تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۳۷ - این ترک ماجرا زدو حکمت برون نبو
این ترک ماجرا زدو حکمت برون نبو
یا کینه را نهفتن، یا عفو و حسن خو
یا آن که ماجرا نکنی بهر فرصتی
یا برکنی ز خویش تو آن کین تو به تو
از یار بد چه رنجی؟ از نقص خود برنج
کان خصم عکس توست، مپندارشان تو دو
از کبر و بخل غیر مرنج و ز خویش رنج
زیرا که از دی آمد افسردگی جو
زافسردگی غیر نرنجید گرم عشق
کندر تموز مردم تشنه‌‌ست برف جو
آن خشم انبیا، مثل خشم مادر است
خشمی‌‌ست پر ز حلم پی طفل خوب رو
خشمی‌‌ست همچو خاک و یکی خاک بر دهد
نسرین و سوسن و گل صد برگ مشک بو
خاکی دگر بود که همه خار بر دهد
هر چند هر دو خاک یکی رنگ بد، عمو
در گور مار نیست تو پر مار سله‌یی
چون هست این خصال بدت یک به یک عدو
در نطفه می‌نگر که به یک رنگ و یک فن است
زنگی و هندو است و قریشی با علو
اعراض و جسم جمله همه خاک‌هاست بس
در مرتبه نگر، که سفول آمد و سمو
چون کاسهٔ گدایان هر ذره بر رهش
آن را کند پر از زر و در دیگری تسو
از نیک بد بزاید، چون گبر زاهل دین
وزبد نکو بزاید، از صانعی هو
گویی فسوس باشد کز من فسوس خوار
صرفه برد، نه خود من صرفه برم ازو
این مایه می‌ندانی، کین سود هر دو کون
اندر سخاوت است، نه در کسب سو به سو
خود را و دوستان را ایثار بخش از آنک
بالا دو است حرص تو بی‌پای چون کدو
در جود کن لجاج نه اندر مکاس و بخل
چون کف شمس دین، که به تبریز کرد طو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۳۸ - ای کرده چهرهٔ تو چو گلنار شرم تو
ای کرده چهرهٔ تو چو گلنار شرم تو
پرهیز من ز چیست زتو، یار؟ شرم تو
گلشن ز رنگ روی تو صد رنگ ریخته ست
چون گل چرا دمید ز رخسار شرم تو؟
من صد هزار خرقه ز سودا بدوختم
کان جمله را بسوخت به یک بار شرم تو
صافی شرم توست نهان در حجاب غیب
دردی بریخت بر رخ گلزار شرم تو
آن دل که سنگ بود ز شرم تو آب ریخت
یارب چه کرد در دل هشیار شرم تو
خون گشت نام کوه که نامش شده‌‌ست لعل
چون درفتاد در که و کهسار شرم تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۳۹ - رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو؟
رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو؟
گفتند خواجه عاشق و مست است و کو به کو
گفتم فریضه دارم، آخر نشان دهید
من دوست دار خواجه‌‌‌‌ام آخر، نیم عدو
گفتند خواجه، عاشق آن باغبان شده ست
او را به باغ‌ها جو، یا بر کنار جو
مستان و عاشقان بر دلدار خود روند
هر کس که گشت عاشق، رو، دست ازو بشو
ماهی که آب دید، نپاید به خاکدان
عاشق کجا بماند در دور رنگ و بو؟
برف فسرده کو رخ آن آفتاب دید
خورشید پاک خوردش، اگر هست تو به تو
خاصه کسی که عاشق سلطان ما بود
سلطان بی‌نظیر وفادار قندخو
آن کیمیای بی‌حد و بی‌عد و بی‌قیاس
بر هر مسی که برزد، زر شد به ارجعوا
در خواب شو زعالم، وز شش جهت گریز
تا چند گول گردی و آواره سو به سو؟
ناچار می‌برندت، باری به اختیار
تا پیش شاه باشدت اعزاز و آب رو
گر زان که در میانه نبودی سر خری
اسرار کشف کردی عیسیت، مو به مو
بستم ره دهان و گشادم ره نهان
رستم به یک قنینه ز سودای گفت و گو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۴۰ - ننشیند آتشم چو ز حق خاست آرزو
ننشیند آتشم چو ز حق خاست آرزو
زین سو نظر مکن، که از آن جاست آرزو
تردامنم مبین، که از آن بحر‌تر شدم
گر گوهری، ببین که چه دریاست آرزو
شست حق است آرزو و روح ماهی است
صیاد جان فداست، چه زیباست آرزو
چون این جهان نبود، خدا بود در کمال
زآوردن من و تو چه می‌خواست آرزو
گر آرزو کژ است، درو راستی بسی ست
نی، کز کژی و راست مبراست آرزو
آن کان دولتی که نهان شد به نام بد
آن چیست؟ کژنشین و بگو راست آرزو
موری‌‌ست نقب کرده میان سرای عشق
هرچند بی‌پر است، بپرواست آرزو
مورش مگو ز جهل، سلیمان وقت اوست
زیرا که تخت و ملک بیاراست آرزو
بگشای شمس مفخر تبریز این گره
چیزی‌‌ست کو نه ماست و نه جز ماست آرزو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۴۱ - هان، ای جمال دلبر، ای شاد وقت تو
هان، ای جمال دلبر، ای شاد وقت تو
ما با تو بس خوشیم که خوش باد وقت تو
نیکوست حال ما که نکو باد حال تو
خوش باد دور چرخ کزو زاد وقت تو
جان و سر تو یار که اندر دماغ ماست
آن رطل‌های می که به ما داد وقت تو
از قوت شراب به فریاد جام تو
وز پرتو نشاط به فریاد وقت تو
در جای می‌نگنجد از فخر جای تو
که می‌کند ز عشق چو فرهاد وقت تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۰۰ - گل را نگر ز لطف سوی خار آمده
گل را نگر ز لطف سوی خار آمده
دل ناز و باز کرده و دلدار آمده
مه را نگر برآمده مهمان شب شده
دامن کشان ز عالم انوار آمده
خورشید را نگر که شهنشاه اختر است
از بهر عذر گازر غم خوار آمده
منگر به نقطه خوار تو آن را نگر که دوست
اندر طواف نقطه چو پرگار آمده
آن دلبری که دل ز همه دلبران ربود
اندر وثاق این دل بیمار آمده
این عشق همچو روح درین خاکدان غریب
مانند مصطفاست به کفار آمده
همچون بهار سوی درختان خشک ما
آن نوبهار حسن به ایثار آمده
پنهان بود بهار ولی در اثر نگر
زو باغ زنده گشته و در کار آمده
جان را اگر نبینی در دلبران نگر
با قد سرو و روی چو گلنار آمده
گر عشق را نبینی در عاشقان نگر
منصوروار شاد سوی دار آمده
در عین مرگ چشمه آب حیات دید
آن چشمه‌یی که مایه دیدار آمده
آمد بهار عشق به بستان جان درآ
بنگر به شاخ و برگ به اقرار آمده
اقرار می‌کنند که حشر و قیامت است
آن مردگان باغ دگربار آمده
ای دل ز خود چو باخبری رو خموش کن
چون‌ بی‌خبر مباش به اخبار آمده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۰۱ - ای صد هزار خرمن‌ها را بسوخته
ای صد هزار خرمن‌ها را بسوخته
زین پس مدار خرمن ما را بسوخته
از عشق سنگ خارا بر آهنی زده
برقی بجسته زاهن و خارا بسوخته
از سر قدم بساختم ای آفتاب حسن
هم سر به جوش آمده هم پا بسوخته
سرنای این دلم ز تو بنواخت پرده‌یی
هم پرده‌اش دریده و سرنا بسوخته
در اصل زمهریر گر افتد ز آتشت
تا روز حشر بینی سرما بسوخته
از عالم نه جای ندا کرد عشق تو
هر جان که گوش داشته برجا بسوخته
ای لطف سوزشی که شرار جمال تو
جان را کشیده پیش و به عمدا بسوخته
آن روی سرخ را می احمر دمی بدید
صفرای عشق او می حمرا بسوخته
آن خد احمر ار بنمایی دمی دگر
سودای تو برآید و صفرا بسوخته
طبعی که لاف زلف مطرا‌ همی‌زدی
از جعد طره تو مطرا بسوخته
در وا شدم به جستن تو جانب فلک
در وا نگشت ماندم دروا بسوخته
کی بینم از شعاع وصال تو آتشی
راه دراز هجر ز پهنا بسوخته
من چون سپند رقص کنان اندرو شده
شعر تر و قصیده غرا بسوخته
اندرفتاده برق به دکان عاشقان
بازار و نقد و ناقد و کالا بسوخته
زر گشته مس جسم ز اکسیر جان چنانک
ز اکسیر مس‌ها را استا بسوخته
ایمان و مؤمنان همه حیران شده ز عشق
زنار پیر راهب ترسا بسوخته
برقی ز شمس دین و ز تبریز آمده
ابری که پرده گشت ز بالا بسوخته
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۷۲ - ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده‌یی
ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده‌یی
در جان من هر آنچه ندیدم، تو دیده‌یی
بگزیده‌ام ز هجر تو تابوت آتشین
آری، به حق آن که مرا تو گزیده‌یی
گر از بریده خون چکد، اینک ز چشم من
خون می‌چکد، که بی‌سبب از من بریده‌یی
از چشم من بپرس چرا چشمه گشته‌یی؟
وز قد من بپرس که از کی خمیده‌یی؟
از جان من بپرس که با کفش آهنین
اندر ره فراق، کجاها رسیده‌یی؟
این هم بپرس ازو که تو در حسن و در جمال
مانند او ز هیچ زبانی شنیده‌یی؟
این هم بگو که گر رخ او آفتاب نیست
چون ابر پاره پاره ز هم چون دریده‌یی؟
پیداست در دم تو که از ناف مشک خاست
کندر کدام سبزه و صحرا چریده‌یی؟
آنی که دیده‌یی تو دلا آسمانی‌یی
زیرا ز دلبران زمینی رمیده‌یی
دانم که دیده‌یی تو بدین چشم، یوسفی
تا تو ترنج و دست ز مستی بریده‌یی
تبریز و شمس دین و دگرها بهانه‌هاست
کز وی دو کون را تو خطی درکشیده‌یی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۷۳ - ای از جمال حسن تو عالم نشانه‌یی
ای از جمال حسن تو عالم نشانه‌یی
مقصود حسن توست و دگرها بهانه‌یی
نقاش را اگر ز جمال تو قبله نیست
مقصود او چه بود ز نقشی و خانه‌یی؟
ای صد هزار شمع نشسته بدین امید
گرد تنور عشق تو، بهر زبانه‌یی
ای حلقه‌های زلف خوشت، طوق حلق ما
سازید مرغ روح دران حلقه لانه‌یی
گویی میان مجلس آن شاه، کی رسم؟
نی آن کرانه دارد و نی این میانه‌یی
این داد کیست؟ مفخر تبریز، شمس دین
زان دولتی که داد درختی ز دانه‌یی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۷۴ - آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی
آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی
زان سر رسد به بی‌سر و باسر اشارتی
زان رنگ اشارتی که به روز الست بود
کآمد به جان مومن و کافر اشارتی
زیرا که قهر و لطف، کزان بحر دررسید
بر سنگ اشارتی‌ست و به گوهر اشارتی
بر سنگ اشارتی است که بر حال خویش باش
بر گوهر است هر دم دیگر اشارتی
بر سنگ کرده نقشی و آن نقش بند او است
هر لحظه‌یی سوی نقش، ز آزر اشارتی
چون در گهر رسید اشارت، گداخت او
احسنت، آفرین، چه منور اشارتی
بعد از گداز کرد گهر صد هزار جوش
چون می‌رسید از تف آذر اشارتی
جوشید و بحر گشت و جهان در جهان گرفت
چون آمدش ز ایزد اکبر اشارتی
ما را اشارتی‌ست ز تبریز و شمس دین
چون تشنه را ز چشمهٔ کوثر اشارتی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۷۵ - هر روز بامداد به آیین دلبری
هر روز بامداد به آیین دلبری
ای جان جان جان، به من آیی و دل بری
ای کوی من گرفته ز بوی تو، گلشنی
وی روی من گرفته ز روی تو، زرگری
هر روز باغ دل را رنگی دگر دهی
اکنون نماند دل را شکل صنوبری
هر شب مقام دیگر و هر روز شهر نو
چون لولیان گرفته دل من مسافری
این شهسوار عشق، قطاریق می‌رود
حیران شدم ز جستن این اسب لاغری
از برق و آب و باد گذشته‌ست سم او
آن جا که سم اوست، نه خشکی‌ست و نه تری
راهی که فکر نیز نیارد درو شدن
شیران شرزه را رود از دل دلاوری
چه شیر؟ کآسمان و زمین، زین ره مهیب
از سر به وقت عرض نهادند لمتری
از هیبت قدر بنهادند رو به جبر
وز بیم ره زنان نگزیدند رهبری
آری، جنون ساعت، شرط شجاعت است
با مایهٔ خرد نکند هیچ کس نری
تا باخودی، کجا به صف بیخودان رسی؟
تا بر دری، چگونه صف هجر بردری؟
ای دل خیال او را پیش آر و قبله ساز
قانع مشو ازو، به مراعات سرسری
قانع چرا شدی، به یکی صورتت که داد؟
پنداشتی مگر که همین یک مصوری
خاموش باش طبل مزن وقت حمله شد
در صف جنگ آی، اگر مرد لشکری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۷۶ - شد جادویی حرام و حق از جادویی بری
شد جادویی حرام و حق از جادویی بری
بر تو حرام نیست، که محبوب ساحری
می‌بند و می‌گشا، که همین است جادویی
می بخش و می‌ربا، که همین است داوری
دریا بدیده‌ایم، که در وی گهر بود
دریا درون گوهر، کی کرد باوری؟
سحر حلال آمد، بگشاد پر و بال
افسانه گشت بابل و دستان سامری
همیان زر نهاده و معیوب می‌خرد
ای عاشقان که دید که شد ماه مشتری؟
امروز می‌گزید ز بازار اسپ، او
اسپان پشت ریش و یدک‌های لاغری
گفتم که اسپ مرده چنین راه کی برد؟
گفتا که راه ما نتوان شد به لمتری
کشتی شکسته باید در آبگیر خضر
کشتی چو نشکنی، تو نه کشتی، که لنگری
دنیا چو قنطره‌ست گذر کن چو پا شکست
با پای ناشکسته ازین پول نگذری
زیرا رجوع ضد قدوم است و عکس اوست
فرمان ارجعی را منیوش سرسری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۷۷ - هر روز بامداد درآید یکی پری
هر روز بامداد درآید یکی پری
بیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری؟
گر عاشقی، نیابی مانند من بتی
ور تاجری، کجاست چو من گرم مشتری؟
ور عارفی، حقیقت معروف جان منم
ور کاهلی، چنان شوی از من که برپری
ور حس فاسدی، دهمت نور مصطفی
ور مس کاسدی، کنمت زر جعفری
محتاج روی مایی، گر پشت عالمی
محتاج آفتابی، گر صبح انوری
از بر و بحر بگذر و بر کوه قاف رو
ر خشک و بر تری منشین، زین دو برتری
ای دل اگر دلی، دل ازان یار درمدزد
وی سر اگر سری، مکن این سجده سرسری
چون اسب می‌گریزی و من بر توام سوار
مگریز ازو، که بر تو بود، کان بود خری
صد حیله گر تراشی و صد شهر اگر روی
قربان عید خنجر الله اکبری
خاموش اگر چه بحر دهد در بی‌دریغ
لیکن مباح نیست که من رام یشتری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۷۸ - ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری
ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری
وز شور خویش، در من شوریده ننگری
بر چهرهٔ نزار تو صفرای دلبری‌ست
تا خود چه دیده‌یی، که ز صفراش اصفری؟
ای دل چه آتشی؟ که به هر باد برجهی
نی نی دلا کز آتش و از باد برتری
ای دل تو هر چه هستی، دانم که این زمان
خورشیدوار پردهٔ افلاک می‌دری
جانم فدات یا رب، ای دل چه گوهری
نی چرخ قیمت تو شناسد، نه مشتری
سی سال در پی تو چو مجنون دویده‌ام
اندر جزیره‌یی که نه خشکی‌ست و نی تری
غافل بدم ازان که تو مجموع هستی‌یی
مشغول بود فکر به ایمان و کافری
ایمان و کفر و شبهه و تعطیل، عکس توست
هم جنتی و دوزخ و هم حوض کوثری
ای دل تو کل کونی، بیرون ز هر دو کون
ای جمله چیزها تو و از چیزها بری
ای رو و پشت عالم در روی من نگر
تا از رخ مزعفر من، زعفران بری
طاقت نماند و این سخنم ماند در دهان
با صد هزار غم، که نهانند چون پری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۷۹ - هر روز بامداد، طلب کار ما تویی
هر روز بامداد، طلب کار ما تویی
ما خوابناک و دولت بیدار ما تویی
هر روز زان برآری ما را ز کسب و کار
زیرا دکان و مکسبه و کار ما تویی
دکان چرا رویم؟ که کان و دکان تویی
بازار چون رویم؟ که بازار ما تویی
زان دلخوشیم و شاد، که جان بخش ما تویی
زان سرخوشیم و مست، که دستار ما تویی
ما خمره کی نهیم پر از سیم، چون بخیل
ما خمره بشکنیم، چو خمار ما تویی
طوطی غذا شدیم، که تو کان شکری
بلبل نوا شدیم، که گلزار ما تویی
زان همچو گلشنیم، که داری تو صد بهار
زان سینه روشنیم، که دلدار ما تویی
در بحر تو، ز کشتی بی‌دست و پاتریم
آواز و رقص و جنبش و رفتار ما تویی
هر چاره گر که هست، نه سرمایه دار توست؟
از جمله چاره باشد، ناچار ما تویی
دل را هر آنچه بود از آن‌ها دلش گرفت
تا گفته‌یی به دل که گرفتار ما تویی
گه گه گمان بریم که این جمله فعل ماست
این هم ز توست، مایهٔ پندار ما تویی
چیزی نمی‌کشیم، که ما را تو می‌کشی
چیزی نمی‌خریم، خریدار ما تویی
از گفت توبه کردم، ای شه گواه باش
بی گفت و ناله، عالم اسرار ما تویی
ای شمس حق مفخر تبریز شمس دین
خود آفتاب گنبد دوار ما تویی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۸۰ - آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی
آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی
اندر جهان مرده درآیی و جان شوی
اندر دو چشم کور درآیی، نظر دهی
وندر دهان گنگ درآیی، زبان شوی
در دیو زشت درروی و یوسفش کنی
وندر نهاد گرگ درآیی، شبان شوی
هر روز سر برآری از چارطاق نو
چون رو بدان کنند، از آن جا نهان شوی
گاهی چو بوی گل، مدد مغزها شوی
گاهی انیس دیده شوی، گلستان شوی
فرزین کژروی و رخ راست رو، شها
در لعب کس نداند تا خود چه سان شوی
رو رو، ورق بگردان، ای عشق بی‌نشان
بر یک ورق قرار نمایی، نشان شوی
در عدل دوست محو شو ای دل به وقت غم
هم محو لطف او شو، چون شادمان شوی
آبی که محو کل شد، او نیز کل شود
هم تو صفات پاک شوی، گر چنان شوی
آن بانگ چنگ را چو هوا هر طرف بری
وان سوز قهر را تو گوا چون دخان شوی
ای عشق این همه بشوی و تو پاک ازین
بی صورتی چو خشم، اگر چه سنان شوی
این دم خموش کرده‌یی و من خمش کنم
آن گه بیان کنم که تو نطق و بیان شوی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۸۱ - ای سیرگشته از ما، ما سخت مشتهی
ای سیرگشته از ما، ما سخت مشتهی
وی پاکشیده از ره، کو شرط هم رهی؟
مغز جهان تویی تو و باقی همه حشیش
کی یابد آدمی ز حشیشات فربهی؟
هر شهر کو خراب شد و زیر او زبر
زان شد که دور ماند ز سایه‌ی شهنشهی
چون رفت آفتاب، چه ماند؟ شب سیاه
از سر چو رفت عقل، چه ماند جز ابلهی؟
ای عقل فتنهٔ همه از رفتن تو بود
وان گه گناه بر تن بی‌عقل می‌نهی
آن جا که پشت آری، گمراهی است و جنگ
وان جا که رو نمایی، مستی و والهی
هجده هزار عالم، دو قسم بیش نیست
نیمش جماد مرده و نیمیش آگهی
دریای آگهی که خردها همه ازوست
آن است منتهای خردهای منتهی
ای جان آشنا که دران بحر می‌روی
وی آن که همچو تیر، ازین چرخ می‌جهی
از خرگه تن تو جهانی منور است
تا تو چگونه باشی، ای روح خرگهی
ای روح از شراب تو مست ابد شده
وی خاک در کف تو شده زر ده دهی
وصف تو بی‌مثال نیاید به فهم عام
وافزاید از مثال، خیال مشبهی
از شوق عاشقی اگرت صورتی نهد
آلایشی نیابد بحر منزهی
گر نسبتی کنند به نعل آن هلال را
زان ژاژ شاعران نفتد ماه از مهی
دریا به پیش موسی، کی ماند سد راه؟
وندر پناه عیسی، کی ماند اکمهی؟
او خواجهٔ همه‌ست، گرش نیست یک غلام
آن سرو او سهی ست، گرش نشمری سهی
تو موسی‌یی، ولیک، شبانی دری هنوز
تو یوسفی، ولیک، هنوز اندرین چهی
زان مزد کار می‌نرسد مر تو را که هیچ
پیوسته نیستی تو درین کار، گه گهی
خامش که بی‌طعام حق و بی‌شراب غیب
این حرف و نقش هست دو سه کاسهٔ تهی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۸۲ - ای ساقی‌یی که آن می احمر گرفته‌یی
ای ساقی‌یی که آن می احمر گرفته‌یی
وی مطربی که آن غزل تر گرفته‌یی
ای دلبری که ساقی و مطرب فنا شدند
تا تو نقاب از رخ عبهر گرفته‌یی
ای میر مجلسی که تو را عشق نام گشت
این چه قیامت است، که از سر گرفته‌یی؟
ای خم خسروان که تو داروی هر غمی
رنجور نیستی تو، چرا سر گرفته‌یی
جانی‌ست بس لطیف و جهانی‌ست بس ظریف
وین هر دو پرده را ز میان برگرفته‌یی
از جان و از جهان دل عاشق ربوده‌یی
الحق شکار نازک و لاغر گرفته‌یی
ای آن که تو شکار چنین دام گشته‌یی
ملک هزار خسرو و سنجر گرفته‌یی
در عین کفر، جوهر ایمان ربوده‌یی
در دوزخی و جنت و کوثر گرفته‌یی
ای عارفی که از سر معروف واقفی
وی ساده‌یی که رنگ قلندر گرفته‌یی
در بحر قلزمی و تو را بحر تا به کعب
در آتشی و خوی سمندر گرفته‌یی
ای گل که جامه‌ها بدریدی ز عاشقی
تا خانه‌یی میانهٔ شکر گرفته‌یی
ای باد از تکبر پرهیز کن ز مشک
چون بوی آن دو زلف معنبر گرفته‌یی
ای غمزه‌هات مست، چو ساقی تویی بده
یک دم خمش مباش، چو ساغر گرفته‌یی
بهر نثار مفخر تبریز، شمس دین
ای روی زرد، سکهٔ زرگر گرفته‌یی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۸۳ - ای ساقی‌یی که آن می احمر گرفته‌یی
ای ساقی‌یی که آن می احمر گرفته‌یی
وی مطربی که آن غزل تر گرفته‌یی
ای زهره‌یی که آتش در آسمان زدی
مریخ را بگو که چه خنجر گرفته‌یی؟
از جان و از جهان، دل عاشق ربوده‌یی
الحق شکار نازک و لاغر گرفته‌یی
ای هجر تو ز روز قیامت درازتر
این چه قیامتی‌ست که از سر گرفته‌یی؟
ای آسمان چو دور ندیمانش دیده‌یی
در دور خویش، شکل مدور گرفته‌یی
پیلان شیردل چو کفت را مسخرند
این چند پشه را چه مسخر گرفته‌یی؟
هان ای فقیر روز فقیری گله مکن
زیرا که صد چو ملکت سنجر گرفته‌یی
ای روی خویش دیده تو در روی خوب یار
آیینه‌یی عظیم منور گرفته‌یی
ای دل طپان چرایی چون برگ هر دمی
چون دامن بهار معنبر گرفته‌یی؟
ای چشم گریه چیست به هر ساعتی تو را
چون کحل از مسیح پیمبر گرفته‌یی؟
هجده هزار عالم اگر ملک تو شود
بی‌روی دوست، چیز محقر گرفته‌یی
داری تکی که بگذری از خنگ آسمان
کاهل چرا شدی، صفت خر گرفته‌یی؟
خامش کن و زبان دگر گو و رسم نو
این رسم کهنه را چه مکرر گرفته‌یی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۸۴ - ای مرغ گیر دام نهانی نهاده‌یی
ای مرغ گیر دام نهانی نهاده‌یی
بر روی دام، شعر دخانی نهاده‌یی
چندین هزار مرغ بدین فن بکشته‌یی
پرهای کشته بهر نشانی نهاده‌یی
مرغان پاسبان تو هیهای می‌زنند
درهای هویشان، چه معانی نهاده‌یی
مرغان تشنه را، به خرابات قرب خویش
خم‌ها و باده‌‌های معانی نهاده‌یی
آن خنب را که ساقی و مستیش بود نبرد
از بهر شب روی که تو دانی نهاده‌یی
در صبر و توبه عصمت اسپر سرشته‌یی
وندر جفا و خشم سنانی نهاده‌یی
بی‌زحمت سنان و سپر، بهر مخلصان
ملکی درون سبع مثانی نهاده‌یی
زیر سواد چشم، روان کرده موج نور
وندر جهان پیر، جوانی نهاده‌یی
در سینه کز مخیله تصویر می‌رود
بی‌کلک و بی‌بنان، تو بنانی نهاده‌یی
چندین حجاب لحم و عصب بر فراز دل
دل را نفوذ و سیر عیانی نهاده‌یی
غمزه عجب تر است که چون تیر می‌پرد
یا ابرویی که بهر کمانی نهاده‌یی؟
اخلاق مختلف چو شرابات تلخ و نوش
در جسم‌‌های همچو اوانی نهاده‌یی
وین شربت نهان مترشح شد از زبان
سرجوش نطق را بلسانی نهاده‌یی
هر عین و هر عرض، چو دهان بسته غنچه‌یی‌ست
کان را حجاب مهد غوانی نهاده‌یی
روزی که بشکفانی، و آن پرده برکشی
ای جان جان جان که تو جانی نهاده‌یی
دل‌‌های بی‌قرار ببیند که در فراق
از بهر چه نیاز و کشانی نهاده‌یی
خاموش تا بگوید آن جان گفته‌ها
این چه دراز شعبده خوانی نهاده‌یی؟