تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۱۶ - ما از شرابخانهٔ جانانه می رسیم
ما از شرابخانهٔ جانانه می رسیم
مستان حضرتیم و ز میخانه می رسیم
از ما نشان ذوق خرابات جو که ما
مستیم و لاابالی و رندانه می رسیم
ای عقل دور باش که رندیم و باده نوش
از بزم عشق و مجلس جانانه می رسیم
پروانه وار ز آتش عشقش بسوختیم
شمعی گرفته ایم و به پروانه می رسیم
تاجی ز ذوق بر سر و در بر قبای عشق
بسته کمر به عزت و شاهانه می رسیم
سرمست می رسیم ز میخانهٔ قدیم
مخمور نیستیم که مستانه می رسیم
از بندگی سید خود می رسیم باز
از ملک غیب ، ببین که چه مردانه می رسیم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۲۹ - ای نفس شوخ چشم مرو در قفای نان
ای نفس شوخ چشم مرو در قفای نان
جانت مده به باد هوا در هوای نان
بگشاده‌ای چو کاسه دهان در خیال آش
مانند سفره حلقه به گوشی برای نان
بهر دو نان مرو بر ِ دونان و شرم‌دار
حیف است کآبروی فروشی بهای نان
آدم برای دانهٔ گندم بهشت هشت
تو بازخر به نان جو ای مبتلای نان
هر هشت خلد و شش جهت و پنج حس تو را
گردد مطیع اگر بدهی یک دو تای نان
دل را شراب ده که همین است دوای دل
نان پیش سگ بمان که همان است سزای نان
از خوان نعمت‌اللّه اگر خورده‌ای طعام
چه قدر آش نزد تو باشد چه جای نان
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۷۲ - حمد تو بینهایت و لطف تو بیکران
حمد تو بینهایت و لطف تو بیکران
با جمله در حدیث و جمال تو بس عیان
فی الجمله چون منم تو همه کیستی بگو
ور خود توئی بگو که من اکنون شدم نهان
در کعبه و کنشت و خرابات وصل تست
در زهد و در صلاح و در انکار و امتحان
فی الجمله عارفیم به هر صورتی که هست
در دیدن صفات و کمال تو هر زمان
با ما توئی و از تو جدا نیست هیچ چیز
پیوند ما و تو به کرم هست جاودان
نور تو آسمان و زمین را ظهور داد
روشن شد از جمال و کمال تو این جهان
سید به بنده داد و جودی ز جود خود
بنمود آنچه بود به ارباب این و آن
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۷۹ - مائیم و جام باده و جانان جاودان
مائیم و جام باده و جانان جاودان
از خویش آشنا شده بیگانه جاودان
بگذر ز عقل و عاشق دیوانه را بگیر
یارب که باد عاشق دیوانه جاودان
خوش جنتی است روضهٔ رندان می فروش
جام شراب و صحبت رندانه جاودان
جاوید دل مجاور درگاه دلبر است
ثابت قدم ستاده و مردانه جاودان
در بزم عشق عاشق و مستیم و باده نوش
بنشسته دل همی خوش و مستانه جاودان
بنموده ایم ظاهر و باطن به هم عیان
پیوند جان ماست به جانانه جاودان
دیدیم سیدی که جهان در پناه اوست
بر عرش دل نشسته و شاهانه جاودان
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۸۲ - از ما مکن کنار که مائیم در میان
از ما مکن کنار که مائیم در میان
ما را کنار گیر که آئیم در میان
نوری از آن کنار به ما رو نمود باز
روشن چو آفتاب نمائیم در میان
گر نه مراد اوست که گیریم در کنار
با این و آن همیشه چرائیم در میان
بسته کمر به خلوت میخانه می رویم
آنجا میان خویش گشائیم در میان
عشقست جان عاشق و دل زنده ایم ما
مائیم حی و عشق نمائیم در میان
عاشق کنار دارد و معشوق هم کنار
عشقیم و آمدیم که مائیم در میان
سید موحدیست که سلطان گدای اوست
اندیشه کج مبر که گدائیم در میان
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۹۷ - فرصت غنیمتست غنیمت رها مکن
فرصت غنیمتست غنیمت رها مکن
بشنو نصیحتی و نصیحت رها مکن
رندی که از کرم به تو جام شراب داد
شکرش بگو به صدق و کریمت رها مکن
گفتی که می روم به سوی کوی می فروش
این نیتی خوش است عزیمت رها مکن
دُر یتیم اگر به کف آری نگاهدار
خوش گوهریست دُر یتیمت رها مکن
یار قدیم خویش نگه دار جاودان
با او بساز و یار قدیمت رها مکن
بنده ندیم حضرت سلطان عالمست
ای شاه روزگار ندیمت رها مکن
دریاب نعمت الله و با او دمی برآر
خوش نعمت خوشیست نعیمت رها مکن
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۰۴ - ای تاج فرق شاه فلک خاک پای تو
ای تاج فرق شاه فلک خاک پای تو
وی پادشاه صورت و معنی گدای تو
مقصود از آفرینش عالم توئی و بس
ای جسم و جان ، دنیی وعقبی فدای تو
آئینهٔ صفات الهی و عارفان
بینند آن صفات به نور صفای تو
خلوتسرای نقش خیال تو چشم ماست
غیر تو نیست لایق خلوتسرای تو
بیگانه از خدای نباشد به هیچ روی
هر عاشقی که هست چو ما آشنای تو
تو نور آفتاب وجودی و کاینات
مانند ذره رقص کنان در هوای تو
دل دارد از بلای تو ذوق خوشی مدام
صد جان فدای ذوق خوشی مبتلای تو
ای جان انس و جان ، دل ما جایگاه تست
هرگز نداشتیم کسی را به جای تو
روح القدس که سرور ملک ملایکست
آمد به زیر سایهٔ فر همای تو
گر هست طاعت دگری روزه و نماز
حمد خداست طاعت ما و ثنای تو
سید سریر سلطنش عرش اعظم است
تا بار یافت در حرم کبریای تو
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۲۴ - ای دل گشایشی ز در عاشقان بجو
ای دل گشایشی ز در عاشقان بجو
آسایشی ز صحبت صاحبدلان بجو
در یوزه ای ز همت مردان حق بکن
بخشایشی ز خدمت این دوستان بجو
پروانه ای ز آتش عشقش بسوز دل
آن لحظه آروزی دل و کام جان بجو
از خود در آ به خلوت جانانه رو خرام
چون بی نشان شدی ز خود آن دم نشان بجو
گر طالب حقیقتی مطلوب نزد تو است
دریاب و آرزوی دل طالبان بجو
ذرات کاینات ز خورشید روی او
روشن شدند ذره به ذره عیان بجو
سید ازین میان و کنارش طلب مکن
پرُتر شو از کنار و برون از میان بجو
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۳۱ - دنیا و آخرت بر رندان به نیم جو
دنیا و آخرت بر رندان به نیم جو
صد دل به حبه ای و دو صد جان به نیم جو
سودا نگر که عشق به صد جان خریده ایم
بفروختیم روضهٔ رضوان به نیم جو
با گنج عشق مخزن قارون به پولکی
با ملک فقر ملک سلیمان به نیم جو
با درد دل خوشیم دوا را چه می کنیم
داروی ماست دردش و درمان به نیم جو
ای عقل جو فروش که گندم نمایدت
کاه است و هست و کاه فراوان به نیم جو
گوئی که هست خرمن طاعت مرا بسی
صد خرمن چنین بر یاران به نیم جو
ما بنده ایم و سید ما نعمت الله است
جائی که نیست بندهٔ جانان به نیم جو
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۴۳ - عالم منور است به نور جمال او
عالم منور است به نور جمال او
داریم ما کمال ولی از کمال او
نقش خیال اوست که بر دیده رو نمود
در خواب دیده ایم از آن رو خیال او
آب حیات ماست که نوشند تشنگان
سرچشمهٔ خوشی بود آب زلال او
رندیم و لاابالی و نوشیم می مدام
نه بادهٔ حرام شراب حلال او
هر زنده ای که جان عزیزش ازو بود
جاوید باشد او و نباشد زوال او
مستی که اصل او بُود از کوی می فروش
جاوید باشد او و نباشد زوال او
سید یکیست در دو جهان مثل او کجاست
هرگز ندیده دیدهٔ مردم مثال او
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۴۴ - نقشی نبسته ایم به غیر از خیال او
نقشی نبسته ایم به غیر از خیال او
حسنی نیافتم جدا از جمال او
از لوح کائنات نخواندیم هیچ حرف
کان حرف را نبود خطی از مثال او
ما را هوای چشمهٔ آب زلال نیست
تا نوش کرده ایم شراب زلال او
هر کس که نیست عاشق او ، نیست هیچکس
انسان نخوانمش که نخواهد وصال او
ماعاشقان بی سر و بی پای حالتیم
از حال ما مپرس که یابی تو حال او
ساقی سؤال کرد که می نوش می کنی
جانم فدای باده و حسن سؤال او
مستست نعمت الله و بر دست جام می
بستان و نوش کن که بیابی کمال او
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۵۰ - عالم منور است به نور حضور او
عالم منور است به نور حضور او
خوش روشن است دیدهٔ مردم به نور او
جام جهان نماست که داریم در نظر
در وی چو بنگریم نماید ظهور او
ما و شرابخانه و رندان باده نوش
زاهد به فکر جنت رضوان و حور او
عشق آتش خوشی است که عود دلم بسوخت
خوشبو شود دماغ جهان از بخور او
مغرور بود عقل ولی عشق چون رسید
مسکین زبون بماند نماند آن غرور او
هرکس که دل به غیر دلارام می دهد
آن از کمال نیست بود آن قصور او
سلطان به ملک و لشکر اگر شاد شد چه شد
سهل است نزد سید رندان سرور او
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۸۴ - دنیا حکایتیست حکایت چه می کنی
دنیا حکایتیست حکایت چه می کنی
حاصل چو نیست شکر شکایت چه می کنی
والی مجو ولایت او را به او گذار
بی والی و ولی تو ولایت چه می کنی
بحریست بیکران و در او ما مجاوریم
با بحر ما حدیث نهایت چه می کنی
منصوروار بر سر دار فنا بر آ
بگذر ز هست و نیست به غایت چه می کنی
عقل است دشمن تو و گوئی که یار ماست
چون دوستدار هست حمایت چه می کنی
گوئی که میل ماست به غایت در این طریق
غایت چو نیست میل به غایت چه می کنی
ترک هوای خویش بگو در هوای او
بی عشق او هوای هوایت چه می کنی
الهام دوست میرسدت دم به دم به دل
ای بی خبر حدیث و روایت چه می کنی
دریاب نعمت الله و جام مئی بنوش
با همدمی چنین تو حکایت چه می کنی
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۵۳۸ - ای ترک نیم مست به یغما خوش آمدی
ای ترک نیم مست به یغما خوش آمدی
وی همچو جان نهفته پیدا خوش آمدی
الا و مرحبا مگر از غیب می رسی
ای شاهد شهادت رعنا خوش آمدی
خالی است خلوت دل ما از برای تو
ور نه قدم به خلوت و فرما خوش آمدی
دیشب خیال روی تو در خواب دیده ایم
ای نور چشم در نظر ما خوش آمدی
دلال عاشقان به سر چهارسوی عشق
گلبانگ می زند که به سودا خوش آمدی
سرمست می رسی ز خرابات عاشقان
دل برده ای به غارت جانها خوش آمدی
ای پادشاه صورت و معنی گدای تو
وی سید مجرد یکتا خوش آمدی
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۶۸ - موجود منقسم به دو قسم است نزد عقل
موجود منقسم به دو قسم است نزد عقل
یا واجب الوجود است یا ممکن الوجود
ممکن دو قسم گشت یکی جوهر و عرض
جوهر به پنج قسم شد ای ناظم عقود
جسم و دو اصل او که هیولی و صورت است
پس نفس و عقل این همه را یاد گیر زود
نه قسم گشت جنس عرض این دقیقه را
در حال بحث جوهر عقلی نمی‌نمود
پس کم و کیف و این و متی و مضاف و وضع
پس یفعل است و ینفعل ای مالک ودود
اجناس کاینات مقولات عشر شد
نی گشت کم ازین نه بر این دیگری فزود
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۷۳ - صنع خدا نگر که به حکمت چگونه ساخت
صنع خدا نگر که به حکمت چگونه ساخت
چشمت به هفت پرده و سه آب در نظر
بگشای چشم و دل که ببینی جمال او
او نور چشم تو است و تو از خویش بی خبر
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۱۳۰ - منت خدای را که ندارم به هیچ باب
منت خدای را که ندارم به هیچ باب
از هیچکس به غیر خدا هیچ منتی
در پای گل نشسته و بر سرو قامتش
دل بسته ایم وه که چه عالیست همتی
بر دوستان مبارک و بر دشمنان چنان
هستیم از خدای بر این خلق رحمتی
مائیم و سرخوشان خرابات کوی عشق
جامی و ساقئی و حضوری و صحبتی
روزی نشد ملول دل بنده ای ز ما
یاری ز ما نیافت کسی هیچ زحمتی
داریم نعمت الله و از خلق بی نیاز
ای جان من کراست چنین خوب نعمتی
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۲۸ - انسان کامل است که مجلای ذات اوست
انسان کامل است که مجلای ذات اوست
مجموعه ای که جامع ذات و صفات اوست
او چشمهٔ حیات و همه زنده اند از او
او حی جاودان به بقای حیات اوست
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۶۸ - ای آنکه جزو لایتحزی دهان تست
ای آنکه جزو لایتحزی دهان تست
طولی که هیچ عرض ندارد میان تست
کردی به نطق نقطهٔ موهوم را دو نیم
پس مبطل کلام حکیمان بیان تست
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۱۰۹ - صبری کنیم تا ستم او چه می‌ کند
صبری کنیم تا ستم او چه می‌ کند
با این دل شکسته غم او چه می ‌کند
هر کس علاج درد دلی می‌کنند و ما
دم در کشیده تا ستم او چه می ‌کند