تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : بخش چهاردهم
(۱۵)حکایت آن زن که طواف کعبه می‬کرد و مردی که نظر برو کرد
یکی عورت طواف خانه می‌کرد
نظر افکند بر رویش یکی مرد
زنش گفتا گر اهل رازئی تو
چنین دم کی بمن پردازئی تو
ولی آگه نهٔ تو بی سر و پای
که از که بازماندستی چنین جای
گر از مردی خود بودی نشانیت
سر زن نیستی اینجا زمانیت
تو اینجا از پی سود آمدستی
نه از بهر زیان بود آمدستی
تو خود را روزِ بازاری چنین گرم
زیان خواهی؟ نداری از خدا شرم؟
خداوند جهان پیوسته ناظر
تو از وی غایب و او بر تو حاضر
چو یک یک دم خدا از تست آگاه
چرا چون ماه می‌پیچی سر از راه
چو حق با تو بوَد در هر مقامی
مزن جز درحضورش هیچ گامی
اگر بی او زنی یک گام در راه
بسی تشویر باید خوردت آنگاه
عطار نیشابوری : بخش چهاردهم
(۱۶) حکایت مهستی دبیر با سلطان سنجر
مهستی دبیر آن پاک جوهر
مقرَّب بود پیش تختِ سنجر
اگرچه روی او بودی نه چون ماه
ولیکن داشت پیوندی بدو شاه
شبی در مرغزار رادکان بود
به پیش سنجر خسرو نشان بود
چو شب بگذشت پاسی شاه سنجر
برای خواب آمد سوی بستر
مهستی نیز رفت از خدمت شاه
بسوی خیمهٔ خاص آمد آنگاه
مگر سنجر غلامی داشت ساقی
که از خوبی ببُودش هیچ باقی
جمالش با ملاحت یار گشته
ز هر دو شاه برخوردار گشته
بصد دل بود شه دیوانهٔ او
حریف مهستی بد لیک مهرو
درآمد شه ز خواب او را طلب کرد
ندیدش، قصدِ آن یاقوت لب کرد
لپاچه نیم شب بر پشت انداخت
بکینه تیغِ هندی بر سر افراخت
درآمد کرد در خیمه نگه شاه
که مهستی در آنجا بود با ماه
بر او دید ساقی را نشسته
مهستی دل در آن مهروی بسته
بزاری می‌نواخت از عشق رودش
خوشی می‌گفت با خود این سرودش
که در برگیرمت من بَر لب کِشت
گر امشب بایدم دو ک کسان رشت
چو سنجر گشت ازان احوال آگاه
گرفت این بیت را زو یاد آنگاه
بدل گفتا گر امشب من بتندی
درین خیمه روم با تیغِ هندی
نماند زهره را این هر دو بر جای
شوم در خونِ این دو بی سر و پای
مشوّش گشت و شد آخر بتعجیل
به سوی خیمهٔ خود کرد تحویل
چو روزی ده برآمد شاه یک روز
فرو آراست جشنی عالم افروز
مهستی پیش سلطان چنگ می‌زد
نوائی بس بلند آهنگ می‌زد
ستاده بود ساقی نیز بر پای
قدح بر دست و چشم افکنده بر جای
شه آن بیت شبانه یاد می‌داشت
ازو درخواست و خویش آزاد می‌داشت
مهستی چون شنید این بیت از شاه
بیفتاد از کنارش چنگ در راه
چو برگی لرزه افتادش بر اندام
برفت از هوش و عقلش ماند در دام
شه آمد بر سر بالینش بنشست
برویش بر گلاب افشاند از دست
چو زن باهوش آمد بارِدیگر
چو اوّل بار گشت از بیمِ سنجر
چو باری ده زهُش آمد بخود باز
سر رشته نکرد او از خرد باز
شهش گفتا اگر می‌ترسی از من
بجان تو ایمنی ای خویش دشمن
زنش گفتا که من زین می‌نترسم
ولی این بیت یک شب بود درسم
همه شب درسِ خود تکرار کردم
گهی اقرار و گه انکار کردم
از آنجا باز می‌یابم نشانی
که بر من تنگ می‌گردد جهانی
بدان ماند که یک شب درچنان کار
نهفته بودهٔ از من خبردار
مرا گر تو بگیری ور برانی
دلت ندهد، دگر بارم بخوانی
وگر بکشی مرا در تن درستی
نجاتی باشدم از دستِ هستی
مرا این ترس چندانی از آنست
که سلطانی که رزّاق جهانست
چو او یک یک نفس با من همیشه‌ست
مرا یک یک نفس بنگر چه پیشه‌ست
چو حق پیش آورد صد ساله رازم
من آن ساعت چه گویم با چه سازم
چو حق می‌بیندت دائم شب و روز
چو شمعی باش خوش می‌خند و می‌سوز
دمی بی شکرش از دل برمیاور
نفس بی یاد غافل بر میاور
اگردر شکر کوشی هر چه خواهی
بیابی نقد از جود الهی
عطار نیشابوری : بخش چهاردهم
(۱۷) حکایت محمود و شمار کردن پیلان
مگر یک روز محمود عدوبند
پسر را گفت کای داننده فرزند
ببین تا پیل چندست این زمانم
که من اکنون عددشان می‌ندانم
پسر بشمرد و گفتش ای خداوند
هزار و چار صد پیلست در بند
شهش گفتا که خود را یاد دارم
که یک بُز می‌نیامد در شمارم
کنون گر تا بعرشم کار و بارست
ز من نیست آن ز فضل کردگارست
چو هستت نعمت حق بی‌کناره
ترا از شکرِ منعم نیست چاره
چو در حقّ تو نعمت بر دوامست
دمی بی شکرِ حق بودن حرامست
وگر نفس تودر شکرست کاهل
دلت باید که این مشکل کند حل
چو نفست کاهلی دارد همیشه
دلت را هست جِدّ و جهد پیشه
چو نفست مردِ کار خویش باشد
دلت در کار خود درویش باشد
نکو زان سود کرد و بد زیان کرد
که هر کس آنچه دارد خرج آن کرد
عطار نیشابوری : بخش چهاردهم
(۱۸) حکایت عیسی علیه السلام با جهودان
بکوئی می فرو شد عیسی پاک
جهودانش بسی دشنام بی باک
بدادند و خوشی آن پاک زاده
دعا می‌گفتشان روئی گشاده
یکی گفتش نمی‌کردی پریشان
ز دشنام و دعاگوئی بر ایشان؟
مسیحش گفت هر دل جان که دارد
از آن خود کند خرج آن که دارد
ترا نقدی که در دریای جانست
اگر موجی زند از جنسِ آنست
ولیکن تا دم آخر نیاید
ترا نقد درون ظاهر نیاید
محکّ جانِ مردان آن زمانست
که اعمی آن زمان صاحب عیانست
غم فردا ترا امروز باید
دلت از خوفِ آن جانسوز باید
بباید هر دمت صد بار مردن
که بتوانی تو این وادی سپردن
اگر از ابر بارد بر توآتش
تو می‌باید که باشی در میان خوش
اگر در وقتِ جان دادن خوش آئی
بمعنی گرم‌تر از آتش آئی
عطار نیشابوری : بخش چهاردهم
(۱۹) حکایت آن دزد که گرفتار شد
مگر شد ناگهی دزدی گرفتار
ز گرد راه بردندش سوی دار
امان می‌خواست از عجز و نیازی
که ریزد آب و بگزارد نمازی
که یا رب در چنین وقتی وجائی
که می‌بینم بهر موئی بلائی
ببین تاتیغِ قهرت بر سر دار
چه می‌آرد برویم آخر کار
تو از قهرم چنین حیران گرفته
من از مهر تو ترک جان گرفته
چنینم من که گفتم تو چنانی
کنون جان می‌دهم دیگر تو دانی
چنین ده جان اگر جان می‌دهی تو
وگرنه عمر تاوان می‌دهی تو
اگر خونت زند از قهر او جوش
مکن هرگز بلطف او را فراموش
سبک رو چون گرانجانی زره نیست
بشادی زو که غم رادستگه نیست
عروسی جهان ماتم نیرزد
که صد شادی او یک غم نیرزد
چو خواهد کرد گردونت پیاده
سواری را بکن ابرو گشاده
عطار نیشابوری : بخش چهاردهم
(۲۰) حکایت دیوانۀ چوب سوار
یکی دیوانه چوبی بر نشسته
بتگ می‌شد چو اسپی تنگ بسته
دهانی داشت همچون گل ز خنده
چو بلبل جوش در عالم فکنده
یکی پرسید ازو کای مردِ درگاه
چنین گرم ازچه می‌تازی تودر راه
چنین گفت او که در میدانِ عالم
هوس دارم سواری کرد یک دم
که چون دستم فرو بندند ناکام
نجنبد یک سر مویم بر اندام
اگر هستی درین میدان تو بر کار
نصیب خویشتن مردانه بردار
چو از ماضی و مستقبل خبر نیست
بجز عمر تو نقدی ما حضر نیست
مده این نقد را بر نسیه بر باد
که بر نسیه کسی ننهاد بنیاد
چو یک نقطه‌ست از عمر تو بر کار
هزاران چرخ زن بر وی چو پرگار
خوشی با نقدِ این الوقت می‌ساز
چو بیکاران به پیش و پس مشو باز
اگر تو پس روی و پیش آئی
بلای روزگار خویش آئی
عطار نیشابوری : بخش چهاردهم
(۲۱) حکایت سپهدار که قلعۀ کرد با دیوانه
سپهداری برای کوتوالی
بجائی قلعهٔ می‌کرد عالی
یکی دیونهٔ آمد پدیدار
به پیش خویش خواندش آن سپهدار
بدو گفتا ببین کین قلعه چونست
ز رفعت جفت طاق سر نگونست
ازین قلعه کسی کاعزاز دارد
ببین تا چه بلا زو باز دارد
زبان بگشاد آن دیوانه حالی
بدو گفتا تو مردی تیره حالی
بلا چون ز آسمان می‌افتد آغاز
بقلعه می‌روی پیش بلا باز
بلای خویشتن چون تو تمامی
بلائی نیز مطلب ای گرامی
ز خویش و از بلای خویش آنگاه
خلاصی باشدت کلّی درین راه
که افتاده شوی و پست گردی
نمانی زنده تا که هست گردی
عطار نیشابوری : بخش چهاردهم
(۲۲) حکایت سلطان محمود با مظلوم
مگر محمود می‌شد بامدادی
کسی آمد وزو می‌خواست دادی
فغان می‌کرد و پیشش راه بگرفت
درآمد پس عنان شاه بگرفت
یکی پرسید کان مظلومت ای شاه
فلان وقتت عنان بگرفت در راه
عنان نکشیدی آنگه باز هیچی
کنون پس این عنان بهر چه پیچی
شهش گفتا که بودم آن زمان مست
که بگرفت او عنان من بیک دست
کنون هر موی این مظلوم دستیست
که از هر موی وی بر من شکستیست
چو چندین دست بینم در عنانم
اگر دستم دهد چون اسپ رانم؟
گرفتارم میان این همه دست
نمی‌دانم که چون بیرون توان جَست
چو افتادن درین ره سودِ مردست
بیفتد هر که اینجا اهل دردست
بلندی چون درین ره پست گیرند
عنان پادشه بی دست گیرند
کسی باید بخون درگشته صد بار
که تا گردد ز افتادن خبردار
کسی کاندر میان ناز باشد
کجا برهاندش دَر باز باشد
عطار نیشابوری : بخش چهاردهم
(۲۳) حکایت مجنون
یکی پرسید از مجنون که چونی
که بس بیچارهٔ و بس زبونی
چنین گفت او که هستم من خری پیر
بدن سوراخ از بار گلوگیر
تنم گرچه نزار و ناتوانست
همه روزی همه بارش گرانست
وگر آسایشی را بعدِ صد غم
ز پشتش جامه برگیرند یک دم
هزاران خرمگس آید گزنده
همه در ریشِ او نیش اوفکنده
که گویم کاش این بیچاره هرگز
ندیدی از چنین آسایشی عز
اگر باشی تو کار افتادهٔ راه
چنین کارت بسی افتد باِکراه
چو کار افتادگی نبود بغایت
ترا بس خنده آید زین حکایت
چو مشغولی بناز و کامرانی
تو کار افتادگی را می‌ندانی
کسی باید مرا افتاده در کار
بروزی ماتم خود کرده صد بار
بحق زنده شده وز خویش مرده
نه از پس ماندگان کز پیش مرده
تو تا عاشق نگردی نیک جانباز
نیابی سرِّ کار افتادگان باز
کسی کو در میان ناز ماندست
ز جان بازانِ عاشق باز ماندست
عطار نیشابوری : بخش چهاردهم
(۲۴) حکایت جوان نمک فروش که بر ایاز عاشق شد
جوانی بود سرگردان همیشه
نمک بفروختن بودیش پیشه
بگرد شهر می‌کردی تگ و تاز
بهر کوچه فرو می‌دادی آواز
ایاز دلستان را دید یک روز
بسوخت از پای تا فرقش در آن سوز
جهان در عشق وی بر وی سیه شد
ولیکن بود روشن کان ز مه شد
جهان از مه سیه چون گردد آخر
که تا دل زو بصد خون گردد آخر؟
شبانروزی دلی پر خون چو مستی
همه بر درگه سلطان نشستی
میان خاکِ راه افتاده بودی
نمک در پیشِ خود بنهاده بودی
نبودی بی نمک در عشقِ آن ماه
ازان افتاده شور افتاد در راه
گهی آواز دردادی بخواری
گهی کردی چو آتش بیقراری
ایاز سیم بر چون بر گذشتی
ز اشکش آبِ او از سرگذشتی
بیفتادی و عقل از وی برفتی
ز مدهوشیش جان از تن نهفتی
ز سوز عشق آن مبهوت گمراه
مگر محمود را کردند آگاه
زمانی سر به پیش افکند محمود
گهی نالید و گه می‌سوخت چون عود
بدل با خویش گفت این حدِّ او نیست
که عشق و مال با شرکت نکو نیست
بخواند القصّه او را پادشا زود
نمک بر سر درآمد آن گدا زود
زبان بگشاد محمود و بدو گفت
که بپذیر ای گدا از من نکو گفت
بترک عشقِ این بت روی من گوی
و یا نه ترکِ جان خویشتن گوی
جوابش داد عاشق گفت ای شاه
تو بر تختی و من استاده بر راه
ایازت را تو داری جاودانه
مرا زو نیست حاصل جز فسانه
میان عزّ و ناز و پادشاهی
نشسته پیشِ تست آن را که خواهی
چوآن بت را تو داری من چه جویم
چو او با تست من ترک که گویم
مرا عشقست از وی جاودانه
که دایم می‌زند در جان زبانه
دمی گر عشقِ او بیشم نگردد
بجز قربان شدن کیشم نگردد
چو بکشد عشقِ او روزیم صد راه
نترسم هم اگر می‌بکشدم شاه
که عاشق هیچ برجانی نلرزد
که در چشمش جوَی جانی نیرزد
شهش گفت ای ز سر تا پا همه ننگ
تو با من کی توانی بود هم سنگ
تو هرگز عشق نتوانی نکو باخت
بچه سرمایه خواهی عشقِ او باخت
گدا گفتش که این سرمایه پیوست
ترا یک ذرّه نیست امّا مرا هست
تو چون پر آلتی از نوعِ شاهی
ولیکن بی نمک چندان که خواهی
چو من دارم نمک تا چند بازی
ز عشق بی نمک چندین چه نازی
تو مال و ملک و زرّ و زور داری
نمک باید چو من گر شور داری
شهش گفتا که حجّت گوی عاشق
ترا دیدم نهٔ در عشق لایق
گدا گفتش اگر من حجّت آرم
وگر عاشق شوم باکی ندارم
تو از ملکت همی بر سر نیائی
نپردازی بعشق از پادشائی
من از عشق ایاز تو زمانی
نپردازم به سودای جهانی
من از وی می‌نپردازم بدو کَون
تو با وی می‌نپردازی ز صد لون
کنون تو عشقِ خویش و عشقِ من بین
تفاوت زین گدا و خویشتن بین
شهش گفت ای گدای زینهاری
کدامین جای او را دوست داری
چنین گفت او که من زهره ندارم
که عشق آن صنم در خاطر آرم
ندارم جای آن هرگز چه سازم
که با یک جای آن بت عشق بازم
که گر یک موی او بینم زمانی
شود هر موی من آتش فشانی
ندارم طاقت یک جای او من
چه گردم گردِ سر تا پای او من
شهش گفتا که از سر تا بپایش
چو عاشق نیستی بر هیچ جایش
ز عشق او چرا پس بیقراری
بگو تا از کجاست این دوستداری
چنین گفت او که جانم پر خروشش
تو می‌دانی که چیست از دُرِّ گوشش
چو آمد حلقهٔ گوشش پدیدار
بجانم حلقهٔ گوشش خریدار
هوای عشقِ آن بت را نَیَم کس
که عشق دُرِّ گوشِ او مرا بس
شهش گفت آنکه زین گوهر نشان یافت
ز بحر جسم یا از بحرِ جان یافت؟
گدا گفتش چنین دُرّ ای جهاندار
ز بحر عشق او آمد پدیدار
چو بحر عشق را غوّاص گردی
بخلوت آن گهر را خاص گردی
شهش گفتا درین بحر ای جوانمرد
چگونه عزم غوّاصی توان کرد
گداگفتش که تو با پیل و لشکر
ز مشرق تا بمغرب ملک و کشور
درین دریا ندانی بود غوّاص
که این را مفردی باید باخلاص
دو عالم را برافکنده بیک بار
فرو رفته بدین دریا نگونسار
نفس بگرفته دست از جان بشسته
گهر در قعرِ دریا باز جسته
تو بگشاده همه عالم پر و بال
نیابی بوی آن دُر در همه حال
شهش گفتا که سلطان هیچ نشتافت
چنین دُرّی که گفتی رایگان یافت
ببین اینک که در گوش ایاسست
که آن حلقه بگوش حق شناسست
مرا بی آنکه باید شد نگونسار
چنین دُرّی بدست آمد بیکبار
تو جان می‌کَن که این دُر خاصهٔماست
مرا دُرّ و ترا گردابِ دریاست
گدا گفتش که بِه زین کن تفکّر
تو هرگز کی بدست آوردهٔ دُر
که این دُر آنِ تو آنگاه بودی
که اندر گوشِ شاهنشاه بودی
چو در گوش تو نبوَد ای سرافراز
ترا با دُر چه کار، این دَر مکن باز
اگر شاه جهان بودی وفا کوش
شهستی نه غلامش حلقه در گوش
خوش اندر رفته عاشق تا بعیّوق
فکنده حلقه اندر گوشِ معشوق
اگر عاشق توئی چندین مزن جوش
تو می‌باید که باشی حلقه در گوش
چو تو در گوش آن حلقه نداری
مزن از عشق دم گر هوشیاری
ز خجلت شاه گوئی غرقِ خون شد
فرود آمد ز تخت و اندرون شد
گدا را با نمک از پیش راندند
ندانم تا سخن بر خویش خواندند
عطار نیشابوری : بخش پانزدهم
المقالة الخامس عشر
درآمد پنجمین فرزندِ هشیار
پدر راگفت کای دریای اسرار
من آن انگشتری خواهم به اخلاص
که در ملکت سلیمان گشت ازان خاص
پری و دیو در فرمانش آمد
بساط ملک شادروانش آمد
زنام آن نگینش شد نه از غیر
رموز مور کشف و منطق طیر
گر آن انگشتری در دستم آید
فلک با این بلندی پستم آید
عطار نیشابوری : بخش پانزدهم
جواب پدر
پدر گفتش چرا ملکت بکارست
که گر دستت دهد ناپایدارست
چنین ملکی چنان بِه، هم تو دانی،
که در باقی کنی چون هست فانی
وگر در ملک ظلمی کرده باشی
که تا یک گِرده روزی خورده باشی
جهان چون حسرت آبادیست جمله
کفی خاکست یا بادیست جمله
مشو غِرّه بملک باد و خاکی
بجانی کرده پیوند هلاکی
کرا آن زندگی با برگ باشد
که انجامش بزاری مرگ باشد
جهان پُر نوش داروی الهی
مکُش خود را بزهر پادشاهی
اگرچه روستم را دل بپژمرد
چه سود ازنوش دارو چون پسر مرد
طلب کن ای پسر ملکی دگر را
که سر باید بُرید آنجا پسر را
جهان را پادشاهانی که بودند
که سر در گنبد گردنده سودند
بملک اندر نبودی پشتشان گرم
مگر بر پشتی آن پارهٔ چرم
همه در زیرِ چرم آرام کرده
درفش کاویانش نام کرده
ز ملکی چون نمی‌گیری کناره
که بر پایست از یک چرم پاره؟
چو شاهی از درفش لختِ چرمست
بغایت کفشگر زان پشت گرمست
مرا ملکی که اصلش چرم باشد
بدان گر فخر آرم شرم باشد
چو سِرّ کارها معلوم گردد
بسا آهن که در دم موم گردد
در آن موضع که عقل آنجاست مدهوش
اگر کوهست گردد عِهنِ منفوش
چو ملک این جهانی بس جَهانست
چو نیکو بنگری ملک آن جهانست
زهی آدم که پیگ عشق دریافت
بیک گندم ز ملک خلد سر تافت
اگر خواهی که یابی ملکِ جاوید
ترا قرصی ز عالم بس چو خورشید
عطار نیشابوری : بخش پانزدهم
(۱) حکایت سلطان محمود در شکار کردن
مگر محمود می‌شد در شکاری
جداماند او ز لشکر برکناری
بنزدیکش یکی ده بود می‌دید
بجائی بر سر ده دود می‌دید
فرس می‌راند شه تا پیش آن زود
نشسته دید زالی پیشِ آن دود
بدو گفت آمدت مهمان خلیفه
چه آتش میکنی هان ای عفیفه
چنین دادش جواب آن زال آنگاه
که خود را مُلک می‌جوشم من ای شاه
شهش گفتا بگو ای پیرِ عاجز
که مُلکم می‌دهی؟ گفتا نه هرگز
که من مُلک از برای خویش جوشم
بمُلکت مُلکِ خود را کی فروشم
نَیَم ملک ترا هرگز خریدار
که مُلک من به از ملک تو صد بار
جهانی خصم دارد ملکت از پس
مرا بی آن همه غم مُلکِ خود بس
چو شه در مُلک پیر زال نگریست
بسی از ملک خود برخویش بگریست
بآخر یافت مشتی مُلک ازان زال
بدادش بدرهٔ و رفت در حال
چو جَوجَو در حساب آرند یکسر
ز مُلک زال ملکی نیست برتر
اگرچه روستم صاحب کمالیست
ولی در آرزوی ملکِ زالیست
طریقت چیست، عین راه دیدن
سبکباری کم آزاری گزیدن
بمشتی مُلک پُر کردن شکم را
جَوی انگاشتن ملک و حشم را
چو ملک بی زوالی نیست امروز
چه جوئی چون کمالی نیست امروز
درین عالم کمال امکان ندارد
که گرماهست جز نقصان ندارد
در اول می‌فزاید تا دو هفته
دو هفته نیز می‌گردد نهفته
تو اکنون زین مثال آگاه گردی
که دایم ناقصی گر ماه گردی
ندارد هیچ اینجا پایداری
پس اینجا خواه عزّت خواه خواری
چو ملک این جهان ناپایدارست
ترا در بیقراری چون قرارست؟
عطار نیشابوری : بخش پانزدهم
(۲) حکایت شیخ و مرغ همای
مگر می‌رفت شیخی کاردیده
به ره در دید طاقی برکشیده
همائی کرده از کج بر سر او
بگسترده ز هم بال و پر او
زبان بگشاد و گفت ای مرغ ناساز
تو بی شرمک بدینجا آمدی باز
بهر یک چند بگشائی پری تو
نشینی پس بقصر دیگری تو
نیاید از تو کس را سایه داری
که نا پایندگی سرمایه داری
اگر پایندگی بودی جهان را
هویدائی نبودی عقل و جان را
همه دنیا سرابی می‌نماید
جهانی ملک خوابی می‌نماید
خرت در گِل ازان سخت اوفتادست
که در تعبیر خر بخت اوفتادست
چو خر باشد کسی را بخت اینجا
بلاشک کار باشد سخت اینجا
اگر غربال پندار خود از آب
برآری عالمی بینی همه خواب
عطار نیشابوری : بخش پانزدهم
(۳) حکایت محمد غزالی با سلطان سنجر
بسنجر گفت غزّالی که ای شاه
برون نیست از دو حالِ تو درین راه
اگر بیداری اینجا چون نشینی
که تا برهم زنی دیده، نه بینی
وگر تو خفتهٔ این پادشائی
نه بینی هیچ تا دیده گشائی
بملکی چَند نازی چند خندی
که تا چشمی گشائی و ببندی
ازو آثار در عالم نه بینی
کم از هیچی بوَد آن هم نه بینی
تو گر خود یزدجرد پادشائی
بکشته عاقبت در آسیائی
اگر آگه نهٔ زان آسیا تو
یکی بنگر بدین چرخ دو تا تو
چو افتادی بدین چرخ دو تا در
شوی آخر بپای آسیا در
درین آتش چه عودی چه گیائی
بخسپد شب چه شاهی چه گدائی
عطار نیشابوری : بخش پانزدهم
(۴) حکایت سلطان محمود با آن مرد که همنام او بود
مگر محمود می‌شد با سپاهی
ز هامون تا بگردون پایگاهی
سپه می‌راند هر سوئی شتابان
که تا صیدی بیابد در بیابان
خمیده پشت پیری دید غمناک
برهنه پای و سر با روی پُر خاک
درمنه می‌کشید و آه می‌کرد
میان خار خود را راه می‌کرد
شه آمد پیشش و گفت ای گرامی
زبان بگشای و بر گو تا چه نامی
چنین گفتا که من محمود نامم
چو هم نام تو ام این خود تمامم
شهش گفتا که ماندم در شکی من
تو یک محمود باشی و یکی من
تو یک محمود و من محمودِ دیگر
کجا باشیم ما هر دو برابر
جوابش داد پیر و گفت ای شاه
همی چون هر دو برخیزیم از راه
رویم اول دو گز زینجا فروتر
بمحمودی شویم آنگه برابر
برابر گر نیم با تو که خُردم
برابر گردم آن ساعت که مردم
تو خوش بر تخت رَوکین نیلگون سقف
کند از چوبِ تختت تختهٔ وقف
چه خواهی کرد ملکی درجهانی
که نتوانی که خوش باشی زمانی
بنتوانی شدن تنها براهی
نه کارت راست آید بی سپاهی
نه هم بی چاشنی گیری خوری آب
نه شب بی پاسبانی آیدت خواب
غم ملکی چرا چندان خوری تو
که نتوانی که در وی نان خوری تو
اگر همچون کیانت تختِ عاجست
وگر برتر ز نوشروانت تاجست
نصیبت زان چنان تاجی و تختی
نخواهد بود الّا خاک لختی
چه ملکست این و تو چه پادشائی
که با میر اجل برمی نیائی
اگر یک گِرده هر روزت تمامست
چو تو دو گرده می‌جوئی حرامست
عطار نیشابوری : بخش پانزدهم
(۵) حکایت سلطان محمود و گازر
مگر می‌رفت محمود جهاندار
بره درگازری را دید در کار
کشیده پشتهٔ کرباس دربند
بدو گفت این همه کرباس را چند
جوابش دادگازر کای شهنشاه
ترا کرباسِ ده گز بس درین راه
چو زین جمله ترا ده گز پسندست
چرا پرسی ز جمله تا بچندست
چو این بشنید گریان گشت ازو شاه
غریبی خشت زن را دید ناگاه
رخ از خورشید چون انگشت کرده
ره صحرا همه پر خشت کرده
شهش گفتا همه خشتت بچندست
چنین گفت او که ده خشتت پسندست
چو ده خشتت ازین جمله تمامست
چه می‌خواهی دگر جمله حرامست
وبال تست اگر خوبی وگر زشت
فزون از ده گزی کرباس وده خشت
ز دنیا این دو چیزت هم وثاقست
دگر چون زین گذشتی طم طراقست
ترا زین کار اگر سودی رسیدست
جهان انگار تا رودی رسیدست
ز نف شوم بگذر با خردساز
بترک ملک گوی و کارِخود ساز
چو تو از ملک جز یک دم نداری
بکن کاری که این دم هم نداری
چو شه بشنود گفت آن دو تن را
بخاک افکند حالی خویشتن را
بسی بگریست تا بی‌خویشتن شد
بآخر کارساز آن دو تن شد
بسی زر داد آن دو مهربان را
بشهر آمد بگفت این داستان را
چو قسمت این دو چیزست از زمانه
چه خواهی کرد این مردارخانه
اگر تو بر فلک بهرامِ زوری
بروز واپسین بهرامِ گوری
وگر از پرده رخشانی چو یاقوت
شوی بهرامِ چوبین زیرِ تابوت
بترس ای گورخان از گورخانه
که باید خفت، چند آری بهانه
بنه رگ راست تا این کوژ رفتار
نگرداند ترا در تو گرفتار
عطار نیشابوری : بخش پانزدهم
(۶) حکایت حکیم با ذوالقرنین
حکیمی دید ذوالقرنین در راه
بذوالقرنین گفت آن مردِ درگاه
که آخر گرد عالم چند گَردی
که عالم جمله پُر آشوب کردی
سکندر گفت نیمی از اقالیم
نهادم راست باقی ماند یک نیم
کنون من می‌روم عزم من این راست
که تا آن نیمهٔ دیگر کنم راست
حکیمش گفت نیست این داد دادن
ترا رگ راست می‌باید نهادن
چو می‌دانی که بر می‌بایدت خاست
بنه رگ راست، چون عالم نهی راست؟
که تو گر فی المَثَل شیر نبردی
چو راه گور گیری مور گردی
چو در دنیا ترا اندک قرارست
ولی درگور سالی صد هزارست
بدنیا در چرا کاشانه سازی
که هم در گور به گر خانه سازی
چو کِسری گر کنی طاق دلارام
ز کَسری جبر نپذیرد سر انجام
نمی‌بینی که اینها کاخترانند
چه گر بر فرقِ گردون خانه دانند
همه سرگشته می‌گردند در سوز
ازین خانه بدان خانه شب و روز؟
چو می‌بینند کان جز دامشان نیست
دمی در خانهٔ آرامشان نیست
اگرچه شاهِ عالی ذات گردند
ولی در خانهٔ هم مات گردند
تو هم گر خانهٔ سازی درین راه
درو میری چو کِرم پیله ناگاه
بسی بارست ای دیوانه بر تو
فرود آید بآخر خانه بر تو
مشو دلشاد از کاشانهٔ خویش
مکن دل تنگ از ویرانهٔ خویش
که نه دلتنگ مانی تو نه شادی
که هم این بگذرد هم آن چو بادی
عطار نیشابوری : بخش پانزدهم
(۷) حکایت پادشاه و انگشتری
جهان را پادشاهی پاک دین بود
که ملک عالمش زیر نگین بود
نبودش در همه عالم نظیری
که بودش از همه عالم گزیری
سواد ملکش از مه تا به ماهی
ز شرقش تا به غربش پادشاهی
حکیمانی که پیش شاه بودند
که اجری خوارهٔ درگاه بودند
چنین گفت ای عجب روزی به ایشان
که حالی می‌رود بر من پریشان
دلم را آرزوئی بس عجب خاست
نمی‌دانم که این از چه سبب خاست
مرا سازید یک انگشتری پاک
که هر وقتی که باشم نیک غمناک
چو در وی بنگرم دلشاد گردم
ز دست تُرکِ غم آزاد گردم
وگر دلشاد گردم نیز از بخت
چو در وی بنگرم غمگین شوم سخت
حکیمان زو امان جستند یک چند
نشستند آن بزرگان خردمند
بسی اندیشه و فکرت بکردند
بسی خونابه ی حسرت بخوردند
به آخر اتّفاقی جزم کردند
به یک ره بر نگینی عزم کردند
که بنگارند بر وی این رقم زود
که آخر بگذرد این نیز هم زود
چو ملک این جهان ملکی روندست
به ملک آن جهان شد هر که زنده ست
اگر آن ملک خواهی این فدا کن
به ابراهیمِ ادهم اقتدا کن
عطار نیشابوری : بخش پانزدهم
(۸) حکایت ابراهیم ادهم با خضر علیه السلام
نشسته بود ابراهیمِ ادهم
پس و پیشش غلامان دست بر هم
یکی تاج مرصّع بر سر او
بغلطاقی مغرّق در بر او
درآمد خضر بی فرمان در ایوان
بصورة چون یکی مرد شُتُربان
غلامان را ز بیمش دم فرو شد
کسی کو را بدید از هم فرو شد
چو ابرهیم او را دید ناگاه
بدو گفتا کِه دادت ای گدا راه؟
خضر گفتا که نبوَد جایم اینجا؟
رباطیست این، فرو می‌آیم اینجا
زبان بگشاد ابراهیمِ ادهم
که هست این قصرِ سلطان معظّم
رباطش از چه می‌خوانی تو غافل
مگر دیوانهٔ ای مردِ عاقل
زبان بگشاد خضر و گفت ای شاه
کرا بودست اوّل این وطنگاه
چنین گفت او که اوّل راه اینجا
فلانی بود دایم شاه اینجا
ز بعد او فلانی پس فلانی
کنون اینجا منم شاه جهانی
خضر گفتش که گر شه را خبر نیست
رباط اینست و بس، چیزی دگر نیست
چو می‌آیند و می‌گذرند پیوست
نشستن در رباطی چون دهد دست؟
چو پیش از تو بسی شاهان گذشتند
نکو خواهان و بد خواهان گذشتند
ترا هم نیز جان خواهان درآیند
وزین کهنه رباطت در ربایند
درین کهنه رباط آسودنت چیست
نه زینجائی تو، اینجا بودنت چیست
چو ابراهیم این بشنید در گشت
چو گوئی زین سخن زیر و زبر گشت
روان شد خضر و او از پی دوان شد
ز دام خضر بیرون کی توان شد
بسی سوگند دادش کای جوانمرد
قبولم کن کنون گر می‌توان کرد
چو تخمی در دلم کِشتی نهانی
کنون آبی بده ای زندگانی
بگفت این وز قفای او روان شد
که تا مردی ز مردان جهان شد
رباط کهنهٔ دنیا برانداخت
جهانداری بدرویشی درانداخت
بزرگانی که سِرّ فقر دیدند
بملک نقد درویشی خریدند
ز نقش پادشائی باز رستند
بمعنی از گدائی باز رستند
که گرچه ملکِ دُنیی پادشائیست
ولی چون بنگری اصلش گدائیست