تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۷۲۵ - به فکر چاره فتادن جگر گداختن است
به فکر چاره فتادن جگر گداختن است
علاج درد چو مردان به درد ساختن است
مدان ز عشق جگرسوز حسن را غافل
که شمع بیش ز پروانه در گداختن است
توان به خانه خرابی ز گنج شد معمور
ترا مدار چو طفلان به خانه ساختن است
تو از رعونت خود می کشی ز خلق آزار
هدف نشانه ناوک ز قد فراختن است
ز زخم نیست مرا طالعی چو صید حرم
وگرنه شیوه خورشید تیغ آختن است
سخن ز دست نوازش زند به دل ناخن
که ساز باعث خوشوقتی از نواختن است
صفای آینه دل درین جهان، موقوف
به نقش نیک و بد و خوب و زشت ساختن است
به آه گرم دل سخن نرم گرداندن
ز سنگ خاره به تدبیر شیشه ساختن است
فغان که نرم شد جان سخت ما صائب
به بوته ای که در او سنگ در گداختن است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۷۲۶ - صفای حسن تو از خط به جای خویشتن است
صفای حسن تو از خط به جای خویشتن است
درین غبار همان بر صفای خویشتن است
هنوز می چکد از چهره تو آب حیات
هنوز سرو قدت در هوای خویشتن است
اگر چه حسن تو از خط شده است پا به رکاب
سبک عنانی زلفت به جای خویشتن است
هنوز گردش چشم تر است دور بجا
هنوز گوش تو مست نوای خویشتن است
هنوز آن صف مژگان ز هم نپاشیده است
هنوز چشم تو محو لقای خویشتن است
هنوز مرکز حسن است خال مشکینت
هنوز زلف تو زنجیر پای خویشتن است
هنوز لطف بجا صرف می شود بیجا
هنوز رنجش بیجا به جای خویشتن است
نبسته است به زنجیر پای ما را عشق
قلاده سگ ما از وفای خویشتن است
ز تنگنای صدف بی حجاب بیرون آی
که گوهر تو نهان در صفای خویشتن است
دماغ بنده نوازی نمانده است ترا
وگرنه بندگی ما به جای خویشتن است
ز آشنایی مردم حذر کند صائب
کسی که از ته دل آشنای خویشتن است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۷۲۷ - چراغ خلوت جان روشنایی سخن است
چراغ خلوت جان روشنایی سخن است
بهار زنده دلان آشنایی سخن است
اگر سخن به دل از گوش پیشتر نرسد
یقین شناس که از نارسایی سخن است
ز نقطه تخم محبت فشانده در دلها
ز نوخطان که به مردم ربایی سخن است؟
چو غنچه سر به گریبان خود فرو بردن
گل سر سبد آشنایی سخن است
ز شاهدان معانی جدا شدن سخت است
دل دو نیم قلم از جدایی سخن است
مکیدن سر انگشت خامه چون طفلان
گواه بی کسی و بینوایی سخن است
ز خنده اش جگر شیر آب می گردد
که را تحمل تیغ آزمایی سخن است؟
زلال خضر، گره در سیاهی ظلمات
چو خون مرده ز شرم روایی سخن است
قلم به تیغ ازین راه سر نمی پیچد
چه لذت است که در جبهه سایی سخن است
شکست زلف سخن می شود درست از من
دل شکسته من مومیایی سخن است
گداییی که به آن فخر می توان کردن
میان اهل سخاوت، گدایی سخن است
گذشت عمر مرا چون قلم درین سودا
همان مقدمه آشنایی سخن است
اگر سکندر از آیینه ساخت لوح مزار
چراغ تربت من روشنایی سخن است
کجاست شهرت من پای در رکاب آرد
هنوز اول عالم گشایی سخن است!
مرا چو معنی بیگانه مغتنم دانید
که آشنایی من آشنایی سخن است
گذاشتی سر خود چون قلم درین سودا
دگر که همچو تو صائب فدایی سخن است؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۷۲۸ - حریم میکده پر جوش از خروش من است
حریم میکده پر جوش از خروش من است
شراب تلخ گوارا ز نوش نوش من است
شراب من چه عجب خشت اگر ز خم برداشت
که سقف میکده ها را خطر ز جوش من است
مشو ز بلبل آتش نوای من غافل
که جوش خون گل و لاله از خروش من است
به خون چو لاله کشد صد هزار پرده گوش
ترانه ای که نهان در لب خموش من است
به آه سرد بود زندگی مرا چون صبح
اگر به خواب روم این علم به دوش من است
ازان گلی که ازین باغ بیخبر چیدم
هنوز نوحه مرغ چمن به گوش من است
ز گوشه گیری خال لب تو معلوم است
که آن بلای سیه در کمین هوش من است
هزار ناله بی پرده در جگر دارم
ترحم است بر آن کس که پرده پوش من است
اگر چه هست گران، ظرفهای پر صائب
سبو ز می چو تهی شد گران به دوش من است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۷۲۹ - بهشت یک ورق از لاله زار دماغ من است
بهشت یک ورق از لاله زار دماغ من است
بهار برگ خزان دیده ای ز باغ من است
ز درد و داغ، بهاری است عشق شورانگیز
که سنبلش ز پریشانی دماغ من است
اگر به شیشه گردون کنند، می شکند
ز جوش عشق شرابی که در ایاغ من است
دلی که سوخت به داغ خلیل، می داند
که آتش دگران است عشق و باغ من است
اگر چه کنج لب یار را حلاوتهاست
کجا به چاشنی گوشه فراغ من است؟
غبار دیده یعقوب، سد راه شده است
وگرنه یوسف گم گشته در سراغ من است
دگر دل که خراشیده ام نمی دانم؟
که ناخن مه نو در کمین داغ من است
مرا چگونه کند صائب آسمان خس پوش؟
که نور روزن خورشید از چراغ من است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۷۳۰ - زبان شکوه من چشم خونفشان من است
زبان شکوه من چشم خونفشان من است
چو طفل بسته زبان گریه ترجمان من است
مرا به حرف کجا روز حشر بگذارد؟
ز شرم حسن تو بندی که بر زبان من است
به داستان سر زلف کوتهی مرساد!
که تا به کعبه مقصود نردبان من است
ز من بود سخن راست هر که می گوید
خدنگ راست رو از خانه کمان من است
حذر نمی کنم از تیغ زهرداده سرو
که طوق عشق چو قمری خط امان من است
به بال سایه پریدن ز کوته اندیشی است
وگرنه بال هما فرش آستان من است
هما ز سایه من غوطه می خورد در نیش
ز بس که نیش ملامت در استخوان من است
به اوج عرش سخن را رسانده ام صائب
بلند نام شود هر که در زمان من است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۷۳۱ - شراب کهنه که روشنگر روان من است
شراب کهنه که روشنگر روان من است
مصاحب من و پیر من و جوان من است
ز فیض بیخودی از هر دو کون آزادم
خط پیاله ز غم ها خط امان من است
ز انفعال گنه دل نمی توان برداشت
وگرنه جذبه توفیق همعنان من است
چه حاجت است به دریوزه ملال مرا؟
خمیر مایه غم، مغز استخوان من است
ازان چو باد صبا گشته ام پریشان سیر
که دست زلف بلند تو در میان من است
دگر چه کار کند سعی طالع وارون؟
که خضر در پی پیچیدن عنان من است
چراغ مرده من آفتاب چون نشود؟
که یک جهان دل روشن نگاهبان من است
به هر روش که فلک سیر می کند شادم
که این سمند سبکسیر، زیر ران من است
بهار در پس دیوار باغ پنهان شد
ز بس که منفعل از چشم خونفشان من است
چگونه سر ز خجالت برآورم از خاک؟
گلی نچید ز من آنکه باغبان من است
نکرده صید ازین صیدگاه چون نروم؟
که گر هما فکنم، زور بر کمان من است
بهار با نفس آتشین لاله و گل
کباب گرمی هنگامه خزان من است
نظر به نعمت الوان روزگارم نیست
چو شمع، توشه من جسم ناتوان من است
بساط سحر کلامان به یکدگر پیچید
عصای موسی من کلک ناتوان من است
ز پاره گشتن پیوند جسم معلوم است
که ماه در ته پیران کتان من است
درین غزل به تأمل نگاه کن صائب
که بهترین غزلهای اصفهان من است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۷۳۲ - اگر چه بالش خورشید تکیه گاه من است
اگر چه بالش خورشید تکیه گاه من است
شکستگی گلی از گوشه کلاه من است
عجب نباشد اگر شعر من بود یکدست
که عمرهاست کف دست تکیه گاه من است
ز شعرهای ترم گرم این چنین مگذر
که آب خضر نهان در شب سیاه من است
مباش منکر آب روان گفتارم
که سرو مصرع برجسته یک گواه من است
به چشم کم منگر در دوات تیره دلم
که چله خانه یوسف درون چاه من است
گذشته فکر من از لامکان به صد فرسنگ
بلند همتی من دلیل راه من است
غزال معنی من رتبه دگر دارد
برون ز دایره چرخ صیدگاه من است
ز نور جبهه خورشید می توان دانست
که خانه زاد دوات درون سیاه من است
چرا بلند نگردد حدیث من صائب؟
که آستانه توفیق بوسه گاه من است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۷۳۳ - فلک دو تا ز گرانباری گناه من است
فلک دو تا ز گرانباری گناه من است
سیاهی دل شب از دل سیاه من است
ازان دلیر درین بحر می کنم جولان
که چون حباب سر من همان کلاه من است
همیشه گرد سر شمع می توانم گشت
غبار خاطر پروانه سد راه من است
تو سعی کن نشوی در حرم بیابان مرگ
وگرنه هر کمر مور شاهراه من است
چگونه مهر خموشی به لب زنم صائب؟
که تازیانه ارباب شوق، آه من است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۷۳۴ - منم که معنی بیگانه آشنای من است
منم که معنی بیگانه آشنای من است
نهال خامه من باغ دلگشای من است
چو نقش، پا ننهم از گلیم خود بیرون
حصار عافیت من ز نقش پای من است
به فکر باغ و غم آسیا چرا باشم؟
که آسمان و زمین باغ و آسیای من است
هزار خوشه پروین به نیم جو نخرم
که رزق من ز دو چشم ستاره زای من است
به پاکی گهر من چرا ننازد بحر؟
که خانه صدفش روشن از صفای من است
ز مهر کاسه دریوزه چون به کف دارد؟
اگر نه صبح گدای در سرای من است
نه آتشم که مرا خار دستگیر بود
چو آفتاب همان نور من عصای من است
درین زمانه که بر شرم پشت پا زده اند
منم که روی نگاهم به پشت پای من است
ز روی بستر گل شبنمم چو برخیزد
ز گرد بالش خورشید متکای من است
به چشم ظاهر اگر تیره ام چو خاکستر
هزار آینه رو، تشنه لقای من است
غبار خاطر من طرفه عالمی دارد
که از درون خورش و از برون قبای من است
ز آستان قناعت کجا روم صائب؟
که فرش و بستر و بالین و متکای من است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۷۳۵ - کجا ز دایره عشق، حسن بیرون است؟
کجا ز دایره عشق، حسن بیرون است؟
سیاه خیمه لیلی ز آه مجنون است
مسیح سوزن خود گو به هرزه تیز مکن
که چشم آبله ما به خار هامون است
شکوه سنگدلان زور عشق می خواهد
به قصر بردن شیرین نه کار گلگون است
به دست موی شکافان کسی اسیر مباد
همیشه زلف ز سودای شانه مفتون است
به دست بد گهران داد بوسه گاه مرا
دلم ز غیرت تبخال او پر از خون است
ز خرمی مژه بر هم نمی توانم زد
شبی که پنجه اطفال اشک گلگون است
سبب مپرس تهیدستی مرا صائب
گناه سرو همین بس بود که موزون است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۷۳۶ - حذر کنید ز چشمی که آسمان گون است
حذر کنید ز چشمی که آسمان گون است
که همچو سبزه شمشیر تشنه خون است
ز گریه ای که به دامان دشت مجنون ریخت
هنوز داغ لاله کشتی خون است
دل رمیده من گرد کاروان غزال
جنون دوری من گردباد هامون است
ز مرگ، صولت دیوانگان نگردد کم
که چشم شیر چراغ مزار مجنون است
ز شکر، جرأت اهل هوس فزون گردد
زبان شکوه عشاق نعل وارون است
گرفته اند بر او همچو طوق فاخته تنگ
به جرم این که درین باغ سرو موزون است
نشانه تنگ کند بر خدنگ میدان را
دلی که نیست هوایی همیشه محزون است
به عشق حسن چو پیوست آرمیده شود
که خوابگاه غزالان کنار مجنون است
تو ز انتظار هما استخوان خود بگداز
که در خرابه ما جغد نیز میمون است
کسی که سر به گریبان خم کشد صائب
سرآمد همه آفاق چون فلاطون است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۷۳۷ - ثبات دولت خوبی ز کوه تمکین است
ثبات دولت خوبی ز کوه تمکین است
حصار عافیت باغ، گوش سنگین است
چه وقت توست که لب بر لب پیاله نهی؟
برای حسن تو آیینه چشم بدبین است
به بوالهوس نکنی سرکشی، نمی دانی
که گل پیاده چو افتاد، مفت گلچین است
فریب دختر رزخورده ای، نمی دانی
که این سیاه درون را حجاب کابین است
چرا به روی تو هر کج نظر نگاه کند؟
هزار حیف که پیشانی تو بی چین است
غرور حسن ندانم چه با تو خواهد کرد
که مست حسنی و این خواب، سخت سنگین است
به گوش جان بشنو پندهای صائب را
که از نصیحت او روی شرم رنگین است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۷۳۸ - رکاب عزم تو در دست خواب سنگین است
رکاب عزم تو در دست خواب سنگین است
وگرنه توسن فرصت همیشه در زین است
ز خواب قطع نظر کن که عشق چابک دست
فلاخنی است که سنگش ز خواب سنگین است
خزان ز غنچه تصویر راست می گذرد
همیشه جمع بود خاطری که غمگین است
حضور عشق بود بیش دور گردان را
که سیل واصل دریا نگشته شیرین است
درین دو هفته که مهمان این چمن شده ای
به خنده لب مگشا، روزگار گلچین است
به گوش، خنده کبک است ناله عشاق
ترا که پشت به کوه گران تمکین است
به غیر حسرت آغوش من حدیثی نیست
کتابه ای است که مناسب به خانه زین است
هر آنچه می طلبی از گشاده رویان خواه
که فیض صبح دهد جبهه ای که بی چین است
گل از ترانه بلبل فراغتی دارد
علاج شکوه بیهوده گوش سنگین است
نخفت فتنه آن چشم از دمیدن خط
فسانه ای است که خواب بهار شیرین است
گل همیشه بهارست روی بی برگان
اگر دو روز گل اعتبار رنگین است
بگیر جان و بده بوسه ای در آخر حسن
که این متاع درین چند روز شیرین است
پیاله می زند از خون گرم خود در خواب
ز بس که دیده پرویز محو شیرین است
نظر به جوش خریدار نیست یوسف را
کلام صائب ما بی نیاز تحسین است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۷۳۹ - گلی که طرح دهد رخ به نوبهار این است
گلی که طرح دهد رخ به نوبهار این است
لبی که می شکند دیدنش خمار این است
بلند بخت نهالی که از خجالت او
الف کشد به زمین سرو جویبار این است
به چشم دیده وران آفتاب عالمتاب
پیاده ای است زمین گیر اگر سوار این است
کند ز نشو و نما منع سبزه خط را
اگر حلاوت آن لعل آبدار این است
جهان به دیده خورشید تار می سازد
اگر ترقی آن خط مشکبار این است
ز زنگ، آینه آفتاب در خطرست
اگر عیار تریهای روزگار این است
ز زهد خشک اثر در جهان نخواهد ماند
اگر طراوت ایام نوبهار این است
قدم ز گوشه عزلت برون منه صائب
که چاره دل آشفته روزگار این است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۷۴۰ - خوشا دلی که نمکسود از ملاحت اوست
خوشا دلی که نمکسود از ملاحت اوست
کباب آتش بی زینهار طلعت اوست
به سر دهند عزیزان گلستانش جای
چو سایه هر که گرفتار نخل قامت اوست
سری کز افسر خورشید می ستاند باج
همان سرشت که در وی هوای خدمت اوست
دهان شیر بود امن تر ز ناف غزال
مرا که جوشن داودی از حمایت اوست
چه نسبت است به صبح آن بیاض گردن را؟
که فرد باطلی از دفتر صباحت اوست
کسی است عاشق صادق چو صبح در آفاق
که صرف آه کند یک دو دم که قسمت اوست
اگر ترا نظر موشکاف، احول نیست
نظام عالم کثرت دلیل وحدت اوست
زمین سوخته را ابر می کند سرسبز
امید نامه صائب به ابر رحمت اوست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۷۴۱ - ز درد، عشق مرا بی نیاز ساخته است
ز درد، عشق مرا بی نیاز ساخته است
ز جستجوی دوا بی نیاز ساخته است
ادا چگونه کنم شکر درد بی درمان؟
که از طبیب مرا بی نیاز ساخته است
کمند جاذبه بحر، همچو سیل بهار
مرا ز راهنما بی نیاز ساخته است
نظر به ملک سلیمان سیه نمی سازد
قناعتی که مرا بی نیاز ساخته است
خوشم به بی سر و پایی، که خانه بر دوشی
مرا ز هر دو سرا بی نیاز ساخته است
رسانده است مرا بیخودی به مأوایی
که از مقام رضا بی نیاز ساخته است
کباب حسن گلوسوز تشنگی گردم!
کز آب خضر، مرا بی نیاز ساخته است
تپیدن دل بیتاب در طریق طلب
مرا ز منت پا بی نیاز ساخته است
هوای باطل دنیا عجب فسونسازی است
که خلق را ز خدا بی نیاز ساخته است
جمال کعبه مقصود، از کمال ظهور
مرا ز قبله نما بی نیاز ساخته است
نیازمندی ما کی به خاطرت گذرد؟
چنین که ناز ترا بی نیاز ساخته است
نیازمند تو کرده است ما فقیران را
ترا کسی که ز ما بی نیاز ساخته است
منم که ناز به معشوق می کنم صائب
وگرنه عشق که را بی نیاز ساخته است؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۷۴۲ - هنوز خط ز لب یار برنخاسته است
هنوز خط ز لب یار برنخاسته است
غبار فتنه ازین رهگذر نخاسته است
ز بخت تیره من از آفتاب نومیدم
وگرنه صبح ز من پیشتر نخاسته است
مکن به دل سیهان پند خویش را ضایع
که خون مرده به صد نیشتر نخاسته است
نچیده است گل از روی دولت بیدار
ز خواب هر که به روی تو برنخاسته است
ز لرزش دل عشاق کی خبر داری؟
که آه سرد ترا از جگر نخاسته است
ز تندباد حوادث نمی روم از جای
فتاده ای چو من از خاک برنخاسته است
ز محفلی که مرا جستن است در خاطر
سپند از آتش سوزنده برنخاسته است
مکن به سنگدلان صرف آبرو صائب
که هیچ ابر ز آب گهر نخاسته است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۷۴۳ - مرا به سیل سبکسیر رشک می آید
مرا به سیل سبکسیر رشک می آید
که غیر صدق طلب راهبر نخواسته است
کباب همت آن سایل تهیدستم
که غیر داغ چراغ دگر نخواسته است
خوشا کسی که درین خاکدان به جز در دل
گشادکار خود از هیچ در نخواسته است
ز مال خویش نبیند جهان نوردی خیر
که سود بهر کسان از سفر نخواسته است
طمع مدار ز تن پروران ترانه عشق
نوا کسی ز نی پر شکر نخواسته است
به سنگ، سنگ محال است سینه صاف شود
دل رحیم کس از هم گهر نخواسته است
ز ما به دست دعا همچو سرو قانع شو
که کس ز مردم آزاده بر نخواسته است
بس است گوهر شهوار آب، شیرینی
کسی ز چشمه شیرین گهر نخواسته است
نشاط روی زمین زیر آسمان صائب
ازان کس است که تاج و کمر نخواسته است
مسلم است شجاعت بر آن کسی صائب
که پیش تیر حوادث سپر نخواسته است
ترا کسی که به آه سحر نخواسته است
ز نخل زندگی خویش برنخواسته است
به کاوش مژه خون مرا دلیر بریز
که خونبها کسی از نیشتر نخواسته است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۷۴۴ - گشاد دل به سخنهای آشنا بسته است
گشاد دل به سخنهای آشنا بسته است
نشاط گل به سبکدستی صبا بسته است
تو گم نگشته ای از خویشتن، چه می دانی
که شمع رشته به انگشت خود چرا بسته است؟
مکن ملاحظه از شرم، حرف ما بشنو
که این طلسم به یک حرف آشنا بسته است
ز نقش اطلس و دیبا موافقت مطلب
که نقشهای موافق به بوریا بسته است
گناه روی به آیینه می کند نسبت
سیه دلی که کمر در شکست ما بسته است
چو موج محو شو اینجا که تخته تعلیم
در رسیدن دریا به ناخدا بسته است
ندیده سختی از ایام، دل نگردد نرم
که روسفیدی گندم به آسیا بسته است
فراغبال درین بوستان نمی باشد
که بوی سنبل و گل، دام در هوا بسته است
قدم ز خاک شهیدان کشیده ای عمری است
نصیحت که به پای تو این حنا بسته است؟
نماند ناخن تدبیر در کفم صائب
که این گره به سر زلف مدعا بسته است؟