تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۳۱ - دارم گل زخمی به جگر تازه و تر، های
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۴۱ - نی می دهد از اصل مقامات صدایی
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۱۶ - بر زلف تو تا باد صبا را گذر افتاد
بر زلف تو تا باد صبا را گذر افتاد
بس نافۀ چین بر سر هر رهگذر افتاد
بس یوسف دل دید در آن چاه زنخدان
دیوانه دلم بر سَر آنان به سر افتاد
ما را ز سر زلف تو این شیوه خوش آمد
کاشفته چو ما بر سر و پای تو در افتاد
یک حلقه از آن زلف گره گیر گشودند
صد عُقده به کار من بی پا و سر افتاد
دیگر خبر مردم هشیار نپرسد
آن مست که در کوی مغان بی خبر افتاد
تا زلف تو در دست نسیم سحر افتاد
کار من سودا زده زیر و زبر افتاد
بس نافۀ چین بر سر هر رهگذر افتاد
بس یوسف دل دید در آن چاه زنخدان
دیوانه دلم بر سَر آنان به سر افتاد
ما را ز سر زلف تو این شیوه خوش آمد
کاشفته چو ما بر سر و پای تو در افتاد
یک حلقه از آن زلف گره گیر گشودند
صد عُقده به کار من بی پا و سر افتاد
دیگر خبر مردم هشیار نپرسد
آن مست که در کوی مغان بی خبر افتاد
تا زلف تو در دست نسیم سحر افتاد
کار من سودا زده زیر و زبر افتاد
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۲۹ - گر گنج غمت در دل دیوانه نمی شد
گر گنج غمت در دل دیوانه نمی شد
ویرانه مقام من دیوانه نمی شد
شه کاش خراج از ده ویرانه نمی خواست
یا ملک دلم کاش که ویرانه نمی شد
دانی ز چه عاشق به ره فقر و فنا رفت
سودای جهان با غم جانانه نمی شد
دل کاش به بیگانه وفاهای تو می دید!
تا یکسره از غیر تو بیگانه نمی شد
گر در دل شمع آتشی از عشق نمی بود
آگاه ز سوز دل پروانه نمی شد
فریادرسم شد شب هجران تو فریاد
می مردم اگر ناله ی مستانه نمی شد
امید خلاص از خَم زلفین توام بود
در دام اگر آن خال سیه دانه نمی شد
بر لشکر غم خانۀ دل، تنگ نگشتی
گر خیل خیال تو در این خانه نمی شد
روشن نشدی شمع دل از هیچ چراغم
گر پرتوی از روزن میخانه نمی شد
ساقی به یکی جرعه ز غم کرد خلاصم
زنهار گر این فکر حکیمانه نمی شد
بر عقل غبار ار نزدی آتش عشقت
در شهر به دیوانگی افسانه نمی شد
ویرانه مقام من دیوانه نمی شد
شه کاش خراج از ده ویرانه نمی خواست
یا ملک دلم کاش که ویرانه نمی شد
دانی ز چه عاشق به ره فقر و فنا رفت
سودای جهان با غم جانانه نمی شد
دل کاش به بیگانه وفاهای تو می دید!
تا یکسره از غیر تو بیگانه نمی شد
گر در دل شمع آتشی از عشق نمی بود
آگاه ز سوز دل پروانه نمی شد
فریادرسم شد شب هجران تو فریاد
می مردم اگر ناله ی مستانه نمی شد
امید خلاص از خَم زلفین توام بود
در دام اگر آن خال سیه دانه نمی شد
بر لشکر غم خانۀ دل، تنگ نگشتی
گر خیل خیال تو در این خانه نمی شد
روشن نشدی شمع دل از هیچ چراغم
گر پرتوی از روزن میخانه نمی شد
ساقی به یکی جرعه ز غم کرد خلاصم
زنهار گر این فکر حکیمانه نمی شد
بر عقل غبار ار نزدی آتش عشقت
در شهر به دیوانگی افسانه نمی شد
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۵۹ - زان خاک که با خون دل آمیخته دارم
زان خاک که با خون دل آمیخته دارم
کوهی به سر از دست غمت بیخته دارم
ساقی به خُمَم باده بپیمای که دیر است
خُمها زمی غم به قدح ریخته دارم
در پا مفکن خسته دلی را که همه عمر
از سلسلۀ زلف تو آویخته دارم
زنجیری زلف توام اکنون که ز اغیار
زنجیر علایق همه بگسیخته دارم
زان پیش که مردم ز لحد سر بدر آرند
من محشری از شور تو انگیخته دارم
دور از تو پی ریختن خون دل خویش
از آه دوصد خنجر آمیخته دارم
بی مهر رخت شب همه شب اشک روانرا
با خون جگر تا سحر آمیخته دارم
یا رب زکه پرسم که سراغی به من آرد
از آن دل دیوانه که بگریخته دارم
کوهی به سر از دست غمت بیخته دارم
ساقی به خُمَم باده بپیمای که دیر است
خُمها زمی غم به قدح ریخته دارم
در پا مفکن خسته دلی را که همه عمر
از سلسلۀ زلف تو آویخته دارم
زنجیری زلف توام اکنون که ز اغیار
زنجیر علایق همه بگسیخته دارم
زان پیش که مردم ز لحد سر بدر آرند
من محشری از شور تو انگیخته دارم
دور از تو پی ریختن خون دل خویش
از آه دوصد خنجر آمیخته دارم
بی مهر رخت شب همه شب اشک روانرا
با خون جگر تا سحر آمیخته دارم
یا رب زکه پرسم که سراغی به من آرد
از آن دل دیوانه که بگریخته دارم
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۶۹ - ما از دل و دین در ره دلدار گذشتیم
ما از دل و دین در ره دلدار گذشتیم
از هر دو جهان در طلب یار گذشتیم
گاهی به ره صومعه سرمست دویدیم
گاهی ز در میکده هشیار گذشتیم
هرچند در این دایره چون نقطه مقیمیم
زین مرکز آلوده چو پرگار گذشتیم
مقصود نشد حاصل هرجا که دویدیم
از آرزوی خویش به ناچار گذشتیم
گه جامۀ تزویر به بر کرده غبارا
گه با دف و نی از سر بازار گذشتیم
از هر دو جهان در طلب یار گذشتیم
گاهی به ره صومعه سرمست دویدیم
گاهی ز در میکده هشیار گذشتیم
هرچند در این دایره چون نقطه مقیمیم
زین مرکز آلوده چو پرگار گذشتیم
مقصود نشد حاصل هرجا که دویدیم
از آرزوی خویش به ناچار گذشتیم
گه جامۀ تزویر به بر کرده غبارا
گه با دف و نی از سر بازار گذشتیم
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۸۴ - تا کی رودم خون دل از هر مژه چون جوی
تا کی رودم خون دل از هر مژه چون جوی
تا بو که تو چون سرو خرامان بِبَرآئی
بیمار غمت جان به لب و دل نگران است
شاید که به آئین طبیبان بدر آئی
من شمع صفت گریه کنان جان دهم از شوق
چون صبح تو گر با لب خندان ببر آئی
شک نیست که جمعیت خاطر دهدم دست
آن شب که تو با زلف پریشان ببر آئی
پروانه صفت جامۀ جان پیش تو سوزم
چون شمع اگر ای کوکب رخشان ببر آئی
مشکل بتوان زیست به هجران تو هر چند
باور نتوان کرد که آسان ببرآیی
تا بو که تو چون سرو خرامان بِبَرآئی
بیمار غمت جان به لب و دل نگران است
شاید که به آئین طبیبان بدر آئی
من شمع صفت گریه کنان جان دهم از شوق
چون صبح تو گر با لب خندان ببر آئی
شک نیست که جمعیت خاطر دهدم دست
آن شب که تو با زلف پریشان ببر آئی
پروانه صفت جامۀ جان پیش تو سوزم
چون شمع اگر ای کوکب رخشان ببر آئی
مشکل بتوان زیست به هجران تو هر چند
باور نتوان کرد که آسان ببرآیی
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۸۶ - ای لعل لبت کوثر و رویت چو بهشتی
ای لعل لبت کوثر و رویت چو بهشتی
از نار محبت تو گِلَم را بسرشتی
گر کفر دو زلفت نبود رهزن ایمان
شیطان صفتش در ره رضوان چه بهشتی
از عشق تو آوَخ که ندانم به سر من
منشی قضایای الهی چه نوشتی
تا پا به ره گنج وصالت بنهادم
هر شب سر همّت بنهم برسر خشتی
عشقت ابدالدّهر از آن مذهب ما شد
کش روز ازل با گل ما حق بسرشتی
ای یار جفا جو بوفا کوش که از ما
ماند به جهان گذرا نیکی و زشتی
عاشق اگرت ره به حرم نیست مخور غم
معشوق تو با تست برو ور به کنشتی
از نار محبت تو گِلَم را بسرشتی
گر کفر دو زلفت نبود رهزن ایمان
شیطان صفتش در ره رضوان چه بهشتی
از عشق تو آوَخ که ندانم به سر من
منشی قضایای الهی چه نوشتی
تا پا به ره گنج وصالت بنهادم
هر شب سر همّت بنهم برسر خشتی
عشقت ابدالدّهر از آن مذهب ما شد
کش روز ازل با گل ما حق بسرشتی
ای یار جفا جو بوفا کوش که از ما
ماند به جهان گذرا نیکی و زشتی
عاشق اگرت ره به حرم نیست مخور غم
معشوق تو با تست برو ور به کنشتی
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۴ - ای جمله جهان در رخ جان بخش تو پیدا
ای جمله جهان در رخ جان بخش تو پیدا
وی روی تو در آینۀ کَون هویدا
تا شاهد حسن تو در آیینه نظر کرد
عکس رخ خود دید، دید شد واله و شیدا
هر لحظه رخت داد جمال رخ خودرا
بر دیده ی خود جلوه به صد کسوت زیبا
از دیده ی عشاق برون کرد نگاهی
تا حسن خود از روی بتان کرد تماشا
رویت ز پی جلوه گری آینه ساخت
آن آینه را نام نهاد آدم و حوّا
حسن رخ خود را به مه روی در او دید
زان روی شد او آینه جمله ی اسما
چون ناظر و منظور تویی غیر تو کس نیست
پس از چه سبب گشت پدید این همه غوغا
ای مغربی آفاق پر از ولوله گردد
سلطان جمال چون بزند خیمه به صحرا
وی روی تو در آینۀ کَون هویدا
تا شاهد حسن تو در آیینه نظر کرد
عکس رخ خود دید، دید شد واله و شیدا
هر لحظه رخت داد جمال رخ خودرا
بر دیده ی خود جلوه به صد کسوت زیبا
از دیده ی عشاق برون کرد نگاهی
تا حسن خود از روی بتان کرد تماشا
رویت ز پی جلوه گری آینه ساخت
آن آینه را نام نهاد آدم و حوّا
حسن رخ خود را به مه روی در او دید
زان روی شد او آینه جمله ی اسما
چون ناظر و منظور تویی غیر تو کس نیست
پس از چه سبب گشت پدید این همه غوغا
ای مغربی آفاق پر از ولوله گردد
سلطان جمال چون بزند خیمه به صحرا
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۱۳ - ای کرده متجلی رخت از دیده هر خوب
ای کرده متجلی رخت از دیده هر خوب
وی حسن و جمال همه خوبان به تو منسوب
بر صفحه ی رخساره ی هر ماه پری روی
حرفی دو سه از دفتر حسنت شده مکتوب
محبوب ز هر روی به جز روی تو نبود
خود نیست به هر وجد به جز روی تو محبوب
بر عکس رخت چشم زلیخا نگران بود
در آینه ی روی خوش یوسف یعقوب
در شاهد و مشهود تویی ناظر و منظور
در عاشق و معشوق تویی طالب و مطلوب
در میکده ها غیر تو را می نپرستند
آن کس که کند سجده بر سنگ و گل و چوب
جاروب غمت کرد مرا جامه ی دل پاک
وین خانه کنونست به کام دل جاروب
زان زلف پراکنده و زان غمزه فتان
پر گشت جهان سربسر از فتنه و آشوب
محجوب نباشد ز رخت مغربی ای دوست
گر خود به خود است از رخ زیبای تو محجوب
وی حسن و جمال همه خوبان به تو منسوب
بر صفحه ی رخساره ی هر ماه پری روی
حرفی دو سه از دفتر حسنت شده مکتوب
محبوب ز هر روی به جز روی تو نبود
خود نیست به هر وجد به جز روی تو محبوب
بر عکس رخت چشم زلیخا نگران بود
در آینه ی روی خوش یوسف یعقوب
در شاهد و مشهود تویی ناظر و منظور
در عاشق و معشوق تویی طالب و مطلوب
در میکده ها غیر تو را می نپرستند
آن کس که کند سجده بر سنگ و گل و چوب
جاروب غمت کرد مرا جامه ی دل پاک
وین خانه کنونست به کام دل جاروب
زان زلف پراکنده و زان غمزه فتان
پر گشت جهان سربسر از فتنه و آشوب
محجوب نباشد ز رخت مغربی ای دوست
گر خود به خود است از رخ زیبای تو محجوب
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۲۸ - دل غرقه انوار جمالی و جلالی است
دل غرقه انوار جمالی و جلالی است
بر وی نظر از جانب دلبر متوالی است
دل منظر عالی و نظرگاه رفیع است
یار است که او ناظر این منظر عالی است
خالی است حوالی حریم دل از اغیار
اغیار کجا واقف این بود و حوالیست
جز نقش رخ دوست در آن دل نتوان یافت
کان آینه از نقش جهان صافی و خالیست
در عالم او هیچ شب روز نباشد
کاو برتر ازین عالم و ایام و لیالی است
در یکه از او جمله جهان گشت پدیدار
آن درّ گرانمایه از آن بحر لآلی است
عالم بخط دوست کتابی است ولیکن
مخفی است از آنکس که نه قاری است و نه تالی است
ایمغربی کس را خبر از عالم دل نیست
چه عالم دل زایل وعالم متعالی است
بر وی نظر از جانب دلبر متوالی است
دل منظر عالی و نظرگاه رفیع است
یار است که او ناظر این منظر عالی است
خالی است حوالی حریم دل از اغیار
اغیار کجا واقف این بود و حوالیست
جز نقش رخ دوست در آن دل نتوان یافت
کان آینه از نقش جهان صافی و خالیست
در عالم او هیچ شب روز نباشد
کاو برتر ازین عالم و ایام و لیالی است
در یکه از او جمله جهان گشت پدیدار
آن درّ گرانمایه از آن بحر لآلی است
عالم بخط دوست کتابی است ولیکن
مخفی است از آنکس که نه قاری است و نه تالی است
ایمغربی کس را خبر از عالم دل نیست
چه عالم دل زایل وعالم متعالی است
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۳۲ - بر آب حیات تو جهان همچو حیاتی است
بر آب حیات تو جهان همچو حیاتی است
او نیز اگر باد رود از سرش آبیست
بهر تو یک تاب جهان کرد پدیدار
ذرات جهان جمله عیان گشته ز تابیست
حرفیست جهان از ورق دفتر علت
هرچند که خود را بسر خویش کتابیست
زاندیده کماهی نتواند رخ او دید
کاویخته بر روی وی از نور نقابیست
از تشنگی آنرا که تو پنداشته بودی
در بادیه از دور که آبیست، سرابیست
بیدار شو از خواب که این جمله خیالات
اندر نظر دیده بیدار چه خوابیست
از جانب او نیست حجابی به حقیقت
از جانب ما باشد اگر زانکه حجابیست
ساقی به هم باده بهیک خّم دهد امّا
در مجلس ما مستی هر یک ز شرابیست
تنها نبود مغربی از نرگس او مست
در هر طرف از نرگس او مست خرابیست
او نیز اگر باد رود از سرش آبیست
بهر تو یک تاب جهان کرد پدیدار
ذرات جهان جمله عیان گشته ز تابیست
حرفیست جهان از ورق دفتر علت
هرچند که خود را بسر خویش کتابیست
زاندیده کماهی نتواند رخ او دید
کاویخته بر روی وی از نور نقابیست
از تشنگی آنرا که تو پنداشته بودی
در بادیه از دور که آبیست، سرابیست
بیدار شو از خواب که این جمله خیالات
اندر نظر دیده بیدار چه خوابیست
از جانب او نیست حجابی به حقیقت
از جانب ما باشد اگر زانکه حجابیست
ساقی به هم باده بهیک خّم دهد امّا
در مجلس ما مستی هر یک ز شرابیست
تنها نبود مغربی از نرگس او مست
در هر طرف از نرگس او مست خرابیست
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۵۰ - این جوش که از میکده برخاست چه جوش است
این جوش که از میکده برخاست چه جوش است
این جوش مگر از خم آن باده فروش است
این دیده ندانم که چرا مست و خراب است
وین عقل ندانم که چرا رفته ز هوش است
دل باده کجا خورده ندانم شب دوشین
کاو بیخبر و مست و خراب از شب دوش است
این کیست که دردل گوش دل آهسته سخنگوست
وان کیست که اندر پس این پرده بگوش است
در گوش فلک از مه تو حلقه که انداخت
این چرخ ندانم که چرا حلقه بگوش است
این مهره مهر از چه برین چرخ روانست
بر اطلس گردون ز کواکب چه نقوشست
ای هدهد جان ره بسلیمان نتوات برد
بر درکه او بسکه طیور است و وحوش است
ساکن نشود بحر دل مغربی از جوش
یارب ز چه بادست که در جنبش و جوش است
این جوش مگر از خم آن باده فروش است
این دیده ندانم که چرا مست و خراب است
وین عقل ندانم که چرا رفته ز هوش است
دل باده کجا خورده ندانم شب دوشین
کاو بیخبر و مست و خراب از شب دوش است
این کیست که دردل گوش دل آهسته سخنگوست
وان کیست که اندر پس این پرده بگوش است
در گوش فلک از مه تو حلقه که انداخت
این چرخ ندانم که چرا حلقه بگوش است
این مهره مهر از چه برین چرخ روانست
بر اطلس گردون ز کواکب چه نقوشست
ای هدهد جان ره بسلیمان نتوات برد
بر درکه او بسکه طیور است و وحوش است
ساکن نشود بحر دل مغربی از جوش
یارب ز چه بادست که در جنبش و جوش است
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۵۲ - این کرد پریچهره ندانم که چه کرد است
این کرد پریچهره ندانم که چه کرد است
کز جمله خوبان جهان کوی ببرده است
موسی کلیم است که دارد ید بیضا
عیسی است کزو زنده شود هر که نمرده است
چون چرخ برقص است و چو خورشید فروزان
کز پرتو رویش شود آنکس که فسرده است
او را نتوان گفت که از آدم و حواست
کس شکل چنین ز آدم و حوا نشمرده است
یغمای دل خلق جهان میکند این کرد
ماننده ترکان همگی باز دو برده است
با حسن رخش حسن خلایق همه هیچست
با لعل لبش جام مصفا همه درد است
هر دل که براو نقش جهان بود منقّش
نقش رخ او آمده آنرا بسترد داشت
کس نیست که نقش رخ خودرا بچنین کرد
در راه هوا جمله بکلّی نسپرده است
ای مغربی از دلبر خود کوی سخن را
کاو نه عرب و نه عجم و رومی و کرد است
کز جمله خوبان جهان کوی ببرده است
موسی کلیم است که دارد ید بیضا
عیسی است کزو زنده شود هر که نمرده است
چون چرخ برقص است و چو خورشید فروزان
کز پرتو رویش شود آنکس که فسرده است
او را نتوان گفت که از آدم و حواست
کس شکل چنین ز آدم و حوا نشمرده است
یغمای دل خلق جهان میکند این کرد
ماننده ترکان همگی باز دو برده است
با حسن رخش حسن خلایق همه هیچست
با لعل لبش جام مصفا همه درد است
هر دل که براو نقش جهان بود منقّش
نقش رخ او آمده آنرا بسترد داشت
کس نیست که نقش رخ خودرا بچنین کرد
در راه هوا جمله بکلّی نسپرده است
ای مغربی از دلبر خود کوی سخن را
کاو نه عرب و نه عجم و رومی و کرد است
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۷۷ - چون عکس رخ دوست در آینه عیان شد
چون عکس رخ دوست در آینه عیان شد
بر عکس رخ خویش نگارم نگران شد
شیرین لب او تا که به گفتار درآمد
عالم همه پر ولوله و شور و فغان شد
چون عزم تماشای جهان کرد ز خلوت
آمد به تماشای جهان جمله جهان شد
هر نقش که او خاست بر آن نقش برآمد
پوشید همان نقش و بدان نقش عیان شد
هم کثرت خود گشت درو واحد خود دید
هم عین همین آمد و هم عین همان شد
جائی همه اسم آمد و جایی همگی رسم
جائی همه جسم آمد و جائی همه جان شد
هم پرده برانداخت ز رخ کرد تجلّی
هم پرده خود گشت و پس پرده نهان شد
ای مغربی آن یار که بی نام و نشان بود
از پرده برون آمد و با نام و نشان شد
بر عکس رخ خویش نگارم نگران شد
شیرین لب او تا که به گفتار درآمد
عالم همه پر ولوله و شور و فغان شد
چون عزم تماشای جهان کرد ز خلوت
آمد به تماشای جهان جمله جهان شد
هر نقش که او خاست بر آن نقش برآمد
پوشید همان نقش و بدان نقش عیان شد
هم کثرت خود گشت درو واحد خود دید
هم عین همین آمد و هم عین همان شد
جائی همه اسم آمد و جایی همگی رسم
جائی همه جسم آمد و جائی همه جان شد
هم پرده برانداخت ز رخ کرد تجلّی
هم پرده خود گشت و پس پرده نهان شد
ای مغربی آن یار که بی نام و نشان بود
از پرده برون آمد و با نام و نشان شد
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۸۸ - سلطان، سرِ تخت شهی کرد تنزّل
سلطان، سرِ تخت شهی کرد تنزّل
با آنکه جز او هیچ شهی نیست گدا شد
آنکس که زفقر و ز غنا هست منزّه
در کسوت فقر از پی اظهار غنا شد
هرگز که شنیدست از ازین طرفه که یک کس
هم خانه خویش آمد و هم خانه خدا شد
آن گوهر پاکیزه و آن درّ یگانه
۰ون جوش برآورد زمین گشت و سما شد
در کسوت چونی و چرایی نتوان گفت
کاندلبر بیچون و چرا چون و چرا شد؟!
بنمود رخ ابروی وی از ابروی خوبان
تا بر صفت ماه نو انگشت نما شد
در گلشن عالم چو شهی سرو چو لاله
هم سرخ کلاه آمد و هم سبز قبا شد
آن مهر سپهر ازلی کرده تجلی
تا مغربی و مشرقی و شمس و ضیا شد
با آنکه جز او هیچ شهی نیست گدا شد
آنکس که زفقر و ز غنا هست منزّه
در کسوت فقر از پی اظهار غنا شد
هرگز که شنیدست از ازین طرفه که یک کس
هم خانه خویش آمد و هم خانه خدا شد
آن گوهر پاکیزه و آن درّ یگانه
۰ون جوش برآورد زمین گشت و سما شد
در کسوت چونی و چرایی نتوان گفت
کاندلبر بیچون و چرا چون و چرا شد؟!
بنمود رخ ابروی وی از ابروی خوبان
تا بر صفت ماه نو انگشت نما شد
در گلشن عالم چو شهی سرو چو لاله
هم سرخ کلاه آمد و هم سبز قبا شد
آن مهر سپهر ازلی کرده تجلی
تا مغربی و مشرقی و شمس و ضیا شد
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۸۹ - بی پرتو رخسار تو پیدا نتوان شد
بی پرتو رخسار تو پیدا نتوان شد
بی مهر تو چون ذرّه هویدا نتوان شد
جز از لب تو جام لبالب نتوان خورد
جز در رخ تو واله و شیدا نتوان شد
تا موج تو ما را نکشد جانب دریا
از ساحل خود جانب دریا نتوان شد
تا جذبه او برنرباید من و ما را
هرگز نفسی بی من و بی ما نتوان شد
از مهر رخش سایه صفت پست نگشته
اندر پی آن قامت و بالا نتوان شد
در خلوتداگر دیده ز اغیار نشد پاک
از خلوت خود جانب صحرا نتوان شد
بی دیده نشاید بتماشا شدن ایدوست
تا دیده نباشد بتماشا نتوان شد
چون مغربی از مشرق و مغرب نرسیده
خورشید صفت مفرد و یکتا نتوان شد
بی مهر تو چون ذرّه هویدا نتوان شد
جز از لب تو جام لبالب نتوان خورد
جز در رخ تو واله و شیدا نتوان شد
تا موج تو ما را نکشد جانب دریا
از ساحل خود جانب دریا نتوان شد
تا جذبه او برنرباید من و ما را
هرگز نفسی بی من و بی ما نتوان شد
از مهر رخش سایه صفت پست نگشته
اندر پی آن قامت و بالا نتوان شد
در خلوتداگر دیده ز اغیار نشد پاک
از خلوت خود جانب صحرا نتوان شد
بی دیده نشاید بتماشا شدن ایدوست
تا دیده نباشد بتماشا نتوان شد
چون مغربی از مشرق و مغرب نرسیده
خورشید صفت مفرد و یکتا نتوان شد
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۹۶ - ای حسن ترا دیده ما گشته به دیدار
ای حسن ترا دیده ما گشته به دیدار
گر دیده نباشد که کند حسن تو اظهار
خورشید جمال همه خوبان جهان را
از دیده عشاق بود گرمی بازار
خود آینه در دو جهان حسن ترا نیست
درگاه تجلی بجز از دیده نظار
آن روی که دیده است که او روی تو دیده است
نی نی که بدو هست منور همه ابصار
هر دیده ازو هر نفسی دیده جمالی
زو تازه شده هر نفسی دیده و دیدار
بر هر نظری کرده تجلی دگرگون
تا هر نظری زو نظری یافته هر بار
بر آینه دیده و دلِ اهل دلان را
زو جلوه پیاپی رسد اما نه به تکرار
روی تو یگانه است ولی گاه تجلی
بسیار نماید چو بود آینه بسیار
ای گشته نهان از دل و جان در تتق غیب
واستاده عیان برسر هر کوچه و بازار
خواهی که نماند بجهان مومن و کافر
اطفی بکن و پرده برانداز ز رخسار
حقا که اگر پرده ز روی تو برافتد
از غیر تو نه عین توان یافت نه آثار
گر باده از اینسان دهد آن ساقی سرمست
حقا که نماند بجهان یک دل هشیار
تا مهر تو بر مغربی اسرار بتابید
شد مغربی از پرتو او مشرق انوار
گر دیده نباشد که کند حسن تو اظهار
خورشید جمال همه خوبان جهان را
از دیده عشاق بود گرمی بازار
خود آینه در دو جهان حسن ترا نیست
درگاه تجلی بجز از دیده نظار
آن روی که دیده است که او روی تو دیده است
نی نی که بدو هست منور همه ابصار
هر دیده ازو هر نفسی دیده جمالی
زو تازه شده هر نفسی دیده و دیدار
بر هر نظری کرده تجلی دگرگون
تا هر نظری زو نظری یافته هر بار
بر آینه دیده و دلِ اهل دلان را
زو جلوه پیاپی رسد اما نه به تکرار
روی تو یگانه است ولی گاه تجلی
بسیار نماید چو بود آینه بسیار
ای گشته نهان از دل و جان در تتق غیب
واستاده عیان برسر هر کوچه و بازار
خواهی که نماند بجهان مومن و کافر
اطفی بکن و پرده برانداز ز رخسار
حقا که اگر پرده ز روی تو برافتد
از غیر تو نه عین توان یافت نه آثار
گر باده از اینسان دهد آن ساقی سرمست
حقا که نماند بجهان یک دل هشیار
تا مهر تو بر مغربی اسرار بتابید
شد مغربی از پرتو او مشرق انوار
نیر تبریزی : غزلیات
شماره ۱۳ - بی می نتوان بردبسر فصل خزان را
بی می نتوان بردبسر فصل خزان را
ساقی بده آنجام پر از خون رزان را
ترسم که کند فاش دگر راز نهانرا
از دیده که میریزدم این اشک روان را
از پیر و جوان برده دل آن ترک جفاجو
تا عیب نگیرد پدر پیر جوان را
گر باد خزان خون رزان ریخت بگلزار
بر خون رزان ده ثمن برگ خزانرا
بگرفت دل از صحبت زهاد سبک مغز
یاران بمن آید مر آنرطل گرانرا
صحن چمن از چیست زر اندوه وگرنه
خاصیت اکسیر بود باد وزان را
ساقی بده آنجام پر از خون رزان را
ترسم که کند فاش دگر راز نهانرا
از دیده که میریزدم این اشک روان را
از پیر و جوان برده دل آن ترک جفاجو
تا عیب نگیرد پدر پیر جوان را
گر باد خزان خون رزان ریخت بگلزار
بر خون رزان ده ثمن برگ خزانرا
بگرفت دل از صحبت زهاد سبک مغز
یاران بمن آید مر آنرطل گرانرا
صحن چمن از چیست زر اندوه وگرنه
خاصیت اکسیر بود باد وزان را
نیر تبریزی : غزلیات
شماره ۲۳ - گر باده کشانرا طرب از باده ناب است
گر باده کشانرا طرب از باده ناب است
روی تو بصد بار مرا به ز شراب است
دل رفت مرا خرقه و سجاده و تسبیح
در دجله بریزید که بغداد خراب است
هین دفتر دانائی من پاک بشوئید
کاین صفحه رخسار مرا به ز کتاب است
با من که بدریا زده ام شنعت تکفیر
تهدید بط ای مدعیان با شط آب است
صد چونمن اگر سوزد از این شعله تو خوشباش
من بیم تو دارم مثل سیخ و کباب است
می باد گران نوشد و با من بستیزد
از دست که نالم که مرا بخت بخوابست
مشکل من از ایندر ببرم جان بسلامت
من پیر و هنوز عشق تو را عهد شباب است
از چشم تو قهرم که ببوسی ندهد صلح
داند که میان من و لعلت شکراب است
عمرم همه با وعده فردای تو سر شد
چون تشنه که پویان پی دریای سرابست
شب عهد گذارد که دگر بیتو نخوابم
چون روز شود گویدم اینها همه خواب است
تا زنده ام ای گل هوس سنبل مویت
از چشمه چشمم نرود ریشه در آب است
روزی بغلط تیر نگاهی بمن انداز
کاینکار خطائی است که خوشتر ز صوابست
تا دیو نظر بر مه رویش نبرد راه
مژگان درازش بکمین تیر شهاب است
نیر کرم داور دین بدرقه ماست
در محکمه عدل چه پرواری حساب است
یاران طرب ما ز رخ ساقی حوض است
گر باده گشانرا طرب از باده ناب است
روی تو بصد بار مرا به ز شراب است
دل رفت مرا خرقه و سجاده و تسبیح
در دجله بریزید که بغداد خراب است
هین دفتر دانائی من پاک بشوئید
کاین صفحه رخسار مرا به ز کتاب است
با من که بدریا زده ام شنعت تکفیر
تهدید بط ای مدعیان با شط آب است
صد چونمن اگر سوزد از این شعله تو خوشباش
من بیم تو دارم مثل سیخ و کباب است
می باد گران نوشد و با من بستیزد
از دست که نالم که مرا بخت بخوابست
مشکل من از ایندر ببرم جان بسلامت
من پیر و هنوز عشق تو را عهد شباب است
از چشم تو قهرم که ببوسی ندهد صلح
داند که میان من و لعلت شکراب است
عمرم همه با وعده فردای تو سر شد
چون تشنه که پویان پی دریای سرابست
شب عهد گذارد که دگر بیتو نخوابم
چون روز شود گویدم اینها همه خواب است
تا زنده ام ای گل هوس سنبل مویت
از چشمه چشمم نرود ریشه در آب است
روزی بغلط تیر نگاهی بمن انداز
کاینکار خطائی است که خوشتر ز صوابست
تا دیو نظر بر مه رویش نبرد راه
مژگان درازش بکمین تیر شهاب است
نیر کرم داور دین بدرقه ماست
در محکمه عدل چه پرواری حساب است
یاران طرب ما ز رخ ساقی حوض است
گر باده گشانرا طرب از باده ناب است