جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۲۶ - بود دو نرگس آن شوخ بی تحاشی ما
بود دو نرگس آن شوخ بی تحاشی ما
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۸ - ساقی آن باده درافکند به پیمانه ی ما
ساقی آن باده درافکند به پیمانه ی ما
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۱۸۹ - من رفتم و یادگار جانم بر تست
من رفتم و یادگار جانم بر تست
سعدی : قطعات
شماره ۱۶۴ - ضرورتست که آحاد را سری باشد
ضرورتست که آحاد را سری باشد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۷۲ - جام در دور به اندازه مخمور بیار
جام در دور به اندازه مخمور بیار
محمد بن منور : فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
حکایت ۳۰ - در آن وقت کی شیخ قدس اللّه روحه العزیز بنشابور بود شیخ بوعبداللّه باکو در خانقاه شیخ ابوعبدالرحمن سلمی بود و پیر آن خانقاه بعد ازو او بود و این بوعبدا
در آن وقت کی شیخ قدس اللّه روحه العزیز بنشابور بود شیخ بوعبداللّه باکو در خانقاه شیخ ابوعبدالرحمن سلمی بود و پیر آن خانقاه بعد ازو او بود و این بوعبداللّه باکو هرگاهی سؤال کردی از شیخ بر وجه اعتراض و شیخ آنرا جواب گفتی. روزی از شیخ سؤال کرد کی ای شیخ، چند چیز می‌بینیم از تو که از پیران خویش ندیده‌ایم. یکی آنست که پیران را در برابر جوانان می‌نشانی و خردانرا در کارها با بزرگان برابر می‌داری و در تفرقه میان خرد و بزرگ هیچ فرق نمی‌فرمایی، و دیگر جوانان را در سماع در رقص کردن اجازت می‌دهی، دیگر خرقۀ که از درویشی جدا گردد باز بدان درویش می‌فرمایی و می‌گویی اَلْفَقیرُ اَولی بِخِرقَتِه و پیران ما این چنین نکرده‌اند. شیخ گفت دیگر هیچ هست؟ گفت نه. شیخ گفت اما حدیث خردان وبزرگان، هیچ کس ازیشان در چشم ما خرد نیست و هر ک قدم در طریقت نهاد اگرچه جوان باشد بنظر پیران باید نگاه کردن کی آنچ بهفتاد سال بمانداده‌اند روا بود که بروزی بدو خواهندداد، چون اعتقاد چنین باشد هیچ کس در چشم خرد ننماید و حدیث رقص جوانان در سماع، اما جوانان را نفس از هوا خالی نباشد و ایشان را هوای نفس غالب باشد و هوا بر همه اعضا غلبه کند اگر دست بر هم زنند هوای دستشان بریزد و اگر پای بردارند هوای پایشان کم شود، چون بدین طریق هوا از اعضاء ایشان نقصان گیرد از دیگر کبایر خویشتن نگاه توانندداشتن، چون همه هواها جمع شود و العیاذباللّه در کبیره ماندن، آن آتش هوادر سماع ریزد اولیتر کی به چیزی دیگر ریزد. و آن خرقه کی از آن درویش جدا شود به حکم جمع باشد و دلهای جمع و چون به حکم جمع دلهای ایشان مشغول باشد جمع خرقه در سر او افکنند و بار خرقۀ آن درویش از دل خود بردارند چون دستشان در حال به جامۀ دیگر نرسد، آن درویش بسر خرقه خودبرسد و آن از دست جمع باشد این خرقه همان خرقه نبود. شیخ بوعبداللّه گفت اگر ما شیخ را ندیدیمی صوفی ندیدیمی.
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۴۳ - یا حبیبی و قرة العینی
یا حبیبی و قرة العینی
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ٣٣ - قصیده
هر که را توفیق ایزد یار و دولت یاورست
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۳۱۰ - مگر پروانه حرفی از کنار و بوس می گوید؟
مگر پروانه حرفی از کنار و بوس می گوید؟
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۴۱ - آن یکی کوزه ای ز یخ برداشت
آن یکی کوزه ای ز یخ برداشت
آذر بیگدلی : قصاید
شمارهٔ ۲۱ - غزل
جان ز من خواسته جانان چکنم؟!
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۸۸ - مصرع پیچیده زنجیر سودا خوانده ایم
مصرع پیچیده زنجیر سودا خوانده ایم
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۳۲۹ - تا روشنی صدق به دل یار نگردد
تا روشنی صدق به دل یار نگردد
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
ذره
شنیده‌اید که روزی بچشمهٔ خورشید
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۹۲ - اگر چشمی به زیر افکنده باشی
اگر چشمی به زیر افکنده باشی
اوحدالدین کرمانی : رباعیات الحاقی
شماره ۸۱ - مجروحان را دوا و مرهم تو دهی
مجروحان را دوا و مرهم تو دهی
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۷۶ - با یارم و در دفع غم اسباب ندارم
با یارم و در دفع غم اسباب ندارم
عمعق بخاری : مقطعات و اشعار پراکنده
شماره ۲۳ - هنگام آنکه گل دمد از خاک بوستان
هنگام آنکه گل دمد از خاک بوستان
فردوسی : پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران
بخش ۳ - چو زال سپهبد ز پهلو برفت
چو زال سپهبد ز پهلو برفت
مسعود سعد سلمان : مثنویات
شمارهٔ ۱۰ - مدح شاهینی
باز شاهینی نکو دیدار