واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۱۵ - ای روی تو در نمودن خود بیتاب
ای روی تو در نمودن خود بیتاب فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۰۷ - در شمار کوی جانان کعبه را که دیدهایم
در شمار کوی جانان کعبه را که دیدهایم محمد بن منور : فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
حکایت ۲۲ - شیخ گفت کی از بوالقسم بشر یاسین شنیدم که روزی ما را گرفت یا باسعید:
شیخ گفت کی از بوالقسم بشر یاسین شنیدم که روزی ما را گرفت یا باسعید: فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۴۱ - میشد از طَرة او کام دل آسان دیدن
میشد از طَرة او کام دل آسان دیدن واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۱۲۷ - آمد پیری و، رفت ایام خوشی
آمد پیری و، رفت ایام خوشی صائب تبریزی : قصاید
شمارهٔ ۱۶ - در مدح شاه عباس دوم
زنگی شب را کند خورشید منظر ماهتاب هجویری : بابٌ ذکر ائمّتهم مِنْ أتباعِ التّابعین
۲۹- ابوعبداللّه احمدبن عاصم الانطاکی، رضی اللّه عنه
و منهم: ممدوح جمع اولیاو قدوهٔ اهل رضا، ابوعبداللّه احمدبن عاصم الأنطاکی، رضی اللّه عنه حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۲ - نعت رسول (ص)
گزین کرد فی الجمله از کاینات فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۱۵ - دل را به سر زلف تو دلدار سپردیم
دل را به سر زلف تو دلدار سپردیم فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۴۴ - برافکن پرده و از عکس آن رونوبهارم کن
برافکن پرده و از عکس آن رونوبهارم کن فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۵۵ - ای دل طریقِ نیستی از من به یاد گیر
ای دل طریقِ نیستی از من به یاد گیر محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۱۱ - آوردهاند که چون آن انکار از درون استاد امام برخاست، در درون استاد امام از سماع خانقاه شیخ بگذشت، در خانقاه سماع میکردند و صوفیان را وقت خوش شده و شی
آوردهاند که چون آن انکار از درون استاد امام برخاست، در درون استاد امام از سماع خانقاه شیخ بگذشت، در خانقاه سماع میکردند و صوفیان را وقت خوش شده و شیخ با ایشان موافقت کرده، استاد درانجا درنگریست، بخاطرش درآمد کی در مذهب چنین است کی هرک در رقص کردن گرد در گردد گواهی او بنشنوند و عدالت را باطل گرداند. دیگر روز شیخ را بدعوتی میبردند و استاد امام جایی میرفت، بر سر چهار سوی بیکدیگر رسیدند و سلام گفتند، شیخ گفت یا استاد مَتی رَاَیتَنا فِی صَفِّ الشُهود؟ استاد امام دانست کی این جواب آن اندیشه است که دی روز بر خاطر او گذشته است. آن داوری نیز از خاطر او برخاست. روزی دیگر استاد امام بر دَرِ خانقاه میگذشت و شیخ فرموده بود کی سماع میکردند و شیخ را حالتی بود و جمع را وقت خوش گشته بود و قوّال این بیت میگفت، بیت: محمود شبستری : کنز الحقایق
در تحقیق صراط
صراط اندر حقیقت چیست راهست محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۸۷ - آوردهاند کی شیخ قصد شهر مرو کرد و خواجه علی خباز خادم متصوفه بود و پیربوعلی سیاه پیر جمع بود، چون خبر رسیدن شیخ شنودند به یکدیگر گفتند کی آن مرغ میر
آوردهاند کی شیخ قصد شهر مرو کرد و خواجه علی خباز خادم متصوفه بود و پیربوعلی سیاه پیر جمع بود، چون خبر رسیدن شیخ شنودند به یکدیگر گفتند کی آن مرغ میرسد، چینه از پیش من و تو برچیند! پس گفتند ترتیبی باید ساخت. خواجه علی درخور تعظیم شیخ ترتیبی مهیا کرد تا به حدی کی جهت سگان محله دوسر دراز گوش فربه بخرید و بکشت. خادم گفت دراز گوش چرا کشتی؟ گفت کم از آنک چنین پادشاهی میدرآید، کلبان محله نیز شکمی چرب کنند. پس باستقبال شیخ بیرون آمدند و شیخ میخواست کی برباط عبداللّه مبارک نزول کند بوعلی سیاه گفت ما در سال هزار کوچ را خدمت کنیم تا بازی درافتد اکنون چنین بازی درافتاد ما بنگذاریم کی جایی دیگر نزول کند. شیخ گفت جوامردی باید همه بازند و هیچ کوچ نیست. پیر بوعلی گفت شیخ ما را با ما نمود وگرنه دمار از ما برآمدی. پس شیخ به شهر درآمد و به خانقاه فرود آمد. پس برتخت شد و پیران در خدمت او بنشستند و جوانان صف بزدند. شیخ در سخن آمد. خواجه علی خباز را غیرتی پدید آمد. پس بوعلی سیاه درآمد، با جمع خویش و آن سلطنت و هیبت شیخ بدید، با خودگفت اگر مردمان او را ببینند و سخن او بشنوند ولایت رفت و مرویان رفتند. شیخ روی به خواجه علی کرد و گفت ای خواجه بدین بازار شما شو شاباطی نیکو همچون روی خویش بیار. علی بیرون دوید و شاباطی پاکیزه بیاورد، شیخ شاباطی بشد و روی سوی پیر بوعلی کرد و گفت ما شهر مرو و ولایت مرو بدین شاباطی به شما فروختیم و این شاباطی نیز در کار شما کردیم و حالی بیرون آمد و هیچ مقام نکرد بسیار الحاح کردند کی توقف کند کی سفره بنهند؟ فایده نبود، توقف نکرد وبرباط عبداللّه آمد و خواجه علی خباز سفره به صحرا نهاد و چون از سفره فارغ شد شیخ بسوی میهنه باز آمد. هجویری : بابٌ ذکر ائمّتهم مِنْ أتباعِ التّابعین
۸- ابوعلی فُضَیل بن عیاض، رضی اللّه عنه
و منهم: شاه اهل حضرت و پادشاه ولایت وصلت، ابوعلی فُضیل بن عیاض، رضی اللّه عنه هجویری : بابٌ ذکر ائمّتهم مِنْ أتباعِ التّابعین
۴۱- ابوعبداللّه محمّد بن الفضل البلخی، رضی اللّه عنه
و منهم: اختیار اهل حرمین و جملهٔ مشایخ را قرّة عین، ابوعبداللّه محمد ابن الفضل البلخی، رضی اللّه عنه محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۸۳ - خواجه علیک گفت که در نشابور بودم، مرا هوای شیخ پدید آمد، در یک شبانه روز بمیهنه آمدم خواستم که غسلی کنم همچنان به پای افزار پیش شیخ آمدم. شیخ در دکان
خواجه علیک گفت که در نشابور بودم، مرا هوای شیخ پدید آمد، در یک شبانه روز بمیهنه آمدم خواستم که غسلی کنم همچنان به پای افزار پیش شیخ آمدم. شیخ در دکان مشهد نشسته بود، گفت کرسی بیارید تا پای افزار اینجا بیرون کند. شیخ گفت آن را بیارید. پای افزار بخدمت شیخ بردند، شیخ بوس برداد و پای تا به بستد و بروی مالید و گفت بزرگ باشد هرک برای این حدیث یک قدم بردارد. آنگه گفت تا نپنداری کی تو آمدۀ ما ترا آوردیم. حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۳۹ - حکایت
ربا خوارهای بود بیدانیی فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۰۰ - بزم عشرت تا ز خون دل مهیّا کردهام
بزم عشرت تا ز خون دل مهیّا کردهام واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۷۵ - از خوی درشت، دوست نایاب شود
از خوی درشت، دوست نایاب شود
شماره ۱۵ - ای روی تو در نمودن خود بیتاب
ای روی تو در نمودن خود بیتاب فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۰۷ - در شمار کوی جانان کعبه را که دیدهایم
در شمار کوی جانان کعبه را که دیدهایم محمد بن منور : فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
حکایت ۲۲ - شیخ گفت کی از بوالقسم بشر یاسین شنیدم که روزی ما را گرفت یا باسعید:
شیخ گفت کی از بوالقسم بشر یاسین شنیدم که روزی ما را گرفت یا باسعید: فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۴۱ - میشد از طَرة او کام دل آسان دیدن
میشد از طَرة او کام دل آسان دیدن واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۱۲۷ - آمد پیری و، رفت ایام خوشی
آمد پیری و، رفت ایام خوشی صائب تبریزی : قصاید
شمارهٔ ۱۶ - در مدح شاه عباس دوم
زنگی شب را کند خورشید منظر ماهتاب هجویری : بابٌ ذکر ائمّتهم مِنْ أتباعِ التّابعین
۲۹- ابوعبداللّه احمدبن عاصم الانطاکی، رضی اللّه عنه
و منهم: ممدوح جمع اولیاو قدوهٔ اهل رضا، ابوعبداللّه احمدبن عاصم الأنطاکی، رضی اللّه عنه حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۲ - نعت رسول (ص)
گزین کرد فی الجمله از کاینات فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۱۵ - دل را به سر زلف تو دلدار سپردیم
دل را به سر زلف تو دلدار سپردیم فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۴۴ - برافکن پرده و از عکس آن رونوبهارم کن
برافکن پرده و از عکس آن رونوبهارم کن فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۵۵ - ای دل طریقِ نیستی از من به یاد گیر
ای دل طریقِ نیستی از من به یاد گیر محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۱۱ - آوردهاند که چون آن انکار از درون استاد امام برخاست، در درون استاد امام از سماع خانقاه شیخ بگذشت، در خانقاه سماع میکردند و صوفیان را وقت خوش شده و شی
آوردهاند که چون آن انکار از درون استاد امام برخاست، در درون استاد امام از سماع خانقاه شیخ بگذشت، در خانقاه سماع میکردند و صوفیان را وقت خوش شده و شیخ با ایشان موافقت کرده، استاد درانجا درنگریست، بخاطرش درآمد کی در مذهب چنین است کی هرک در رقص کردن گرد در گردد گواهی او بنشنوند و عدالت را باطل گرداند. دیگر روز شیخ را بدعوتی میبردند و استاد امام جایی میرفت، بر سر چهار سوی بیکدیگر رسیدند و سلام گفتند، شیخ گفت یا استاد مَتی رَاَیتَنا فِی صَفِّ الشُهود؟ استاد امام دانست کی این جواب آن اندیشه است که دی روز بر خاطر او گذشته است. آن داوری نیز از خاطر او برخاست. روزی دیگر استاد امام بر دَرِ خانقاه میگذشت و شیخ فرموده بود کی سماع میکردند و شیخ را حالتی بود و جمع را وقت خوش گشته بود و قوّال این بیت میگفت، بیت: محمود شبستری : کنز الحقایق
در تحقیق صراط
صراط اندر حقیقت چیست راهست محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۸۷ - آوردهاند کی شیخ قصد شهر مرو کرد و خواجه علی خباز خادم متصوفه بود و پیربوعلی سیاه پیر جمع بود، چون خبر رسیدن شیخ شنودند به یکدیگر گفتند کی آن مرغ میر
آوردهاند کی شیخ قصد شهر مرو کرد و خواجه علی خباز خادم متصوفه بود و پیربوعلی سیاه پیر جمع بود، چون خبر رسیدن شیخ شنودند به یکدیگر گفتند کی آن مرغ میرسد، چینه از پیش من و تو برچیند! پس گفتند ترتیبی باید ساخت. خواجه علی درخور تعظیم شیخ ترتیبی مهیا کرد تا به حدی کی جهت سگان محله دوسر دراز گوش فربه بخرید و بکشت. خادم گفت دراز گوش چرا کشتی؟ گفت کم از آنک چنین پادشاهی میدرآید، کلبان محله نیز شکمی چرب کنند. پس باستقبال شیخ بیرون آمدند و شیخ میخواست کی برباط عبداللّه مبارک نزول کند بوعلی سیاه گفت ما در سال هزار کوچ را خدمت کنیم تا بازی درافتد اکنون چنین بازی درافتاد ما بنگذاریم کی جایی دیگر نزول کند. شیخ گفت جوامردی باید همه بازند و هیچ کوچ نیست. پیر بوعلی گفت شیخ ما را با ما نمود وگرنه دمار از ما برآمدی. پس شیخ به شهر درآمد و به خانقاه فرود آمد. پس برتخت شد و پیران در خدمت او بنشستند و جوانان صف بزدند. شیخ در سخن آمد. خواجه علی خباز را غیرتی پدید آمد. پس بوعلی سیاه درآمد، با جمع خویش و آن سلطنت و هیبت شیخ بدید، با خودگفت اگر مردمان او را ببینند و سخن او بشنوند ولایت رفت و مرویان رفتند. شیخ روی به خواجه علی کرد و گفت ای خواجه بدین بازار شما شو شاباطی نیکو همچون روی خویش بیار. علی بیرون دوید و شاباطی پاکیزه بیاورد، شیخ شاباطی بشد و روی سوی پیر بوعلی کرد و گفت ما شهر مرو و ولایت مرو بدین شاباطی به شما فروختیم و این شاباطی نیز در کار شما کردیم و حالی بیرون آمد و هیچ مقام نکرد بسیار الحاح کردند کی توقف کند کی سفره بنهند؟ فایده نبود، توقف نکرد وبرباط عبداللّه آمد و خواجه علی خباز سفره به صحرا نهاد و چون از سفره فارغ شد شیخ بسوی میهنه باز آمد. هجویری : بابٌ ذکر ائمّتهم مِنْ أتباعِ التّابعین
۸- ابوعلی فُضَیل بن عیاض، رضی اللّه عنه
و منهم: شاه اهل حضرت و پادشاه ولایت وصلت، ابوعلی فُضیل بن عیاض، رضی اللّه عنه هجویری : بابٌ ذکر ائمّتهم مِنْ أتباعِ التّابعین
۴۱- ابوعبداللّه محمّد بن الفضل البلخی، رضی اللّه عنه
و منهم: اختیار اهل حرمین و جملهٔ مشایخ را قرّة عین، ابوعبداللّه محمد ابن الفضل البلخی، رضی اللّه عنه محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۸۳ - خواجه علیک گفت که در نشابور بودم، مرا هوای شیخ پدید آمد، در یک شبانه روز بمیهنه آمدم خواستم که غسلی کنم همچنان به پای افزار پیش شیخ آمدم. شیخ در دکان
خواجه علیک گفت که در نشابور بودم، مرا هوای شیخ پدید آمد، در یک شبانه روز بمیهنه آمدم خواستم که غسلی کنم همچنان به پای افزار پیش شیخ آمدم. شیخ در دکان مشهد نشسته بود، گفت کرسی بیارید تا پای افزار اینجا بیرون کند. شیخ گفت آن را بیارید. پای افزار بخدمت شیخ بردند، شیخ بوس برداد و پای تا به بستد و بروی مالید و گفت بزرگ باشد هرک برای این حدیث یک قدم بردارد. آنگه گفت تا نپنداری کی تو آمدۀ ما ترا آوردیم. حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۳۹ - حکایت
ربا خوارهای بود بیدانیی فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۰۰ - بزم عشرت تا ز خون دل مهیّا کردهام
بزم عشرت تا ز خون دل مهیّا کردهام واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۷۵ - از خوی درشت، دوست نایاب شود
از خوی درشت، دوست نایاب شود