تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۷۵ - جم باز نظر به جام دارد
جم باز نظر به جام دارد
وین عیش علی الدوام دارد
کس جم نشود از آنکه جمشید
اهریمن نفس رام دارد
زد جم به سپاه شوم ضحاک
گویا، سر انتقام دارد
مال دگران و عصمت خلق
جمشید به خود حرام دارد
چون کشتن زیردست ننگ است
شمشیرش از آن نیام دارد
این کره توسن فلک را
دلدار، به کف لجام دارد
شاه همه دلبران نامی
امروز بگو، چه نام دارد
خرم بود آن خجسته صحرا
کاین آهوی خوش خرام دارد
آن ماه که زهره اش کنیز است
مریخ و زحل غلام دارد
امروز گدای ره نشین بین
در، دهر، چه احتشام دارد
هر صبح نسیم از آن گل روی
بر مغز جهان پیام دارد
زد صلح علم به عالم از آنک
قیوم سر قیام دارد
هر روی نکو، به شهر دیدم
خوبی ز رخ تو وام دارد
«حاجب » ز پی مدام منزل
در کوی مغان مدام دارد
وین عیش علی الدوام دارد
کس جم نشود از آنکه جمشید
اهریمن نفس رام دارد
زد جم به سپاه شوم ضحاک
گویا، سر انتقام دارد
مال دگران و عصمت خلق
جمشید به خود حرام دارد
چون کشتن زیردست ننگ است
شمشیرش از آن نیام دارد
این کره توسن فلک را
دلدار، به کف لجام دارد
شاه همه دلبران نامی
امروز بگو، چه نام دارد
خرم بود آن خجسته صحرا
کاین آهوی خوش خرام دارد
آن ماه که زهره اش کنیز است
مریخ و زحل غلام دارد
امروز گدای ره نشین بین
در، دهر، چه احتشام دارد
هر صبح نسیم از آن گل روی
بر مغز جهان پیام دارد
زد صلح علم به عالم از آنک
قیوم سر قیام دارد
هر روی نکو، به شهر دیدم
خوبی ز رخ تو وام دارد
«حاجب » ز پی مدام منزل
در کوی مغان مدام دارد
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۴۳ - شد فصل دی و صفای بستان
شد فصل دی و صفای بستان
از لاله رخی پیاله بستان
بستان چو بهشت عدن شد باز
در باغ خرام از شبستان
در گلشن قدس گلبن فیض
بخرام چو سرو در گلستان
رندان جهان بحق سرآیند
شرح غم و عشق ما بدستان
ادریس که شد به خلق استاد
شاگرد تو بوده در دبستان
از تو همه صدق و رحم و انصاف
وز ضد تو کذب و مکر و دستان
شیری تو، به نیستان وحدت
ناشسته دهان ز شیر پستان
. . . و زبان هوشیاریست
از مست دوای هوش مستان
گل قند لبت دوای دلهاست
عناب چه حاجت و سه پستان
مستان تو «حاجبا» توانند
آورد بهار در زمستان
از لاله رخی پیاله بستان
بستان چو بهشت عدن شد باز
در باغ خرام از شبستان
در گلشن قدس گلبن فیض
بخرام چو سرو در گلستان
رندان جهان بحق سرآیند
شرح غم و عشق ما بدستان
ادریس که شد به خلق استاد
شاگرد تو بوده در دبستان
از تو همه صدق و رحم و انصاف
وز ضد تو کذب و مکر و دستان
شیری تو، به نیستان وحدت
ناشسته دهان ز شیر پستان
. . . و زبان هوشیاریست
از مست دوای هوش مستان
گل قند لبت دوای دلهاست
عناب چه حاجت و سه پستان
مستان تو «حاجبا» توانند
آورد بهار در زمستان
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۶۸ - اکنون که چمن بساط آراست
اکنون که چمن بساط آراست
شد گردش چرخ کج روش راست
مطرب بدف و ترانه بنشست
ساقی به نشاط و عیش برخاست
اسرار غمش که هست پنهان
در مخزن دل مرا هویدا است
هر صبحدمی طلوع مهری
از مشرق کوی یار پیدا است
بر پای دلم که هست مجنون
زنجیر جنون ز زلف لیلی است
بی پا و سران دشت غم را
درسینه کجا غم سر و پا است
نوری ز علی چه تافت در دل
دل آینه سان از آن مصفاست
شد گردش چرخ کج روش راست
مطرب بدف و ترانه بنشست
ساقی به نشاط و عیش برخاست
اسرار غمش که هست پنهان
در مخزن دل مرا هویدا است
هر صبحدمی طلوع مهری
از مشرق کوی یار پیدا است
بر پای دلم که هست مجنون
زنجیر جنون ز زلف لیلی است
بی پا و سران دشت غم را
درسینه کجا غم سر و پا است
نوری ز علی چه تافت در دل
دل آینه سان از آن مصفاست
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۶۹ - در آینه تا که عکس پیداست
در آینه تا که عکس پیداست
تمثال جمال او هویداست
اسم ار چه طلسم گنج ذاتست
آئینه چهره مسماست
از شام بصبح و صبح تا شام
ما در پی یار و یار با ماست
روشن ز رخش تجلی نور
در دیده مردمان بیناست
جز باده کشان عشق او کیست
کز هستی و نیستی مبراست
دل را که غریق بحر عشق است
پیوسته نظر به در یکتاست
بر جبهه سیدم نظر کن
بین نور علی چسان هویداست
تمثال جمال او هویداست
اسم ار چه طلسم گنج ذاتست
آئینه چهره مسماست
از شام بصبح و صبح تا شام
ما در پی یار و یار با ماست
روشن ز رخش تجلی نور
در دیده مردمان بیناست
جز باده کشان عشق او کیست
کز هستی و نیستی مبراست
دل را که غریق بحر عشق است
پیوسته نظر به در یکتاست
بر جبهه سیدم نظر کن
بین نور علی چسان هویداست
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۷۴ - مرآت جمال حق دل ماست
مرآت جمال حق دل ماست
محصول دو کون حاصل ماست
معنی حروف اسم اعظم
در صورت نقش هیکل ماست
مائیم قتیل و عشق قاتل
جانها بفدای قاتل ماست
در آینه جمال شاهی
عکس رخ او مقابل ماست
دریای محیط و بحر توحید
موجی ز سراب ساحل ماست
گر طالب وصل آن نگاری
از ما بطلب که واصل ماست
چون نور علی به بزم جانان
در خلوت یار منزل ماست
محصول دو کون حاصل ماست
معنی حروف اسم اعظم
در صورت نقش هیکل ماست
مائیم قتیل و عشق قاتل
جانها بفدای قاتل ماست
در آینه جمال شاهی
عکس رخ او مقابل ماست
دریای محیط و بحر توحید
موجی ز سراب ساحل ماست
گر طالب وصل آن نگاری
از ما بطلب که واصل ماست
چون نور علی به بزم جانان
در خلوت یار منزل ماست
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۹۴ - ساقس بقدح چه میکنی راح
ساقس بقدح چه میکنی راح
لعل تو بس است راح اقداح
این راح که از لب تو نوشیم
گنجینه روح راست مفتاح
مائیم که بهر گوهر وصل
گردیده ببحر عشق سیاح
برخاستم از بساط اجسام
بنشسته ببارگاه ارواح
ز اقلیم صور شده مسافر
در کلک معانی ایم سیاح
بردیم برون ز بحر کشتی
بی منت ناخدا و ملاح
ما را بزجاجه دل و جان
خود نور علی بس است مصباح
لعل تو بس است راح اقداح
این راح که از لب تو نوشیم
گنجینه روح راست مفتاح
مائیم که بهر گوهر وصل
گردیده ببحر عشق سیاح
برخاستم از بساط اجسام
بنشسته ببارگاه ارواح
ز اقلیم صور شده مسافر
در کلک معانی ایم سیاح
بردیم برون ز بحر کشتی
بی منت ناخدا و ملاح
ما را بزجاجه دل و جان
خود نور علی بس است مصباح
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۰۰ - روی تو چو ماه انور آمد
روی تو چو ماه انور آمد
موی تو چون سنبل تر آمد
یک بوسه ز لعل شکرینت
بهتر ز هزار شکر آمد
هر نفحه ز زلف عنبرینت
چون نافه چین معنبر آمد
هر نکته ز لعل نوشخندت
سنجیده چو درج گوهر آمد
هر خال بروی تابناکت
عودی بمیان مجمر آمد
بگذشت رهی بخال کویت
زان باد صبا معطر آمد
هر ذره که نوری از علی یافت
رخشنده چو مهر خاور آمد
موی تو چون سنبل تر آمد
یک بوسه ز لعل شکرینت
بهتر ز هزار شکر آمد
هر نفحه ز زلف عنبرینت
چون نافه چین معنبر آمد
هر نکته ز لعل نوشخندت
سنجیده چو درج گوهر آمد
هر خال بروی تابناکت
عودی بمیان مجمر آمد
بگذشت رهی بخال کویت
زان باد صبا معطر آمد
هر ذره که نوری از علی یافت
رخشنده چو مهر خاور آمد
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۰۴ - دل خلوت خاص دلبر آمد
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۰۸ - یار از رخ خود نقاب بگشود
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۷۷ - ای فکر تو جستجوی درویش
ای فکر تو جستجوی درویش
ای ذکر تو هایهوی درویش
شاها چه شود ز چشم احسان
باری نگری بسوی درویش
روبر درت آورم که باشد
خاک درت آبروی درویش
افکنده کمند شوق چون طوق
گیسوی تو در گلوی درویش
خورشید فلک که هست تابان
عکسی بود از کدوی درویش
تا چند شها شکسته خواهی
از سنگ ستم سبوی درویش
باری چه شود اگر برآید
از وصل تو آرزوی درویش
تا نور علی عیان به بینی
بنگر برخ نکوی درویش
ای ذکر تو هایهوی درویش
شاها چه شود ز چشم احسان
باری نگری بسوی درویش
روبر درت آورم که باشد
خاک درت آبروی درویش
افکنده کمند شوق چون طوق
گیسوی تو در گلوی درویش
خورشید فلک که هست تابان
عکسی بود از کدوی درویش
تا چند شها شکسته خواهی
از سنگ ستم سبوی درویش
باری چه شود اگر برآید
از وصل تو آرزوی درویش
تا نور علی عیان به بینی
بنگر برخ نکوی درویش
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۹۱ - آئینه حق نماست این دل
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۰۴ - ما محو تجلی الهیم
ما محو تجلی الهیم
آسوده ز حب مال و جاهیم
محرم بطواف کعبه دل
محرم بحریم لا الهیم
عریان بلباس خود پرستی
وارسته ز جبه و کلاهیم
نی در پی مال و ملک دنیا
نه در غم لشگر و سپاهیم
همواره بمسند قناعت
در کشور فقر پادشاهیم
صباح ببحر همچو ماهی
سیاح بر آسمان چو ماهیم
گریان بسحر چو شمع و خندان
چون گل زنسیم صبحگاهیم
داریم امید عفو هر چند
مستغرق لجه گناهیم
چون نور علی مسافران را
بردرگه دوست خضر راهیم
آسوده ز حب مال و جاهیم
محرم بطواف کعبه دل
محرم بحریم لا الهیم
عریان بلباس خود پرستی
وارسته ز جبه و کلاهیم
نی در پی مال و ملک دنیا
نه در غم لشگر و سپاهیم
همواره بمسند قناعت
در کشور فقر پادشاهیم
صباح ببحر همچو ماهی
سیاح بر آسمان چو ماهیم
گریان بسحر چو شمع و خندان
چون گل زنسیم صبحگاهیم
داریم امید عفو هر چند
مستغرق لجه گناهیم
چون نور علی مسافران را
بردرگه دوست خضر راهیم
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۱۰ - ما ساقی مصطب صفائیم
ما ساقی مصطب صفائیم
مست می وحدت خدائیم
از کبر و ریا شده مبرا
آئینه وجه کبریائیم
بگذشته از این سرای فانی
شاهنشه کشور بقائیم
از دام بلای عقل جسته
در وادی عشق مبتلائیم
دستار ریا فکنده از سر
وارسته ز جبه و ردائیم
هستیم ز لبس اگر چه عریان
هر لحظه بکسوتی برآئیم
چون نور علی بکشور فقر
گه پادشهیم و گه گدائیم
مست می وحدت خدائیم
از کبر و ریا شده مبرا
آئینه وجه کبریائیم
بگذشته از این سرای فانی
شاهنشه کشور بقائیم
از دام بلای عقل جسته
در وادی عشق مبتلائیم
دستار ریا فکنده از سر
وارسته ز جبه و ردائیم
هستیم ز لبس اگر چه عریان
هر لحظه بکسوتی برآئیم
چون نور علی بکشور فقر
گه پادشهیم و گه گدائیم
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۱۱ - ما جلوه گه جمال یاریم
ما جلوه گه جمال یاریم
آئینه حسن آن نگاریم
در مصطب عشق با دف و چنگ
از ساغر وصل باده خواریم
جز باده کشی و مهر ورزی
کاری بجهان دگر نداریم
گردیده غریق بحر وحدت
گاهی بمیان و گه کناریم
با شاهد وصل گشته همدوش
گاهی بیمین و گه یساریم
جز تخم وفاو دانه مهر
در مزرع جان و دل نکاریم
چون نور علی بملک باقی
بر مسند فقر تاجداریم
آئینه حسن آن نگاریم
در مصطب عشق با دف و چنگ
از ساغر وصل باده خواریم
جز باده کشی و مهر ورزی
کاری بجهان دگر نداریم
گردیده غریق بحر وحدت
گاهی بمیان و گه کناریم
با شاهد وصل گشته همدوش
گاهی بیمین و گه یساریم
جز تخم وفاو دانه مهر
در مزرع جان و دل نکاریم
چون نور علی بملک باقی
بر مسند فقر تاجداریم
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۱۶ - جز جان و جنان که شد ز دستم
جز جان و جنان که شد ز دستم
بنگر ز غمت چه طرف بستم
دی توبه نموده بودم از می
امروز بساغری شکستم
در راه طلب چو گرد عمری
گه خواستم و گهی نشستم
چون رشته عشق گشت محکم
سررشته عقل را گسستم
مرد ره عشقم و نباشد
اندیشه از بلند و پستم
از هستی و نیستی منزه
نی نیستم این زمان نه هستم
چون نور علی بمصطب عشق
مست می وحدت الستم
بنگر ز غمت چه طرف بستم
دی توبه نموده بودم از می
امروز بساغری شکستم
در راه طلب چو گرد عمری
گه خواستم و گهی نشستم
چون رشته عشق گشت محکم
سررشته عقل را گسستم
مرد ره عشقم و نباشد
اندیشه از بلند و پستم
از هستی و نیستی منزه
نی نیستم این زمان نه هستم
چون نور علی بمصطب عشق
مست می وحدت الستم
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۳۴ - شمعی ز رخت چه بر فروزی
شمعی ز رخت چه بر فروزی
پروانه صفت جهان بسوزی
سروی و چه سرو خوش خرامی
ماهی و چه ماه دلفروزی
روزان و شبان چو در خیالم
تا با تو کنم شبی بروزی
ازآتش عشقت ای پریروی
در شعله من فتاد سوزی
خورشید کشد نقاب بر روی
از پرده اگر کنی بروزی
جانا چه شود ز تار وصلت
چاک دل من ز زه بدوزی
جز نور علی دراین زمانه
زان پرده نگفته کس رموزی
پروانه صفت جهان بسوزی
سروی و چه سرو خوش خرامی
ماهی و چه ماه دلفروزی
روزان و شبان چو در خیالم
تا با تو کنم شبی بروزی
ازآتش عشقت ای پریروی
در شعله من فتاد سوزی
خورشید کشد نقاب بر روی
از پرده اگر کنی بروزی
جانا چه شود ز تار وصلت
چاک دل من ز زه بدوزی
جز نور علی دراین زمانه
زان پرده نگفته کس رموزی
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۸ - ای عشق تو مدعای دل ها
ای عشق تو مدعای دل ها
هم راحت و هم بلای دلها
تا غیر تو ره بدل نیاید
بنشسته در سرای دلها
چون عشق کجاست باوفائی
تا جان بدهد برای دلها
بیگانه ز خویش وآشنا گشت
هر کسکه شد آشنای دلها
زلفت که ز سرکشی نهاده
زنجیر جنون به پای دلها
باری ز چه او نمیکند عرض
با روی تو ماجرای دلها
آخر ز وفا رهی بنه پیش
زین بیش مده جفای دلها
دلها ز تو گر چه دردمندند
دردتو بود دوای دلها
چون نور مرا حضور جانان
روشن بود از لقای دلها
جانا بنگر وفای دلها
زین بیش مجو جفای دلها
دلها همه کشته تو گشتند
ای وصل تو خونبهای دلها
هرکس بجهان گرفته جائی
چون کوی تو نیست جای دلها
بگشای نقاب تا فزاید
از نور رخت صفای دلها
در حق تو مستجاب باشد
دائم بیقین دعای دلها
برایندل خسته ده شفائی
ای لعل لبت شفای دلها
جانا نبود چو نور مهجور
جز وصل تو مدعای دلها
هم راحت و هم بلای دلها
تا غیر تو ره بدل نیاید
بنشسته در سرای دلها
چون عشق کجاست باوفائی
تا جان بدهد برای دلها
بیگانه ز خویش وآشنا گشت
هر کسکه شد آشنای دلها
زلفت که ز سرکشی نهاده
زنجیر جنون به پای دلها
باری ز چه او نمیکند عرض
با روی تو ماجرای دلها
آخر ز وفا رهی بنه پیش
زین بیش مده جفای دلها
دلها ز تو گر چه دردمندند
دردتو بود دوای دلها
چون نور مرا حضور جانان
روشن بود از لقای دلها
جانا بنگر وفای دلها
زین بیش مجو جفای دلها
دلها همه کشته تو گشتند
ای وصل تو خونبهای دلها
هرکس بجهان گرفته جائی
چون کوی تو نیست جای دلها
بگشای نقاب تا فزاید
از نور رخت صفای دلها
در حق تو مستجاب باشد
دائم بیقین دعای دلها
برایندل خسته ده شفائی
ای لعل لبت شفای دلها
جانا نبود چو نور مهجور
جز وصل تو مدعای دلها
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۱۸ - روی تو که رشگ آفتابست
روی تو که رشگ آفتابست
از رشگ دل آفتاب آبست
در برقع زلف ماه رویت
تابنده چو مهر در سحابست
نرگس ز حیای چشم جادوت
پیوسته چو بخت من بخوابست
سنبل ز هوای زلف هندوت
سرتا بقدم به پیچ و تابست
پیمانه که داده کام مستان
از لعل لب تو کامیابست
بوسیدن لعل نوشخندت
درکام مرا چو شهد نابست
چون ماهی دور مانده ازآب
دل بیتو مرا در اضطرابست
ابروی تو اینچنین کماندار
از تیر دعای مستجابست
با عشق وجود عقل هیچست
کان بحر محیط و این سرابست
هر فرد از این غزل که بینی
از دفتر نور انتخابست
از رشگ دل آفتاب آبست
در برقع زلف ماه رویت
تابنده چو مهر در سحابست
نرگس ز حیای چشم جادوت
پیوسته چو بخت من بخوابست
سنبل ز هوای زلف هندوت
سرتا بقدم به پیچ و تابست
پیمانه که داده کام مستان
از لعل لب تو کامیابست
بوسیدن لعل نوشخندت
درکام مرا چو شهد نابست
چون ماهی دور مانده ازآب
دل بیتو مرا در اضطرابست
ابروی تو اینچنین کماندار
از تیر دعای مستجابست
با عشق وجود عقل هیچست
کان بحر محیط و این سرابست
هر فرد از این غزل که بینی
از دفتر نور انتخابست
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۲۰ - ای صبح وصال ما ز رویت
ای صبح وصال ما ز رویت
وی شام فراق ما ز مویت
خورشید چه غم اگر نشیند
چون نقش قدم بخاک کویت
کو طره پر خم چو چوگان
تا سربسپارمش چه گویت
شبها همه هست دود آهم
تا صبح شرر فشان ز خویت
صد دل بیکی خرام بر بود
چون سرو سهی قد نکویت
شهریست پرانقلاب و آشوب
از نرگس شوخ فتنه جویت
دیگر بخود آنقدر نبالد
گل گر نگرد برنگ و بویت
ای روی بسوی کس نکرده
روی همه کس مدام سویت
تو از همه فارغی و باشند
خلق دو جهان بجستجویت
نشنیده کلامی از دهانت
از هر دهنیست گفتگویت
ساقی قدحی بده که بادا
از باده مدام پر سبویت
نبود عجبی چو نور جانا
گرجان بدهد درآرزویت
وی شام فراق ما ز مویت
خورشید چه غم اگر نشیند
چون نقش قدم بخاک کویت
کو طره پر خم چو چوگان
تا سربسپارمش چه گویت
شبها همه هست دود آهم
تا صبح شرر فشان ز خویت
صد دل بیکی خرام بر بود
چون سرو سهی قد نکویت
شهریست پرانقلاب و آشوب
از نرگس شوخ فتنه جویت
دیگر بخود آنقدر نبالد
گل گر نگرد برنگ و بویت
ای روی بسوی کس نکرده
روی همه کس مدام سویت
تو از همه فارغی و باشند
خلق دو جهان بجستجویت
نشنیده کلامی از دهانت
از هر دهنیست گفتگویت
ساقی قدحی بده که بادا
از باده مدام پر سبویت
نبود عجبی چو نور جانا
گرجان بدهد درآرزویت
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۲۴ - ای آنکه ترا بمن نظر نیست
ای آنکه ترا بمن نظر نیست
منظور بجز توام نظر نیست
تا نور تو بر قمر نتابد
این تابش نور در قمر نیست
این چاشنئی که در لب تست
کمتر ز حلاوت شکر نیست
ریگش بدهن کسی که گوید
دندان تو خوشتر از گهر نیست
از حال دلم خبر چه پرسی
دل پیش تو و ترا خبر نیست
مرغیست دلم که بر تن او
جز تیر غم تو بال و پر نیست
نخلیست محبتت که از وی
جز محنت و غم مرا ثمر نیست
بر پای تو تا نهاده ام سر
هرگز خبرم ز پا و سر نیست
بی بر تو آفتاب رویت
چون نور شب مرا سحر نیست
ما را که بجز تو در نظر نیست
بیروی تو نور در بصر نیست
منظور بجز توام نظر نیست
تا نور تو بر قمر نتابد
این تابش نور در قمر نیست
این چاشنئی که در لب تست
کمتر ز حلاوت شکر نیست
ریگش بدهن کسی که گوید
دندان تو خوشتر از گهر نیست
از حال دلم خبر چه پرسی
دل پیش تو و ترا خبر نیست
مرغیست دلم که بر تن او
جز تیر غم تو بال و پر نیست
نخلیست محبتت که از وی
جز محنت و غم مرا ثمر نیست
بر پای تو تا نهاده ام سر
هرگز خبرم ز پا و سر نیست
بی بر تو آفتاب رویت
چون نور شب مرا سحر نیست
ما را که بجز تو در نظر نیست
بیروی تو نور در بصر نیست