تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۲۵ - سودی نرسد بجز زیانش
سودی نرسد بجز زیانش
سودای تو هر کرا بسر نیست
عشاق ترا ز موی و رویت
پروای شب و غم سحر نیست
هر سو که زنی خدنگ غمزه
آماج بجز دل و جگر نیست
خنجر چو کشی و تیغ از ناز
جز سینه بیدلان سپر نیست
رنگ چو زرو سرشگ سیمین
چون هست چه غم که سیم و زر نیست
سیراب چو نظم دلکش نور
هرگز بجهان دگر گهر نیست
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۲۶ - چشمت که بلای چشم آهوست
چشمت که بلای چشم آهوست
صیاد ستمگر و جفا جوست
دل ها همه صید او و او را
تیر از مژه و کمانش ابروست
هر غمزه کز او بدل نشیند
پیکان بلا و تیر جادوست
در خواب چو دید نرگسش گفت
بیدار مکن که فتنه اش خوست
چون نور حیات جاودان یافت
هر کس که شهید غمزه اوست
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۲۷ - این دل که جنون همیشه اش خوست
این دل که جنون همیشه اش خوست
دیوانه عشق آن پریروست
کس پنجه عشق برنتابد
از آهن و رویش ار چه بازوست
ای دوست مخور فریب دشمن
دشمن به عبث نمیشود دوست
این باد مگر ز کوی اوخاست
کز وی همه شهر عنبرین بوست
عشقش بکجا رود که ما را
بنشسته چو مغز در رگ و پوست
دلجو نبود چو قد رعناش
این سرو روان که بر لب جوست
چون نور دگر رهائیش نیست
جائیکه اسیر طره اوست
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۳۳ - لعل تو که معدن حیاتست
لعل تو که معدن حیاتست
از حسرت آن حیات ماتست
هر جلوه ز روی بی نظیرت
منظور جمیع ممکناتست
قائم بوجودت ار نباشد
معدوم وجود کایناتست
سحری که ترا بچشم جادوست
مفتاح کنوز معجزاتست
این عقده که بسته طره تو
بگشای که حل مشکلاتست
شیرین ز کف تو کاسه زهر
در کام چو شکر و نباتست
با غمزه بگو کند هلاکم
کاین نیست هلاکتم، نجاتست
بر قول رقیب و عهد سستش
تکیه نکنی که بی ثباتست
رخسار تو پیش دیده نور
مرآت تجلیات ذاتست
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۳۵ - هر سحر کز آن دو چشم جادوست
هر سحر کز آن دو چشم جادوست
صد معجزه با کرشمه با اوست
کی ماه ز طلعت تو تابان
کی سرو ز قامت تو دلجوست
چشم سیهت بسرمه سائی
رشک دو هزار چشم جادوست
عالم شود ار ز اشک من آب
غم نیست تراکه آتشت خوست
نه پوست شناسم و نه مغزی
تا عشق تو مغز گشت و من پوست
شب تا سحرم کبوتر دل
بر بام و درت بذکر یاهوست
گر گوهر نظم نور بینی
گوئی بیقین در سخنگوست
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۳۶ - هر سرو سهی که بر لب جوست
هر سرو سهی که بر لب جوست
شرمنده سرو قامت اوست
تیر نگهش بسینه سحر
گنجیست و مرا طلسم جادوست
روی دل هر کسی بیاری است
روی دل من بدان پریروست
بلبل بر گل بصد ترانه
آشفته رنگ و واله اوست
قمری بپای شمع بر باد
جان داد و بسوخت کاتشین خوست
نور از لب شکرین آن یار
پیوسته چو طوطی سخنگوست
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۴۹ - دل گرچه ترا بمن نباشد
دل گرچه ترا بمن نباشد
جان بی تو مرا بتن نباشد
با این قد و ناز و دلفریبی
سروی چو تو در چمن نباشد
تنها نه برنگ تو گلی نیست
هر نافه که در سمن نباشد
از غنچه دهن مجو که آن را
پیش دهنت دهن نباشد
یک نافه ز موی عنبرینت
در چین چه که در ختن نباشد
هر دل که شهید غمزه تست
جز خون ببرش کفن نباشد
نور از تو چه در سخن برآید
کس را ببرش سخن نباشد
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۵۴ - یارم که سر وفا ندارد
یارم که سر وفا ندارد
در سر بجز از جفا ندارد
بهر همه دارد او وفا لیک
بهر من مبتلا ندارد
هر کو برهش سری فدا کرد
چون من خبری ز پا ندارد
بی صیقل ز برای دیگران است
جز هجر برای ما ندارد
بیگانه کجا شود خبردار
کز وی خبر آشنا ندارد
قاصد ز کدام ره فرستم
آنجا که رهی صبا ندارد
آن کس که مرا از او جدا کرد
گویا خبر از خدا ندارد
بزمی که صفای آن ز نور است
بی نور دمی صفا ندارد
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۵۷ - نخستین دم که عالم آفریدند
نخستین دم که عالم آفریدند
پی ایجاد آدم آفریدند
بود تا هیکل او را حمایل
در اسمااسم اعظم آفریدند
برخ گنج مسما را ز اسماء
طلسمی سخت محکم آفریدند
بحرز جان ز روی آن نگارم
عجب نقشی معظم آفریدند
ز وصل او دلم را شاد کردند
ز هجرش مسکن غم آفریدند
زند تا گودی دلها را بچوگان
برویش زلف پرخم آفریدند
لبش دیدند بر احیای اموات
مسیحا را ز مریم آفریدند
سلیمان را ز لعل آن پریروی
نگین نقش و خاتم آفریدند
لبم از تشنگی چون خشک دیدند
از آنرو دیده پرنم آفریدند
منال ای نور پیش یار زاغیار
که گل با خار توام آفریدند
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۶۲ - دنیا مطلب که نیست جاوید
دنیا مطلب که نیست جاوید
بگذر ز وی و مدار امید
دنیاطلبی و حق پرستی
شرکست بنزد اهل توحید
چشم از همه جز یکی فروبند
یکدل نشد آنکه جز یکی دید
تحقیق نکرده نیست کامل
دین داریت ازکمال تقلید
اطلاق دل از یقین طلب کن
بگذر ز گمان که هست تقیید
در دشت یقین کسی ندیدیم
کز خار بن گمان گلی چید
دل از همه همچو نوربرکن
یکدل شو و یکشناس و یکدید
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۶۶ - ای بیخبر از وفای دیگر
ای بیخبر از وفای دیگر
هر دم چه کنی جفای دیگر
ما را بجز از هوای عشقت
در سر نبود هوای دیگر
برروی دل او فتاده بس دل
درکوی تو نیست جای دیگر
راحت بودم اگر چه هر دم
از دوست رسد بلای دیگر
امروز مرا ز نور رویت
افزود بدل صفای دیگر
تا چند بود فراق و وصلت
آن بهر من این برای دیگر
جز درد تو جان دردمندم
جانا چکند دوای دیگر
بالای تو هر بلا که بخشد
آن هست مرا عطای دیگر
چون نور مرا بجز لقایت
منظور نشد لقای دیگر
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۸۴ - ای روی نکرده هیچ سویم
ای روی نکرده هیچ سویم
سوی تو بود مدام رویم
هر غم ز شکنج طره تو
چوگان دگر زند بگویم
دستی بدل شکسته ام نه
برسنگ چرا زنی سبویم
آبم چه نمیزنی برآتش
آتش مزن از شرار خویم
جز خاک در تو منبعش نیست
این آب که میرود بجویم
سری که مرا ز تست در دل
گر سر برود بکس نگویم
در دیرو حرم چو نور تا چند
باشد ز پی تو جستجویم
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۸۶ - اکنون که بطره ات اسیرم
اکنون که بطره ات اسیرم
هر دم چه زنی زغمزه تیرم
آزادم و بنده رخ تو
صیادم و در کفت اسیرم
خورشید برد ز اخترم نور
هرچند که ذره و حقیرم
باخاک یکیست گنج قارون
پیش من اگر چه بس فقیرم
خاطر ندهم بهر نگاری
تا نقش تو هست در ضمیرم
درخلد برین حرام باشد
بی لعل تو انگبین و شیرم
خمار ازل سرشته چون نور
از باده مهر تو خمیرم
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۸۷ - من جز تو کسی دگر ندارم
من جز تو کسی دگر ندارم
فریاد رسی دگر ندارم
در سر بجز از هوای عشقت
هرگز هوسی دگر ندارم
جز عقل در انگبین عشقت
بال مگسی دگر ندارم
گفتی جرسی بناقه ام بند
جز دل جرسی دگر ندارم
دانم بر تست التماسم
چون ملتمسی دگر ندارم
من طایر آشیان روحم
جز تن قفسی دگر ندارم
امید حیات بیتو چون بود
برخود نفسی دگر ندارم
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۹۸ - دگر دل پای بست دیگرش بین
دگر دل پای بست دیگرش بین
هوای عشقبازی در سرش بین
همه سرگشته از سودای عشقت
بسر سودای عشق دیگرش بین
ز عشق نامسلمانی شده غرق
صف مژگان و چشم کافرش بین
گواه عشق در شرح محبت
رخ زرد و سرشک احمرش بین
ز زخم چون خودی پر خون و مجروح
دل صد پاره غم پرورش بین
بمعشوقی و حسن آشوب خلقی
بعشق عاشقی بی یاورش بین
چو نور از عشق گلروئی گل افشان
ز خوناب جگر چشم ترش بین
دگر آشفته بر قتل منش بین
بخون تشنه دست و دامنش بین
هزاران لاله حمرا بدامن
زداغ سرخی خون منش بین
ز موی مشکفام و روی زیبا
بشام تیره صبح روشنش بین
بعارض غیرت خورشید گردون
بقامت رشک سرو گلشنش بین
برغم عاشقان شب تا سحرگاه
به پهلوی رقیبان خفتنش بین
چو نور ار بایدت درج معانی
بر الماس بیان در سفتنش بین
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۱۰۰ - چندم زنی ای بت جفاجو
چندم زنی ای بت جفاجو
تیره مژه از کمان ابرو
روسوی که آورم که تیرت
بربست ره مرا ز هر سو
چشمت که ربود از نگاهی
آرامش و رم ز چشم آهو
تا بر زده با فسون و غمزه
درسینه سحر تیر جادو
جز پیش قد تو کی نشیند
سروی که نخیزد از لب جو
نبود عجب ارز رشک رویت
خورشید زند طپانچه بر رو
در گوشه غم چو نور تا چند
بایاد تو سر نهم بزانو
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۱۰۵ - ای خفته دراین سرای فانی
ای خفته دراین سرای فانی
برخیز که رفت زندگانی
عمرت بچهل رسید و ترسم
در جهل چو کودکان بمانی
پیرانه سر از خدا طلب کن
علمی که ترا دهد جوانی
وان علم کجا کنی تو معلوم
تا ابجد عشق را نخوانی
صد حرف ز نقطه شناسی
گر علم شریف عشق خوانی
بی معرفت خدای هیچست
هم علم بیان و هم معانی
از دفتر فضل اوست حرفی
این چار کتاب آسمانی
چون قدرت فضل خویش ظاهر
میخواست بانسی و بجانی
نقش دو جهان و کاف و نونی
بنمود عیانی و نهانی
ای کرده طمع بدیدن او
گر خام نه ز پختگانی
با دیده دل توانیش دید
کز دیده سر نمی توانی
رب ارنی چو گفت موسی
بشنید جواب لن ترانی
زان پیش که بایدت سبک رفت
در طاعت او مکن گرانی
جز معرفتش دلا فرو شوی
چون نور کتاب نکته دانی
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۱۰۶ - ساقی ز چه روی سرگرانی
ساقی ز چه روی سرگرانی
بگذار سبک ز سرگردانی
بین چهره زردم و درافکن
درجام شراب ارغوانی
نبود عجب ار ز باده یابند
پیران کهن ز نوجوانی
باری ز درت نمی شوم دور
صد بار گرم ز در برانی
شب تا بسحر در آستانت
هستم چو سگان پاسبانی
کو خضر که یابد از لب تو
سرچشمه آب زندگانی
دلشاد کسی که جز بر تو
ظاهر نکند غم نهانی
جز نور که مخلصت زدل شد
اخلاص همه بود زبانی
نورعلیشاه : ترجیعات
شماره ۱ - ای نام تو ورد هر زبانی
ای نام تو ورد هر زبانی
بی نام تو کی بود زمانی
درهیچ دهن مجو نشانش
بی نام تو گر بود زبانی
گویا برخ از هلال ابرو
تیر نگهت کشد کمانی
چون زلف و رخت ندیده چشمی
آشوب دلی بلای جانی
گمگشته وادی غمت را
جز نام کجا بود نشانی
شبها بنگر چگونه تا صبح
با خون جگر بهر مکانی
بنشینم و بی توزار گریم
برخیزم و ز انتظار گریم
ای چون تو ندیده کس به عالم
قدسی گهری ز سلک آدم
جسمت که چو جان عزیز دلهاست
گنجیست طلسم اسم اعظم
با لذت زخمت ایندل ریش
از کس نکند قبول مرهم
صد خرمن عمر داده برباد
کاهی طلبت بوادی غم
هشدار که چشم مرگ باز است
تا دیده نهاده ایم برهم
از سیل سرشگ من عجب نیست
دیوار سپهر گر کشد نم
رفتی و نیامدی و ترسم
با آمدنت به کنج ماتم
بنشینم و بی تو زار گریم
برخیزم وز انتظارم گریم
ای نرگس فتنه های جادوت
باطل کن سحرهای هاروت
یاقوت لبت نسفته کس را
بی قوت و صبر و خون دل قوت
یوسف زنخ تو از ته چاه
یونس نگه تو از دل حوت
گنج ملکوت را طلسمی
نبود چه تو در سرای ناسوت
بال جبروت چون گشائی
نبود چوتو در سرای ناسوت
گر زانکه بمردنم نیائی
تا حشر بکنج قبر و تابوت
بنشینم و بی تو زار گریم
برخیزم و ز انتظار گریم
ای دل بشمایل تو مایل
مایل بشمایل تو ای دل
انسان زرخ گره گشایت
هر عقده که بر دلیست مشکل
تیر نگهت بصید دل ها
یکدم فکند هزار بسمل
مقتول تو خواهد ار خداوند
جان ها که کند فدای قاتل
بینی ز رخت من آنچه دیدم
با آینه گر کنی مقابل
سیلاب سرشکم از گریبان
تا دامن بحر برده ساحل
تا چند بسوی گنج وصلت
در کنج فراق کرده منزل
بنشینم و بی تو زار گریم
برخیزم و ز انتظار گریم
ای از تو نشان آفرینش
این سوز و فغان آفرینش
جانی تو و آفرینشت جسم
ای جان تو جان آفرینش
درکان چو تو گوهری ندارد
ای گوهر کان آفرینش
جز نقد غمت مرا متاعی
نبود بدکان آفرینش
نتوان ز هزار جز یکی گفت
وصفت بزبان آفرینش
بی نام تو کی بود زبانی
گویا به زمان آفرینش
با سوز درون چو نور خواهم
بیرون ز جهان آفرینش
بنشینم و بی تو زار گریم
برخیزم و ز انتظار گریم
نورعلیشاه : ترجیعات
شماره ۲ - ای آنکه طلب کنی خدا را
ای آنکه طلب کنی خدا را
آئینه حق شناس ما را
رندانه درآ تو در خرابات
جامی بکش و ببین صفا را
پشمینه زهد را قبا کن
وانگاه بمی ده آن قبا را
بیگانه ز خویش تا نگردی
دیدار نه بینی آشنا را
هرگز نرسی بگنج الا
تا نشکنی این طلسم لا را
خوش آنکه براه کوی وصلش
گم کرده ز شوق دست و پا را
ای شیخ ز روی واحدیت
نشناخته اگر تو مارا
در کعبه و سومنات مائیم
عالم صفتند و ذات مائیم
مائیم ز خویش بی خودانه
سرمست ز باده مغانه
از هسی خویشتن مجرد
مطلق ز علایق زمانه
از ما اثری نمانده جز یار
چون آتش عشق زد زبانه
مائیم نشان بی نشانی
هر چند ندارد او نشانه
مابر خط و خال دوست حیران
زاهد به خیال دام و دانه
پیدا و نهان بجز خداوند
غیری نبود چو در میانه
در کعبه و سومنات مائیم
عالم صفتند و ذات مائیم
ما زانوی زهد را شکستیم
در میکده سالها نشستیم
تسبیح بخاک ره فکندیم
زنار ز زلف یار بستیم
هوئی ز میان جان کشیدیم
بند دل زاهدان گسستیم
پیوند از این و آن بریدیم
از دردسر زمانه رستیم
پیوسته فتاده در خرابات
از گردش چشم یار مستیم
تا جام جهان نمای باقیست
دردی کش باده الستیم
در ظاهر اگر چه بس فقیریم
در باطن خویش هر آنچه هستیم
در کعبه و سومنات مائیم
عالم صفتند و ذات مائیم
دوشم ببر آمد آن دلارام
بگرفت بخلوت دل آرام
زانوار تجلی جمالش
افزوده صفای باده در جام
بگشودچو آفتاب حسنش
از چهره صبح و پرده شام
افکند ز لطف ساقی عشق
آوازه و اشربوا در ایام
زان باده هر آنکه خورد جامی
دید اول کار تا به انجام
در آینه دید عکس خود را
افتاد بزلف خویش در دام
چون از غم یار من زدم جوش
آمد ز سروش غیب پیغام
در کعبه و سومنات مائیم
عالم صفتند و ذات مائیم
گشتیم مقیم بر در دل
دیدیم جمال دلبر دل
سلطان غمش علم برافراخت
شاهانه گرفت کشور دل
بس دل که بصید گاه عشقش
چون صید فتاده بر سر دل
در قلزم عشق یار ما را
پرورده شده بکشور دل
اسرار نهان ز روی ساقی
گردیده عیان ز ساغر دل
از دیده جان کنیم دایم
نظاره حق بمنظر دل
پرواز کنان بگلشن جان
خوش گفت سحر کبوتر دل
در کعبه و سومنات مائیم
عالم صفتند و ذات مائیم
رو جبه ماو من قبا کن
فانی شو و جای در بقا کن
در دیده ما درآ و بنشین
نظاره صورت خدا کن
از دردی ما بنوش جامی
درد دل خویشتن دوا کن
چون قطره درآی اندرین بحر
خود را بمحیط آشنا کن
گر طالب گنج لایزالی
در کنج دلست دیده وا کن
مردانه ز خویشتن برون آی
روبر در کعبه رضا کن
بگذر ز خودی خود چو منصور
روبرسر دار این ندا کن
در کعبه و سومنات مائیم
عالم صفتند و ذات مائیم
ما مهر سپهر لامکانیم
بیرون ز جهان جسم و جانیم
مفتاح رموز کنت کنزیم
مجموعه سرکن فکانیم
از هر نظری بصیر و بینا
گویا بزبان این و آئیم
مستیم و خراب و لاابالی
از خلق کنار و در میانیم
با حضرت خاص و خویش همدم
با سید آخرالزمانیم
در هیچ دری رهش نباشد
آن را که ز خویشتن برانیم
چون نور علی مدام با خویش
گوئیم بهر زبان که دانیم
در کعبه و سومنات مائیم
عالم صفتندو ذات مائیم