تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۹۲۱ - آیینه را توجه خاطر به گلخن است
آیینه را توجه خاطر به گلخن است
هر جا صفای قلب دهد روی، گلشن است
در دور ما که سنگ به سایل نمی دهند
دست و دل گشاده نصیب فلاخن است
بی جبهه گشاده، سخن رو نمی دهد
این ماجرا ز طوطی و آیینه روشن است
پیچیده است خنده و شیون به یکدگر
این نکته از صدای شکفتن مبرهن است
همت به بی نیازی من ناز می کند
یک سرو در سراسر این سبز گلشن است
با سرگذشتگان چه کند موج حادثات؟
شمع خموش را چه غم از باد دامن است؟
پیچیده است اگر چه چو جوهر زبان ما
احوال ما به تیغ تو چون آب روشن است
نتوان به روی دختر رز چشم غیر دید
در خانه ای شراب ننوشم که روزن است
صائب کسی که عشق بود اوستاد او
در هر فنی که نام توان برد، یک فن است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۹۲۲ - احوال دل ز دیده خونبار روشن است
احوال دل ز دیده خونبار روشن است
حال درون خانه نمایان ز روزن است
روشندلان همیشه سفر در وطن کنند
استاده است شمع و همان گرم رفتن است
در انتظام کار جهان اهتمام خلق
مشق جنون به خامه فولاد کردن است
جوهر بس است بیضه فولاد را حصار
آن را که دل قوی است چه حاجت به جوشن است؟
دست و دهن اگر چه نماید تنور رزق
نسبت به دست کوته ما چاه بیژن است
شستن به اشک، گرد کدورت ز روی دل
آیینه را به دامن تر پاک کردن است
ظالم به مرگ سیر نگردد ز خون خلق
در خواب، کار تشنه لبان آب خوردن است
دل چون کمال یافت نهد پای بر فلک
چون دانه خوشه گشت رجوعش به خرمن است
صائب ز خود برآی که شرط طریق عشق
گام نخست از خودی خود گذشتن است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۹۲۳ - راز نهان ز سینه در انداز جستن است
راز نهان ز سینه در انداز جستن است
از زور باده شیشه ما در شکستن است
گفتن به آه درد دل خود ز بیکسی
مکتوب خود به بال و پر تیر بستن است
جستن مراد خود ز خسیسان دل سیاه
سوزن ز کاهدان شب تاریک جستن است
روزی طلب ز درگه حق کن که پیش خلق
لب بازکردنت در توفیق بستن است
بیخود به طوف کعبه روان شو که با خودی
احرام بستن تو چو زنار بستن است
گفتم کنم به گوشه نشینی علاج نفس
غافل که سرفرازی سگ در نشستن است
صائب ز سینه زنگ زدودن به اشک گرم
داغ کلف ز آینه ماه شستن است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۹۲۴ - آسودگی به کنج قناعت نشستن است
آسودگی به کنج قناعت نشستن است
سیر بهشت در گره چشم بستن است
هشیاریی است عقل که مستی است چاره اش
بدمستیی است توبه که عذرش شکستن است
ماهی به شکر بحر سراپا زبان شده است
غافل که حد شکر، لب از شکر بستن است
طفلی است راه خانه خود کرده است گم
هر ناقصی که در صدد عیب جستن است
شوخی به این کمال نبوده است هیچ گاه
خال تو چون سپند درانداز جستن است
ما از شکست توبه محابا نمی کنیم
چون زلف، حسن توبه ما در شکستن است
کفاره شراب خوریهای بی حساب
هشیار در میانه مستان نشستن است
غافل مشو ز مرگ که در چشم اهل هوش
موی سفید، رشته به انگشت بستن است
درمان ما که سوخته ایم از فراق می
چون داغ لاله در دل ساغر نشستن است
بستن به گوشه دل عشاق، خویش را
دامان خود به شهپر جبریل بستن است
صائب به زیر چرخ فکندن بساط عیش
در رهگذار سیل، فراغت نشستن است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۹۲۵ - آسودگی به گوشه عزلت نشستن است
آسودگی به گوشه عزلت نشستن است
سررشته امید ز عالم گسستن است
پرداختن ز پرورش تن به جان پاک
از کار گل به آب خضر دست شستن است
در سینه همچو لاله گره کردن آه را
پیوند خود ز عالم بالا گسستن است
گفتار دلخراش به نازکدلان فقر
مینا به راه آبله پایان شکستن است
این خرده حیات که دل بسته ای بر آن
چون دانه سپند درانداز جستن است
پهلو تهی نمودن روشندلان ز خلق
بر روی زنگیان در آیینه بستن است
سر تافتن ز مصلحت عقل بهر نفس
از بهر تیر بال هما را شکستن است
از گریه دروغ، اثر چشم داشتن
از چشمه سار گوهر شهوار جستن است
انداختن بساط اقامت به زیر چرخ
در راه سیل پای به دامن شکستن است
عریان شو از لباس تعلق که در سلوک
سد ره است اگر همه احرام بستن است
بستن ره سؤال به ارباب احتیاج
صائب به روی خود در توفیق بستن است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۹۲۶ - روشنگر وجود به راه اوفتادن است
روشنگر وجود به راه اوفتادن است
در جویبار، سبزی آب از ستادن است
رو تافتن ز پیکر خاکی پس از وصول
بعد از نماز پشت به محراب دادن است
عرض نیاز خویش به پاکیزه گوهران
لب چون صدف به ابر بهاران گشادن است
دست دعا بلند نکردن به وقت صبح
بر سینه دست پیش کریمان نهادن است
بر روی غافلان جهان خنده سپهر
از رود نیل کوچه به فرعون دادن است
در موج خیز حادثه آسوده زیستن
در رهگذار سیل میان را گشادن است
صائب بود به گرد سرش کعبه در طواف
آن رهروی که منزلش از پا فتادن است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۹۲۷ - مرگ سبکروان طلب، آرمیدن است
مرگ سبکروان طلب، آرمیدن است
چون نبض، زندگانی ما در تپیدن است
در شاهراه عشق ز افتادگی مترس
کز پا فتادن تو به منزل رسیدن است
بر سینه گشاده ما دست رد خلق
بر روی بحر، پنجه خونین کشیدن است
تسلیم شو که زخم نمایان عشق را
گر هست بخیه ای، لب خود را گزیدن است
روزی طمع ز کلک تهی مغز داشتن
انگشت خود به وقت ضرورت مکیدن است
از قاصدان شنیدن پیغام دوستان
گل را به دست دیگری از باغ چیدن است
نومیدیی که مژده امید می دهد
از روی ناز نامه عاشق دریدن است
امید چرب نرمی ازین خشک طینتان
روغن ز ریگ و آب ز آهن کشیدن است
نتوان به کنه قطره رسیدن میان بحر
تنها شدن ز خلق، به خود وارسیدن است
چون شیر مادرست مهیا اگر چه رزق
این جهد و کوشش تو به جای مکیدن است
صائب ز اهل عقل شنیدن حدیث عشق
اوصاف یوسف از لب اخوان شنیدن است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۹۲۸ - از سینه صافی دل بی کینه روشن است
از سینه صافی دل بی کینه روشن است
دل بی غبار باشد اگر سینه روشن است
گوری است تار، خانه تن بی فروغ دل
از گوهرست اگر دل گنجینه روشن است
پرداز سینه کن، چه ورق می کنی سیاه؟
جام جهان نماست اگر سینه روشن است
چون نافه خون خویش اگر مشک کرده ای
از مو به موی خرقه پشمینه روشن است
سی شب چراغ میکده روشن بود ز می
مسجد ز شمع در شب آدینه روشن است
آمیزشی که هست به هم نیش و نوش را
از شیشه نبات چو آیینه روشن است
دیگ توانگران دو سه روزی بود به جوش
دایم اجاق فقر ز کشکینه روشن است
پنهان مکن، کز آینه صاف روی تو
بر اهل دید صحبت دوشینه روشن است
اندیشه از سیاه دلان جهان مکن
صائب اگر ترا دل بی کینه روشن است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۹۲۹ - نقش حصیر نیست که بر پیکر من است
نقش حصیر نیست که بر پیکر من است
شهباز اوج فقرم و این شهپر من است
این باده رسیده که در ساغر من است
حور من و بهشت من و کوثر من است
تا سر بر آستانه همت گذاشتم
خشتی است آفتاب که زیر سر من است
صبح قیامتی که جهان در حساب ازوست
یک آه سرد از دل غم پرور من است
خون می خورد ز تنگی میدان روزگار
این آب بیقرار که در گوهر من است
در وادیی که سیل برد کوه را ز جای
پای به خواب رفته من لنگر من است
در بند روزگار نباشد جنون من
زنجیر من چو تیغ همان جوهر من است
چون شمع استخوان مرا آب می کند
این آتشی که در ته خاکستر من است
از خارخار عشق به خون غوطه می زنم
از برگ گل چو شبنم اگر بستر من است
هر چند بسته ام به زمین سایه وار نقش
پرواز آفتاب به بال و پر من است
داغی که هست زیر سیاهی گشاده روی
امروز در بساط فلک اختر من است
از برگریز حادثه صائب مسلم است
این گلشنی که در ته بال و پر من است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۹۳۰ - از خون چو داغ لاله حصار دل من است
از خون چو داغ لاله حصار دل من است
هر که بوی خون شنوی منزل من است
تخم محبتی که سویدای عالم است
امروز در زمین دل قابل من است
طوفان نوح را به نظر درنیاورد
شور محبتی که در آب و گل من است
با کاینات یکدل و یکروی گشته ام
هر جا که یار جلوه کند در دل من است
دریا چه می کند به خس و خار خشک من؟
بر هر کفی که دست زنم ساحل من است
آسودگی به راه ندانسته ام که چیست
چون برق، منتهای نفس منزل من است
تمکین طور را به فلاخن گذاشته است
این راز سر به مهر که اندر دل من است
دارد ز خون صید حرم دست در نگار
سنگین دلی که درصدد بسمل من است
گر بر فلک برآمده است ابر نوبهار
صائب گدای دیده دریا دل من است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۹۳۱ - چشم اثر به گریه مستانه من است
چشم اثر به گریه مستانه من است
خط نجات بر لب پیمانه من است
چین شکست نیست بر ابروی عهد من
معموره وفا دل ویرانه من است
هرگز ملایمت به نگهبان نمی کنم
فانوس داغ جرأت پروانه من است
با پاکدامنان نظری هست حسن را
تا آفتاب سرزده، در خانه من است
سیل سبک عنان که ز عالم گذشته است
صائب خراب گوشه ویرانه من است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۹۳۲ - این کوه غم که در دل دیوانه من است
این کوه غم که در دل دیوانه من است
سنگ ملامت ابجد طفلانه من است
جوش گل از ترانه مستانه من است
هر جا سری است گرم ز پیمانه من است
پیوسته هست در دل من گریه ای گره
سیلاب، پا شکسته ویرانه من است
جز خانه کمان در دیگر چرا زنم؟
پیکان تیر، آب من و دانه من است
باشد ز زخم تیغ زبان فتح باب من
هر رخنه ای ز دل در میخانه من است
نعلم بود در آتش دیگر، وگرنه شمع
یک مصرع از سفینه پروانه من است
چون بت پرست، روی دل من به سنگ نیست
بیت الحرام خلق صنمخانه من است
در دل ز توبه زنگ ملالی که مانده است
موقوف یک دو گریه مستانه من است
از داغ نیست بر دل من زنگ کلفتی
این جغد، خال چهره ویرانه من است
کنجی گرفته، از قفس و دام فارغم
بال و پر شکسته پریخانه من است
ناقوس من بود ز دل چاک چاک خود
رنگ شکسته صندل بتخانه من است
گلگل شکفته می شوم از سنگ کودکان
باغ و بهار من دل دیوانه من است
تا ترک آشنایی عالم گرفته ام
عالم تمام معنی بیگانه من است
چون گوهر از محیط به یک قطره قانعم
در دل شود چو گریه گره، دانه من است
دور و دراز شد سفر من ز حرف پوچ
خوابیده راه عشق ز افسانه من است
داغ من از تبسم گل تازه می شود
روی شکفته برق سیه خانه من است
مشق جنون من به نهایت کجا رسد؟
دشت جنون قلمرو دیوانه من است
در زیر چرخ، دل چه پر و بال وا کند؟
تنگ این صدف به گوهر یکدانه من است
می گردد از سیاهی چشم غزال بیش
این وحشتی که در دل دیوانه من است
دشتی که طی کند نفس برق و باد را
میدان نی سواری طفلانه من است
صائب رهی که قطع نگردد به عمرها
یک گام پیش همت مردانه من است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۹۳۳ - دریا سواد سینه بی کینه من است
دریا سواد سینه بی کینه من است
موج شکست، جوهر آیینه من است
از سادگی به شیشه خود سنگ می زند
سنگین دلی که دشمن آیینه من است
خواهد خدای گیر شدن خصم شوخ چشم
زین مصحف غبار که در سینه من است
صبح جزا که شنبه خلق جهان بود
از طفل مشربی شب آدینه من است
زنگ غمی که ناخن صیقل کبود ازوست
چون سبزه فرش خانه آیینه من است
خونی که عطسه ریز کند مغز سنگ را
چون نافه زیر خرقه پشمینه من است
گردون که آفتاب بود شمع مجلسش
صائب کباب صحبت دوشینه من است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۹۳۴ - طومار زلف شرح پریشانی من است
طومار زلف شرح پریشانی من است
آیینه فرد دفتر حیرانی من است
موجی که نوح را به کمند خطر کشد
باد مراد کشتی طوفانی من است
مو از سرم چو دود ز آتش هوا گرفت
مجنون کجا به بی سر و سامانی من است؟
بهر خلاص، ناز شفاعت نمی کشد
آن یوسف غیور که زندانی من است
از صحبت غبار بهم رو نمی کشد
آیینه داغ صافی پیشانی من است
عریان شدم ز پیرهن سایه و هنوز
عشق غیور در پی عریانی من است
صائب چگونه دست ز دامن بدارمش؟
سودای عشق، همسفر جانی من است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۹۳۵ - آن روی آتشین که جگرها کباب اوست
آن روی آتشین که جگرها کباب اوست
نور و صفای شمع و گل از آب و تاب اوست
در چهره گشاده صبح بهار نیست
فیضی که در گشودن بند نقاب اوست
در هیچ دیده آب نخواهد گذاشتن
این روشنی که با رخ چون آفتاب اوست
از دور باش غیر ندارم شکایتی
هر شکوه ای که هست مرا از حجاب اوست
روز حساب اگر چه ندارد نهایتی
کوته به پرسش ستم بی حساب اوست
از ضعف اگر چه ما به زمین نقش بسته ایم
جان نفس گسسته ما در رکاب اوست
یک مو ز پیچ و تاب میان تو کم نشد
هر چند پیچ و تاب من از پیچ و تاب اوست
گر دیگران به لطف و به احسان مقیدند
صائب اسیر شیوه ناز و عتاب اوست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۹۳۶ - در هر دلی که ریشه کند پیچ و تاب عشق
در هر دلی که ریشه کند پیچ و تاب عشق
پیوسته همچو زلف، سرش در کنار اوست
موج سراب می شمرد سلسبیل را
دلداده ای که تشنه بوس و کنار اوست
پیراهنش قلمرو جولان یوسف است
هر پرده دلی که در او خارخار اوست
چینی که از جبین نگشاید به زور می
غافل مشو که سکه دارالعیار اوست
خونابه ای که می چکد از مو به موی ما
بی اختیار دیده و دل، از فشار اوست
آن پادشاه حسن که منظور صائب است
خورشید، صید سلسله مشکبار اوست
آن روی لاله رنگ که دل داغدار اوست
چشم سهیل، خال لب جویبار اوست
رنگی که ریخت در قدح لعل، آفتاب
ته جرعه ای ز لعل لب آبدار اوست
با آن فروغ حسن، جگر گوشه سهیل
برگ خزان رسیده ای از لاله زار اوست
هر شبنمی که هست درین باغ و بوستان
گل را بهانه ساخته آیینه دار اوست
گردون که نعل اوست در آتش ز آفتاب
چون سبزه زیر سنگ ز کوه وقار اوست
از دیده نظارگیان می برد غبار
هر مصحف دلی که به خط غبار اوست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۹۳۷ - ماری است نی که مهره دل بیقرار اوست
ماری است نی که مهره دل بیقرار اوست
جاروب سینه ها نفس بی غبار اوست
هر چند کز دو دست شود باز عقده ها
واکردن گره به یک انگشت، کار اوست
در پرده سازهای دگر حرف می زنند
بی پرده حرف عشق سرودن شعار اوست
عیش و نشاط و خرمی و عشرت و سرور
در زیر سایه علم پایدار اوست
جان می دهد به نغمه سیراب خلق را
آب حیات قطره ای از جویبار اوست
هر کشتی دلی که به گرداب غم فتاد
باد مرادش از نفس بیقرار اوست
بی برگ و برگ عیش برد عالمی ازو
بی بار و دوش اهل جهان زیر بار اوست
خوشوقت می کند به نفس اهل حال را
این باغ، تازه رو ز نسیم بهار اوست
گلگون باده دارد اگر تازیانه ای
هنگام سیر و دور، دم شعله بار اوست
چاه ذقن که آب شود دل ز دیدنش
مهری ز محضر بدن داغدار اوست
دارد دم مسیح همانا در آستین
زینسان که زنده کردن دلها شعار اوست
از دیده غزال رباینده تر بود
سوراخ ها که در بدن زرنگار اوست
صائب به هر دلی که خراشی ز درد هست
غافل مشو که سکه دارالعیار اوست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۹۳۸ - سرچشمه حیات لب می چکان اوست
سرچشمه حیات لب می چکان اوست
عمر دوباره سایه سرو روان اوست
خورشید اگر چه تاج سر آفرینش است
گلمیخ آستان ثریا مکان اوست
ماهی که روشن است شبستان خاک ازو
برگ خزان رسیده ای از بوستان اوست
هر چند بی کنار و میان است آن محیط
دست تصرف همه کس در میان اوست
در هیچ سینه نیست که داغی نهفته نیست
زان آتش نهان که فلکها دخان اوست
آن شاهباز قدس که عشق است نام او
دل بیضه شکسته ای از آشیان اوست
عشق است میر قافله عالم وجود
چرخ میان تهی جرس کاروان اوست
خونین اگر بود سخن عشق دور نیست
دلهای چاک همچو قلم در بنان اوست
بی چشم زخم، جوهر انسان کامل است
آیینه ای که نه فلک آیینه دان اوست
خاکستری است چرخ که عشق است اخگرش
گنجینه ای است دل که خرد پاسبان اوست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۹۳۹ - شاهنشهی است عشق که دل جلوه گاه اوست
شاهنشهی است عشق که دل جلوه گاه اوست
آهی که خیزد از دل ما گرد راه اوست
دل را ز کام هر دو جهان سرد ساختن
تأثیر اولین نفس صبحگاه اوست
از یک نگاه، زیر و زبر کردن جهان
بازیچه ای ز گردش چشم سیاه اوست
چون نور آفتاب، پریشان خرام نیست
دلهای چاک، مشرق روی چو ماه اوست
گردون که صبح و شام زنده غوطه در شفق
صید به خون تپیده ای از صیدگاه است
نتوان شکست لشکر دل را به ترکتاز
این فتح در شکستن طرف کلاه اوست
هر سینه ای که پاک شد از گرد آرزو
میدان تیغ بازی برق نگاه اوست
فتح از سپاه عشق بود، گر چه وقت جنگ
انگشت زینهار، لوای سپاه اوست
عشق تو آهویی است که از چشمه سار دل
هر تخم آرزو که برآید گیاه اوست
از خسروی است فتح که هنگام دار و گیر
دست دعای خلق لوای سپاه اوست
صائب به غیر چهره زرین عشق نیست
آن کهربا که کاهکشان برگ کاه اوست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۹۴۰ - شاهنشهی است عشق که عالم گدای اوست
شاهنشهی است عشق که عالم گدای اوست
برخاست هر که از سر عالم لوای اوست
آزاده ای که کنج قناعت گرفته است
شیرازه حضور جهان بوریای اوست
آن مطربی که پرده ما را دریده است
رقص فلک ز زمزمه جانفزای اوست
در دام می کشد دل صحرایی مرا
این مردمی که با نگه آشنای اوست
در چشمه سار تیغ تو تا چند خون خورد؟
مرگی که زندگانی من از برای اوست
بیدرد نیستم که شکایت کنم ز جور
هر شکوه ای که هست مرا از وفای اوست
چون در رکاب برق سواران سفر کند؟
بیچاره ای که شیشه دل زیر پای اوست
مسند به روی دست سلیمان فکنده است
تا مور پا شکسته ما در هوای اوست
فردوس را ز داغ تغافل کند کباب
کبری که در دماغ من از کبریای اوست
زنجیر پاره کردن سوداییان عشق
موقوف باز کردن بند قبای اوست
صائب کسی که خرمن من سوخته است ازو
ابر بهار، سایه دست سخای اوست