نفس رهایی نیست
چو غنچه ام به گریبان خویش زندانی
تبسم که ندانم نمک فشان گردید
که داغ بر جگرم می کند نمکدانی
پی خرابی ما سیل گو مکش زحمت
که خانه زاد اسیران اوست ویرانی
ز شوق روی تو از آب چشم من گردون
به تنگ آمده با این فراخ دامانی
به یاد زلف سیاه تو، رفته رفته شود
درازتر شب من همچو موی زندانی
ز شوق سجده ی خاک در تو کاسته ام
نمانده همچو هلالم به غیر پیشانی
ز شوق دیدن رویت چو شمع می ترسم
که کار رشته ی عمرم کشد به مژگانی
کسی نبوده به رسوایی دلم در عشق
که جامه ای ست بر اندام شعله عریانی
ز آستین چه عجب کوتهی، که همچون گل
ندیده ام ز گریبان خود، گریبانی
چو ریخت خون مرا آسمان چه حاصل ازین
که از ستاره به خاکم کند گل افشانی
ذخیره ای که دلی جمع ازان کنم زکجاست
چو زلف در گرهم نیست جز پریشانی
بقا طلب مکن از حاصل جهان ای دل
که چون حنا به کف دست می شود فانی
صفات نفس تو ازان عقل می کند تکرار
که از حجاب ترا رو دهد پشیمانی
صدای گربه دهد در چمن ازان طاووس
که بید را کند آشفته زان نواخوانی
اگرچه دوری احباب بر تو دشوار است
بود به پیش فلک در کمال آسانی
مرا ز دل نگشاید کسی گره از مهر
که ناخنش نشود چون هلال نورانی
به جامه تکیه ندارم چو صورت دیبا
چو شعله گرم بود پشت من به عریانی
ز آسمان به سرم نیست منتی هرگز
چو صبح، کوکب من می دمد ز پیشانی
ز جستجو ننشینم به راه شوق ای چرخ
رهم ز کعبه ی مقصود اگر بگردانی
اشاره ی خم ابروی مهر، قبله نماست
برای سجده مرا سوی کعبه ی ثانی
حریم درگه خان، کز پی سجودش گشت
چو ماه نو همه تن آفتاب، پیشانی
سپهر مرتبه اسلام خان که بر عالم
چو آفتاب کند پنجه اش زرافشانی
مجال بار نیابد به درگهش خورشید
دهد به سایه ی دیوار خود چو دربانی
هزار نکته به یک حرف گرددش معلوم
سخن بیار و ببین پایه ی سخندانی
ز دولت و زفضلیت، نشسته پنداری
فراز تخت سکندر، حکیم یونانی
به دست لطف چو مشاطه ی جهان گردد
به چشم مور کشد سرمه ی سلیمانی
به عهد ابر گهر بار دست او دارد
رواج تاج مرصع، کلاه بارانی
هوای گلشن بزمش چنان خوش افتاده ست
که می کند به سر شمع، دود، ریحانی
به جرم فتنه گری در زمان عدلش حسن
بود همیشه به بند نقاب زندانی
به قصد آن که نهد دشمنش بر آن پهلو
به تیغ سبزه کند موج آب سوهانی
ز بس که دست حوادث شد از جهان کوتاه
ز عدل او که بر آفاق باد ارزانی،
سفینه را سوی ساحل به پشت خویش برد
نهنگ چون کشف، از ورطه های طوفانی
زهی فرشته خصالی که از سر تظعیم
قلم به راه ثنایت رود به پیشانی
به مجلس تو که برج شرف بود، خورشید
نهاده بر سر نوروز، تاج سلطانی
ز شوق بزم تو می دید سرگران خود را
کشید شیشه ی می خون ازان ز پیشانی
چنان به دور تو عالم به فکر معموری ست
که سیل کرده فراموش، رسم ویرانی
خیال بزم تو پروانه ای که با خود برد
چراغ بر سر خاکش کند گل افشانی
هوس به خوان عطای تو چون رسد، گردد
چو آسمان شکمی، چون ستاره دندانی
شود چو رشحه فشان ابر همت تو، نهد
حباب بر سر دریا کلاه بارانی
به روزگار تو امنیتی در آفاق است
که مرغ بیضه نهد در تنور بریانی
ز شوق آن که سوی درگهت کند پرواز
چو مرغ، بال ز ابرو گشاده پیشانی
ز بیم آن که برآرد کفت ز دریا، گرد
صدف چو نقش پی ناقه شد بیابانی
به کشوری که سپاهت گذشت، نیست عجب
اگر غبار کند همچو سیل ویرانی
چو آسمان نظرت نیست جز به صفحه ی مهر
جهان خراب شود گر ورق بگردانی
چها که با دل دشمن نکرد پیکانت
کسی ندیده ز یک قطره آب طوفانی
کسی که بزم ترا دیده است، می داند
که بلبل از چه کند در چمن نواخوانی
نشانه ای به جهان مانده از شب معراج
به زیر ران تو شبدیز ماه پیشانی
تکاوری که نماید به زیر زین طلا
نمونه ی شب عید و هلال نورانی
به سان ابر، ولی ابر موسم نوروز
به رنگ سرمه، ولی سرمه ی سلیمانی
چو او به جلوه درآید ز جای خود چو غبار
زمین گریزد از شرم تنگ میدانی
به وقت حمله بود خصم را بلای سیاه
به گاه جلوه گری، دوست را تن آسانی
ز تازیانه اگر سایه افتدش به سرین
گل کفل شود او را نشان پیشانی
بود به دعوی تندی چو گوی در میدان
بتاز توسن خود گو سپهر چوگانی
بساط عقل گرانمایه را کند پامال
به جلوه های فریبنده همچو حیرانی
به وقت جلوه گری، شوخ همچو اهل عراق
به گاه شیهه، خوش آهنگ چون خراسانی
چو حور کآینه با زلف خویش پاک کند
برد غبار ز دل ها به کاکل افشانی
چو اهل هند سیاه است و اصل او ز عرب
کسی ندیده چنین شهری بیابانی
چو هندو، این حبشی را به عکس آید کار
که داغ سوخته بر ران به جای پیشانی
ز دولت تو بود زر خریده هندویی
که زیورش شده از جل، لباس سلطانی
همیشه تا که گران قیمت است توسن عمر
چو عمر باد ترا این تکاور ارزانی
مرا ز نقش قدم تا به نقش پیشانی
چو آینه همه عمرم به یک نگاه گذشت
کسی مباد چو من در طلسم حیرانی
چو رهزنی که به دنبال کاروان افتد
فتاده در پی کردار من پشیمانی
ز فکرکار خودم یک نفس رهایی نیست
چو غنچه ام به گریبان خویش زندانی
تبسم که ندانم نمک فشان گردید
که داغ بر جگرم می کند نمکدانی
پی خرابی ما سیل گو مکش زحمت
که خانه زاد اسیران اوست ویرانی
ز شوق روی تو از آب چشم من گردون
به تنگ آمده با این فراخ دامانی
به یاد زلف سیاه تو، رفته رفته شود
درازتر شب من همچو موی زندانی
ز شوق سجده ی خاک در تو کاسته ام
نمانده همچو هلالم به غیر پیشانی
ز شوق دیدن رویت چو شمع می ترسم
که کار رشته ی عمرم کشد به مژگانی
کسی نبوده به رسوایی دلم در عشق
که جامه ای ست بر اندام شعله عریانی
ز آستین چه عجب کوتهی، که همچون گل
ندیده ام ز گریبان خود، گریبانی
چو ریخت خون مرا آسمان چه حاصل ازین
که از ستاره به خاکم کند گل افشانی
ذخیره ای که دلی جمع ازان کنم زکجاست
چو زلف در گرهم نیست جز پریشانی
بقا طلب مکن از حاصل جهان ای دل
که چون حنا به کف دست می شود فانی
صفات نفس تو ازان عقل می کند تکرار
که از حجاب ترا رو دهد پشیمانی
صدای گربه دهد در چمن ازان طاووس
که بید را کند آشفته زان نواخوانی
اگرچه دوری احباب بر تو دشوار است
بود به پیش فلک در کمال آسانی
مرا ز دل نگشاید کسی گره از مهر
که ناخنش نشود چون هلال نورانی
به جامه تکیه ندارم چو صورت دیبا
چو شعله گرم بود پشت من به عریانی
ز آسمان به سرم نیست منتی هرگز
چو صبح، کوکب من می دمد ز پیشانی
ز جستجو ننشینم به راه شوق ای چرخ
رهم ز کعبه ی مقصود اگر بگردانی
اشاره ی خم ابروی مهر، قبله نماست
برای سجده مرا سوی کعبه ی ثانی
حریم درگه خان، کز پی سجودش گشت
چو ماه نو همه تن آفتاب، پیشانی
سپهر مرتبه اسلام خان که بر عالم
چو آفتاب کند پنجه اش زرافشانی
مجال بار نیابد به درگهش خورشید
دهد به سایه ی دیوار خود چو دربانی
هزار نکته به یک حرف گرددش معلوم
سخن بیار و ببین پایه ی سخندانی
ز دولت و زفضلیت، نشسته پنداری
فراز تخت سکندر، حکیم یونانی
به دست لطف چو مشاطه ی جهان گردد
به چشم مور کشد سرمه ی سلیمانی
به عهد ابر گهر بار دست او دارد
رواج تاج مرصع، کلاه بارانی
هوای گلشن بزمش چنان خوش افتاده ست
که می کند به سر شمع، دود، ریحانی
به جرم فتنه گری در زمان عدلش حسن
بود همیشه به بند نقاب زندانی
به قصد آن که نهد دشمنش بر آن پهلو
به تیغ سبزه کند موج آب سوهانی
ز بس که دست حوادث شد از جهان کوتاه
ز عدل او که بر آفاق باد ارزانی،
سفینه را سوی ساحل به پشت خویش برد
نهنگ چون کشف، از ورطه های طوفانی
زهی فرشته خصالی که از سر تظعیم
قلم به راه ثنایت رود به پیشانی
به مجلس تو که برج شرف بود، خورشید
نهاده بر سر نوروز، تاج سلطانی
ز شوق بزم تو می دید سرگران خود را
کشید شیشه ی می خون ازان ز پیشانی
چنان به دور تو عالم به فکر معموری ست
که سیل کرده فراموش، رسم ویرانی
خیال بزم تو پروانه ای که با خود برد
چراغ بر سر خاکش کند گل افشانی
هوس به خوان عطای تو چون رسد، گردد
چو آسمان شکمی، چون ستاره دندانی
شود چو رشحه فشان ابر همت تو، نهد
حباب بر سر دریا کلاه بارانی
به روزگار تو امنیتی در آفاق است
که مرغ بیضه نهد در تنور بریانی
ز شوق آن که سوی درگهت کند پرواز
چو مرغ، بال ز ابرو گشاده پیشانی
ز بیم آن که برآرد کفت ز دریا، گرد
صدف چو نقش پی ناقه شد بیابانی
به کشوری که سپاهت گذشت، نیست عجب
اگر غبار کند همچو سیل ویرانی
چو آسمان نظرت نیست جز به صفحه ی مهر
جهان خراب شود گر ورق بگردانی
چها که با دل دشمن نکرد پیکانت
کسی ندیده ز یک قطره آب طوفانی
کسی که بزم ترا دیده است، می داند
که بلبل از چه کند در چمن نواخوانی
نشانه ای به جهان مانده از شب معراج
به زیر ران تو شبدیز ماه پیشانی
تکاوری که نماید به زیر زین طلا
نمونه ی شب عید و هلال نورانی
به سان ابر، ولی ابر موسم نوروز
به رنگ سرمه، ولی سرمه ی سلیمانی
چو او به جلوه درآید ز جای خود چو غبار
زمین گریزد از شرم تنگ میدانی
به وقت حمله بود خصم را بلای سیاه
به گاه جلوه گری، دوست را تن آسانی
ز تازیانه اگر سایه افتدش به سرین
گل کفل شود او را نشان پیشانی
بود به دعوی تندی چو گوی در میدان
بتاز توسن خود گو سپهر چوگانی
بساط عقل گرانمایه را کند پامال
به جلوه های فریبنده همچو حیرانی
به وقت جلوه گری، شوخ همچو اهل عراق
به گاه شیهه، خوش آهنگ چون خراسانی
چو حور کآینه با زلف خویش پاک کند
برد غبار ز دل ها به کاکل افشانی
چو اهل هند سیاه است و اصل او ز عرب
کسی ندیده چنین شهری بیابانی
چو هندو، این حبشی را به عکس آید کار
که داغ سوخته بر ران به جای پیشانی
ز دولت تو بود زر خریده هندویی
که زیورش شده از جل، لباس سلطانی
همیشه تا که گران قیمت است توسن عمر
چو عمر باد ترا این تکاور ارزانی
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۵ - در مذمت پوستین خود و حسن طلب برای پوستینی دیگر
صاحبا! سرورا! خداوندا!
ای که خلقت چو روی تو نیکوست
طبع تو گلشنی ست کاندر وی
همچو خورشید، صد گل خودروست
مگر از خلق تو صبا به چمن
برده بویی، که گل چنین خوشبوست
مجلسی کش ضمیر توست چراغ
شب درو همچو دود تنباکوست
فصل دی می رسد که از شدت
همچو شمشیر با جهان یکروست
به چمن داد ازو نسیم خبر
آب را اضطراب ازان در جوست
سرو لرزد ز بیم همچون بید
غنچه برخود ز فکر رفته فروست
حسن چون پوستین شانه زده
تنگ بر خود گرفته طره ی دوست
ید بیضا چه کار می آید
که درین فصل، دست دست سبوست
پوستینی به هم رسید مرا
به صد اندوه و محنت از دو سه پوست
من به دوشش گرفته ام از مهر
لیک او در میان دشمن و دوست،
هیچ گرمی نمی کند با من
چه کنم، پوستین من بی روست
از خزان گلشن تو ایمن باد
تا چمن را گل است و گل را بوست
ای که خلقت چو روی تو نیکوست
طبع تو گلشنی ست کاندر وی
همچو خورشید، صد گل خودروست
مگر از خلق تو صبا به چمن
برده بویی، که گل چنین خوشبوست
مجلسی کش ضمیر توست چراغ
شب درو همچو دود تنباکوست
فصل دی می رسد که از شدت
همچو شمشیر با جهان یکروست
به چمن داد ازو نسیم خبر
آب را اضطراب ازان در جوست
سرو لرزد ز بیم همچون بید
غنچه برخود ز فکر رفته فروست
حسن چون پوستین شانه زده
تنگ بر خود گرفته طره ی دوست
ید بیضا چه کار می آید
که درین فصل، دست دست سبوست
پوستینی به هم رسید مرا
به صد اندوه و محنت از دو سه پوست
من به دوشش گرفته ام از مهر
لیک او در میان دشمن و دوست،
هیچ گرمی نمی کند با من
چه کنم، پوستین من بی روست
از خزان گلشن تو ایمن باد
تا چمن را گل است و گل را بوست
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۲۱ - سرورا! بحر کفا! ای که ز خاک در تو
سلیم تهرانی : مثنویات
شمارهٔ ۸ - قضا و قدر
شنیدم روزی از خونابه نوشی
چو گل از پاره ی تن خرقه پوشی
نه فکر زندگی او را، نه مرگی
چو سرو آزاده ی بی شاخ و برگی
در معنی به گوش خود کشیده
شده همچون عصای خود جریده
تنش چون شعله با پوشش به پرخاش
کلاهش موی سر چون کلک نقاش
چو دریا کاسه چوبین در میانش
ولی موج گهر تا آسمانش
زده داغ سرش بر گل سیاهی
جنون او را کلاه گاه گاهی
نظرها کرده خضر از بس به سویش
شده در دست نرگسدان سبویش
چو مجنون روز و شب در کوه و صحرا
نبوده فرش خوابش غیر خارا
به زیر خاربن از بی پناهی
شده پرخار اعضایش چو ماهی
هر انگشتش کلید قفل وسواس
جنون او را به سر چون مور در طاس
کناره جو ز خلق از بی رجوعی
چو نقل خویشتن نامش «وقوعی»
که چندی پیش ازین از جوش سودا
مرا شوق سفر انگیخت از جا
ز هر عضوم تپیدن زد چنان سر
که شد پیراهنم دام کبوتر
نبودی یک نفس جایی قرارم
به گردش بود چون گردون مدارم
سرم پا را به ره می کرد تکلیف
به هرسو می دویدم چون اراجیف
دوپای تیزرفتارم به رفتن
شده مقراض در منزل بریدن
کف پایم کبود از سنگ تعجیل
سراپا آبله همچون کف نیل
دمی گر می کشیدم پا به دامان
سرم می گشت همچون جام مستان
ز خورشیدم جهانگردی فزون شد
به ملک مصر شوقم رهنمون شد
چه دیدم، رود نیل چرخ رفتار
چو مستانش ز موج آشفته دستار
یکی دریای ژرفی آسمان تاب
ز زلف موج او هر حلقه گرداب
به عرض شوق، عرضش کرده بازی
چو عمر خضر طولش در درازی
چه آبی، مست و تند و عربده جو
شده از چارموجه، چار ابرو
ز موجش نقش فیل مست معلوم
نهنگ آن فیل را گردیده خرطوم
حبابش وقت طوفان کرده در اوج
شکار اختران با بحری موج
کف آورده به لب هرگه غضبناک
ز دریا آب گشته زهره ی خاک
درو موج از ترشرویی چنان تند
کزان گردیده دندان صدف کند
ز چشم ماهیان فوج در فوج
چراغان بود در هر کوچه ی موج
ز سیمین ماهیان او به گرداب
نمایان جوهر آیینه ی آب
فلک، پیری که در دامان آن رود
به صابون صدف در گازری بود
چه شد گر گوش ماهی پر ثقیل است
که موجش مصرع بحر طویل است
به هرسو کشتی گردون طرازی
نه کشتی، نوعروس پرجهازی
چو رود می گساران نغمه پرداز
چو موسیقار امواجش خوش آواز
زلالش روشنی بخش نظاره
چکیده گویی از چشم ستاره
حبابش از شفق چون چشم مخمور
سواد موج او چون طره ی حور
چو خوبان در کف موجش سفینه
حبابش از زر ماهی خزینه
کند تا تشنگان را عذرخواهی
زلال او زبان دارد ز ماهی
ز بس کز شاخ مرجانش به تنگ است
چو دهقان، اره بر پشت نهنگ است
مزین گشته از صنع الهی
دهان موجش از دندان ماهی
چه وصف او کنم کان بی شمار است
حدیث زلف موجش حرف مار است
مرا واجب شد از دنیا گذشتن
که می بایست ازان دریا گذشتن
ازین اندیشه شد دل ناصبورم
که چون خواهد شد از اینجا عبورم
که ناگه گشت پیری خوب رخسار
چو صبح از دامن دریا نمودار
نمک پرورده ملاح ملیحی
چو کلک نکته پردازان فصیحی
ز کشتی تخت شاهی کرده اسباب
چو مستان پادشاه عالم آب
ز پیری پیکرش مشت خمیری
شده هر تار مویش جوی شیری
دهن چون زاهدان پاکدامان
گسسته رشته ی تسبیح دندان
نظر در انتظار مرگ ناگاه
ز عینک دیده بانش بر سر راه
شده از لاغری بازو چو انگشت
شکم همچون کمان چسبیده بر پشت
به رویش بینی از بس ضعف و اندوه
کشیده تیغ همچون بینی کوه
نمانده قوتش در پنجه ی روح
به یک کشتی سفرها کرده با نوح
ز بس کز ضعف پیری گشته بی تاب
به سویی رفته هرعضوش چو سیماب
به عمر خود چو موج از خواهش دل
قدم ننهاده از دریا به ساحل
به طفلی دایه ی گردون در آن آب
بریده ناف او با ناف گرداب
به وقت صحبت او را بود در کام
زبان از چرب نرمی مغز بادام
چو دید آن ناتوان مضطرب حال
ز دورم بر لب دریا چوتبخال
به سوی من شتابان آمد از راه
سری در رعشه چون شمع سحرگاه
ز افلاسش تنی بیمار دیدم
علاجش شربت دینار دیدم
چو غنچه از گره نقدی گشودم
به خرج همتم چیزی فزودم
به او گفتم که ای آشفته چون گل
قد خم گشته ات این آب را پل
به قید زندگی هرکس اسیر است
ز فکر آب و نانی ناگزیر است
چو داری آب ازین دریای بی بن
بگیر این را بهای نان خود کن
ز گفت و گوی من چون گل برآشفت
ولی بر روی من خندان شد و گفت
چو داغ عشق، ای آشفته کردار
زر خود را به دست خود نگه دار
مرا این شغل از روی هوس نیست
امید مزد کار از هیچ کس نیست
که می جویم رضای آشنایی
خدای همچو من صد ناخدایی
عطای او کشد گر خوان احسان
دهن گردد صدف را پر ز دندان
فشاند ابر فیضش دایم از اوج
ز باران دانه ی مرغابی موج
سحاب لطفش از فیض جهانتاب
به خارستان ماهی می دهد آب
چو گوهر را ز عصمت دیده عاری
به دست بط سپرده پرده داری
ز ضبطش آدم آبی نهانی
کند بر گله ی ماهی شبانی
ز عدلش ظلم شد بحر خطرناک
کزان یک موج باشد مار ضحاک
ز بحرش تر نگردد بال پرواز
ز بس مالیده بط را روغن غاز
بود از پرتو لطفش به گرداب
چراغ چشم ماهی روشن از آب
کجا غم خاطرم را ریش دارد
که او از من، غم من بیش دارد
قناعت چون مرا در کارسازی ست
ز اسباب جهانم بی نیازی ست
حبابم شب به دریا خانمان است
چراغ خانه، چشم ماهیان است
ز سامان نیست آنجا جز هوایی
ز موج افتاده فرش بوریایی
نیم هرگز خجل از روی مهمان
ندارم خانه خواهی غیر طوفان
ز دریا یک دم آبم در سبو نیست
سر و کارم بجز با آبرو نیست
چو ابر از بی سبویی مضطرب حال
ز دریا می برم آبی به غربال
ز فقرم آب باریکی ست در جو
که بر دریا زند چون موج پهلو
صدف نبود که می بینی به گرداب
نهادم نان خشک خویش در آب
به این تلخی کام، از حرص دندان
نکردم تیز بر حلوای سوهان
نکردم خضر راه بینوایی
طمع را چون سلام روستایی
بود ننگم که بگشایم دهان را
ز حرص نان دهم زحمت جهان را
ز حمل خود کشد آن مادر آزار
که دارد در شکم طفل شکم خوار
پی زر کی شوم از حرص راهی
بود گنج روانم فوج ماهی
ز دام ماهی ام هرلحظه کامی ست
مرا هم این چنین با خویش دامی ست
اگر هرگز دهم تن در غم قوت
همین کشتی تنم را باد تابوت
بگفت این و ز روی مهربانی
به صد شوخی و صد شیرین زبانی
به عزت جای داد آن بی قرینه
چو بیت انتخابم در سفینه
چو آن کشتی ز ساحل بادبان شد
به روی آب همچون بط روان شد،
ازان فرزانه پیر لجه پیما
حکایت گونه ای کردم تمنا
که خواهم قصه ای نشنیده گویی
سخن از هرچه گویی، دیده گویی
به گوشم کش چو گوهر داستانی
چو موج افکن برین ره نردبانی
پی گوهرفشانی پیر دانا
لبی جنباند همچون موج دریا
که روزی از تقاضای زمانه
درین دریای ژرف بی کرانه
به کشتی می شدم هرسو شتابان
سوار اسب چوبین همچو طفلان
ز شوق صید ماهی ناشکیبا
تنم در کشتی اما دل به دریا
به چشمم چیزی آمد از ره دور
که می آورد این دریای پرشور
شد از این آب، بعد از موج بسیار
تنی چون سینه ی ماهی نمودار
رفیقی داشتم با خود قرینه
که تنها نیست مصرع در سفینه
بگفتم با رفیق خویش بی تاب
که آتشپاره ای می آورد آب
کشیده رخت بیرون جانش از تن
که آب افکنده بر رویش چو روغن
چو غواصان بیا همت گماریم
که همچون گوهر از آبش برآریم
دهیمش جای در خاکی به صد تاب
که جای گنج باشد خاک، نه آب
شتابان کرد کشتی را روانه
گرفتیمش سر ره عاشقانه
نمی آمد برون آسان، که می جست
تن لغزنده اش چون ماهی از دست
چو عکس آفتاب از موج آبش
برآوردیم با چندین طنابش
به صد زحمت زآب موج پرداز
برآمد چون تذرو از سینه ی باز
نمایان شد در اوج آفتابی
فروزان اختری از برج آبی
رخی چون برگ گل بسیار نازک
تنی همچون دل بیمار نازک
هنوزش خط نرسته از بناگوش
به مرگ عاشقان زلفش سیه پوش
خم آن زلف را رخ در میانه
چراغی بود در زنجیرخانه
برو کردم نظر از مهربانی
به رویش بود رنگ زندگانی
شدم نزدیک آن دلخسته گریان
گرفتم دست او را چون طبیبان
ز نبضش جنبشی چون موج بنمود
حباب آسا هنوزش یک نفس بود
نمودم سرنگون همچون سبویش
دو ساعت آب می رفت از گلویش
روان گر آب دیرش از گلو بود
ز تنگی دهان آن سبو بود
چو چشمه آب می رفت از دهانش
شده آن چشمه را ماهی زبانش
چو آب خورده را آن عشوه انگیز
شکوفه کرد همچون نخل نوخیز،
به کهنه پاره ای پوشیدمش سر
چو گنجی یافت کس، پوشیده بهتر
نیامد آن نهال سیب غبغب
ز بیهوشی به خود یک روز و یک شب
سفیده دم کزین دریای پرشور
عیان شد بادبان کشتی نور
شد، از بس کرد فیض صبح تأثیر
به دریا هر حبابی کاسه ی شیر
ز تحریک نسیم صبحگاهی
به جنبیدن درآمد مرغ و ماهی
ازان مستی چو نرگس دیده بگشود
بجنبید و به خواب راحت آسود
چو صبح از روی دریا کرد قد راست
غبار از کوچه های موج برخاست
دلم شد جمع ازان گل، غنچه کردار
به صیادی نهادم رو دگربار
مبادا کشتی کس در تباهی
مهم در دام و من مشغول ماهی
به سوی او دویدم باز بی تاب
که ناگه چشم بگشود از شکرخواب
مرا چون بر سر بالین خود دید
ز حال خود چو مستان باز پرسید
گل طبعم درآمد در شکفتن
بگفتم آنچه می بایست گفتن
ازو من هم سخن بی تاب جستم
ز گوهر سرگذشت آب جستم
دهن کرد از سخن چون غنچه رنگین
سخن را از تبسم ساخت شیرین
که در دامان این دریای پرشور
دهی باشد چو شهر مصر معمور
فضایش سبز و خرم همچو کشمیر
سواد هند از دوریش دلگیر
عروس اصفهان بسته نگارش
شده شهر حلب آیینه دارش
سوادش چون بیاض صبح پر نور
سیاهی می زند بر شام از دور
ازو تا مصر، یک شب در میان است
به عالم گر بهشتی هست، آن است
دهی زین سان که مثلش کس ندیده ست
پدر بهر مقام من خریده ست
ز کنج ده، فضای شهر به نیست
برای عیش، جایی به ز ده نیست
لب کشت و کنار جویباران
بط می در میان چشمه ساران
کند غارت متاع پارسایی
می و آواز و حسن روستایی
خروشان گله های میش و بره
ز صوت زیر و بم پر، کوه و دره
به مستی کبک را جوجه ز دنبال
دوان چون از پی دیوانه اطفال
ز نقل می مجو در ده نشانه
که باشد نقلدان هر طاق خانه
لبالب سفره ی هر مرد دهقان
ز نعمت همچو انبان سلیمان
ازو بیند ز بس جا را به خود تنگ
کند با کبک، مرغ خانگی جنگ
کبابش را شراب از پی رسیده
ز خونی کز کباب تر چکیده
درین ده داشتم عیش مدامی
ز زلف شاهدانم بود دامی
پی خدمت، غلامان گزیده
چو مژگان پیش چشمم صف کشیده
دل مادر ز مهر من پرآشوب
پدر در عشق من همچشم یعقوب
به خوبی روزگارم طاق می گفت
ز دامادی پدید آمد مرا جفت
به عیشم صرف می شد زندگانی
که ناگه از قضای آسمانی،
ره سیرم به دریابار بنمود
چو ابرم احتیاج آب یم بود
غلامی همره من قد برافراشت
برای غسل کردن رخت برداشت
کشان از هر طرف چون باد، دامان
رسیدم بر لب دریا خرامان
مرا چون دید آن دریای پرجوش
ز شوق من گشود از موج، آغوش
به آبم رهنمون چون گشت دوران
ز سر تا پا شدم چون تیغ عریان
به کشتن چون کسی را برد رهزن
لباسش را برون می آرد از تن
وداع خویشتن کردم به ساحل
در آن دریا شدم چون قطره داخل
نهادم پای خود را چون در آن آب
سرم آمد به گردیدن چو گرداب
برآمد طاقتم را پای از جا
چو عکس ماه افتادم به دریا
به ساحل آن غلام و من به گرداب
نمی باشد کسی را سایه در آب
نبود از هیچ سو چون دستگیری
فرورفتم به دریا تا به دیری
سوی پستی شدم از بس سبکتاز
به سرگوشی بگفتم با صدف راز
نهادم چون سوی زیرزمین گام
سواد اعظمی دیدم عدم نام
درو نگذشت اوقاتم به افسون
که می بایست آنجا گنج قارون
وز آنجا کردم انداز بلندی
به بال موج، پرواز بلندی
به هرجا بود اوجی، پا نهادم
قدم بر عالم بالا نهادم
به من عیسی نفس را کرد زنجیر
شدم از خانه ی خورشید دلگیر
ازان هم رویگردان شد دماغم
نفس کش ورنه کردی چون چراغم
ز زیر خاک تا بالای افلاک
مقامی خوش نکرد این جان غمناک
سخن کوتاه، از بی دست و پایی
ز سعی خویش دیدم نارسایی
چنان در دست و پا شد قوتم کم
که می پیچید همچون موج برهم
به مردن دست در آغوش گشتم
کشیدم دست و پا، بیهوش گشتم
تنم آن تلخی از چرخ دورو برد
که نتوانست آب آن را فرو برد
چو جانم سوی لب عزم از بدن کرد
خدا همچون تویی را خضر من کرد
برآمد عاقبت از لطف بیچون
سبوی من درست از آب بیرون
دگر ره با من آن کان ملاحت
چو مژگانش درآمد در فصاحت
که ای عنقای بختت عرش پرواز
هوادارت همای سایه انداز
ز پیری زلف بختت گر شکن یافت
درین پیری مریدی همچو من یافت
به گل افشاند از لطف تو دامن
خس و خاشاک آب آورده ی من
برآوردی ز آبم چون در پاک
کنون خواهم مرا برداری از خاک
ز همراهی سرم را برفرازی
قدم تا خانه ی من رنجه سازی
مرا از بس که شوق دوستان است
امید وصل بر خاطر گران است
به دوش طاقت مخمور بی تاب
سبوی باده باشد کوه سرخاب
مپرس از دوری من حال خویشان
خبر دارم من از احوال ایشان
در آن ساعت که افتادم به دریا
غلام من خبر برده ست آنجا
پریشان، مادرم را طره چون بید
چو مرغ بیضه ضایع کرده نومید
پدر در ماتمم نوعی فسرده ست
که پندارد جهان را آب برده ست
کنیزان را زمرگم چهره کاهی
چو رنگ خود، غلامان در سیاهی
کنون خواهم قدم در ره گذارم
ز ماتم مردم خود را برآرم
لبش چون جلوه ی این گفتگو داد
مرا گریه، قضا را خنده روداد
ز بس دیدم به حرفش مضطرب حال
جوابم شد گره بر لب چو تبخال
دمی ز اندیشه در آتش نشستم
پس آن گه چون سپند از جای جستم
به خاطرجویی او بی بهانه
نمودم کشتی خود را روانه
به همراهی آن مرغ بهشتی
گرفته پر ز تیر خویش کشتی
سبک گردد در آن ره تا روانه
به کشتی موج می زد تازیانه
نه در کشتی نشاندش دور افلاک
که در تابوت می بردش سوی خاک
قضا را کوشش از ما بیشتر بود
تمام راه با ما همسفر بود
نه کشتی را چنان بی تاب می راند
که آن بیچاره را در آب می راند
به اندک ساعتی طی شد مسافت
نمایان شد ازان ساحل علامت
تواند آن که مرگش سر به پی کرد
دو منزل راه را یک لحظه طی کرد
ازان ده نیز پیدا شد سیاهی
سوادش داده بر ماتم گواهی
عیان بود از در و دیوار آن، غم
درختانش سراسر نخل ماتم
به نزدیکی ساحل چون رسیدیم
ز دریا رخت بر صحرا کشیدیم
در آن ساحل کهن ویرانه ای بود
که غم های جهان را خانه ای بود
خرابی بر دلش نوعی فزوده
که گویی ظالمی را خانه بوده
به جا مانده ازان دیرینه آثار
چو کوه بیستون یک کهنه دیوار
شده مشهور از مه تا به ماهی
زمین از سایه اش در روسیاهی
شکسته آنچنان پا تا سر او
که نتواند نهد بر خاک پهلو
نیندازد حوادث زان دلیرش
که ترسد آسمان ماند به زیرش
گزنده سایه ی آن کهنه دیوار
که در هر مهره ی او بود صد مار
چو دام از رخنه های سینه ی او
نگشتی مرغ، گرد چینه ی او
چو از تأثیر چرخ کینه بنیاد
گذار ما برآن ویرانه افتاد،
ز شوخی با من آن شیرین تکلم
دهن را کرد لبریز تبسم
که ای بر زخم این دلخسته ی غم
شد از چرب نرمی موم و مرهم
دهی تا مژده ای از من به احباب
روان شو سوی ده چون جدول آب
چو مرغ خوش خبر آواز بردار
مرا چون گنج در ویرانه بگذار
که ترسم خلق چون مرگم شنیدند
طمع یکبارگی از من بریدند،
ز غافل دیدنم بی برگ گردند
مرا بینند و شادی مرگ گردند
چو فرمانش مرا زد دست بر پشت
نهادم چون مژه بردیده انگشت
به تعلیم اجل، آن غافل مست
چو سایه زیر آن دیوار بنشست
ازو ویرانه گلزار ارم شد
پی تعظیمش آن دیوار خم شد
چو او بنشست و من برخاستم زود
نشست و خاست پنداری همان بود
برآن ده گشتم از یک لحظه رفتن
چو ابر نوبهاری سایه افکن
چه دیدم، مجمعی از ناصبوران
ز گریه گشته آن ده، شهرکوران
چو مژگان حلقه ای هرسو سیه پوش
ز غم گریان نشسته دوش بر دوش
ز ناخن، چهره ی خوبان چون گل
خراشیده تر از آواز بلبل
بیاض سینه ی خوبان ز سیلی
شده چون سینه ی طاووس نیلی
ز هرسو زلف و گیسوی معنبر
شدی بر باد همچون دود مجمر
چو دیدم حال آن جمع پریشان
کشیدم این گهر در گوش ایشان
که ایام پریشانی سرآمد
گرامی گوهر از دریا برآمد
چو نام گوهر و دریا شنیدند
ز حرف آشنا سویم دویدند
به من گفتند ای پاکیزه گوهر
چه می گویی، بگو یک بار دیگر
گشودم پیش آن آشفته هوشان
دهن چون حقه ی گوهرفروشان
زبان را ساختم چون شعله سرکش
بگفتم سرگذشت آب و آتش
ازان صوتم که آمد بر لب از دل
فراوان شد سماع مرغ بسمل
چنان جستند از جا اهل ماتم
که گفتی خیل زاغی خورد برهم
تمنا بر دل مردم غلو کرد
به یک ویرانه صد دیوانه رو کرد
روان از ده خلایق سوی صحرا
که دارد آدم آبی تماشا
ندیده کس به زیر چرخ دولاب
که آتش زنده بیرون آید از آب
ز بی تابان ماتم خیل در خیل
شتابان سوی آن ویرانه چون سیل
سیه پوشان روانه فوج در فوج
به روی خاک، رود نیل زد موج
کشد تا در بر خود آن بر و دوش
گشوده مادرش چون موج آغوش
پدر در پیش پیش بی قراران
دوان چون برق در ابر بهاران
شتابان سوی او بیگانه و خویش
ولی دیوار آمد بر سرش پیش
پریشان خاطران وقتی رسیدند
که آن گنج گهر در خاک دیدند
من از دنبال ایشان می دویدم
چو گرد کاروان از پی رسیدم
به خاک آن سرو را دیدم چو خفته
قضا می گفت در گوشم نهفته
که از آبش چو دادی رستگاری
روا نبود که در خاکش گذاری
شود چون شعله ی آتش جهانتاب
به خاکش می توان کشتن، نه با آب
چو ظاهر شد به مردم آن علامت
شد آن صحرا چو صحرای قیامت
ز بس برخاست از هرگوشه غوغا
به جوش آمد چو دریا خاک صحرا
به گریه هرکسی طوفان نمودی
به حال او ولی کی داشت سودی
پدر را گر ستم شد کان پسر رفت
ولی او را ستم بیش از پدر رفت
ز مرگش بی قراری داشت مادر
ولی چون او نکردی خاک بر سر
غلامانش اگر ناشاد گشتند
ولی از بندگی آزاد گشتند
کسی نامش نخواهد بعد ازان برد
بلی بیچاره آن کس شد که او مرد
سخن کوتاه، او را با صد افسون
ز زیر خاک آوردند بیرون
در آب دیدگانش غسل دادند
روان بردند و در خاکش سپردند
غرض تا من به سروقتش رسیدم
دوبار او را در آب و خاک دیدم
بلی ما را همیشه دور افلاک
چو آتش می کشد از آب یا خاک
سحرگاهی شنیدم در گلستان
که بلبل این نوا خواندی به بستان
که عیش این چمن ناپایدار است
خزانی با حنای هر بهار است
بقای عمر گل چون خواب صبح است
شکوفه پرتو مهتاب صبح است
چه حاصل زین جهان جز اشک افسوس
بود ماتمسرای شمع، فانوس
مدارا کن که عالم بی مدار است
به ناسازان، جهان ناسازگار است
مکن کوشش که کار دور ایام
به سعی ما نمی گیرد سرانجام
کجا بحر محیط از خار و خاشاک
به جاروب دم ماهی شود پاک
غنیمت دان دو روز زندگانی
که چون سیل بهار است از روانی
چو شاخ گل منه پیمانه از کف
که نقد عمر را این است مصرف
شبی رندی در ایام زمستان
به سر می برد تابوتی شتابان
یکی پرسید ازو کای یار دلکش
که مرده از عزیزان، گفت آتش!
سلیم از غافلی می بینمت مست
نمی دانی قضایی در کمین هست
جهان ویانه ای بس خوفناک است
چه آفت ها که در این آب وخاک است
چرایی این چنین غافل نشسته
برآ از زیر دیوار شکسته
درین دریای خونخوار آشنا کیست
خدا دست تو گیرد، ناخدا کیست
چو گل از پاره ی تن خرقه پوشی
نه فکر زندگی او را، نه مرگی
چو سرو آزاده ی بی شاخ و برگی
در معنی به گوش خود کشیده
شده همچون عصای خود جریده
تنش چون شعله با پوشش به پرخاش
کلاهش موی سر چون کلک نقاش
چو دریا کاسه چوبین در میانش
ولی موج گهر تا آسمانش
زده داغ سرش بر گل سیاهی
جنون او را کلاه گاه گاهی
نظرها کرده خضر از بس به سویش
شده در دست نرگسدان سبویش
چو مجنون روز و شب در کوه و صحرا
نبوده فرش خوابش غیر خارا
به زیر خاربن از بی پناهی
شده پرخار اعضایش چو ماهی
هر انگشتش کلید قفل وسواس
جنون او را به سر چون مور در طاس
کناره جو ز خلق از بی رجوعی
چو نقل خویشتن نامش «وقوعی»
که چندی پیش ازین از جوش سودا
مرا شوق سفر انگیخت از جا
ز هر عضوم تپیدن زد چنان سر
که شد پیراهنم دام کبوتر
نبودی یک نفس جایی قرارم
به گردش بود چون گردون مدارم
سرم پا را به ره می کرد تکلیف
به هرسو می دویدم چون اراجیف
دوپای تیزرفتارم به رفتن
شده مقراض در منزل بریدن
کف پایم کبود از سنگ تعجیل
سراپا آبله همچون کف نیل
دمی گر می کشیدم پا به دامان
سرم می گشت همچون جام مستان
ز خورشیدم جهانگردی فزون شد
به ملک مصر شوقم رهنمون شد
چه دیدم، رود نیل چرخ رفتار
چو مستانش ز موج آشفته دستار
یکی دریای ژرفی آسمان تاب
ز زلف موج او هر حلقه گرداب
به عرض شوق، عرضش کرده بازی
چو عمر خضر طولش در درازی
چه آبی، مست و تند و عربده جو
شده از چارموجه، چار ابرو
ز موجش نقش فیل مست معلوم
نهنگ آن فیل را گردیده خرطوم
حبابش وقت طوفان کرده در اوج
شکار اختران با بحری موج
کف آورده به لب هرگه غضبناک
ز دریا آب گشته زهره ی خاک
درو موج از ترشرویی چنان تند
کزان گردیده دندان صدف کند
ز چشم ماهیان فوج در فوج
چراغان بود در هر کوچه ی موج
ز سیمین ماهیان او به گرداب
نمایان جوهر آیینه ی آب
فلک، پیری که در دامان آن رود
به صابون صدف در گازری بود
چه شد گر گوش ماهی پر ثقیل است
که موجش مصرع بحر طویل است
به هرسو کشتی گردون طرازی
نه کشتی، نوعروس پرجهازی
چو رود می گساران نغمه پرداز
چو موسیقار امواجش خوش آواز
زلالش روشنی بخش نظاره
چکیده گویی از چشم ستاره
حبابش از شفق چون چشم مخمور
سواد موج او چون طره ی حور
چو خوبان در کف موجش سفینه
حبابش از زر ماهی خزینه
کند تا تشنگان را عذرخواهی
زلال او زبان دارد ز ماهی
ز بس کز شاخ مرجانش به تنگ است
چو دهقان، اره بر پشت نهنگ است
مزین گشته از صنع الهی
دهان موجش از دندان ماهی
چه وصف او کنم کان بی شمار است
حدیث زلف موجش حرف مار است
مرا واجب شد از دنیا گذشتن
که می بایست ازان دریا گذشتن
ازین اندیشه شد دل ناصبورم
که چون خواهد شد از اینجا عبورم
که ناگه گشت پیری خوب رخسار
چو صبح از دامن دریا نمودار
نمک پرورده ملاح ملیحی
چو کلک نکته پردازان فصیحی
ز کشتی تخت شاهی کرده اسباب
چو مستان پادشاه عالم آب
ز پیری پیکرش مشت خمیری
شده هر تار مویش جوی شیری
دهن چون زاهدان پاکدامان
گسسته رشته ی تسبیح دندان
نظر در انتظار مرگ ناگاه
ز عینک دیده بانش بر سر راه
شده از لاغری بازو چو انگشت
شکم همچون کمان چسبیده بر پشت
به رویش بینی از بس ضعف و اندوه
کشیده تیغ همچون بینی کوه
نمانده قوتش در پنجه ی روح
به یک کشتی سفرها کرده با نوح
ز بس کز ضعف پیری گشته بی تاب
به سویی رفته هرعضوش چو سیماب
به عمر خود چو موج از خواهش دل
قدم ننهاده از دریا به ساحل
به طفلی دایه ی گردون در آن آب
بریده ناف او با ناف گرداب
به وقت صحبت او را بود در کام
زبان از چرب نرمی مغز بادام
چو دید آن ناتوان مضطرب حال
ز دورم بر لب دریا چوتبخال
به سوی من شتابان آمد از راه
سری در رعشه چون شمع سحرگاه
ز افلاسش تنی بیمار دیدم
علاجش شربت دینار دیدم
چو غنچه از گره نقدی گشودم
به خرج همتم چیزی فزودم
به او گفتم که ای آشفته چون گل
قد خم گشته ات این آب را پل
به قید زندگی هرکس اسیر است
ز فکر آب و نانی ناگزیر است
چو داری آب ازین دریای بی بن
بگیر این را بهای نان خود کن
ز گفت و گوی من چون گل برآشفت
ولی بر روی من خندان شد و گفت
چو داغ عشق، ای آشفته کردار
زر خود را به دست خود نگه دار
مرا این شغل از روی هوس نیست
امید مزد کار از هیچ کس نیست
که می جویم رضای آشنایی
خدای همچو من صد ناخدایی
عطای او کشد گر خوان احسان
دهن گردد صدف را پر ز دندان
فشاند ابر فیضش دایم از اوج
ز باران دانه ی مرغابی موج
سحاب لطفش از فیض جهانتاب
به خارستان ماهی می دهد آب
چو گوهر را ز عصمت دیده عاری
به دست بط سپرده پرده داری
ز ضبطش آدم آبی نهانی
کند بر گله ی ماهی شبانی
ز عدلش ظلم شد بحر خطرناک
کزان یک موج باشد مار ضحاک
ز بحرش تر نگردد بال پرواز
ز بس مالیده بط را روغن غاز
بود از پرتو لطفش به گرداب
چراغ چشم ماهی روشن از آب
کجا غم خاطرم را ریش دارد
که او از من، غم من بیش دارد
قناعت چون مرا در کارسازی ست
ز اسباب جهانم بی نیازی ست
حبابم شب به دریا خانمان است
چراغ خانه، چشم ماهیان است
ز سامان نیست آنجا جز هوایی
ز موج افتاده فرش بوریایی
نیم هرگز خجل از روی مهمان
ندارم خانه خواهی غیر طوفان
ز دریا یک دم آبم در سبو نیست
سر و کارم بجز با آبرو نیست
چو ابر از بی سبویی مضطرب حال
ز دریا می برم آبی به غربال
ز فقرم آب باریکی ست در جو
که بر دریا زند چون موج پهلو
صدف نبود که می بینی به گرداب
نهادم نان خشک خویش در آب
به این تلخی کام، از حرص دندان
نکردم تیز بر حلوای سوهان
نکردم خضر راه بینوایی
طمع را چون سلام روستایی
بود ننگم که بگشایم دهان را
ز حرص نان دهم زحمت جهان را
ز حمل خود کشد آن مادر آزار
که دارد در شکم طفل شکم خوار
پی زر کی شوم از حرص راهی
بود گنج روانم فوج ماهی
ز دام ماهی ام هرلحظه کامی ست
مرا هم این چنین با خویش دامی ست
اگر هرگز دهم تن در غم قوت
همین کشتی تنم را باد تابوت
بگفت این و ز روی مهربانی
به صد شوخی و صد شیرین زبانی
به عزت جای داد آن بی قرینه
چو بیت انتخابم در سفینه
چو آن کشتی ز ساحل بادبان شد
به روی آب همچون بط روان شد،
ازان فرزانه پیر لجه پیما
حکایت گونه ای کردم تمنا
که خواهم قصه ای نشنیده گویی
سخن از هرچه گویی، دیده گویی
به گوشم کش چو گوهر داستانی
چو موج افکن برین ره نردبانی
پی گوهرفشانی پیر دانا
لبی جنباند همچون موج دریا
که روزی از تقاضای زمانه
درین دریای ژرف بی کرانه
به کشتی می شدم هرسو شتابان
سوار اسب چوبین همچو طفلان
ز شوق صید ماهی ناشکیبا
تنم در کشتی اما دل به دریا
به چشمم چیزی آمد از ره دور
که می آورد این دریای پرشور
شد از این آب، بعد از موج بسیار
تنی چون سینه ی ماهی نمودار
رفیقی داشتم با خود قرینه
که تنها نیست مصرع در سفینه
بگفتم با رفیق خویش بی تاب
که آتشپاره ای می آورد آب
کشیده رخت بیرون جانش از تن
که آب افکنده بر رویش چو روغن
چو غواصان بیا همت گماریم
که همچون گوهر از آبش برآریم
دهیمش جای در خاکی به صد تاب
که جای گنج باشد خاک، نه آب
شتابان کرد کشتی را روانه
گرفتیمش سر ره عاشقانه
نمی آمد برون آسان، که می جست
تن لغزنده اش چون ماهی از دست
چو عکس آفتاب از موج آبش
برآوردیم با چندین طنابش
به صد زحمت زآب موج پرداز
برآمد چون تذرو از سینه ی باز
نمایان شد در اوج آفتابی
فروزان اختری از برج آبی
رخی چون برگ گل بسیار نازک
تنی همچون دل بیمار نازک
هنوزش خط نرسته از بناگوش
به مرگ عاشقان زلفش سیه پوش
خم آن زلف را رخ در میانه
چراغی بود در زنجیرخانه
برو کردم نظر از مهربانی
به رویش بود رنگ زندگانی
شدم نزدیک آن دلخسته گریان
گرفتم دست او را چون طبیبان
ز نبضش جنبشی چون موج بنمود
حباب آسا هنوزش یک نفس بود
نمودم سرنگون همچون سبویش
دو ساعت آب می رفت از گلویش
روان گر آب دیرش از گلو بود
ز تنگی دهان آن سبو بود
چو چشمه آب می رفت از دهانش
شده آن چشمه را ماهی زبانش
چو آب خورده را آن عشوه انگیز
شکوفه کرد همچون نخل نوخیز،
به کهنه پاره ای پوشیدمش سر
چو گنجی یافت کس، پوشیده بهتر
نیامد آن نهال سیب غبغب
ز بیهوشی به خود یک روز و یک شب
سفیده دم کزین دریای پرشور
عیان شد بادبان کشتی نور
شد، از بس کرد فیض صبح تأثیر
به دریا هر حبابی کاسه ی شیر
ز تحریک نسیم صبحگاهی
به جنبیدن درآمد مرغ و ماهی
ازان مستی چو نرگس دیده بگشود
بجنبید و به خواب راحت آسود
چو صبح از روی دریا کرد قد راست
غبار از کوچه های موج برخاست
دلم شد جمع ازان گل، غنچه کردار
به صیادی نهادم رو دگربار
مبادا کشتی کس در تباهی
مهم در دام و من مشغول ماهی
به سوی او دویدم باز بی تاب
که ناگه چشم بگشود از شکرخواب
مرا چون بر سر بالین خود دید
ز حال خود چو مستان باز پرسید
گل طبعم درآمد در شکفتن
بگفتم آنچه می بایست گفتن
ازو من هم سخن بی تاب جستم
ز گوهر سرگذشت آب جستم
دهن کرد از سخن چون غنچه رنگین
سخن را از تبسم ساخت شیرین
که در دامان این دریای پرشور
دهی باشد چو شهر مصر معمور
فضایش سبز و خرم همچو کشمیر
سواد هند از دوریش دلگیر
عروس اصفهان بسته نگارش
شده شهر حلب آیینه دارش
سوادش چون بیاض صبح پر نور
سیاهی می زند بر شام از دور
ازو تا مصر، یک شب در میان است
به عالم گر بهشتی هست، آن است
دهی زین سان که مثلش کس ندیده ست
پدر بهر مقام من خریده ست
ز کنج ده، فضای شهر به نیست
برای عیش، جایی به ز ده نیست
لب کشت و کنار جویباران
بط می در میان چشمه ساران
کند غارت متاع پارسایی
می و آواز و حسن روستایی
خروشان گله های میش و بره
ز صوت زیر و بم پر، کوه و دره
به مستی کبک را جوجه ز دنبال
دوان چون از پی دیوانه اطفال
ز نقل می مجو در ده نشانه
که باشد نقلدان هر طاق خانه
لبالب سفره ی هر مرد دهقان
ز نعمت همچو انبان سلیمان
ازو بیند ز بس جا را به خود تنگ
کند با کبک، مرغ خانگی جنگ
کبابش را شراب از پی رسیده
ز خونی کز کباب تر چکیده
درین ده داشتم عیش مدامی
ز زلف شاهدانم بود دامی
پی خدمت، غلامان گزیده
چو مژگان پیش چشمم صف کشیده
دل مادر ز مهر من پرآشوب
پدر در عشق من همچشم یعقوب
به خوبی روزگارم طاق می گفت
ز دامادی پدید آمد مرا جفت
به عیشم صرف می شد زندگانی
که ناگه از قضای آسمانی،
ره سیرم به دریابار بنمود
چو ابرم احتیاج آب یم بود
غلامی همره من قد برافراشت
برای غسل کردن رخت برداشت
کشان از هر طرف چون باد، دامان
رسیدم بر لب دریا خرامان
مرا چون دید آن دریای پرجوش
ز شوق من گشود از موج، آغوش
به آبم رهنمون چون گشت دوران
ز سر تا پا شدم چون تیغ عریان
به کشتن چون کسی را برد رهزن
لباسش را برون می آرد از تن
وداع خویشتن کردم به ساحل
در آن دریا شدم چون قطره داخل
نهادم پای خود را چون در آن آب
سرم آمد به گردیدن چو گرداب
برآمد طاقتم را پای از جا
چو عکس ماه افتادم به دریا
به ساحل آن غلام و من به گرداب
نمی باشد کسی را سایه در آب
نبود از هیچ سو چون دستگیری
فرورفتم به دریا تا به دیری
سوی پستی شدم از بس سبکتاز
به سرگوشی بگفتم با صدف راز
نهادم چون سوی زیرزمین گام
سواد اعظمی دیدم عدم نام
درو نگذشت اوقاتم به افسون
که می بایست آنجا گنج قارون
وز آنجا کردم انداز بلندی
به بال موج، پرواز بلندی
به هرجا بود اوجی، پا نهادم
قدم بر عالم بالا نهادم
به من عیسی نفس را کرد زنجیر
شدم از خانه ی خورشید دلگیر
ازان هم رویگردان شد دماغم
نفس کش ورنه کردی چون چراغم
ز زیر خاک تا بالای افلاک
مقامی خوش نکرد این جان غمناک
سخن کوتاه، از بی دست و پایی
ز سعی خویش دیدم نارسایی
چنان در دست و پا شد قوتم کم
که می پیچید همچون موج برهم
به مردن دست در آغوش گشتم
کشیدم دست و پا، بیهوش گشتم
تنم آن تلخی از چرخ دورو برد
که نتوانست آب آن را فرو برد
چو جانم سوی لب عزم از بدن کرد
خدا همچون تویی را خضر من کرد
برآمد عاقبت از لطف بیچون
سبوی من درست از آب بیرون
دگر ره با من آن کان ملاحت
چو مژگانش درآمد در فصاحت
که ای عنقای بختت عرش پرواز
هوادارت همای سایه انداز
ز پیری زلف بختت گر شکن یافت
درین پیری مریدی همچو من یافت
به گل افشاند از لطف تو دامن
خس و خاشاک آب آورده ی من
برآوردی ز آبم چون در پاک
کنون خواهم مرا برداری از خاک
ز همراهی سرم را برفرازی
قدم تا خانه ی من رنجه سازی
مرا از بس که شوق دوستان است
امید وصل بر خاطر گران است
به دوش طاقت مخمور بی تاب
سبوی باده باشد کوه سرخاب
مپرس از دوری من حال خویشان
خبر دارم من از احوال ایشان
در آن ساعت که افتادم به دریا
غلام من خبر برده ست آنجا
پریشان، مادرم را طره چون بید
چو مرغ بیضه ضایع کرده نومید
پدر در ماتمم نوعی فسرده ست
که پندارد جهان را آب برده ست
کنیزان را زمرگم چهره کاهی
چو رنگ خود، غلامان در سیاهی
کنون خواهم قدم در ره گذارم
ز ماتم مردم خود را برآرم
لبش چون جلوه ی این گفتگو داد
مرا گریه، قضا را خنده روداد
ز بس دیدم به حرفش مضطرب حال
جوابم شد گره بر لب چو تبخال
دمی ز اندیشه در آتش نشستم
پس آن گه چون سپند از جای جستم
به خاطرجویی او بی بهانه
نمودم کشتی خود را روانه
به همراهی آن مرغ بهشتی
گرفته پر ز تیر خویش کشتی
سبک گردد در آن ره تا روانه
به کشتی موج می زد تازیانه
نه در کشتی نشاندش دور افلاک
که در تابوت می بردش سوی خاک
قضا را کوشش از ما بیشتر بود
تمام راه با ما همسفر بود
نه کشتی را چنان بی تاب می راند
که آن بیچاره را در آب می راند
به اندک ساعتی طی شد مسافت
نمایان شد ازان ساحل علامت
تواند آن که مرگش سر به پی کرد
دو منزل راه را یک لحظه طی کرد
ازان ده نیز پیدا شد سیاهی
سوادش داده بر ماتم گواهی
عیان بود از در و دیوار آن، غم
درختانش سراسر نخل ماتم
به نزدیکی ساحل چون رسیدیم
ز دریا رخت بر صحرا کشیدیم
در آن ساحل کهن ویرانه ای بود
که غم های جهان را خانه ای بود
خرابی بر دلش نوعی فزوده
که گویی ظالمی را خانه بوده
به جا مانده ازان دیرینه آثار
چو کوه بیستون یک کهنه دیوار
شده مشهور از مه تا به ماهی
زمین از سایه اش در روسیاهی
شکسته آنچنان پا تا سر او
که نتواند نهد بر خاک پهلو
نیندازد حوادث زان دلیرش
که ترسد آسمان ماند به زیرش
گزنده سایه ی آن کهنه دیوار
که در هر مهره ی او بود صد مار
چو دام از رخنه های سینه ی او
نگشتی مرغ، گرد چینه ی او
چو از تأثیر چرخ کینه بنیاد
گذار ما برآن ویرانه افتاد،
ز شوخی با من آن شیرین تکلم
دهن را کرد لبریز تبسم
که ای بر زخم این دلخسته ی غم
شد از چرب نرمی موم و مرهم
دهی تا مژده ای از من به احباب
روان شو سوی ده چون جدول آب
چو مرغ خوش خبر آواز بردار
مرا چون گنج در ویرانه بگذار
که ترسم خلق چون مرگم شنیدند
طمع یکبارگی از من بریدند،
ز غافل دیدنم بی برگ گردند
مرا بینند و شادی مرگ گردند
چو فرمانش مرا زد دست بر پشت
نهادم چون مژه بردیده انگشت
به تعلیم اجل، آن غافل مست
چو سایه زیر آن دیوار بنشست
ازو ویرانه گلزار ارم شد
پی تعظیمش آن دیوار خم شد
چو او بنشست و من برخاستم زود
نشست و خاست پنداری همان بود
برآن ده گشتم از یک لحظه رفتن
چو ابر نوبهاری سایه افکن
چه دیدم، مجمعی از ناصبوران
ز گریه گشته آن ده، شهرکوران
چو مژگان حلقه ای هرسو سیه پوش
ز غم گریان نشسته دوش بر دوش
ز ناخن، چهره ی خوبان چون گل
خراشیده تر از آواز بلبل
بیاض سینه ی خوبان ز سیلی
شده چون سینه ی طاووس نیلی
ز هرسو زلف و گیسوی معنبر
شدی بر باد همچون دود مجمر
چو دیدم حال آن جمع پریشان
کشیدم این گهر در گوش ایشان
که ایام پریشانی سرآمد
گرامی گوهر از دریا برآمد
چو نام گوهر و دریا شنیدند
ز حرف آشنا سویم دویدند
به من گفتند ای پاکیزه گوهر
چه می گویی، بگو یک بار دیگر
گشودم پیش آن آشفته هوشان
دهن چون حقه ی گوهرفروشان
زبان را ساختم چون شعله سرکش
بگفتم سرگذشت آب و آتش
ازان صوتم که آمد بر لب از دل
فراوان شد سماع مرغ بسمل
چنان جستند از جا اهل ماتم
که گفتی خیل زاغی خورد برهم
تمنا بر دل مردم غلو کرد
به یک ویرانه صد دیوانه رو کرد
روان از ده خلایق سوی صحرا
که دارد آدم آبی تماشا
ندیده کس به زیر چرخ دولاب
که آتش زنده بیرون آید از آب
ز بی تابان ماتم خیل در خیل
شتابان سوی آن ویرانه چون سیل
سیه پوشان روانه فوج در فوج
به روی خاک، رود نیل زد موج
کشد تا در بر خود آن بر و دوش
گشوده مادرش چون موج آغوش
پدر در پیش پیش بی قراران
دوان چون برق در ابر بهاران
شتابان سوی او بیگانه و خویش
ولی دیوار آمد بر سرش پیش
پریشان خاطران وقتی رسیدند
که آن گنج گهر در خاک دیدند
من از دنبال ایشان می دویدم
چو گرد کاروان از پی رسیدم
به خاک آن سرو را دیدم چو خفته
قضا می گفت در گوشم نهفته
که از آبش چو دادی رستگاری
روا نبود که در خاکش گذاری
شود چون شعله ی آتش جهانتاب
به خاکش می توان کشتن، نه با آب
چو ظاهر شد به مردم آن علامت
شد آن صحرا چو صحرای قیامت
ز بس برخاست از هرگوشه غوغا
به جوش آمد چو دریا خاک صحرا
به گریه هرکسی طوفان نمودی
به حال او ولی کی داشت سودی
پدر را گر ستم شد کان پسر رفت
ولی او را ستم بیش از پدر رفت
ز مرگش بی قراری داشت مادر
ولی چون او نکردی خاک بر سر
غلامانش اگر ناشاد گشتند
ولی از بندگی آزاد گشتند
کسی نامش نخواهد بعد ازان برد
بلی بیچاره آن کس شد که او مرد
سخن کوتاه، او را با صد افسون
ز زیر خاک آوردند بیرون
در آب دیدگانش غسل دادند
روان بردند و در خاکش سپردند
غرض تا من به سروقتش رسیدم
دوبار او را در آب و خاک دیدم
بلی ما را همیشه دور افلاک
چو آتش می کشد از آب یا خاک
سحرگاهی شنیدم در گلستان
که بلبل این نوا خواندی به بستان
که عیش این چمن ناپایدار است
خزانی با حنای هر بهار است
بقای عمر گل چون خواب صبح است
شکوفه پرتو مهتاب صبح است
چه حاصل زین جهان جز اشک افسوس
بود ماتمسرای شمع، فانوس
مدارا کن که عالم بی مدار است
به ناسازان، جهان ناسازگار است
مکن کوشش که کار دور ایام
به سعی ما نمی گیرد سرانجام
کجا بحر محیط از خار و خاشاک
به جاروب دم ماهی شود پاک
غنیمت دان دو روز زندگانی
که چون سیل بهار است از روانی
چو شاخ گل منه پیمانه از کف
که نقد عمر را این است مصرف
شبی رندی در ایام زمستان
به سر می برد تابوتی شتابان
یکی پرسید ازو کای یار دلکش
که مرده از عزیزان، گفت آتش!
سلیم از غافلی می بینمت مست
نمی دانی قضایی در کمین هست
جهان ویانه ای بس خوفناک است
چه آفت ها که در این آب وخاک است
چرایی این چنین غافل نشسته
برآ از زیر دیوار شکسته
درین دریای خونخوار آشنا کیست
خدا دست تو گیرد، ناخدا کیست
سلیم تهرانی : رباعیات
شماره ۸ - دل از غم عشق گلرخان بی تاب است