مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۷۸ - رحت انا من بینکم غبت کذا من عینکم
رحت انا من بینکم غبت کذا من عینکم شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۳۱۸ - گفتم که این جانان کیست ، جان گفت جانان منست
گفتم که این جانان کیست ، جان گفت جانان منست مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۸۹ - ساقی ز پی عشق روان است روانم
ساقی ز پی عشق روان است روانم شاه نعمتالله ولی : مفردات
شماره ۱۱۶ - در زمانی که با خدا باشیم
در زمانی که با خدا باشیم وفایی شوشتری : غزلیات
شماره ۲۲ - زهی علاقه که با تار زلف یار ببستم
زهی علاقه که با تار زلف یار ببستم مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۷۹ - آن خانه که صد بار درو مایده خوردیم
آن خانه که صد بار درو مایده خوردیم شاه نعمتالله ولی : مفردات
شماره ۶۲ - بیا ای ترک سر مست سر آیی
بیا ای ترک سر مست سر آیی خاقانی : قصاید
شمارهٔ ۲۰۱ - مطلع دوم
ای با دل سودائیان عشق تو در کار آمده اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۶۵ - ای گهرپاک کز خزاین افلاک
ای گهرپاک کز خزاین افلاک میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۶۱ - ای عالمی در خاک و خون، از غمزه خونریز تو
ای عالمی در خاک و خون، از غمزه خونریز تو صفایی جندقی : انابتنامه
شماره ۳ - به دست اگر چه متاعی به جز گناه ندارم
به دست اگر چه متاعی به جز گناه ندارم غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۳ - هر کس خط و خال تو می جوید
هر کس خط و خال تو می جوید خاقانی : غزلیات
غزل ۱۷۶ - زان بخششی که بر در عالم شد
زان بخششی که بر در عالم شد نصرالله منشی : باب الملک و البراهمة
بخش ۳ - بر این غدر و کفان نعمت اتفاق کردند و پیش شاه رفتند. خالی فرمود و سخن ایشان بشنود. از جای بشد و گفت: مرگ از این تدبیر بهر که شما میگویید، و چون این طا
بر این غدر و کفان نعمت اتفاق کردند و پیش شاه رفتند. خالی فرمود و سخن ایشان بشنود. از جای بشد و گفت: مرگ از این تدبیر بهر که شما میگویید، و چون این طایفه را که عدیل نفس منند بکشم مرا از حیات چه راحت و از زندگانی چه فایده؟ و بهیچ حال در دنیا جاوید نخواهم گشت، و هرآینه کار آدمی بزرگ است و ملک بی زوال و انتقال صورت نبندد، حیلتی بایستی به ازین، که میان مرگ من و مرگ عزیزان فرقی نیست،خاصه طایفه ای که فواید عمر و منافع بقای ایشان عام و شایع است. خاقانی : قصاید
شمارهٔ ۷۷ - در ستایش شروان شاه
صورت نمیبندد مرا کان شوخ پیمان نشکند اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۱۷ - پیشآر، ساقی، آن می چون زنگ را
پیشآر، ساقی، آن می چون زنگ را خاقانی : قصاید
شمارهٔ ۲۰۰ - در تهنیت عید و مدح جلال الدین شروان شاه اخستانبن منوچهر
عید است و پیش از صبحدم مژده به خمار آمده کوهی : غزلیات
شماره ۳۹ - لوح محفوظ در جبین شما است
لوح محفوظ در جبین شما است نصرالله منشی : باب الزاهد وابن عرس
بخش ۴ - زاهد بدین اشارت حالی انتباهی یافت، و بیش ذکر آن بر زبان نراند، تا مدت حمل سپری شد. الحق پسری زیبا صورت مقبول طلعت آمد. شادیها کردند و نذرها بوفا رسانی
زاهد بدین اشارت حالی انتباهی یافت، و بیش ذکر آن بر زبان نراند، تا مدت حمل سپری شد. الحق پسری زیبا صورت مقبول طلعت آمد. شادیها کردند و نذرها بوفا رسانید. چون مدت ملالت زن بگذشت خواست که بحمامی رود، پسر را بپدر سپرد و برفت. ساعتی بود معتمد پادشاه روزگار باستدعای زاهد آمد. تاخیر ممکن نگشت؛ و در خانه راسوی داشتند که با ایشان یکجا بودی و بهرنوع از وی فراغی حاصل شمردندی، او را با پسر بگذاشت و برفت. چندانکه او غایب شد ماری روی بمهد کودک نهاد تا اورا هلاک کند. راسو مار را بکشت و پسر را خلاص داد. چون زاهد بازآمد راسو در خون غلطیده پیش او باز دوید. زاهد پنداشت که آن خون پسر است، بیهوش گشت و پیش از تعرف کار و تتبع حال عصا را در راسو گرفت و سرش بکوفت. چون در خانه آمد پسر را بسلامت یافت و مار را ریزه ریزه دید. لختی بر دل کوفت و مدهوش وار پشت بدیوار بازگشت و روی و سینه میخراشید: غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۸ - یار آنچه بسینۀ سینا کرد
یار آنچه بسینۀ سینا کرد
غزل ۱۷۷۸ - رحت انا من بینکم غبت کذا من عینکم
رحت انا من بینکم غبت کذا من عینکم شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۳۱۸ - گفتم که این جانان کیست ، جان گفت جانان منست
گفتم که این جانان کیست ، جان گفت جانان منست مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۸۹ - ساقی ز پی عشق روان است روانم
ساقی ز پی عشق روان است روانم شاه نعمتالله ولی : مفردات
شماره ۱۱۶ - در زمانی که با خدا باشیم
در زمانی که با خدا باشیم وفایی شوشتری : غزلیات
شماره ۲۲ - زهی علاقه که با تار زلف یار ببستم
زهی علاقه که با تار زلف یار ببستم مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۷۹ - آن خانه که صد بار درو مایده خوردیم
آن خانه که صد بار درو مایده خوردیم شاه نعمتالله ولی : مفردات
شماره ۶۲ - بیا ای ترک سر مست سر آیی
بیا ای ترک سر مست سر آیی خاقانی : قصاید
شمارهٔ ۲۰۱ - مطلع دوم
ای با دل سودائیان عشق تو در کار آمده اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۶۵ - ای گهرپاک کز خزاین افلاک
ای گهرپاک کز خزاین افلاک میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۶۱ - ای عالمی در خاک و خون، از غمزه خونریز تو
ای عالمی در خاک و خون، از غمزه خونریز تو صفایی جندقی : انابتنامه
شماره ۳ - به دست اگر چه متاعی به جز گناه ندارم
به دست اگر چه متاعی به جز گناه ندارم غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۳ - هر کس خط و خال تو می جوید
هر کس خط و خال تو می جوید خاقانی : غزلیات
غزل ۱۷۶ - زان بخششی که بر در عالم شد
زان بخششی که بر در عالم شد نصرالله منشی : باب الملک و البراهمة
بخش ۳ - بر این غدر و کفان نعمت اتفاق کردند و پیش شاه رفتند. خالی فرمود و سخن ایشان بشنود. از جای بشد و گفت: مرگ از این تدبیر بهر که شما میگویید، و چون این طا
بر این غدر و کفان نعمت اتفاق کردند و پیش شاه رفتند. خالی فرمود و سخن ایشان بشنود. از جای بشد و گفت: مرگ از این تدبیر بهر که شما میگویید، و چون این طایفه را که عدیل نفس منند بکشم مرا از حیات چه راحت و از زندگانی چه فایده؟ و بهیچ حال در دنیا جاوید نخواهم گشت، و هرآینه کار آدمی بزرگ است و ملک بی زوال و انتقال صورت نبندد، حیلتی بایستی به ازین، که میان مرگ من و مرگ عزیزان فرقی نیست،خاصه طایفه ای که فواید عمر و منافع بقای ایشان عام و شایع است. خاقانی : قصاید
شمارهٔ ۷۷ - در ستایش شروان شاه
صورت نمیبندد مرا کان شوخ پیمان نشکند اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۱۷ - پیشآر، ساقی، آن می چون زنگ را
پیشآر، ساقی، آن می چون زنگ را خاقانی : قصاید
شمارهٔ ۲۰۰ - در تهنیت عید و مدح جلال الدین شروان شاه اخستانبن منوچهر
عید است و پیش از صبحدم مژده به خمار آمده کوهی : غزلیات
شماره ۳۹ - لوح محفوظ در جبین شما است
لوح محفوظ در جبین شما است نصرالله منشی : باب الزاهد وابن عرس
بخش ۴ - زاهد بدین اشارت حالی انتباهی یافت، و بیش ذکر آن بر زبان نراند، تا مدت حمل سپری شد. الحق پسری زیبا صورت مقبول طلعت آمد. شادیها کردند و نذرها بوفا رسانی
زاهد بدین اشارت حالی انتباهی یافت، و بیش ذکر آن بر زبان نراند، تا مدت حمل سپری شد. الحق پسری زیبا صورت مقبول طلعت آمد. شادیها کردند و نذرها بوفا رسانید. چون مدت ملالت زن بگذشت خواست که بحمامی رود، پسر را بپدر سپرد و برفت. ساعتی بود معتمد پادشاه روزگار باستدعای زاهد آمد. تاخیر ممکن نگشت؛ و در خانه راسوی داشتند که با ایشان یکجا بودی و بهرنوع از وی فراغی حاصل شمردندی، او را با پسر بگذاشت و برفت. چندانکه او غایب شد ماری روی بمهد کودک نهاد تا اورا هلاک کند. راسو مار را بکشت و پسر را خلاص داد. چون زاهد بازآمد راسو در خون غلطیده پیش او باز دوید. زاهد پنداشت که آن خون پسر است، بیهوش گشت و پیش از تعرف کار و تتبع حال عصا را در راسو گرفت و سرش بکوفت. چون در خانه آمد پسر را بسلامت یافت و مار را ریزه ریزه دید. لختی بر دل کوفت و مدهوش وار پشت بدیوار بازگشت و روی و سینه میخراشید: غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۸ - یار آنچه بسینۀ سینا کرد
یار آنچه بسینۀ سینا کرد