تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۲۰ - گر آبت بر جگر بودی، دل تو پس چکارهستی
گر آبت بر جگر بودی، دل تو پس چکارهستی
تنت گر آنچنان بودی که گفتی، دل نگارهستی
وگر بر کار بودی دل، درون کارگاه عشق
ملالت بر برون تو، نمیگویی چه کارهستی؟
غنیمت دار رمضان را، چو عیدت روی ننموده ست
زعیدت گر کنارستی، زغم جان بر کنارهستی
چو روشن گشتی از طاعت، شدی تاریک از عصیان
دل بیچاره را میدان که او محتاج چارهستی
وگر محتاج این طاعت، نماندستی دل مسکین
ورای کفر و ایمان دل همیشه در نظارهستی
تو گویی جان من لعل است، مگر نبود بدین لعلی
زتابشهای خورشیدش مبر، گو سنگ خارهستی
به گرد قلعهٔ ظلمت، نماندی سنگ یک پاره
اگر خود منجنیق صوم دایم سوی بارهستی
بزن این منجنیق صوم قلعهی کفر و ظلمت بر
اگر بودی مسلمانی، مؤذن بر منارهستی
اگر از عید قربان سرافرازان بدانندی
نه هر پاره ز گاو نفس آویز قنارهستی؟
اگر سوز دل مسکین پدیدییی ازین لقمه
زبهر ساکنی سوزش، شکم سوزی همارهستی
در اول منزلت این عشق با این لوت ضدانند
اگر این عشق باره ستی، چرا او لوت بارهستی؟
همه عالم خر و گاوان، به عیش اندر خزیدندی
اگر عاشق بدی آن کس که دایم لوت خوارهستی
اگر دیدی تو ظلمتها ز قوتهای این لقمه
زجور نفس تردامن، گریبانهات پارهستی
به تدریج ارکنی تو پی، خر دجال از روزه
ببینی عیسی مریم که در میدان سوارهستی
اگر امر تصوموا را نگه داری به امر رب
به هر یارب که میگویی تو، لبیکت دوبارهستی
تنت گر آنچنان بودی که گفتی، دل نگارهستی
وگر بر کار بودی دل، درون کارگاه عشق
ملالت بر برون تو، نمیگویی چه کارهستی؟
غنیمت دار رمضان را، چو عیدت روی ننموده ست
زعیدت گر کنارستی، زغم جان بر کنارهستی
چو روشن گشتی از طاعت، شدی تاریک از عصیان
دل بیچاره را میدان که او محتاج چارهستی
وگر محتاج این طاعت، نماندستی دل مسکین
ورای کفر و ایمان دل همیشه در نظارهستی
تو گویی جان من لعل است، مگر نبود بدین لعلی
زتابشهای خورشیدش مبر، گو سنگ خارهستی
به گرد قلعهٔ ظلمت، نماندی سنگ یک پاره
اگر خود منجنیق صوم دایم سوی بارهستی
بزن این منجنیق صوم قلعهی کفر و ظلمت بر
اگر بودی مسلمانی، مؤذن بر منارهستی
اگر از عید قربان سرافرازان بدانندی
نه هر پاره ز گاو نفس آویز قنارهستی؟
اگر سوز دل مسکین پدیدییی ازین لقمه
زبهر ساکنی سوزش، شکم سوزی همارهستی
در اول منزلت این عشق با این لوت ضدانند
اگر این عشق باره ستی، چرا او لوت بارهستی؟
همه عالم خر و گاوان، به عیش اندر خزیدندی
اگر عاشق بدی آن کس که دایم لوت خوارهستی
اگر دیدی تو ظلمتها ز قوتهای این لقمه
زجور نفس تردامن، گریبانهات پارهستی
به تدریج ارکنی تو پی، خر دجال از روزه
ببینی عیسی مریم که در میدان سوارهستی
اگر امر تصوموا را نگه داری به امر رب
به هر یارب که میگویی تو، لبیکت دوبارهستی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۲۱ - اگر یار مرا از من، غم و سودا نبایستی
اگر یار مرا از من، غم و سودا نبایستی
مرا صد در دکان بودی، مرا صد عقل و رایستی
وگر کشتی رخت من نگشتی غرقهٔ دریا
فلک با جمله گوهرهاش، پیش من گدایستی
وگر از راه اندیشه، بدین مستان رهی بودی
خرد در کار عشق ما چرا بیدست و پایستی؟
وگر خسرو ازین شیرین، یکی انگشت لیسیدی
چرا قید کله بودی؟ چرا قید قبایستی؟
طبیب عشق اگر دادی به جالینوس یک معجون
چرا بهر حشایش او بدین حد ژاژخایستی
زمستی تجلی گر سر هر کوه را بودی
مثال ابر هر کوهی معلق بر هوایستی
وگر غولان اندیشه همه یک گوشه رفتندی
بیابانهای بیمایه پر از نوش و نوایستی
وگر در عهدهٔ عهدی، وفایی آمدی از ما
دلارام جهان پرور، بران عهد و وفایستی
وگر این گندم هستی، سبک تر آرد میگشتی
متاع هستی خلقان برون زین آسیایستی
وگر خضری دراشکستی به ناگه کشتی تن را
درین دریا همه جانها، چو ماهی آشنایستی
ستایش میکند شاعر ملک را و اگر او را
زخویش خود خبر بودی، ملک شاعر ستایستی
وگر جبار بربستی شکسته ساق و دستش را
نه در جبر و قدر بودی، نه در خوف و رجایستی
دران اشکستگی او گر بدیدی ذوق اشکستن
نه از مرهم بپرسیدی، نه جویای دوایستی
نشان از جان تو این داری که میباید، نمیباید
نمیباید شدی باید، اگر او را ببایستی
وگر از خرمن خدمت، تو ده سالار منبل را
یکی برگ کهی بودی، گنه بر کهربایستی
فراز آسمان صوفی همیرقصید و میگفت این
زمین کل آسمان گشتی، گرش چون من صفایستی
خمش کن، شعر میماند و میپرند معنیها
پر از معنی بدی عالم، اگر معنی بپایستی
مرا صد در دکان بودی، مرا صد عقل و رایستی
وگر کشتی رخت من نگشتی غرقهٔ دریا
فلک با جمله گوهرهاش، پیش من گدایستی
وگر از راه اندیشه، بدین مستان رهی بودی
خرد در کار عشق ما چرا بیدست و پایستی؟
وگر خسرو ازین شیرین، یکی انگشت لیسیدی
چرا قید کله بودی؟ چرا قید قبایستی؟
طبیب عشق اگر دادی به جالینوس یک معجون
چرا بهر حشایش او بدین حد ژاژخایستی
زمستی تجلی گر سر هر کوه را بودی
مثال ابر هر کوهی معلق بر هوایستی
وگر غولان اندیشه همه یک گوشه رفتندی
بیابانهای بیمایه پر از نوش و نوایستی
وگر در عهدهٔ عهدی، وفایی آمدی از ما
دلارام جهان پرور، بران عهد و وفایستی
وگر این گندم هستی، سبک تر آرد میگشتی
متاع هستی خلقان برون زین آسیایستی
وگر خضری دراشکستی به ناگه کشتی تن را
درین دریا همه جانها، چو ماهی آشنایستی
ستایش میکند شاعر ملک را و اگر او را
زخویش خود خبر بودی، ملک شاعر ستایستی
وگر جبار بربستی شکسته ساق و دستش را
نه در جبر و قدر بودی، نه در خوف و رجایستی
دران اشکستگی او گر بدیدی ذوق اشکستن
نه از مرهم بپرسیدی، نه جویای دوایستی
نشان از جان تو این داری که میباید، نمیباید
نمیباید شدی باید، اگر او را ببایستی
وگر از خرمن خدمت، تو ده سالار منبل را
یکی برگ کهی بودی، گنه بر کهربایستی
فراز آسمان صوفی همیرقصید و میگفت این
زمین کل آسمان گشتی، گرش چون من صفایستی
خمش کن، شعر میماند و میپرند معنیها
پر از معنی بدی عالم، اگر معنی بپایستی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۲۲ - دل پر درد من امشب، بنوشیدهست یک دردی
دل پر درد من امشب، بنوشیدهست یک دردی
از آنچه زهرهٔ ساقی بیاوردش ره آوردی
چه زهره دارد و یارا، که خواب آرد حشر ما را
که امشب مینماید عشق بر عشاق پامردی
زنان در تعزیت شبها نمیخسبند از نوحه
تو مرد عاشقی آخر، زبون خواب چون گردی
دلا میگرد چون بیدق، به گرد خانهٔ آن شه
بترس از مات و از قایم، چو نطع عشق گستردی
مرا هم خواب میباید، ولیکن خواب میناید
که بیرون شد مزاج من، هم از گرمی، هم از سردی
از آنچه زهرهٔ ساقی بیاوردش ره آوردی
چه زهره دارد و یارا، که خواب آرد حشر ما را
که امشب مینماید عشق بر عشاق پامردی
زنان در تعزیت شبها نمیخسبند از نوحه
تو مرد عاشقی آخر، زبون خواب چون گردی
دلا میگرد چون بیدق، به گرد خانهٔ آن شه
بترس از مات و از قایم، چو نطع عشق گستردی
مرا هم خواب میباید، ولیکن خواب میناید
که بیرون شد مزاج من، هم از گرمی، هم از سردی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۲۳ - دل آتش پرست من که در آتش چو گوگردی
دل آتش پرست من که در آتش چو گوگردی
به ساقی گو که زود آخر، هم از اول قدح دردی؟
بیا ای ساقی لب گز، تو خامان را بدان می پز
زهی بستان و باغ و رز، کزان انگور افشردی
نشان بدهم که کس ندهد، نشان این است ای خوش قد
که آن شب بردیام بیخود، بدان مه روم بسپردی
تو عقلا یاد میداری که شاه عقلم از یاری
چو داد آن بادهٔ ناری، به اول دم فرو مردی
دو طشت آورد آن دلبر، یکی زآتش یکی پر زر
چو زر گیری بود آذر، ور آتش برزنی، بردی
ببین ساقی سرکش را، بکش آن آتش خوش را
چه دانی قدر آتش را، که آن جا کودک خردی؟
زآتش شاد برخیزی، زشمس الدین تبریزی
وراندر زر تو بگریزی، مثال زر بیفسردی
به ساقی گو که زود آخر، هم از اول قدح دردی؟
بیا ای ساقی لب گز، تو خامان را بدان می پز
زهی بستان و باغ و رز، کزان انگور افشردی
نشان بدهم که کس ندهد، نشان این است ای خوش قد
که آن شب بردیام بیخود، بدان مه روم بسپردی
تو عقلا یاد میداری که شاه عقلم از یاری
چو داد آن بادهٔ ناری، به اول دم فرو مردی
دو طشت آورد آن دلبر، یکی زآتش یکی پر زر
چو زر گیری بود آذر، ور آتش برزنی، بردی
ببین ساقی سرکش را، بکش آن آتش خوش را
چه دانی قدر آتش را، که آن جا کودک خردی؟
زآتش شاد برخیزی، زشمس الدین تبریزی
وراندر زر تو بگریزی، مثال زر بیفسردی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۲۴ - اگر آب و گل ما را چو جان و دل پری بودی
اگر آب و گل ما را چو جان و دل پری بودی
به تبریز آمدی این دم، بیابان را بپیمودی
بپر ای دل که پر داری، برو آن جا که بیماری
نماندی هیچ بیماری، گر او رخسار بنمودی
چه کردی آن دل مسکین، اگر چون تن گران بودی؟
اگر پرش ببخشیدی، برو دلبر ببخشودی
دریغا قالبم را هم ز بخشش نیم پر بودی
که بر تبریزیان در ره دو اسپه او برافزودی
مبارک بادشان این ره، به توفیق و امان الله
به هر شهری و هر جایی، به هر دشتی و هر رودی
دلم همراه ایشان شد که شبشان پاسبان باشد
اگر پیدا بدی پاسش یکی همراه نغنودی
بپرید ای شهان آن سو، که یابید آنچه قسمت شد
نحاسی را زاکسیری، ایازی را زمحمودی
روید ای عاشقان حق، به اقبال ابد ملحق
روان باشید همچون مه به سوی برج مسعودی
به برج عاشقان شه، میان صادقان ره
که از سردان و مردودان شود جوینده مردودی
بپر ای دل به پنهانی، به پرو بال روحانی
گرت طالب نبودی شه، چنین پرهات نگشودی
در احسان سابق است آن شه، به وعده صادق است آن شه
اگر نه خالق است آن شه، تو را از خلق نربودی
برون از نور و دود است او که افروزید این آتش
از این آتش خرد نوری، ازین آذر هوا دودی
دلا اندر چه وسواسی، که دود از نور نشناسی؟
بسوز از عشق نور او درون نار چون عودی
نه از اولاد نمرودی که بستهی آتش و دودی
چو فرزند خلیلی تو، مترس از دود نمرودی
در آتش باش جان من، یکی چندی چو نرم آهن
که گر آتش نبودی خود، رخ آیینه که زدودی؟
چه آسان میشود مشکل، به نور پاک اهل دل
چنانک آهن شود مومی، زکف شمع داوودی
زشمس الدین شناس ای دل، چو بر تو حل شود مشکل
تجلی بهر موسی دان، به جودی که رسد؟ جودی
به تبریز آمدی این دم، بیابان را بپیمودی
بپر ای دل که پر داری، برو آن جا که بیماری
نماندی هیچ بیماری، گر او رخسار بنمودی
چه کردی آن دل مسکین، اگر چون تن گران بودی؟
اگر پرش ببخشیدی، برو دلبر ببخشودی
دریغا قالبم را هم ز بخشش نیم پر بودی
که بر تبریزیان در ره دو اسپه او برافزودی
مبارک بادشان این ره، به توفیق و امان الله
به هر شهری و هر جایی، به هر دشتی و هر رودی
دلم همراه ایشان شد که شبشان پاسبان باشد
اگر پیدا بدی پاسش یکی همراه نغنودی
بپرید ای شهان آن سو، که یابید آنچه قسمت شد
نحاسی را زاکسیری، ایازی را زمحمودی
روید ای عاشقان حق، به اقبال ابد ملحق
روان باشید همچون مه به سوی برج مسعودی
به برج عاشقان شه، میان صادقان ره
که از سردان و مردودان شود جوینده مردودی
بپر ای دل به پنهانی، به پرو بال روحانی
گرت طالب نبودی شه، چنین پرهات نگشودی
در احسان سابق است آن شه، به وعده صادق است آن شه
اگر نه خالق است آن شه، تو را از خلق نربودی
برون از نور و دود است او که افروزید این آتش
از این آتش خرد نوری، ازین آذر هوا دودی
دلا اندر چه وسواسی، که دود از نور نشناسی؟
بسوز از عشق نور او درون نار چون عودی
نه از اولاد نمرودی که بستهی آتش و دودی
چو فرزند خلیلی تو، مترس از دود نمرودی
در آتش باش جان من، یکی چندی چو نرم آهن
که گر آتش نبودی خود، رخ آیینه که زدودی؟
چه آسان میشود مشکل، به نور پاک اهل دل
چنانک آهن شود مومی، زکف شمع داوودی
زشمس الدین شناس ای دل، چو بر تو حل شود مشکل
تجلی بهر موسی دان، به جودی که رسد؟ جودی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۲۵ - اگر گلهای رخسارش ازان گلشن بخندیدی
اگر گلهای رخسارش ازان گلشن بخندیدی
بهار جان شدی تازه، نهال تن بخندیدی
وگر آن جان جان جان، به تنها روی بنمودی
تنم از لطف جان گشتی و جان من بخندیدی
وران نور دو صد فردوس گفتی هی قنق گلدم
شدی این خانه فردوسی، چو گل مسکن بخندیدی
وگر آن ناطق کلی، زبان نطق بگشادی
تن مرده شدی گویا، دل الکن بخندیدی
گر آن معشوق معشوقان، بدیدستی به مکر و فن
روانها ذوفنون گشتی و هر یک فن بخندیدی
دریدی پردهها از عشق و آشوبی درافتادی
شدندی فاش مستوران، گر او معلن بخندیدی
گر آن سلطان خوبی از گریبان سر برآوردی
همه دراعههای حسن تا دامن بخندیدی
ورآن ماه دو صد گردون، به ناگه خرمنی کردی
طرب چون خوشهها کردی و چون خرمن بخندیدی
وراو یک لطف بنمودی، گشادی چشم جانها را
خشونتها گرفتی لطف و هر اخشن بخندیدی
شهنشاه شهنشاهان و قانان چون عطا دادی
به مسکینی شدی او گنج و بر مخزن بخندیدی
ارآن میهای لعل او، زپردهی غیب رو دادی
حسن مستک شدی بیمی، وبر احسن بخندیدی
ورآن لعل لبان او، گهرها دادی از حکمت
شدی مرمر مثال لعل و بر معدن بخندیدی
ورآن قهار عاشق کش، به مهر آمیزشی کردی
که خارا بدادی شیر و تا آهن بخندیدی
وگر زالی ازان رستم بیابیدی نظر یک دم
به حق بر رستم دستان صف اشکن بخندیدی
دران روزی که آن شیر وغا، مردی کند پیدا
نه بر شیران مست آن روز مرد و زن بخندیدی؟
پیاپی ساقی دولت، روان کردی می خلت
که تا ساغر شدی سرمست، وز می دن بخندیدی
هر آن جانی که دست شمس تبریزی ببوسیدی
حیاتش جاودان گشتی و بر مردن بخندیدی
بدیدی زود امن او، زمردی جنگ میجستی
کراهت داشتی بر امن و بر مأمن بخندیدی
بهار جان شدی تازه، نهال تن بخندیدی
وگر آن جان جان جان، به تنها روی بنمودی
تنم از لطف جان گشتی و جان من بخندیدی
وران نور دو صد فردوس گفتی هی قنق گلدم
شدی این خانه فردوسی، چو گل مسکن بخندیدی
وگر آن ناطق کلی، زبان نطق بگشادی
تن مرده شدی گویا، دل الکن بخندیدی
گر آن معشوق معشوقان، بدیدستی به مکر و فن
روانها ذوفنون گشتی و هر یک فن بخندیدی
دریدی پردهها از عشق و آشوبی درافتادی
شدندی فاش مستوران، گر او معلن بخندیدی
گر آن سلطان خوبی از گریبان سر برآوردی
همه دراعههای حسن تا دامن بخندیدی
ورآن ماه دو صد گردون، به ناگه خرمنی کردی
طرب چون خوشهها کردی و چون خرمن بخندیدی
وراو یک لطف بنمودی، گشادی چشم جانها را
خشونتها گرفتی لطف و هر اخشن بخندیدی
شهنشاه شهنشاهان و قانان چون عطا دادی
به مسکینی شدی او گنج و بر مخزن بخندیدی
ارآن میهای لعل او، زپردهی غیب رو دادی
حسن مستک شدی بیمی، وبر احسن بخندیدی
ورآن لعل لبان او، گهرها دادی از حکمت
شدی مرمر مثال لعل و بر معدن بخندیدی
ورآن قهار عاشق کش، به مهر آمیزشی کردی
که خارا بدادی شیر و تا آهن بخندیدی
وگر زالی ازان رستم بیابیدی نظر یک دم
به حق بر رستم دستان صف اشکن بخندیدی
دران روزی که آن شیر وغا، مردی کند پیدا
نه بر شیران مست آن روز مرد و زن بخندیدی؟
پیاپی ساقی دولت، روان کردی می خلت
که تا ساغر شدی سرمست، وز می دن بخندیدی
هر آن جانی که دست شمس تبریزی ببوسیدی
حیاتش جاودان گشتی و بر مردن بخندیدی
بدیدی زود امن او، زمردی جنگ میجستی
کراهت داشتی بر امن و بر مأمن بخندیدی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۲۶ - نکو بنگر به روی من، نه آنم من که هر باری
نکو بنگر به روی من، نه آنم من که هر باری
ببین دریای شیرینی، ببین موج گهرباری
که بگریزد زدست حق؟ که پرهیزد زشست حق؟
قیامت کو که تا بیند، به نقد این شور و شر باری؟
یکی دستش چو قبض آمد، یکی دستش چو بسط آمد
نداری زین دو بیرون شو، گه باش و سفر باری
چو عیسی گر شکر خندی، شکرخنده ببین از وی
چو موسی گر کمر بندی، بران کوه و کمر باری
شدی دربان هر دونی، به زیر بام گردونی
به کوی یار ما دررو، که بینی بام و درباری
به شاخ گل همیگفتم چه میرقصی درین گلخن؟
درآ در باغ جان بنگر، شکوفه وشاخ تر باری
عطارد را همیگفتم به فضل و فن شدی غره
قلم بشکن، بیا بشنو پیام نیشکر باری
به گوش زهره میگفتم که گوشت گرم شد از می
سر اندر بزم سلطان کن، ببین سودای سر باری
چو سوسن صد زبان داری، زبان درکش ازین زاری
زغنچهی بسته لب بشنو، زخاموشان خبر باری
ببین دریای شیرینی، ببین موج گهرباری
که بگریزد زدست حق؟ که پرهیزد زشست حق؟
قیامت کو که تا بیند، به نقد این شور و شر باری؟
یکی دستش چو قبض آمد، یکی دستش چو بسط آمد
نداری زین دو بیرون شو، گه باش و سفر باری
چو عیسی گر شکر خندی، شکرخنده ببین از وی
چو موسی گر کمر بندی، بران کوه و کمر باری
شدی دربان هر دونی، به زیر بام گردونی
به کوی یار ما دررو، که بینی بام و درباری
به شاخ گل همیگفتم چه میرقصی درین گلخن؟
درآ در باغ جان بنگر، شکوفه وشاخ تر باری
عطارد را همیگفتم به فضل و فن شدی غره
قلم بشکن، بیا بشنو پیام نیشکر باری
به گوش زهره میگفتم که گوشت گرم شد از می
سر اندر بزم سلطان کن، ببین سودای سر باری
چو سوسن صد زبان داری، زبان درکش ازین زاری
زغنچهی بسته لب بشنو، زخاموشان خبر باری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۲۷ - بنامیزد نگویم من که تو آنی که هر باری
بنامیزد نگویم من که تو آنی که هر باری
زهی صورت، بدان صورت نمیمانی که هر باری
بسوزد دل اگر گویم همان دلدار پیشینی
بسوزد جان اگر گویم همان جانی که هر باری
فلک هم خرقهٔ ازرق بدرد زود تا دامن
اگر تو آستین زان سان برافشانی که هر باری
زهی خلوت، زهی شاهی، مسلم گشت آگاهی
اگر زان سان من و ما را برون رانی که هر باری
بنال ای بلبل بیخود، که سوز دیگر آوردی
بدان دم نامهٔ گل را نمیخوانی که هر باری
زهی صورت، بدان صورت نمیمانی که هر باری
بسوزد دل اگر گویم همان دلدار پیشینی
بسوزد جان اگر گویم همان جانی که هر باری
فلک هم خرقهٔ ازرق بدرد زود تا دامن
اگر تو آستین زان سان برافشانی که هر باری
زهی خلوت، زهی شاهی، مسلم گشت آگاهی
اگر زان سان من و ما را برون رانی که هر باری
بنال ای بلبل بیخود، که سوز دیگر آوردی
بدان دم نامهٔ گل را نمیخوانی که هر باری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۲۸ - مروت نیست در سرها که اندازند دستاری
مروت نیست در سرها که اندازند دستاری
کجا گیرد نظام ای جان، به صرفه خشک بازاری
رها کن گرگ خویی را، که رو نارد بدان صیدی
رها کن صرفه جویی را، که برناید بدین کاری
چه باشد زر؟ چه باشد جان؟ چه باشد گوهر و مرجان؟
چو نبود خرج سودایی، فدای خوبی یاری
زبخل ارطوق زر دارم، مرا غلی بود، غلی
وگر خلخال زر دارم، مرا خاری بود، خاری
برو ای شاخ بیمیوه، تهی میگرد چون چرخی
شدستی پاسبان زر، هلا میپیچ چون ماری
تو زر سرخ میگویش که او زرد است و رنجوری
تو خواجهی شهر میخوانش که او را نیست شلواری
چرا از بهر هم دردان، نبازم سیم چون مردان؟
چرا چون شربت شافی، نباشم نوش بیماری؟
نتانم بد کم از چنگی، حریف هر دل تنگی
غذای گوشها گشته، به هر زخمی و هر تاری
نتانم بد کم از باده، زینبوع طرب زاده
صلای عیش میگوید به هر مخمور و خماری
کرم آموز تو یارا زسنگ مرمر و خارا
که میجوشد ز هر عرقش عطابخشی و ایثاری
چگونه میر و سرهنگی که ننگ صخره و سنگی؟
چگونه شیر حق باشد اسیر نفس سگ ساری؟
خمش کردم که رب دین، نهانها را کند تعیین
نماید شاخ زشتش را، وگرچه هست ستاری
کجا گیرد نظام ای جان، به صرفه خشک بازاری
رها کن گرگ خویی را، که رو نارد بدان صیدی
رها کن صرفه جویی را، که برناید بدین کاری
چه باشد زر؟ چه باشد جان؟ چه باشد گوهر و مرجان؟
چو نبود خرج سودایی، فدای خوبی یاری
زبخل ارطوق زر دارم، مرا غلی بود، غلی
وگر خلخال زر دارم، مرا خاری بود، خاری
برو ای شاخ بیمیوه، تهی میگرد چون چرخی
شدستی پاسبان زر، هلا میپیچ چون ماری
تو زر سرخ میگویش که او زرد است و رنجوری
تو خواجهی شهر میخوانش که او را نیست شلواری
چرا از بهر هم دردان، نبازم سیم چون مردان؟
چرا چون شربت شافی، نباشم نوش بیماری؟
نتانم بد کم از چنگی، حریف هر دل تنگی
غذای گوشها گشته، به هر زخمی و هر تاری
نتانم بد کم از باده، زینبوع طرب زاده
صلای عیش میگوید به هر مخمور و خماری
کرم آموز تو یارا زسنگ مرمر و خارا
که میجوشد ز هر عرقش عطابخشی و ایثاری
چگونه میر و سرهنگی که ننگ صخره و سنگی؟
چگونه شیر حق باشد اسیر نفس سگ ساری؟
خمش کردم که رب دین، نهانها را کند تعیین
نماید شاخ زشتش را، وگرچه هست ستاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۲۹ - ایا نزدیک جان و دل، چنین دوری روا داری؟
ایا نزدیک جان و دل، چنین دوری روا داری؟
به جانی کز وصالت زاد، مهجوری روا داری
گرفتم دانهٔ تلخم، نشاید کشت و خوردن را
تو با آن لطف شیرین کار، این شوری روا داری؟
تو آن نوری که دوزخ را به آب خود بمیرانی
مرا در دل چنین سوزی و محروری روا داری؟
اگر در جنت وصلت، چو آدم گندمی خوردم
مرا بیحلهٔ وصلت، بدین عوری روا داری؟
مرا در معرکهی هجران، میان خون و زخم جان
مثال لشکر خوارزم با غوری روا داری؟
مرا گفتی تو مغفوری، قبول قبلهٔ نوری
چنین تعذیب بعد از عفو و مغفوری روا داری؟
مها چشمی که او روزی بدید آن چشم پر نورت
به زخم چشم بدخواهان درو کوری روا داری؟
جهان عشق را اکنون سلیمان بن داوودی
معاذالله که آزار یکی موری روا داری
تو آن شمسی که نور تو محیط نورها گشته ست
سوی تبریز واگردی و مستوری روا داری؟
به جانی کز وصالت زاد، مهجوری روا داری
گرفتم دانهٔ تلخم، نشاید کشت و خوردن را
تو با آن لطف شیرین کار، این شوری روا داری؟
تو آن نوری که دوزخ را به آب خود بمیرانی
مرا در دل چنین سوزی و محروری روا داری؟
اگر در جنت وصلت، چو آدم گندمی خوردم
مرا بیحلهٔ وصلت، بدین عوری روا داری؟
مرا در معرکهی هجران، میان خون و زخم جان
مثال لشکر خوارزم با غوری روا داری؟
مرا گفتی تو مغفوری، قبول قبلهٔ نوری
چنین تعذیب بعد از عفو و مغفوری روا داری؟
مها چشمی که او روزی بدید آن چشم پر نورت
به زخم چشم بدخواهان درو کوری روا داری؟
جهان عشق را اکنون سلیمان بن داوودی
معاذالله که آزار یکی موری روا داری
تو آن شمسی که نور تو محیط نورها گشته ست
سوی تبریز واگردی و مستوری روا داری؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۳۰ - دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری
دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری
که امشب مینویسد زی، نویسد باز فردا، ری
قلم را هم تراشد او، رقاع و نسخ و غیر آن
قلم گوید که تسلیمم، تو دانی من کیام، باری
گهی رویش سیه دارد، گهی در موی خود مالد
گه او را سرنگون دارد، گهی سازد بدو کاری
به یک رقعه جهانی را قلم بکشد، کند بیسر
به یک رقعه قرانی را رهاند از بلا، آری
کر و فر قلم باشد، به قدر حرمت کاتب
اگر در دست سلطانی، اگر در کف سالاری
سرش را میشکافد او، برای آنچه او داند
که جالینوس به داند صلاح حال بیماری
نیارد آن قلم گفتن، به عقل خویش تحسینی
نداند آن قلم کردن، به طبع خویش انکاری
اگر او را قلم خوانم، وگر او را علم خوانم
درو هوش است و بیهوشی، زهی بیهوش هشیاری
نگنجد در خرد وصفش، که او را جمع ضدین است
چه بیترکیب ترکیبی، عجب مجبور مختاری
که امشب مینویسد زی، نویسد باز فردا، ری
قلم را هم تراشد او، رقاع و نسخ و غیر آن
قلم گوید که تسلیمم، تو دانی من کیام، باری
گهی رویش سیه دارد، گهی در موی خود مالد
گه او را سرنگون دارد، گهی سازد بدو کاری
به یک رقعه جهانی را قلم بکشد، کند بیسر
به یک رقعه قرانی را رهاند از بلا، آری
کر و فر قلم باشد، به قدر حرمت کاتب
اگر در دست سلطانی، اگر در کف سالاری
سرش را میشکافد او، برای آنچه او داند
که جالینوس به داند صلاح حال بیماری
نیارد آن قلم گفتن، به عقل خویش تحسینی
نداند آن قلم کردن، به طبع خویش انکاری
اگر او را قلم خوانم، وگر او را علم خوانم
درو هوش است و بیهوشی، زهی بیهوش هشیاری
نگنجد در خرد وصفش، که او را جمع ضدین است
چه بیترکیب ترکیبی، عجب مجبور مختاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۳۱ - چو سرمست منی ای جان، زدرد سر چه غم داری؟
چو سرمست منی ای جان، زدرد سر چه غم داری؟
چو آهوی منی ای جان، زشیر نر چه غم داری؟
چو مه روی تو من باشم، زسال و مه چه اندیشی؟
چو شور و شوق من هستت، زشور و شر چه غم داری؟
چو کان نیشکر گشتی، ترش رو از چه میباشی؟
براق عشق رامت شد، زمرگ خر چه غم داری؟
چو من با تو چنین گرمم، چه آه سرد میآری؟
چو بر بام فلک رفتی، زخشک و تر چه غم داری؟
خوش آوازی من دیدی، دواسازی من دیدی
رسن بازی من دیدی، ازین چنبر چه غم داری؟
برین صورت چه میچفسی؟ زبی معنی چه میترسی؟
چو گوهر در بغل داری، ز بیگوهر چه غم داری؟
ایا یوسف زدست تو که بگریزد زشست تو؟
همه مصرند مست تو، زکور و کر چه غم داری؟
چو با دل یار غاری تو، چراغ چاریاری تو
فقیر ذوالفقاری تو، ازان خنجر چه غم داری؟
گرفتی باغ و برها را، همیخور آن شکرها را
اگر بستند درها را، ز بند در چه غم داری؟
چو مد و جر خود دیدی، چو بال و پر خود دیدی
چو کر و فر خود دیدی، ز هر بیفر چه غم داری؟
ایا ای جان جان جان، پناه جان مهمانان
ایا سلطان سلطانان، تو از سنجر چه غم داری؟
خمش کن، همچو ماهی تو، دران دریای خوش دررو
چو اندر قعر دریایی، تو از آذر چه غم داری؟
چو آهوی منی ای جان، زشیر نر چه غم داری؟
چو مه روی تو من باشم، زسال و مه چه اندیشی؟
چو شور و شوق من هستت، زشور و شر چه غم داری؟
چو کان نیشکر گشتی، ترش رو از چه میباشی؟
براق عشق رامت شد، زمرگ خر چه غم داری؟
چو من با تو چنین گرمم، چه آه سرد میآری؟
چو بر بام فلک رفتی، زخشک و تر چه غم داری؟
خوش آوازی من دیدی، دواسازی من دیدی
رسن بازی من دیدی، ازین چنبر چه غم داری؟
برین صورت چه میچفسی؟ زبی معنی چه میترسی؟
چو گوهر در بغل داری، ز بیگوهر چه غم داری؟
ایا یوسف زدست تو که بگریزد زشست تو؟
همه مصرند مست تو، زکور و کر چه غم داری؟
چو با دل یار غاری تو، چراغ چاریاری تو
فقیر ذوالفقاری تو، ازان خنجر چه غم داری؟
گرفتی باغ و برها را، همیخور آن شکرها را
اگر بستند درها را، ز بند در چه غم داری؟
چو مد و جر خود دیدی، چو بال و پر خود دیدی
چو کر و فر خود دیدی، ز هر بیفر چه غم داری؟
ایا ای جان جان جان، پناه جان مهمانان
ایا سلطان سلطانان، تو از سنجر چه غم داری؟
خمش کن، همچو ماهی تو، دران دریای خوش دررو
چو اندر قعر دریایی، تو از آذر چه غم داری؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۳۲ - که افسون خواند در گوشت، که ابرو پر گره داری؟
که افسون خواند در گوشت، که ابرو پر گره داری؟
نگفتم با کسی منشین که باشد از طرب عاری؟
یکی پر زهر افسونی فرو خواند به گوش تو
زصحن سینهٔ پر غم دهد پیغام بیماری
چو دیدی آن ترش رو را، مخلل کرده ابرو را
ازو بگریز و بشناسش، چرا موقوف گفتاری؟
چه حاجت آب دریا را چشش، چون رنگ او دیدی؟
که پر زهرت کند آبش، اگرچه نوش منقاری
لطیفان و ظریفانی که بودستند در عالم
رمیده وبدگمان بودند، همچون کبک کهساری
گر استفراغ میخواهی ازان طزغوی گندیده
مفرح بدهمت، لیکن مکن دیگر وحل خواری
الا یا صاحب الدار، ادر کأسا من النار
فدفینی وصفینی وصفو عینک الجاری
فطفینا وعزینا، فان عدنا فجازینا
فانا مسنا ضر، فلا ترضی باضراری
ادر کأسا عهدناه فانا ما جحدناه
فعندی منه آثار وانی مدرک ثاری
ادر کأسا باجفانی فذا روحی وریحانی
وانت المحشر الثانی فاحیینا بمدرار
فاوقد لی مصابیحی، وناولنی مفاتیحی
وغیرنی وسیرنی بجود کفک الساری
چو نامت پارسی گویم، کند تازی مرا لابه
چو تازی وصف تو گویم، برآرد پارسی زاری
بگه امروز زنجیری، دگر در گردنم کردی
زهی طوق و زهی منصب که هست آن سلسله داری
چو زنجیری نهی بر سگ، شود شاه همه شیران
چو زنگی را دهی رنگی، شود رومی و روم آری
الا یا صاحب الکاس ویا من قلبه قاسی
اتبلینی بافلاسی وتعلینی باکثاری
لسان العرب والترک هما فی کاسک المر
فناول قهوة تغنی من اعساری وایساری
مگر شاه عرب را من بدیدم دوش خواب اندر
چه جای خواب، میبینم جمالش را به بیداری
نگفتم با کسی منشین که باشد از طرب عاری؟
یکی پر زهر افسونی فرو خواند به گوش تو
زصحن سینهٔ پر غم دهد پیغام بیماری
چو دیدی آن ترش رو را، مخلل کرده ابرو را
ازو بگریز و بشناسش، چرا موقوف گفتاری؟
چه حاجت آب دریا را چشش، چون رنگ او دیدی؟
که پر زهرت کند آبش، اگرچه نوش منقاری
لطیفان و ظریفانی که بودستند در عالم
رمیده وبدگمان بودند، همچون کبک کهساری
گر استفراغ میخواهی ازان طزغوی گندیده
مفرح بدهمت، لیکن مکن دیگر وحل خواری
الا یا صاحب الدار، ادر کأسا من النار
فدفینی وصفینی وصفو عینک الجاری
فطفینا وعزینا، فان عدنا فجازینا
فانا مسنا ضر، فلا ترضی باضراری
ادر کأسا عهدناه فانا ما جحدناه
فعندی منه آثار وانی مدرک ثاری
ادر کأسا باجفانی فذا روحی وریحانی
وانت المحشر الثانی فاحیینا بمدرار
فاوقد لی مصابیحی، وناولنی مفاتیحی
وغیرنی وسیرنی بجود کفک الساری
چو نامت پارسی گویم، کند تازی مرا لابه
چو تازی وصف تو گویم، برآرد پارسی زاری
بگه امروز زنجیری، دگر در گردنم کردی
زهی طوق و زهی منصب که هست آن سلسله داری
چو زنجیری نهی بر سگ، شود شاه همه شیران
چو زنگی را دهی رنگی، شود رومی و روم آری
الا یا صاحب الکاس ویا من قلبه قاسی
اتبلینی بافلاسی وتعلینی باکثاری
لسان العرب والترک هما فی کاسک المر
فناول قهوة تغنی من اعساری وایساری
مگر شاه عرب را من بدیدم دوش خواب اندر
چه جای خواب، میبینم جمالش را به بیداری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۳۳ - برآ بر بام ای عارف، بکن هر نیم شب زاری
برآ بر بام ای عارف، بکن هر نیم شب زاری
کبوترهای دلها را، تویی شاهین اشکاری
بود جانهای پابسته، شوند از بند تن رسته
بود دلهای افسرده، ز حر تو شود جاری
بسی اشکوفه و دلها، که بنهادند در گلها
همی پایند یاران را، به دعوتشان بکن یاری
به کوری دی و بهمن، بهاری کن برین گلشن
درآور باغ مزمن را به پرواز و به طیاری
زبالا الصلایی زن، که خندان است این گلشن
بخندان خار محزون را، که تو ساقی اقطاری
دلی دارم پر از آتش، بزن بر وی تو آبی خوش
نه زاب چشمهٔ جیحون، از آن آبی که تو داری
به خاک پای تو، امشب مبند از پرسش من لب
بیا ای خوب خوش مذهب، بکن با روح سیاری
چو امشب خواب من بستی، مبند آخر ره مستی
که سلطان قوی دستی و هش بخشی و هشیاری
چرا بستی تو خواب من؟ برای نیکویی کردن
ازیرا گنج پنهانی و اندر قصد اظهاری
زهی بیخوابی شیرین، بهی تر از گل و نسرین
فزون از شهد و از شکر به شیرینی خوش خواری
به جان پاکت ای ساقی، که امشب ترک کن عاقی
که جان از سوز مشتاقی ندارد هیچ صباری
بیا تا روزبر روزن بگردیم، ای حریف من
ازیرا مرد خواب افکن، درآمد شب به کراری
برین گردش حسد آرد، دوار چرخ گردونی
که این مغز است و آن قشر است و این نور است و آن ناری
چه کوتاه است پیش من، شب و روز اندرین مستی
زروز و شب رهیدم من، بدین مستی و خماری
حریف من شو ای سلطان، به رغم دیدهٔ شیطان
که تا بینی رخ خوبان، سر آن شاهدان خاری
مرا امشب شهنشاهی، لطیف و خوب و دلخواهی
برآوردهست از چاهی، رهانیده زبیماری
به گرد بام میگردم، که جام حارسان خوردم
تو هم میگرد گرد من، گرت عزم است می خواری
چو با مستان او گردی، اگر مسی تو، زر گردی
وگر پایی تو، سر گردی، وگر گنگی، شوی قاری
درین دل موجها دارم، سر غواص میخارم
ولی کو دامن فهمی سزاوار گهرباری؟
دهان بستم، خمش کردم، اگرچه پرغم و دردم
خدایا صبرم افزون کن درین آتش به ستاری
کبوترهای دلها را، تویی شاهین اشکاری
بود جانهای پابسته، شوند از بند تن رسته
بود دلهای افسرده، ز حر تو شود جاری
بسی اشکوفه و دلها، که بنهادند در گلها
همی پایند یاران را، به دعوتشان بکن یاری
به کوری دی و بهمن، بهاری کن برین گلشن
درآور باغ مزمن را به پرواز و به طیاری
زبالا الصلایی زن، که خندان است این گلشن
بخندان خار محزون را، که تو ساقی اقطاری
دلی دارم پر از آتش، بزن بر وی تو آبی خوش
نه زاب چشمهٔ جیحون، از آن آبی که تو داری
به خاک پای تو، امشب مبند از پرسش من لب
بیا ای خوب خوش مذهب، بکن با روح سیاری
چو امشب خواب من بستی، مبند آخر ره مستی
که سلطان قوی دستی و هش بخشی و هشیاری
چرا بستی تو خواب من؟ برای نیکویی کردن
ازیرا گنج پنهانی و اندر قصد اظهاری
زهی بیخوابی شیرین، بهی تر از گل و نسرین
فزون از شهد و از شکر به شیرینی خوش خواری
به جان پاکت ای ساقی، که امشب ترک کن عاقی
که جان از سوز مشتاقی ندارد هیچ صباری
بیا تا روزبر روزن بگردیم، ای حریف من
ازیرا مرد خواب افکن، درآمد شب به کراری
برین گردش حسد آرد، دوار چرخ گردونی
که این مغز است و آن قشر است و این نور است و آن ناری
چه کوتاه است پیش من، شب و روز اندرین مستی
زروز و شب رهیدم من، بدین مستی و خماری
حریف من شو ای سلطان، به رغم دیدهٔ شیطان
که تا بینی رخ خوبان، سر آن شاهدان خاری
مرا امشب شهنشاهی، لطیف و خوب و دلخواهی
برآوردهست از چاهی، رهانیده زبیماری
به گرد بام میگردم، که جام حارسان خوردم
تو هم میگرد گرد من، گرت عزم است می خواری
چو با مستان او گردی، اگر مسی تو، زر گردی
وگر پایی تو، سر گردی، وگر گنگی، شوی قاری
درین دل موجها دارم، سر غواص میخارم
ولی کو دامن فهمی سزاوار گهرباری؟
دهان بستم، خمش کردم، اگرچه پرغم و دردم
خدایا صبرم افزون کن درین آتش به ستاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۳۴ - مها یک دم رعیت شو، مرا شه دان و سالاری
مها یک دم رعیت شو، مرا شه دان و سالاری
اگر مه را جفا گویم، بجنبان سر، بگو آری
مرا بر تخت خود بنشان، دو زانو پیش من بنشین
مرا سلطان کن و میدو به پیشم چون سلحداری
شها شیری تو، من روبه، تو من شو یک زمان، من تو
چو روبه شیرگیر آید، جهان گوید خوش اشکاری
چنان نادر خداوندی، ز نادر خسروی آید
که بخشد تاج و تخت خود؟ مگر چون تو کله داری
ز بس احسان که فرمودی چنانم آرزو آید
که موسی چون سخن بشنود، در میخواست دیداری
یکی کف خاک بستان شد، یکی کف خاک بستان بان
که زنده میشود زین لطف هر خاکی و مرداری
تو خود بیتخت سلطانی و بیخاتم سلیمانی
تو ماهی، وین فلک پیشت، یکی طشت نگوساری
که باشد عقل کل پیشت؟ یکی طفلی، نوآموزی
چه دارد با کمال تو، به جز ریشی و دستاری
گلیم موسی و هارون، به از مال و زر قارون
چرا شاید که بفروشی تو دیداری به دیناری؟
مرا باری بحمدالله، چه قرص مه، چه برگ که
زمستی خود نمیدانم یکی جو را زقنطاری
سر عالم نمیدارم، بیار آن جام خمارم
زهست خویش بیزارم، چه باشد هست من، باری
سگ کهفی که مجنون شد، زشیر شرزه افزون شد
خمش کردم که سرمستم، نباید بسکلد تاری
بهل ای دل چو بینایی، سخن گویی و رعنایی
هلا بگذار، تا یابی ازین اطلس کله واری
اگر مه را جفا گویم، بجنبان سر، بگو آری
مرا بر تخت خود بنشان، دو زانو پیش من بنشین
مرا سلطان کن و میدو به پیشم چون سلحداری
شها شیری تو، من روبه، تو من شو یک زمان، من تو
چو روبه شیرگیر آید، جهان گوید خوش اشکاری
چنان نادر خداوندی، ز نادر خسروی آید
که بخشد تاج و تخت خود؟ مگر چون تو کله داری
ز بس احسان که فرمودی چنانم آرزو آید
که موسی چون سخن بشنود، در میخواست دیداری
یکی کف خاک بستان شد، یکی کف خاک بستان بان
که زنده میشود زین لطف هر خاکی و مرداری
تو خود بیتخت سلطانی و بیخاتم سلیمانی
تو ماهی، وین فلک پیشت، یکی طشت نگوساری
که باشد عقل کل پیشت؟ یکی طفلی، نوآموزی
چه دارد با کمال تو، به جز ریشی و دستاری
گلیم موسی و هارون، به از مال و زر قارون
چرا شاید که بفروشی تو دیداری به دیناری؟
مرا باری بحمدالله، چه قرص مه، چه برگ که
زمستی خود نمیدانم یکی جو را زقنطاری
سر عالم نمیدارم، بیار آن جام خمارم
زهست خویش بیزارم، چه باشد هست من، باری
سگ کهفی که مجنون شد، زشیر شرزه افزون شد
خمش کردم که سرمستم، نباید بسکلد تاری
بهل ای دل چو بینایی، سخن گویی و رعنایی
هلا بگذار، تا یابی ازین اطلس کله واری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۳۵ - هر آن بیمار مسکین را که از حد رفت بیماری
هر آن بیمار مسکین را که از حد رفت بیماری
نماند مر ورا ناله، نباشد مر ورا زاری
نباشد خامشی او را ازان کان درد ساکن شد
چو طاقت طاق شد او را، خموش است او زناچاری
زمان رقت و رحمت، بنالید از برای او
شما یاران دلدارید، گرییدش زدلداری
ازیرا نالهٔ یاران، بود تسکین بیماران
نگنجد در چنین حالت به جز نالهی شما، یاری
بود کین نالهها درهم شود آن درد را مرهم
درآرد آن پری رو را زرحمت در کم آزاری
به ناگاهان فرود آید، بگوید هی، قنق گلدم
شود خرگاه مسکینان، طربگاه شکرباری
خمار هجر برخیزد، امیر بزم بنشیند
قدح گردان کند در حین به قانونهای خماری
همه اجزای عشاقان، شود رقصان سوی کیوان
هوا را زیرپا آرد، شکافد کرهٔ ناری
به سوی آسمان جان، خرامان گشته آن مستان
همه ره جوی از باده، مثال دجلهها جاری
زهی کوچ و زهی رحلت، زهی بخت و زهی دولت
من این را بیخبر گفتم، حریفا تو خبر داری
زره کاسد شود آن جا، سلح بیقیمتی گردد
سیاستهای شاه ما چو درهم سوخت غداری
چو خوف از خوف او گم شد، خجل شد امن از امنش
به پیش شمع علم او، فضیحت گشته طراری
فضیحت شد کژی، لیکن به زودی دامن لطفش
برو هم رحمتی کرد و بپوشیدش به ستاری
که تا الطاف مخدومی شمس الحق تبریزی
ببیند دیدهٔ دشمن، نماند کفر و انکاری
همه اضداد از لطفش، بپوشد خلعتی دیگر
زخجلت جمله محو آمد، چو گیرد لطف بسیاری
دگربار از میان محو، عجب نو مستییی یابند
برویند از میان نفی، چون کز خار گلزاری
پس آن گه دیده بگشایند، جمال عشق را بینند
همه حکم و همه علم و همه حلم است و غفاری
نماند مر ورا ناله، نباشد مر ورا زاری
نباشد خامشی او را ازان کان درد ساکن شد
چو طاقت طاق شد او را، خموش است او زناچاری
زمان رقت و رحمت، بنالید از برای او
شما یاران دلدارید، گرییدش زدلداری
ازیرا نالهٔ یاران، بود تسکین بیماران
نگنجد در چنین حالت به جز نالهی شما، یاری
بود کین نالهها درهم شود آن درد را مرهم
درآرد آن پری رو را زرحمت در کم آزاری
به ناگاهان فرود آید، بگوید هی، قنق گلدم
شود خرگاه مسکینان، طربگاه شکرباری
خمار هجر برخیزد، امیر بزم بنشیند
قدح گردان کند در حین به قانونهای خماری
همه اجزای عشاقان، شود رقصان سوی کیوان
هوا را زیرپا آرد، شکافد کرهٔ ناری
به سوی آسمان جان، خرامان گشته آن مستان
همه ره جوی از باده، مثال دجلهها جاری
زهی کوچ و زهی رحلت، زهی بخت و زهی دولت
من این را بیخبر گفتم، حریفا تو خبر داری
زره کاسد شود آن جا، سلح بیقیمتی گردد
سیاستهای شاه ما چو درهم سوخت غداری
چو خوف از خوف او گم شد، خجل شد امن از امنش
به پیش شمع علم او، فضیحت گشته طراری
فضیحت شد کژی، لیکن به زودی دامن لطفش
برو هم رحمتی کرد و بپوشیدش به ستاری
که تا الطاف مخدومی شمس الحق تبریزی
ببیند دیدهٔ دشمن، نماند کفر و انکاری
همه اضداد از لطفش، بپوشد خلعتی دیگر
زخجلت جمله محو آمد، چو گیرد لطف بسیاری
دگربار از میان محو، عجب نو مستییی یابند
برویند از میان نفی، چون کز خار گلزاری
پس آن گه دیده بگشایند، جمال عشق را بینند
همه حکم و همه علم و همه حلم است و غفاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۳۶ - مثال باز رنجورم زمین بر، من ز بیماری
مثال باز رنجورم زمین بر، من ز بیماری
نه با اهل زمین جنسم، نه امکان است طیاری
چو دست شاه یاد آید، فتد آتش به جان من
نه پر دارم که بگریزم، نه بالم میکند یاری
الا ای باز مسکین، تو میان جغدها چونی؟
نفاقی کردییی گر عشق رو بستی به ستاری
ولیکن عشق کی پنهان شود با شعلهٔ سینه؟
خصوصا از دو دیده سیل همچون چشمهیی جاری
بس استت عزت و دوران، زذوق عشق پر لذت
کجا پیدا شود با عشق، یا تلخی و یا خواری؟
اگرچه تو نداری هیچ مانند الف، عشقت
به صدر حرفها دارد، چرا؟ زان رو که آن داری
حلاوتهای جاویدان درون جان عشاق است
زبهر چشم زخم است این نفیر و این همه زاری
تن عاشق چو رنجوران، فتاده زار بر خاکی
نیابد گرد ایشان را به معنی، مه به سیاری
مغفل وار پنداری تو عاشق را، ولیکن او
به هر دم پرده میسوزد زآتشهای هشیاری
لباس خویش میدرد، قبای جسم میسوزد
که تا وقت کنار دوست، باشد از همه عاری
به غیر دوست هرچش هست، طراران همیدزدند
به معنی کرده او زین فعل بر طرار طراری
که تا خلوت کند زیشان، کند مشغول ایشان را
بگیرد خانهٔ تجرید و خلوت را به عیاری
ندانی سر این را تو، که علم و عقل تو پرده ست
برون غار و تو شادان، که خود در عین آن غاری
بدرد زهرهٔ جانت، اگر ناگاه بینی تو
که از اصحاب کهف دل، چگونه دور و اغیاری
زیک حرفی زرمز دل، نبردی بوی اندر عمر
اگرچه حافظ اهلی و استادی تو، ای قاری
چه دورت داشتند ایشان، که قطب کارها گشتی
وزین اشغال بیکاران، نداری تاب بیکاری
تو را دم دم همیآرند کاری نو، به هر لحظه
که تا نبود فراغت هیچ بر قانون مکاری
گهی سودای استادی، گهی شهوت درافتادی
گهی پشت سپه باشی، گهی در بند سالاری
دمار و ویل بر جانت، اگر مخدوم شمس الدین
زتبریزت نفرماید زکات جان خود یاری
نه با اهل زمین جنسم، نه امکان است طیاری
چو دست شاه یاد آید، فتد آتش به جان من
نه پر دارم که بگریزم، نه بالم میکند یاری
الا ای باز مسکین، تو میان جغدها چونی؟
نفاقی کردییی گر عشق رو بستی به ستاری
ولیکن عشق کی پنهان شود با شعلهٔ سینه؟
خصوصا از دو دیده سیل همچون چشمهیی جاری
بس استت عزت و دوران، زذوق عشق پر لذت
کجا پیدا شود با عشق، یا تلخی و یا خواری؟
اگرچه تو نداری هیچ مانند الف، عشقت
به صدر حرفها دارد، چرا؟ زان رو که آن داری
حلاوتهای جاویدان درون جان عشاق است
زبهر چشم زخم است این نفیر و این همه زاری
تن عاشق چو رنجوران، فتاده زار بر خاکی
نیابد گرد ایشان را به معنی، مه به سیاری
مغفل وار پنداری تو عاشق را، ولیکن او
به هر دم پرده میسوزد زآتشهای هشیاری
لباس خویش میدرد، قبای جسم میسوزد
که تا وقت کنار دوست، باشد از همه عاری
به غیر دوست هرچش هست، طراران همیدزدند
به معنی کرده او زین فعل بر طرار طراری
که تا خلوت کند زیشان، کند مشغول ایشان را
بگیرد خانهٔ تجرید و خلوت را به عیاری
ندانی سر این را تو، که علم و عقل تو پرده ست
برون غار و تو شادان، که خود در عین آن غاری
بدرد زهرهٔ جانت، اگر ناگاه بینی تو
که از اصحاب کهف دل، چگونه دور و اغیاری
زیک حرفی زرمز دل، نبردی بوی اندر عمر
اگرچه حافظ اهلی و استادی تو، ای قاری
چه دورت داشتند ایشان، که قطب کارها گشتی
وزین اشغال بیکاران، نداری تاب بیکاری
تو را دم دم همیآرند کاری نو، به هر لحظه
که تا نبود فراغت هیچ بر قانون مکاری
گهی سودای استادی، گهی شهوت درافتادی
گهی پشت سپه باشی، گهی در بند سالاری
دمار و ویل بر جانت، اگر مخدوم شمس الدین
زتبریزت نفرماید زکات جان خود یاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۳۷ - مگردانید با دلبر، به حق صحبت و یاری
مگردانید با دلبر، به حق صحبت و یاری
هر آنچه دوش میگفتم زبی خویشی و بیماری
وگر ناگه قضاء الله، ازینها بشنود آن مه
خود او داند که سودایی چه گوید در شب تاری
چو نبود عقل در خانه، پریشان باشد افسانه
گهی زیر و گهی بالا، گهی جنگ و گهی زاری
اگر شور مرا یزدان کند توزیع بر عالم
نبینی هیچ یک عاقل، شوند از عقلها عاری
مگر ای عقل تو بر من همه وسواس میریزی؟
مگر ای ابر تو بر من شراب شور میباری؟
مسلمانان مسلمانان، شما دلها نگه دارید
مگردا کس به گرد من، نه نظاره نه دلداری
هر آنچه دوش میگفتم زبی خویشی و بیماری
وگر ناگه قضاء الله، ازینها بشنود آن مه
خود او داند که سودایی چه گوید در شب تاری
چو نبود عقل در خانه، پریشان باشد افسانه
گهی زیر و گهی بالا، گهی جنگ و گهی زاری
اگر شور مرا یزدان کند توزیع بر عالم
نبینی هیچ یک عاقل، شوند از عقلها عاری
مگر ای عقل تو بر من همه وسواس میریزی؟
مگر ای ابر تو بر من شراب شور میباری؟
مسلمانان مسلمانان، شما دلها نگه دارید
مگردا کس به گرد من، نه نظاره نه دلداری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۳۸ - حجاب از چشم بگشایی، که سبحان الذی اسری
حجاب از چشم بگشایی، که سبحان الذی اسری
جمال خویش بنمایی، که سبحان الذی اسری
شراب عشق میجوشی، ازان سوتر زبیهوشی
هزاران عقل بربایی، که سبحان الذی اسری
نهی بر فرق جان تاجی، بری دل را به معراجی
ز دو کونش برافزایی، که سبحان الذی اسری
بپرد دل بیابانها، شود پیش از همه جانها
به ناگاهش تو پیش آیی، که سبحان الذی اسری
هر آن کس را که برداری، به اجلالش فرود آری
دران بستان بیجایی، که سبحان الذی اسری
دلم هر لحظه میپرد، لباس صبر میدرد
ازان شادی که با مایی، که سبحان الذی اسری
زهر شش سوی بگریزم، دران حضرت درآویزم
که بس دلبند و زیبایی، که سبحان الذی اسری
حیاتی داد جانها را، به رقص آورده دلها را
عدم را کرده سودایی، که سبحان الذی اسری
گریزان شو به علیین دلا یعنی صلاح الدین
چو تو بیدست و بیپایی، که سبحان الذی اسری
جمال خویش بنمایی، که سبحان الذی اسری
شراب عشق میجوشی، ازان سوتر زبیهوشی
هزاران عقل بربایی، که سبحان الذی اسری
نهی بر فرق جان تاجی، بری دل را به معراجی
ز دو کونش برافزایی، که سبحان الذی اسری
بپرد دل بیابانها، شود پیش از همه جانها
به ناگاهش تو پیش آیی، که سبحان الذی اسری
هر آن کس را که برداری، به اجلالش فرود آری
دران بستان بیجایی، که سبحان الذی اسری
دلم هر لحظه میپرد، لباس صبر میدرد
ازان شادی که با مایی، که سبحان الذی اسری
زهر شش سوی بگریزم، دران حضرت درآویزم
که بس دلبند و زیبایی، که سبحان الذی اسری
حیاتی داد جانها را، به رقص آورده دلها را
عدم را کرده سودایی، که سبحان الذی اسری
گریزان شو به علیین دلا یعنی صلاح الدین
چو تو بیدست و بیپایی، که سبحان الذی اسری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۳۹ - یکی طوطی مژده آور، یکی مرغی خوش آوازی
یکی طوطی مژده آور، یکی مرغی خوش آوازی
چه باشد گر به سوی ما کند هر روز پروازی؟
دراندازد به جان عاقلان بیخبر، سوزی
بسازد بهر مشتاقان، به رسم مطربان سازی
کند هنبازی طوطی صبا را از برای شه
که او را نیست در پاکی و بیناییش هنبازی
بجوشد بار دیگر از جمالش شادی تازه
درآید بار دیگر از وصالش در فلک تازی
به ناگاهان نماید روی آن پشت و پناه من
ببینی عقل ترسان را به پای عشق سربازی
همه عاشق شوندش زار، هم بیدین و هم با دین
همه صادق شوند او را، نماند هیچ طنازی
شود گوش طبیعت هم زسر غیبها واقف
شود دیدهی فروبسته، زخاک پای او بازی
شود بازار مه رویان، ازان مه رو فروبسته
شود دروازهٔ عشرت ازان می روی، در بازی
شود شبهای تاریک فراق آن صنم روشن
بگوید وصل خوش نکته، به گوش هجر یک رازی
که رسم و قاعدهی غمها، زجان خلق بردارند
رسیده عمر ما آخر، نهد از عیش آغازی
درون بحر بیپایان مرگ و نیستی، جانها
بود ایمن چو بر دریا بود مرغاب یا قازی
به غیر ناطقهی غیرت، نبودت هیچ بدگویی
نبودستت به جز هم مشک زلفین تو غمازی
که از عشقت بسی جانها، چو چوب خشک میسوزد
زغیرت گشته با خلقان، یکی بدگو و همازی
الا ای آن که یک پرتو ازان رخسار بنمایی
خنک گردد همه دلها، نماند حسرت و آزی
الا ای کان ربانی شمس الدین تبریزی
رخ همچون زرم دارد برای وصل تو گازی
چه باشد گر به سوی ما کند هر روز پروازی؟
دراندازد به جان عاقلان بیخبر، سوزی
بسازد بهر مشتاقان، به رسم مطربان سازی
کند هنبازی طوطی صبا را از برای شه
که او را نیست در پاکی و بیناییش هنبازی
بجوشد بار دیگر از جمالش شادی تازه
درآید بار دیگر از وصالش در فلک تازی
به ناگاهان نماید روی آن پشت و پناه من
ببینی عقل ترسان را به پای عشق سربازی
همه عاشق شوندش زار، هم بیدین و هم با دین
همه صادق شوند او را، نماند هیچ طنازی
شود گوش طبیعت هم زسر غیبها واقف
شود دیدهی فروبسته، زخاک پای او بازی
شود بازار مه رویان، ازان مه رو فروبسته
شود دروازهٔ عشرت ازان می روی، در بازی
شود شبهای تاریک فراق آن صنم روشن
بگوید وصل خوش نکته، به گوش هجر یک رازی
که رسم و قاعدهی غمها، زجان خلق بردارند
رسیده عمر ما آخر، نهد از عیش آغازی
درون بحر بیپایان مرگ و نیستی، جانها
بود ایمن چو بر دریا بود مرغاب یا قازی
به غیر ناطقهی غیرت، نبودت هیچ بدگویی
نبودستت به جز هم مشک زلفین تو غمازی
که از عشقت بسی جانها، چو چوب خشک میسوزد
زغیرت گشته با خلقان، یکی بدگو و همازی
الا ای آن که یک پرتو ازان رخسار بنمایی
خنک گردد همه دلها، نماند حسرت و آزی
الا ای کان ربانی شمس الدین تبریزی
رخ همچون زرم دارد برای وصل تو گازی