تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۶ - جز عشق من بیسر و پا را هنری نیست
جز عشق من بیسر و پا را هنری نیست
نخلی است وجودم که جز اینش ثمری نیست
یکنظره بر آن منظرم از پای درافکند
بگریز که پیکان نظر را سپری نیست
سیخ مژه داری بکباب دل عشاق
در رهگذری نیست که دود جگری نیست
یک گام زخود دور ترک منزل یار است
در مرحله عشق به جز این سفری نیست
بردار محبت نزند لاف انا الحق
آنرا که بسر باختن خویش سری نیست
افغان عنادل سبب دوری گل شد
فریاد از آن ناله که او را اثری نیست
در میکده دیدم به گرو خرقه زاهد
هاشا که به مسجد ز خرابات دری نیست
گر غیرت سینا شودم دل عجبی نیست
زیرا که چو عشق تو در آنجا شرری نیست
در عشق بآشفته ملامت نکند سود
پروانه بر شمع ز خویشش خبری نیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۸ - ای طلعت محبوب ازل را زتو مرآت
ای طلعت محبوب ازل را زتو مرآت
من باز بگیرم نظر از روی تو هیهات
مشهود چو شد روی تو در چشم یقینم
از لوح دل و دیده بشوئیم خیالات
تا نور تو در طور دلم کرد تجلی
شاید که بسوزیم ازین شعله حجابات
نشناخته معبود چه حاصل زعبادت
نایافته مقصود چه کعبه چه خرابات
ایشیخ صفت را چکنی ذات طلب کن
تا چند چو خر در گلی از نفی وز اثبات
مطبوع تو گر خود همه نقص است کمالست
گر نیست قبول تو نقص است کمالات
از لوث صفت خرقه آلوده بمی شوی
تا پیر مغانت بدهد جام می ذات
در دفتر اعمال مرا نیست بجز عشق
روزی که بپاداش بیارند مکافات
تا طوق سگ آل عبا کرده بگردن
آشفته کند بر همه آفاق مباهات
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۰ - خون می‌خوری و نیستت از خلق مخافت
خون می‌خوری و نیستت از خلق مخافت
تا چند کنی شوخی تا چند ظرافت
ای حسن و صباحت اثری از گل رویت
از چاه زنخدان تو خورد آب لطافت
بوی می‌اش آورد سوی خانه خمار
زاهد که مکان داشت به بازار خرافت
در راه طلب راحت و رنج است مساوی
عاشق بود آسوده زآسایش و آفت
قرب درِ جانان طلب، دور شو از خود
کاین دوریت از سر ببرد بعد مسافت
ای مغبچه در دیر مغان پرده برافکن
تا کعبه سوی دیر شتابد به شرافت
مهمان نتوان بود مگر خوان بلا را
گر عشق نهد سفره‌ی از بهر ضیافت
آشفته به جز مهر تو در دل ندهد راه
بر غیر علی نیست سزا تخت خلافت
در هر دو جهان مالک ملکی به حقیقت
بر کون و مکان جمله خدایی به اضافت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۴۰ - خورشید رخت زیر خم زلف نهانست
خورشید رخت زیر خم زلف نهانست
لیکن چه نهانی که به شب ماه عیانست
چشم تو چو ترکیب کماندار که از زلف
آویخته پیوسته کمندش به کمانست
لعلت سخنی گفت و یقینم شده حاصل
در جوهر فردی که همه وهم و گمانست
سودست به سودای تو سر دادن عشاق
کی عاشق صادق به غم سود و زیانست
یک بوسه از آن لعل می آلود خدا را
کان شکر و یاقوت دوای خفقانست
غم نیست کسی را که بهشت است نشمین
کی پیر شود هر که اسیر تو جوانست
چون زردی رخساره نشانی بود از عشق
عشاق تو را زان همه رنج یرقانست
هر صبح به گلزار هوا غالیه بیز است
تا زلف که در راه صبا مشک فشانست
ما نیک بجستیم نشان تو در آفاق
رنگی نه که گوییم که بهمان و فلانست
انوار تو در جمله ذرات هویدا
بیش از همه در مهدی و هادی زمانست
دیدن نتوان هیچت و پیداست که هستی
چون روح که اندر تن و معنی نه بیانست
تا ساقی دور است شه بزم ولایت
آشفته کجا چشم به دست دگرانست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۶۰ - دل از دو جهان کرده بعشق تو قناعت
دل از دو جهان کرده بعشق تو قناعت
جان سوده بخاک حرمت جبهه طاعت
دل اهل ریاضت بود و با دهنت ساخت
با هیچ کند صبر به تنگی قناعت
از طعنه دشمن نروم من زدر دوست
گو سنگ ملامت بزن و تیر شناعت
ما را بجز از بار گنه نیست متاعی
جز عفو تو کس را نشناسم بشفاعت
شاید مس قلب من خاکی شود اکسیر
از خاک سیه زر بکنند اهل صناعت
جز جان پی ایثار توام نیست متاعی
جز عفو تو کس را نشناسم بشفاعت
شاید مس قلب من خاکی شود اکسیر
از خاک سیه زر بکنند اهل صناعت
جز جان پی ایثار توام نیست متاعی
با قیمت یوسف چکند تنگ بضاعت
گفتی بدم مرگ بود ساعت وصلم
من روز و شبان میشمرم آندم و ساعت
پروانه صفت گرد سر شمع بگردیم
کز سوختنش بزم فروزند جماعت
هر کس بامید عمل آید بصف حشر
آشفته درآید زدر عجز و ضراعت
المنت لله که ثمر حب علی داد
تخمی که در این مزرعه کردیم زراعت
دین و دل و صبر و خرد و جان و تنی بود
در دادم و شرمنده زتنگی بضاعت
طفلی بصف عشق بجولان چه درآید
رستم نزده لاف زمردی و شجاعت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۶۹ - جز عشق کسی را به درون سلطنتی نیست
جز عشق کسی را به درون سلطنتی نیست
معشوق تر از ملک دلم مملکتی نیست
جبریل کجا دم زند از رتبه عاشق
کو را به جز از بام فلک منزلتی نیست
ذات همه کس را به صفت می نشناسد
زان ذات چه گویم که به رنگ صفتی نیست
هان جهد کن و کسوت جان گیر ز جانان
کاین جامه جسمت به جز از عاریتی نیست
اغیار هم از خوان عطایش برد انعام
با هیچکسش نیست که خود مرحمتی نیست
کی معرفت شاهد معنی کند ادراک
آن شخص که در خویشتنش معرفتی نیست
خاصیت درمان دهدت درد محبت
خوش باش به این داغ که بی خاصیتی نیست
سلطان ز پی مصلحت ملک کند خون
درویش بود آن که پی مصلحتی نیست
بر کشته هر کس دیتی شرع نویسد
جز کشته عشقت که به جز تو دیتی نیست
عشق تو مرا تربیت از حب علی داد
آشفته به از این به جهان تربیتی نیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۹۷ - المنتة لله که زنو عهد بهار است
المنتة لله که زنو عهد بهار است
بلبل بنواخوانی و گل بر سربار است
غوغای عنادل همه از رفتن گل بود
گل آمده و نوبت افغان هزار است
در طبع هواخاصیت آب حیاتست
در خاک چمن نافه آهوی تتار است
آتش زند از برق و زابر آب ببارد
در خاک چمن باد ندانم به چه کار است
نقاش ربیع است چو صورتگر چینی
کز خانه او دشت پر از نقش و نگار است
چون دیده یعقوب سفید است شکوفه
با یوسف گل گر چه هم آغوش و کنار است
سرو است چو صوفی همه در وجه زمستی
از حالت او فاخته کو کوزن و زار است
ساقی چمن نرگس مخمور چو مستان
از ساغر او لاله همانا بخمار است
صد شکر که آشفته علی رغم رقیبان
با شاهد ساقی بچمن باده گسار است
نوشد می گلرنگ بآهنگ عنادل
از مدحت شاهش در معنی بکنار است
شاهنشه غیبی علی آن شاهد لاریب
کز نکهت لطفش همه آفاق بهار است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۰۶ - حقا که ملامتگر روی تو ندیده است
حقا که ملامتگر روی تو ندیده است
معنی نشینده است و بصورت نگردیده است
پیغام که آورد سحر باد که از شوق
دیوانه شده بلبل و گل جامه دریده است
ای حلقه بگوش خم زلفین تو خورشید
خط تو خط باطله بر ماه کشیده است
من سینه بناخن بشکافم بره عشق
نشکفت که فرهاد حزین سنگ بریده است
فرهاد نخورده است بجز تیشه خون ریز
خسرو سخن تلخ زشیرین نشنیده است
بی ناوک دلدوز تو دل در بر عشاق
چون ماهی بی آب که در خاک طپیده است
از عشق ندیدیم بجز آتش سوزان
کس از شجر طور جز این میوه نچیده است
نازم رخ بی مثل و نظیر تو که دیده ‏
جز در بر آئینه نظیر تو ندیده است
گو دم مزن از وجد و سماع و طرب و حال
صوفی که زصهبای محبت نچشیده است
شرح غم زلف تو نگارد عجبی نیست
از خامه آشفته اگر مشک چکیده است
زاهد تو و محراب که عاشق بعبادت
محراب بجز آن خم ابرو نگزیده است
ما و رخ زیبای علی آنکه چو نقشش
نقاش ازل بر ورق کن نکشیده است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۲۰ - زاهد که همی گفت می ناب حرام است
زاهد که همی گفت می ناب حرام است
میخورد و بگفت آنکه حرام است کدام است
حوران بهشتی بجوار تو جواریست
غلمان بسر کویت استاده غلام است
گر حکمتی آموخت زخم بود فلاطون
ور حشمت جمشید زیک پرتو جام است
عمریست که زلفین تو بر آتش رخسار
میسوزد و چون مینگری عنبر خام است
عنبر نستانم زکس ونافه نبویم
بوی سر زلفین توام تا بمشام است
گر زاهد شهرست که از جام تو مستست
گر آهوی وحشیست که در دام تو رام است
نقص است بمه نسبت آن روی که از ماه
هر روز شود ناقص وز دوست تمام است
بی تو نکنم عیش اگر باغ بهشت است
من با تو خورم باده اگر ماه صیام است
چشمان تو بر چهره جادوست ببابل
در زلف بناگوش تو شعرا که بشام است
فرهاد که جان داد زشوق لب شیرین
جانبازی و ناکامی او غایت کام است
آشفته چه غم باشدش از هول قیامت
آنرا که علی رهبر و مولی و امام است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۲۱ - ای ترک گر آزردن دلهات خیالست
ای ترک گر آزردن دلهات خیالست
آزردن عشاق زتیغ تو محالست
عشاق حیات ابد از تیغ تو دیدند
بس کشتن این طایفه ایدوست محالست
گر قصد بود قتل منت روی بگردان
چون موت و حیاتم بفراق است و وصالست
پا تا سر او چیست همه غشوه و ناز است
سر تا قدمش چیست همه غنج و دلالست
حور است پری نه ملک و ماه فرشته
کز هر چه بوهم آید برتر بجمالست
حور و پری این رسم ندانند و بکویند
یا کی ملک و ماه باین خوی و خصالست
گفتند حکیمان سخن از مسئله جزء
اما زدهان تو نه یارای مقالست
رستم بگریزد زمصاف سپه عشق
مسکین دل سودا زده ما به چه حالست
آشفته نورزی بجز از عشق نکویان
هر دین که جزا نیست همه عین ضلالست
جز مدح علی هیچ نخوانی که حرامست
جز مهر علی هیچ نورزی که نکالست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۲۷ - این دود که دوش از دل سودازده برخاست
این دود که دوش از دل سودازده برخاست
چون شمع مرا سوخت ولی بزم بیاراست
ما را چه خوش افتاد بتن کسوت عشقت
چون خلعت خوبی که ببالای تو زیباست
تیز نظرش بگذرد از جوشن فولاد
با لطف بدن ساعد بازوش تواناست
زین قلب شکن لشکر مژگان که تو داری
خون دل عشاق بریزی زچپ و راست
در صورتت آن چشم که دید آیت معنی
صاحبنظرانش همه گویند که بیناست
یک شهر رقیب و همه با دوست هم آغوش
تنهائی در هجر نصیب من تنهاست
دارد سر تسلیم دلم پیش نگاهت
با کافر خونخوار چه بهتر زمداراست
در کوی تو غوغای رقیبان عجبی نیست
لابد مگس آنجا بزند جوش که حلواست
دلدار چو در کام تو و باده بجام است
از چه نکنی عیش که اسباب مهیاست
هر کس برد از جلوه روی تو نصیبی
گر هست قصوری صنما از طرف ماست
آشفته بدامان تو زد دست تولا
ای دست خدا دست تو چون از همه بالاست
ما از دو جهان روبه تو آورده بامید
کز غیر تو حاجت بدو عالم نتوان خواست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۳۴ - این کجکله ترک قزلباش کدامست
این کجکله ترک قزلباش کدامست
آشوب دل و دین بود این فتنه چه نامست
ماهی بسرسر و کله گوشه شکسته
یا ماه بخرگاهست یا سرو ببامست
دزدیده برو دید می از بیم رقیبان
چون نیک بینی تو یکی ماه تمامست
او نیز نظر کرد بتندی بمن از خشم
کاین رند نظرباز چه نامست و کدامست
گفتم بدل از بیم باین عربده جو ترک
نه قدرت گفتارم نه جای سلامست
در مشرب او خون دل خلق حلال است
در مذهب او پرسش عشاق حرامست
در پیرهنش سینه نه یک صفحه زسیم است
دل نیست در آن سینه که در سیم رخامست
چشمش چو یکی ترک معربد بصف جنگ
شمشیر بکف دارد و از اهل نظامست
شیرین لب و شکردهن و عقل فریبست
آهو روش و سرو قد و کبک خرامست
گر حور بهشت است که او را زجواریست
غلمان بخیلش چو یکی طرفه غلامست
کوتاه بود در بر زلفش شب یلدا
باطرف بناگوشش صد صبح چو شامست
آشفته تو را غالیه بو شد نفس از چیست
زان زلف مگر بوئیت امشب بمشامست
از خاک در میکده جو نعمت وصلش
کاز باده فروشست که هر کار بکامست
گر خضر بود زنده بیک جرعه آبست
ور جم بود او بنده بیک گردش جامست
دست ازل آن باده فروش خم معنی
کو پیشرو اهل یقین است و امامست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۴۴ - ای قافله سالار زلیلی خبری نیست
ای قافله سالار زلیلی خبری نیست
بانگ جرسی هست و زمجنون اثری نیست
بر بست میان تنک بقتلم که مگر خلق
در شهر نگویند که او را کمری نیست
حرمان ثمر تخم وفا کشت در این باغ
ای نخل محبت بجز اینت ثمری نیست
اول قدم از آتش نمرود گذر کن
در شاهره عشق جز این رهگذری نیست
ای برق جهانسوز که در جلوه ی امشب
بگذر که در این دشت دگر خشک و تری نیست
با این همه فرزند که یعقوب ببر داشت
جز دیدن یوسف بخیال پسری نیست
بر بی سر و پایان اگر ای پیر نبخشی
چون من بهمه میکده بی پا و سری نیست
جز دیدن منظور چه حاصل بودت چشم
افسوس بر آن دیده که او را نظری نیست
بازا که در دیده و دل بهر تو باز است
کاینجا نه بغیر از تو سرای دگری نیست
آن را که دلی نیست خورد خون جگر را
فریاد زآشفته که او را جگری نیست
روبه صفتانرا بهل و رو بعلی کن
در بیشه ایجاد جز او شیر نری نیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۴۵ - گلزار مگوئید که قصری زبهشت است
گلزار مگوئید که قصری زبهشت است
ساقی نه پری کادمی حور سرشت است
نه باده بساغر بود و محمل مستان
کان چشمه کوثر بود آن باغ بهشت است
جویند ترا شیخ و برهمن چه تفاوت
کاین بر در کعبه بود آن رو به کنشت است
زاهد من و میخانه ملامت نکند سود
در دفتر تقدیر ببین تا چه نوشت است
خشت از سر خم با ادب ای رند تن برگیر
باشد سر جمشید مپندار که خشت است
خالیست مجاور بخم زلف سیاهت
این دانه ندانم که بر آن دام که هشتست
با این همه حسن و لطافت که چمن راست
بی یار گلندام یکی خانه زشت است
آشفته و مهر علی از حاصل اعمال
در مزرعه دک بجز این تخم نکشت است
خوش حالت آن رند قلندر که بیادست
اسباب بهشتی همه یکسوی بهشتست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۴۸ - ای ماه و خور از آینه داران جمالت
ای ماه و خور از آینه داران جمالت
طوبی خجل از جلوه نو خیز نهالت
حقا که فراموش کند چشمه حیوان
گر خضر چشد جرعه ای از جام زلالت
نه حوری و غلمان تو کدامی که ندیدم
حورا بجمال تو و غلمان بخصالت
شیرین تر از آنی که بگویند حدیثت
زیبا تر از آنی که نگارند مثالت
اسباب پریشانی عشاق شده جمع
پیوسته بهم کاکل و زلف خط و خالت
در جیب نسیم ار نبود نافه از آنزلف
ایدل که گشاید زصبا یا که شمالت
شسته است سرشک از نظرم نقش دو عالم
حاشا که بشوئیم زدل نقش خیالت
من شبنم تو چشمه خورشید جهان سوز
هیهات که اندیشه توان کرد وصالت
دوران که بود بنده فرمان بر کویت
امکان چه بود مظهر آثار جلالت
جبریل نگهدار قدم منزل عشق است
ترسم که بسوزد زشعاعش پر و بالت
گر خود نکنی وصف خود از خامه قدرت
کی و هم فرومایه برد ره بکمالت
آشفته گر از فرقت خورشید بنالی
چون ابر همه خلق بگریند بحالت
چون عمر به بیهوده رود مدح علی گوی
آن به که شود صرف در این ره مه وسالت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۵۰ - دانی چه تمیز است میان تن و جانت
دانی چه تمیز است میان تن و جانت
تو جان جهانی و بود جسم جهانت
با تلخی جان باختنم کام نه تلخ است
نامم ببری گر دم رفتن بزبانت
ظلمات خم زلف سیه من چو سکندر
خضر است خطت چشمه خضر آب دهانت
با مهر منیر تو کجا ماه بتابد
کی سرو چمد با قد چون سرو روانت
بر سرو نیامیخته آن سنبل گیسو
بر ماه کجا باشد ابروی کمانت
گر مشتری دین و دلت تاجر عشق است
یکسان بنماید بنظر سود و زیانت
تحسین بحسن تو بجز عجز نداریم
این نکته مبین نشود جز به بیانت
رویت که عیان دیده مگر عین حقیقت
کذب است که گفتند که دیدیم عیانت
آشفته بداغ تو کند فخر بعالم
گر داغ شده به که بجا هست نشانت
جانان جهانی تو علی مظهر حقی
جان بهر تو میخواهد آشفته بجانت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۵۱ - عشق است که بر درد دل خسته طبیب است
عشق است که بر درد دل خسته طبیب است
شوق است که غارتگر صبر است و شکیب است
چشم است که از کفر برد رونق اسلام
زلف است که پیرایه زنار و صلیب است
سرمایه عشاق چو عجز است و نیاز است
کار بت طناز چه ناز است و عتیب است
ای میوه گلزار نکوئی تو بفرما
کز سیب زنخدان تو دلرا چه نصیب است
عاشق که کند عیش بیاد سر زلفت
با بوی عبیر تو چه محتاج بطیب است
با اینکه شد آویزه فتراک تو سرها
دست دل سودا زده گانت برکیب است
حلوا نکنم ترک که شور مگسی هست
زان کو نتوان رفت که غوغای رقیب است
در گلشن حسن تو بس آن سیب زنخداان
باغ است که محتاج به به یا که بسیب است
چون جوئیش آشفته از این پست و بلندی
آنرا که مکان نه بفراز و بشیب است
گفتی که بود عشق علی مخزن اسرار
آنست که بر منبر توحید خطیب است
پیرایه ببندید بخویش ار همه عالم
از حب تو ایشاه مرا زینت و زیب است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۵۷ - آن لعل شکربار که صد بار نمک داشت
آن لعل شکربار که صد بار نمک داشت
بر قلب حریفان زخط سبز محک داشت
گر بود نمکزار چرا قند و شکر ریخت
گر تنک شکر بود زچه شور نمک داشت
در مسئله جزء دهانت سخنی گفت
کاورد یقین هر که در این مسئله شک داشت
این سرو خرامان نشنیدم زچمن خاست
وین ماه سخن گوی ندیدم که فلک داشت
لعل تو نگین جم و خط بال فرشته
جا اهرهن جادو بر بال ملک داشت
بیگلشن رویت شب دوشین بگلستان
جا مردم چشمم همه بر خار و خسک داشت
با ترک نگاه تو نتابد دل مسکین
دل یکتن و او لشکر ترکان بکمک داشت
ناچار گریزم به پناه شه مردان
حیدر که ازو بیم سماتا بسمک داشت
آشفته از آن غمزه جادو نبرد جان
کاو راست بسی لشکر و این عجر زیک داشت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۸۶ - تا سوز دل از آن لب لعل نمکین است
تا سوز دل از آن لب لعل نمکین است
زخمی که نمک سوده بر او حالتش اینست
زخم از مژه دارد دل و دار و زلب لعل
وز نافه مو بستر و بالین که چنین است
یک چین بجهانست و در او نافه آهو
گر نیست خطا هر خمی از زلف تو چین است
ماهی و سخن گوئی و سروی و روانی
گوئید که این معجز یا سحر مبین است
گر چشمه کوثر به بهشتست عجب نیست
او را بنمک زار عجب ماء معین است
غلمان بغلامی درت میکند اقرار
حورت پی خدمت چو یکی بنده کمین است
من خود نه بر آنم که توئی کعبه مقصود
هر کس که بود عاشق روی تو بر اینست
خانه است اگر کعبه تو خود خانه خدائی
جبریل زتو گفته اگر روح الامین است
آشفته برد سجده بجز کوی تو حاشا
تا داغ غلامی تواش زیب جبین است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۹۴ - زآن ملک حذر کن که در او پادشهی نیست
زآن ملک حذر کن که در او پادشهی نیست
آنشه نکند زیست که او را سپهی نیست
جز از دهن تنگ تو دلها نگشاید
جز از خم زلف تو بخاطر گرهی نیست
بیحد دلم از خانقه ایشیخ به تنگست
زین خانه بمیخانه همانا که رهی نیست
آن گلبن عشق است که پیوسته ببار است
گل بر سر شاخ ارچه گهی هست گهی نیست
از حشمت موران ره عشق چگویم
بی شبهه سلیمان بچنین دستگهی نیست
گر گشته ات آید پی دعوی بقیامت
جز ناخن مخضوب تو او را گوهی نیست
ای اطلس زرتار غم عشق چه جنسی
کاین دیبه بیرنگ بهر کارگهی نیست
در مسلک عشاقش جز میته نخوانند
آن مرغ که او بسمل تیر نگهی نیست
هر کس به پریشانی آشفته زند طعن
او را خبر از حلقه زلف سیهی نیست
عشق است علی مظهر حق نور ولایت
جز در دل ویرانه اش آرامگهی نیست