نصرالله منشی : باب الحمامة المطوقة و الجرذ والغراب والسلحفاة والظبی
بخش ۳ - و مطوقه بمسکن موش رسید. کبوتران را فرمود که فرود آیید. فرمان او نگاه داشتند و جمله بنشستند. و آن موش را زبرا نام بود، با دهای تمام و خرد بسیار، گرم و
و مطوقه بمسکن موش رسید. کبوتران را فرمود که فرود آیید. فرمان او نگاه داشتند و جمله بنشستند. و آن موش را زبرا نام بود، با دهای تمام و خرد بسیار، گرم و سرد روزگار دیده و خیر و شر احوال مشاهدت کرده. و در آن مواضع از جهت گریزگاه روز حادثه صد سوراخ ساخته و هریک را دردیگری راه گشاده، و تیمار آن فراخور حکمت و برحسب مصلحت بداشته. مطوقه آواز داد که: بیرون آی! زبرا پرسید که: کیست؟ نام بگفت، بشناخت و بتعجیل بیرون آمد. قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۱۹ - ای بی خبران، مصلحت کار در آنست
ای بی خبران، مصلحت کار در آنست سلمان ساوجی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸ - درمدح امیر سیخ حسن نویان
به چشم و ابرو و رخسار و غمزه میبرد دلبر مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۸۵ - صنما بیار باده، بنشان خمار مستان
صَنَما بیار باده، بِنِشان خُمارِ مَستان رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۹۳ - آمدی رفتی از برم غافل
آمدی رفتی از برم غافل صائب تبریزی : مطالع
شماره ۳۶۱ - مخور فریب محبت ز ناله همه کس
مخور فریب محبت ز ناله همه کس محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۱۰۶ - هم خواجه عمادالدین محمد گفت کی از جد خویش استاد ابوبکر نوقانی شنیدم کی گفت روزی شیخ بوسعید و من نشسته بودیم در مسجد شیخ در میهنه، جوانی درآمد از ختن و
هم خواجه عمادالدین محمد گفت کی از جد خویش استاد ابوبکر نوقانی شنیدم کی گفت روزی شیخ بوسعید و من نشسته بودیم در مسجد شیخ در میهنه، جوانی درآمد از ختن و گفت مهتر میهنه کدامست؟ شیخ اشارت به خواجه حمویه کرد. آن جوان گفت اسلام عرضه کن، خواجه حمویه به شیخ گفت که اسلامش عرضه کن. من گفتم چندین توقف نکنید از بندش بیرون آرید. شیخ مرا گفت اسلامش عرضه کن. من اسلامش عرضه کردم. آن جوان مسلمان شد. پس من اورا گفتم کی این چه حالت است؟ گفت ما دو برادر بودیم از ختن به بازرگانی میشدیم به طبرستان، شبی من بخواب دیدم کی مرا گفتندی برخیز و سوی میهنه رو و بر دست مهین میهنه مسلمان شو. من از خواب بیدار شدم و درین اندیشه میبودم چون ازین سوی آب آمدیم دلم از تجارت و طلب دنیا سرد شد و این حدیث در دل من کار کرد و مسلمانی در دل من شیرین شد و مرا روشن گشت کی آن خواب حقّ بوده است. برادر را گفتم تودانی با مال و من بترک همه بگفتم میآمدم تا پیش شما و مسلمان شدم. شیخ روی بمن کرد و گفت ما را از سر دانشمندی حسبت کردی، غرامت آن اورا قرآن چندانی بیاموز کی نمازش درست باشد. من آن جوان را تا سورۀ والضُّحی درآموختم و چون خواجه حمویه بخانه شد هرچ پوشیده داشت جمله پیش شیخ فرستاد و گفت تطهیر آن جوان کنید. شیخ حسن را گفت تا آن را بفروخت و درویشان را دعوت کردند و آن جوان را تطهیر دادند و از جملۀ نیک مردان شد. اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۱۶۳ - گفته بودم با تو من: کان جا نباید رفتنت
گفته بودم با تو من: کان جا نباید رفتنت حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۴۷ - ۱۴۷ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
۱۴۷ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما صغیر اصفهانی : ماده تاریخها و قطعات مناسبتی
شمارهٔ ۱۰۰ - در تشرف سیدالعارفین ملاذالسالکین میرزا زینالعابدین نعمتعلیشاه
گفتم برندی آیا دیدن توان خدا را جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۲۶ - کدام ماه چو ماه منیر ما باشد
کدام ماه چو ماه منیر ما باشد صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۴۳۷ - ای قامت بلندت معراج آفریدن
ای قامت بلندت معراج آفریدن محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۷۷ - او کشیده خنجر و من جامه جان کرده چاک
او کشیده خنجر و من جامه جان کرده چاک جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۱ - گر آیی تنگ یک شب در بر ما
گر آیی تنگ یک شب در بر ما مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۲۳ - هرگز ز تو میل و آرزویم نشود
هرگز ز تو میل و آرزویم نشود جلال عضد : رباعیّات
شماره ۹ - گردن بنهاده ام به هر نرم و درشت
گردن بنهاده ام به هر نرم و درشت شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵ - رند مستی جو دمی با او برآ
رند مستی جو دمی با او برآ عطار نیشابوری : باب سی و یكم: در آنكه وصل معشوق به كس نرسد
شماره ۸ - گاهی ز سلوک عقل چون نسناسیم
گاهی ز سلوک عقل چون نسناسیم سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۶۱ - ای لب لعل ترا بنده بجان شیرینی
ای لب لعل ترا بنده بجان شیرینی اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۷۰ - چون گشت با تو ما را پیوند دل زیادت
چون گشت با تو ما را پیوند دل زیادت
بخش ۳ - و مطوقه بمسکن موش رسید. کبوتران را فرمود که فرود آیید. فرمان او نگاه داشتند و جمله بنشستند. و آن موش را زبرا نام بود، با دهای تمام و خرد بسیار، گرم و
و مطوقه بمسکن موش رسید. کبوتران را فرمود که فرود آیید. فرمان او نگاه داشتند و جمله بنشستند. و آن موش را زبرا نام بود، با دهای تمام و خرد بسیار، گرم و سرد روزگار دیده و خیر و شر احوال مشاهدت کرده. و در آن مواضع از جهت گریزگاه روز حادثه صد سوراخ ساخته و هریک را دردیگری راه گشاده، و تیمار آن فراخور حکمت و برحسب مصلحت بداشته. مطوقه آواز داد که: بیرون آی! زبرا پرسید که: کیست؟ نام بگفت، بشناخت و بتعجیل بیرون آمد. قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۱۹ - ای بی خبران، مصلحت کار در آنست
ای بی خبران، مصلحت کار در آنست سلمان ساوجی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸ - درمدح امیر سیخ حسن نویان
به چشم و ابرو و رخسار و غمزه میبرد دلبر مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۸۵ - صنما بیار باده، بنشان خمار مستان
صَنَما بیار باده، بِنِشان خُمارِ مَستان رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۹۳ - آمدی رفتی از برم غافل
آمدی رفتی از برم غافل صائب تبریزی : مطالع
شماره ۳۶۱ - مخور فریب محبت ز ناله همه کس
مخور فریب محبت ز ناله همه کس محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۱۰۶ - هم خواجه عمادالدین محمد گفت کی از جد خویش استاد ابوبکر نوقانی شنیدم کی گفت روزی شیخ بوسعید و من نشسته بودیم در مسجد شیخ در میهنه، جوانی درآمد از ختن و
هم خواجه عمادالدین محمد گفت کی از جد خویش استاد ابوبکر نوقانی شنیدم کی گفت روزی شیخ بوسعید و من نشسته بودیم در مسجد شیخ در میهنه، جوانی درآمد از ختن و گفت مهتر میهنه کدامست؟ شیخ اشارت به خواجه حمویه کرد. آن جوان گفت اسلام عرضه کن، خواجه حمویه به شیخ گفت که اسلامش عرضه کن. من گفتم چندین توقف نکنید از بندش بیرون آرید. شیخ مرا گفت اسلامش عرضه کن. من اسلامش عرضه کردم. آن جوان مسلمان شد. پس من اورا گفتم کی این چه حالت است؟ گفت ما دو برادر بودیم از ختن به بازرگانی میشدیم به طبرستان، شبی من بخواب دیدم کی مرا گفتندی برخیز و سوی میهنه رو و بر دست مهین میهنه مسلمان شو. من از خواب بیدار شدم و درین اندیشه میبودم چون ازین سوی آب آمدیم دلم از تجارت و طلب دنیا سرد شد و این حدیث در دل من کار کرد و مسلمانی در دل من شیرین شد و مرا روشن گشت کی آن خواب حقّ بوده است. برادر را گفتم تودانی با مال و من بترک همه بگفتم میآمدم تا پیش شما و مسلمان شدم. شیخ روی بمن کرد و گفت ما را از سر دانشمندی حسبت کردی، غرامت آن اورا قرآن چندانی بیاموز کی نمازش درست باشد. من آن جوان را تا سورۀ والضُّحی درآموختم و چون خواجه حمویه بخانه شد هرچ پوشیده داشت جمله پیش شیخ فرستاد و گفت تطهیر آن جوان کنید. شیخ حسن را گفت تا آن را بفروخت و درویشان را دعوت کردند و آن جوان را تطهیر دادند و از جملۀ نیک مردان شد. اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۱۶۳ - گفته بودم با تو من: کان جا نباید رفتنت
گفته بودم با تو من: کان جا نباید رفتنت حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۴۷ - ۱۴۷ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
۱۴۷ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما صغیر اصفهانی : ماده تاریخها و قطعات مناسبتی
شمارهٔ ۱۰۰ - در تشرف سیدالعارفین ملاذالسالکین میرزا زینالعابدین نعمتعلیشاه
گفتم برندی آیا دیدن توان خدا را جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۲۶ - کدام ماه چو ماه منیر ما باشد
کدام ماه چو ماه منیر ما باشد صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۴۳۷ - ای قامت بلندت معراج آفریدن
ای قامت بلندت معراج آفریدن محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۷۷ - او کشیده خنجر و من جامه جان کرده چاک
او کشیده خنجر و من جامه جان کرده چاک جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۱ - گر آیی تنگ یک شب در بر ما
گر آیی تنگ یک شب در بر ما مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۲۳ - هرگز ز تو میل و آرزویم نشود
هرگز ز تو میل و آرزویم نشود جلال عضد : رباعیّات
شماره ۹ - گردن بنهاده ام به هر نرم و درشت
گردن بنهاده ام به هر نرم و درشت شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵ - رند مستی جو دمی با او برآ
رند مستی جو دمی با او برآ عطار نیشابوری : باب سی و یكم: در آنكه وصل معشوق به كس نرسد
شماره ۸ - گاهی ز سلوک عقل چون نسناسیم
گاهی ز سلوک عقل چون نسناسیم سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۶۱ - ای لب لعل ترا بنده بجان شیرینی
ای لب لعل ترا بنده بجان شیرینی اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۷۰ - چون گشت با تو ما را پیوند دل زیادت
چون گشت با تو ما را پیوند دل زیادت