تعداد ۶۴۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۲۲ - اگر نه روی تو ببینم، به ماهتاب نبینم
اگر نه روی تو ببینم، به ماهتاب نبینم
وگر چه ماه بتابد، به ماه تاب نبینم
در آن زمان که نبینم ترا به چشم چو ابرم
چنان ببارد باران که آفتاب نبینم
به خانه سایه همی گیردم ز فکرت زلفت
که آفتاب در این خانه خراب نبینم
وصال خواهم و این در به روی من که گشاید
ز خنده شکرینت چو فتح باب نبینم؟
به وصل چند توان گفتنم «هنوز توقف »
کنم توقف، اگر عمر را شتاب نبینم
طمع بود ز دهان تو شربتیم، ولیکن
سؤال از که کنم، چون ره جواب نبینم؟
چو دل سخن نشنود و تو عاقبت بربودی
روان بکش که نگه داشتن صواب نبینم
جز آب می نرود از دو چشم خسرو و ترسم
که چند روز دگر خون رود که آب نبینم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۲۳ - کرشمه کردنت ار چه بلاست، باز ندارم
کرشمه کردنت ار چه بلاست، باز ندارم
ولی به تیغ کشی به که تاب ناز ندارم
چه روز بود که پیچید نقش زلف تو بر من
که عمر رفت و خلاص از شب دراز ندارم
چنان به روز بد خود خوشم به دولت عشقت
که سوی روز نکوی کسان نیاز ندارم
بیار ساقی و در ده به ما صلای خرابی
که بیش ازین سر این عقل حیله ساز ندارم
مرا ز مسجد معذور دار، خواجه مؤذن
که من ز شاهد و می فرصت نماز ندارم
چو بت پرست دلم شد چنان که باز نیامد
به هر صفت که بود، گو «بباش » باز ندارم
چسان رود غم خسرو در پی کشتن
ز دیگری سخنی نیز دلنواز ندارم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۲۴ - برفت عمر و به سوی خدای روی نکردم
برفت عمر و به سوی خدای روی نکردم
بشد غنیمت و اوقات جستجوی نکردم
ز لوث فسق دل من چگونه دست بشوید؟
به غسل جای ندامت چو دیده چوی نکردم
سیاه رویی خود را به آب دیده نشستم
به صف مردان خود را سفید روی نکردم
طریق شیردلی های شبروان چه شناسم
که صحبتی دو سه شب باسگان کوی نکردم؟
کجا به حضرت سلطان قبول حال بیاید
سری که در خم چوگان عشق گوی نکردم
دماغ کرد چنینم که طیب خلق ندانم
زکام داشت بر آنم که مشک بوی نکردم
به ترک خوی بدم می دهند پند، ولیکن
کنون چگونه کنم، کز نخست خوی نکردم؟
تمام عمر برانداختم به کذب که هرگز
به صدق پیش خدا قامت دو توی نکردم
وبال من همه شعر آمد و دریغ که خسرو
نگفت «خاموش » و من ترک گفتگوی نکردم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۲۵ - خراب کرد به یک بار خواب نرگس مستم
خراب کرد به یک بار خواب نرگس مستم
خبر دهید به جانان که دل برفت ز دستم
ز بس که این دل خون گشته در دوید به چشمم
نایستاد دلم تا میان خون ننشستم
هزار شب رود و من به خواب چشم نبندم
کنون چگونه ببندم که از نخست نبستم
مه من ار به تو بینم، «بت چه پرستی؟»
چو دین به کار تو کردم، چگونه بت نپرستم؟
مشو به خشم که «در من تو کیستی که نبینی؟»
گر آن گناه نبخشی، جوان و عاشق و مستم
مرا ز دوری بتان توبه داده بود عزیزی
تو شوخ باز بر آن داشتی که توبه شکستم
نهاد داغ سگی پاسبان کوی تو بر من
من ار چه سگ نیم، اما برای داغ تو هستم
دهند پند که خسرو صبور باش که رستی
اگر سخن به صبوری بود، بدان که نرستم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۲۶ - گذشت عمر و دمی در رخ تو سیر ندیدم
گذشت عمر و دمی در رخ تو سیر ندیدم
ز هجر جان به لب آمد، به کام دل نرسیدم
چو غنچه تا به تو دل بستم، ای بهار جوانی
به هیچ جا ننشستم که جامه ای ندریدم
گه جدا شدن جان ز تن نباشد هرگز
عقوبتی که من اندر جدایی تو بدیدم
جز این ز مردن خویشم فسوس نیست به سینه
که زیر پای تو شادی مرگ خویش ندیدم
سرم ز سرزنش مدعی به خاک فروشد
چنین بود که نصیحت ز دوستان نشنیدم
اگر به تیغ سیاست مرا جدا کنی از خود
ز تو برید نیارم، ولی ز خویش بریدم
فریب و عشوه که نزد خرد به هیچ نیرزد
بده که گر ز تو باشد، به هر دو کون خریدم
چو سایه در پس خوبان بسی دویدم و اکنون
ز روی خوب چو سایه ز آفتاب رمیدم
به عین بیهشیم رخ نمود و گفت که «چونی؟»
چه تشنگی بر آبی که من به خواب بدیدم
چه جای طعنه که خسرو چرا به زلفش اسیری؟
نه من بلای دل خود به اختیار گزیدم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۲۷ - اگر ز من بروی، تاب دوری تو ندارم
اگر ز من بروی، تاب دوری تو ندارم
اگر نماییم آن روی، نیز تاب ندارم
همی خورم ز تو صد خار غم، همین برم آرد
چو کار خویش به دنبال بخت تیره گذارم
مباد هیچ زوالت، چو زیر پا کنی آن خط
که خال خویش به خار رهت به گریه نگارم
دو لب به گریه بشویم، چو خاک پای تو بوسم
مگیر چشم، اگر آب دیده پاک ندارم
به زنده داشتن شب بمرد خسرو مسکین
زهی جفا که من این عمر در حساب نیارم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۲۸ - کجایی، ای به فدای تو گشته جان و جهانم
کجایی، ای به فدای تو گشته جان و جهانم
بیا بیا که جدا بودن از تو می نتوانم
صبا سلام تو آرد، ولی به من نرساند
که در غلط فتد از دیدنم، از آنکه نه آنم
شدم ز دست تو و هم عنان تو نگرفتم
فتاد دیده به رویت، ز دست رفت عنانم
دلم بری و بگویی «مگو» من این به که گویم؟
مر کشی و ندانی، ندانم این ز که دانم!
در آب دیده تنم غرقه گشت و آه نکردم
ز تیر هم چه گشاید، چو نم گرفت کمانم
ز گریه رشته جان پر گره شد و دم سردم
گره گرفته به صد حیله می رسد به دهانم
بسوخت خسرو مسکین در آرزوی لب تو
ببخش از پی تسکین دو شربتی هم از آنم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۲۹ - دلم ز دست تو خون شد، ندانم این به که گویم؟
دلم ز دست تو خون شد، ندانم این به که گویم؟
علاج خود ز که سازم، دوای دل ز که جویم؟
بریخت اشک من آن را که پاره گشت دروغم
برفت آب من آن را که رخنه گشت سبویم
از این دو دیده پر آب من که ریخته بادا
چه آب ریختگی ها که آمده ست به رویم
رهی به کوی تو جویم که گویمت سخن خود
تو سوی خود ندهی ره، ندانم این به که گویم؟
تویی چو چشمه آب حیات و من به تو تشنه
نخورده شربتی، آخر چگونه دست بشویم؟
میار طره فراهم، فرو گذار که بر من
کند هر آنچه بیاید، چو می بیاید از اویم
تن چو موی مرا بگسل و بسوز در آتش
که پی گسست در آمد غمت به شخص چو مویم
تبسمی که تو آنجا نه دلبری، گل باغی
نوازشی که من اینجا، نه خسروم، سگ کویم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۳۰ - بیار، ساقی، دریای بیکرانه به سویم
بیار، ساقی، دریای بیکرانه به سویم
که کشته می نشود آتش جگر به سبویم
طفیل خاک یکی جرعه ریز بر سر من، ریز
که گرد تو به ازاین دلق بی نماز بشویم
نگنجم ار به در زاهدان ز بهر تبرک
بس است خدمت رندان مست بر سر کویم
خوش آن خمار پیاپی که لعبتان خماری
شبم دهند شراب و ره درونه ربویم
به یک سفال لبالب فروختم همه جنت
که درد نقد به از سلسبیل نسیه بجویم
حریف بیشتر از من شود خراب که پیشش
به هر پیاله سرودی ز درد خویش بگویم
صلاح رهزن من شد که ذوق بت نگرفتم
کجاست شاهد بت رو که ره به قبله بجویم؟
به بت پرستی خلقی که سنگسار کنندم
نه صبر آن که ز سنگی بود ز روی برویم
دلم به خدمت او بود دوش گفت که خسرو
تو دانی و در مسجد که من سگ در اویم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۳۱ - نهفته خورد می آن شوخ و منکر است به رویم
نهفته خورد می آن شوخ و منکر است به رویم
کجاست دولت آنم که تا دهانش ببویم؟
خراب این هوسم که بود به خواب صبوحی
من آن دهان می آلود ز آب دیده بشویم
شبیش دیدم در خواب، سالهاست که هر شب
ز شام تا سحر آن خواب پیش خویش بگویم
مگر ز وادی جانان صبا برد خبر من
که کاروان سلامت گذر نکرد به سویم
به هر زمینی هر کس گلی شوند و گیایی
منم که مهرگیایی شوم به کوی تو رویم
به ناتوانیم از وی چه آن حال که بپرسیش؟
همین بس است که من سر بر آستانه اویم
کنون که توبه شکستم، کدوی می به سرم نه
چنان که کاسه سر بشکند ز بار سبویم
تو بر گلوی من ار تیغ آبدار برانی
بسی ز شربت آب حیات به به گلویم
مگو که خار جفایم ببین و مگذر ازین سوی
نه خسروم من، اگر سوی تو به دیده نپویم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۵۹۷ - دلم که سوخت ز عشقش چراغ جان من است آن
دلم که سوخت ز عشقش چراغ جان من است آن
غبار کز تو رسد نور دیدگان من است آن
مسوز جان دگر عاشقان بدان غم خود
که من ز رشک بمردم که حق جان من است آن
جفاست ز آن تو می کن، بمیر گو چو رهی صد
وفا مکن که نه ز آن تو آن، از آن من است آن
بر آستانت که حالی ز خون دیده نوشتم
بخوان که درد فزاید که داستان من است آن
به خاک کوی تو مردم که خواستم به دعا من
تو نام اجل نهی و عمر جاودان من است آن
شد ار چه خار مغیلان ز هجر بستر خاکم
چو یاد می دهدم از تو، پرنیان من است آن
اگر چه گوشه غم ناخوش است بر همه، لیکن
چو در خیال توام باغ و بوستان من است آن
گر ای صبا، روی آنجا به جان دعاش بگویی
ز من ولیک، نگویی که از زبان من است آن
شود به راه تو خسرو چو خاک تا بنشانی
غبار پا چو ندانی که استخوان من است آن
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۷۲ - به بت نمای مرا ره، اگر به دین نتوانی
به بت نمای مرا ره، اگر به دین نتوانی
به مهرکش سگ خود را، اگر به کین نتوانی
گهم نوازی، گاهی بود که تیغ برانی
مراد تست، چنان کن، اگر چنین نتوانی
به نازگویی، بوسی دهم اگر بدهی جان
من آن توانم کردن، ولی تو این نتوانی
بیا و تکیه برین چشم شب نخفته من کن
که با چنین تن و اندام بر زمین نتوانی
مگو تو تلخ که جان می بری به گفتن شیرین
مرا به زهر گهی کش، کز انگبین نتوانی
خوش است باغ، ولیکن نایستد دلم آن جا
که تو شنیدن این ناله حزین نتوانی
دلا، بکش ز بلند آستانت دامن دعوی
که خاک رفتن آنجا به آستین نتوانی
نخست از سر جان خیز خسروا و پس آنگه
به آشکار برو زن، گر از کمین نتوانی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۷۳ - هلال عید نمود، ای مه دو هفته، کجایی؟
هلال عید نمود، ای مه دو هفته، کجایی؟
که دوستان را روی چو عید خود بنمایی
برون خرام کله کج نهاده تا به نظاره
ز پرده ها به در افتند لعبتان ختایی
اگر تو باد به سر می کنی، رسد که به خوبی
چو غنچه لعل کلاه و چو سبزه سبزقبایی
نماز عید به محراب ابروی تو کنم من
نه من که جمله جهان، چون به عیدگاه درآیی
چرا روایی اشکم به پیش روی تو نبود؟
گلاب را بود آخر به روز عید روایی
هر آنچه در دل من بود، ریختند به صحرا
دو چشم من که به خونم همی دهند گوایی
بخوان به نزد خودم تا چو بخت سوی تو آیم
کجاست دولت آنم که تو به سوی من آیی
به جور می کشم، این جرم خسروست، نه از تو
که تو چو لطف ملک جان فزای عمر فزایی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۹۵۵ - تو می روی و به نظاره تو چشم جهانی
تو می روی و به نظاره تو چشم جهانی
بگو که آگهی از عاشقان دلشدگانی
بگشت حال به بالای ابروی تو کسان را
که زیر دست فتادش چنان کمند و کمانی
در ابروی تو نه یک دل هزار بیش فرو شد
به من ز داغ دل آنگه که دارد از تو نشانی
برهمنان که پرستند آفتاب فلک را
مگر که هندوی ما را ندیده اند زمانی
غلام پنجه مرغول هندوانه اویم
که هست هر خم مویی از او شکنجه جانی
بریخت آب رخ بیدلان به خاک در او
چه کم شود که اگر تر کند به لطف زبانی
گران کمانی آن هندوی کمانکش چابک
به هیچ پنجه ترکی رها نکرد عنانی
بخار هجران، خسرو، صبور باش که هرگز
رطب نیایی ازین بستگی ز پسته دهانی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۹۵۶ - بسی نماند که جانی برون رود ز غریبی
بسی نماند که جانی برون رود ز غریبی
هنوز می نرساند مرا ز زلف تو طیبی
مباد خواب خوش آن شوخ را که غمزه شوخش
فگند خار مغیلان به خوابگاه غریبی
ز درد عشق بمردم خبر دهید، رفیقان
اگر مفرح صبر است در دکان طبیبی
ندادیم چو ضمانی به تیغ راضیم، اکنون
اشارتی به کرم، جان من، به سوی رقیبی
چو بت پرست شدم از تو، بعد ازین من و کویت
به دوش رشته زناری و به دست صلیبی
زکوة حسن بده زان به هر چه می رسی، ار چه
نمی رسد به گدایان دور مانده نصیبی
به گاه دیدن تو خسرو از بلا چه خورد غم
چه غم نظارگی شاه را ز چوب نقیبی
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۲۶ - زهی جهان شده روشن بآفتاب جمالت
زهی جهان شده روشن بآفتاب جمالت
کسی بچشم سرو سر ندیده روی مثالت
بقول راست چو مطرب سحرگهان ببسیطی
بگوید از غزل من نشید وصف جمالت
چو دست مرتعش آن دم زمین بلرزه درآید
ز پای وجد که کوبند مردم از سر حالت
تو نقل مجلس مستان عشق خویشی ازیرا
چو پسته یی بدهان (و) چو شکری بمقالت
جریح تیغ غمت را حیات درد دل آمد
که عشق راحت جانش بمرگ کرد حوالت
چو عشق ملک بگیرد سپاه طبع بمیرد
که عادلان ننشانند دزد را بایالت
درت مقید دیوار هر دو کون نباشد
ز هفت پرده برونست آستان جلالت
بعقل کس نتوانست ره بسوی تو بردن
سها نکرد کسی را بآفتاب دلالت
تو شاه ملک جمالی و دل پیاده راهت
که جان بعشق رخ تو بداد و برد خجالت
مکن بآتش هجران دگر عذاب کسی را
که همچو آیت رحمت بسی گرفت بفالت
اگر چه انده عشقت بجان خریدم لیکن
زیان نکرد و مصونست بیع ما ز اقالت
حیات رخت اقامت بر اسب رحلت بستی
اگر عنان نگرفتی مرا امیذ وصالت
چو نیست ذکر تو عادت چو نیست کار تو پیشه
حدیث جمله فسونست و شغل جمله بطالت
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۰۹ - ایا خلاصه خوبان کراست درهمه دنیی
ایا خلاصه خوبان کراست درهمه دنیی
چنین تنی همگی جان وصورتی همه معنی
غم تو دنیی ودینست نزد عاشق صادق
که دل فروز چو دینی ودل ربای چو دنیی
برآستان تو بودن مراست مجلس عالی
بزیر پای تو مردن مراست پایه اعلی
اگرچه نیست تویی ومنی میان من وتو
منم منم بتو لایق تویی تویی بمن اولی
تو در مشاهده با دیگران ومن شده قانع
زروی تو بخیال وز وصل تو بتمنی
خراب گشتن ملکست دل شکستن عاشق
حصار کردن قدس است بهر کشتن یحیی
ز زنده دل برباید رخ تو چون زر رنگین
بمرده روح ببخشد لب تو چون دم عیسی
چراغ ماه نتابد بپیش شمع رخ تو
شعاع مهر چه باشد بنزد نور تجلی
بدست دل قدم صدق سیف برسر کویت
نهاده چون سر مجنون بر آستانه لیلی
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۳۶ - اگر چو خسرو و خاقان سزای تاج و سریری
اگر چو خسرو و خاقان سزای تاج و سریری
ترا گلیم گدایی به از قبای امیری
بوقت می گرو و از سپیدرویی خود دان
بزر سرخ خریدن سیه گلیم فقیری
ترا چه عیب کند یار و گر کند چه تفاوت
گر آفتاب کند عیب ذره را بحقیری
چو دوست سایه لطفی فگند بر سر کارت
بروی پشت زمین را چو آفتاب بگیری
ترا سعادت عشقش بپایه یی برساند
که خس دهی بستانند و زر دهند نگیری
اگر سلامت خواهی چراغ مجلس او شو
چو او فروخت نسوزی (و چون) بکشت نمیری
چو آتش آنچه بیابی برنگ خویشتنش کن
چنان مشو که ز بادی چو آب نقش پذیری
مدام در پی او رو که راه عشق بداند
که چشم عقل تو کورست اگر بدیده بصیری
تو نقد خود بد گر کس سپار تاش بسنجد
بسنگ خویش فزونی بنزد خویش کثیری
فطیر عقل تو خامست بی حرارت عشقش
برو بسوز که خامی، برو بپز که خمیری
سخن بقدر تو گویم که طعمه کرد نشاید
طعام مردم بالغ ترا که طفل بشیری
بگوش هوش زمانی سماع قول رهی کن
اگر عطارد ذهنی ور آفتاب ضمیری
چو سیف روز جوانی بعاشقی گذراند
سعادتش برساند چو بخت بنده بپیری
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۶۷ - هلال عید کزین طاق زرنگار برآید
هلال عید کزین طاق زرنگار برآید
به ابرویت نرسد گرهزار بار برآید
ز زلف بسته ی مشکین اگر گره بگشایی
از ان گشاد دلم را هزار کار برآید
چو سرو اگر بخرامی به ناز و رخ بنمایی
به باغ نارون ازخاک و گل زخار برآید
نقاب برشکن ای لاله زار باغ جوانی
به لاله زار گذر کن که لاله زار برآید
زخون دیده ی فرهاد کوهکن اثری بین
زلاله ها که بر اطراف کوهسار برآید
کمی به معرکه منصور گشت درصف عشاق
که مرد وار چو حلاج گرد دار برآید
بشوی ابن حسام از غبار سینه ی صافی
که عکس طلعت از آینه، بی غبار برآید
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۱۲۳ - تَعالِ مَن بِکَ وجدی که من هوای تو دارم
تَعالِ مَن بِکَ وجدی که من هوای تو دارم
انیس قلب حزینی و جان برای تو دارم
کَفی بِخَدَّک وَردی چه جای لاله ی سیراب
کَذا و ایَّهُ وَردٍ که من به جای تو دارم
وَلی مُنیَ و هَواء طواف کعبه ی کویت
فَجِئتُ یابَک سَعیاً که من صفای تو دارم
إن اِبتَغَیتُ وَفاتی سر از وفات نپیچم
وإن رَضیِتَ بِرَاسی سر رضای تو دارم
وَ اِطَّلَعتُ بِحالی به های های بگریی
کما بِعِشقِکَ اَبکی و های های تو دارم
فَما تَطاوَلَ قلبی حدیث زلف درازت
وَ ما جَری بِدمُوعی ز ماجرای تو دارم
فِداکَ ابنِ حُسامٍ نثار کوی تو جانش
و کَیف اَقصِر عَنها که جان فدای تو دارم