تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۷۴ - ای کرده نهان تنگ شکر را بنمکدان
ای کرده نهان تنگ شکر را بنمکدان
بس آفت مرد و زنی از آن لب و دندان
انگشت بدندان بگزد عقل زحیرت
هر گه که فرو ریزی شکر زنمکدان
یک مصر زلیخات اسیر خم گیسو
صد یوسفت آویخته در چاه زنخدان
خود تا که نگوئی سخنی زآن لب شیرین
این وصف نمیگنجد در وهم سخندان
آن تازه بهاری که تو داری زطراوت
قد سرو رخت گل دهنت غنچه خندان
لیلیست سیه چشمت و مژگان حشم او
رخ مصر و دلم یوسف و زلفین تو زندان
ابرو و خم زلفش آشفته چه باشد
شمشیر و کمند علی اندر صف میدان
بس آفت مرد و زنی از آن لب و دندان
انگشت بدندان بگزد عقل زحیرت
هر گه که فرو ریزی شکر زنمکدان
یک مصر زلیخات اسیر خم گیسو
صد یوسفت آویخته در چاه زنخدان
خود تا که نگوئی سخنی زآن لب شیرین
این وصف نمیگنجد در وهم سخندان
آن تازه بهاری که تو داری زطراوت
قد سرو رخت گل دهنت غنچه خندان
لیلیست سیه چشمت و مژگان حشم او
رخ مصر و دلم یوسف و زلفین تو زندان
ابرو و خم زلفش آشفته چه باشد
شمشیر و کمند علی اندر صف میدان
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۰۴ - زین بادیه چون رفت مه نوسفر من
زین بادیه چون رفت مه نوسفر من
کاین دشت همه دجله شد از چشم تر من
خوش باد بمرغان چمن وقت که صیاد
در دام شکسته است همه بال و پر من
شد چاشنی کام رقیبش شکر وصل
آن نخل که خورد آب زخون جگر من
دادی تن سیمین بزر و نیست بیادت
از اشک چه سهم من و روی چو زر من
ای یوسف کنعانی در مصر عزیزی
هرگز نکنی یاد که چونشد پدر من
این برق جهانسوز که بر حاصل ما رفت
هیهات که بر جای گذارد اثر من
از کوه غم عشق تو آمد سحر آواز
مژده که دو صد طور بود در کمر من
آشفته چه سوز است بجانم که در این باغ
همچون شجر طور شرر شد ثمر من
بگفت سحر پیر خرابات بمستان
سرچشمه کوثر بود از خاک در من
آن باده فروش خم توحید الهی
کش خاک کف پای بود تاج سر من
کاین دشت همه دجله شد از چشم تر من
خوش باد بمرغان چمن وقت که صیاد
در دام شکسته است همه بال و پر من
شد چاشنی کام رقیبش شکر وصل
آن نخل که خورد آب زخون جگر من
دادی تن سیمین بزر و نیست بیادت
از اشک چه سهم من و روی چو زر من
ای یوسف کنعانی در مصر عزیزی
هرگز نکنی یاد که چونشد پدر من
این برق جهانسوز که بر حاصل ما رفت
هیهات که بر جای گذارد اثر من
از کوه غم عشق تو آمد سحر آواز
مژده که دو صد طور بود در کمر من
آشفته چه سوز است بجانم که در این باغ
همچون شجر طور شرر شد ثمر من
بگفت سحر پیر خرابات بمستان
سرچشمه کوثر بود از خاک در من
آن باده فروش خم توحید الهی
کش خاک کف پای بود تاج سر من
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۰۹ - ای حرف سر زلف تو سودای حریفان
ای حرف سر زلف تو سودای حریفان
این طرفه که دل میبری از دست ظریفان
چون باد خزان است و زان در چمن دهر
کردیم عبث خدمت سرو و گل و ریحان
پیمانه کشم تازه کنم عهد بساقی
بشکست اگر یار کهن شیشه پیمان
آشفته بجز زلف بتان جا نگرفتم
شد عمر گرانمایه بسودای پریشان
در دست نماند است بجز باد مرا هیچ
ناچار علی را بزنم دست بدامان
این طرفه که دل میبری از دست ظریفان
چون باد خزان است و زان در چمن دهر
کردیم عبث خدمت سرو و گل و ریحان
پیمانه کشم تازه کنم عهد بساقی
بشکست اگر یار کهن شیشه پیمان
آشفته بجز زلف بتان جا نگرفتم
شد عمر گرانمایه بسودای پریشان
در دست نماند است بجز باد مرا هیچ
ناچار علی را بزنم دست بدامان
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۱۲ - تا چند چو گوئی تو بچوگان نکویان
تا چند چو گوئی تو بچوگان نکویان
بگریز از این سلسله و سلسله مویان
با این همه ناسور جراحت که به دل هست
پرهیز نداری تو از این غالیه مویان
خونت بخورند و ننمایند به تو روی
جز سنگدلی نیست در این آینه رویان
سر کرده قدم در ره کعبه بتکاپوی
از خار ندارند خبر بادیه پویان
زهاد بجز وسوسه تو به نگویند
ای باده کشان دوری از این وسوسه جویان
در رقص بیارد بفلک زهره چنگی
مطرب شود از پرده عشاق چو گویان
آشفته پی چشمه حیوان چو خضر باز
از خاک در حیدر و آبش شده جویان
بگریز از این سلسله و سلسله مویان
با این همه ناسور جراحت که به دل هست
پرهیز نداری تو از این غالیه مویان
خونت بخورند و ننمایند به تو روی
جز سنگدلی نیست در این آینه رویان
سر کرده قدم در ره کعبه بتکاپوی
از خار ندارند خبر بادیه پویان
زهاد بجز وسوسه تو به نگویند
ای باده کشان دوری از این وسوسه جویان
در رقص بیارد بفلک زهره چنگی
مطرب شود از پرده عشاق چو گویان
آشفته پی چشمه حیوان چو خضر باز
از خاک در حیدر و آبش شده جویان
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۳۰ - شاهی طلبی خود بدر عشق گدا کن
شاهی طلبی خود بدر عشق گدا کن
چون شمع در این مرحله ترک سر و پا کن
دردی که بدرمانش درمانده فلاطون
از بوسه ساقی و لب جام دوا کن
بنمای هلال خم ابرو همه روی
زین جلوه تو خورشید و مه انگشت نما کن
بخرام بباغ ای گل و بر جا بنشان سرو
چون غنچه تبسم کن و گل جامه قبا کن
در عرصه محشر که شهیدان تو جمعند
بر جای دیت گوشه چشمی سوی ما کن
ای خازن جنت بعمل خانه فروشی
در بر رخ ما باز تو از بهر خدا کن
گویند گر آشفته بود رند و گنه کار
بر ما تو نظر نه برخ آل عبا کن
چون شمع در این مرحله ترک سر و پا کن
دردی که بدرمانش درمانده فلاطون
از بوسه ساقی و لب جام دوا کن
بنمای هلال خم ابرو همه روی
زین جلوه تو خورشید و مه انگشت نما کن
بخرام بباغ ای گل و بر جا بنشان سرو
چون غنچه تبسم کن و گل جامه قبا کن
در عرصه محشر که شهیدان تو جمعند
بر جای دیت گوشه چشمی سوی ما کن
ای خازن جنت بعمل خانه فروشی
در بر رخ ما باز تو از بهر خدا کن
گویند گر آشفته بود رند و گنه کار
بر ما تو نظر نه برخ آل عبا کن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۳۸ - نوروز عجم آمده و عید همایون
نوروز عجم آمده و عید همایون
نوروز عرب ساز کن از پرده قانون
شاید بنوائی برسانی دل عشاق
گر راست زنی رنگ بآهنگ همایون
گلبانگ عراقی برد از راه حجازم
از مویه حصاری شده ام با دل محزون
رخساره ضریری کند افیون وحشیشت
ای ساقی گلچهره بده باد گلگون
هر چند زنم آتشم آن آب شررخیز
درده که بود جان و دل از آب تو ممنون
زآن آتش جواله سیاه بیاور
تا سوزیم و آریم از دایره بیرون
آن باده که سوزنده تر از آتش طور است
دلدار کند عرضه در او طلعت میمون
زآن می که سلامت بردت تا کوی سلمی
زآن می که کشد لیلی از حی سوی مجنون
آشفته کشد زآن می سرمست بگوید
مدح علی عالی آن مظهر بیچون
نوروز عرب ساز کن از پرده قانون
شاید بنوائی برسانی دل عشاق
گر راست زنی رنگ بآهنگ همایون
گلبانگ عراقی برد از راه حجازم
از مویه حصاری شده ام با دل محزون
رخساره ضریری کند افیون وحشیشت
ای ساقی گلچهره بده باد گلگون
هر چند زنم آتشم آن آب شررخیز
درده که بود جان و دل از آب تو ممنون
زآن آتش جواله سیاه بیاور
تا سوزیم و آریم از دایره بیرون
آن باده که سوزنده تر از آتش طور است
دلدار کند عرضه در او طلعت میمون
زآن می که سلامت بردت تا کوی سلمی
زآن می که کشد لیلی از حی سوی مجنون
آشفته کشد زآن می سرمست بگوید
مدح علی عالی آن مظهر بیچون
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۵۲ - افتاده سرشکم زپی نرگس جادو
افتاده سرشکم زپی نرگس جادو
چون طفل سراسیمه که رفت از کف آهو
یکجا نظرم وقف کمانخانه ابروست
یکسو دل شیدا بکمند خم گیسو
من ترک می و صحبت معشوق نگویم
هر چند کند محتسب شهر هیاهو
خوش گفت مرا دوش حکیمی بنصیحت
زنهار مگو ترک می و طلعت نیکو
خوش رایحه شد زلف تو از پرتو رخسار
تا عود بر آتش نگذاری ندهد بو
مینای می و ما وسر زلف نکویان
ایشیخ تو و کوثر و حور و در مینو
ساقی چو حریف است چه اندیشه غلمان
میخانه چو مینوست بهل قصه بیکسو
ای موت و حیاتم بلب لعل تو پنهان
آباد و خرابم به اشارت دو ابرو
ای کودک سر خوش چو توئی ساقی مستان
شیخ از چه کند طوف حرم را به تکاپو
این سان که تو را جای بچشم من شیداست
کی سرو چنین معتدل آید بلب جو
گر بختی عقلم بکند سرکشی امروز
از عشق عقالش بنهم بر سر زانو
زنجیر کجا رافع سودا شود او را
آشفته که عمریست پریشان شده زآن مو
یک قبه زایوان تو این سبعه سیار
یک پرده زکریاس تو این پرده نه تو
ای مایه توحید علی شاه ولایت
من در تو گریزانم از گفته بدگو
چون طفل سراسیمه که رفت از کف آهو
یکجا نظرم وقف کمانخانه ابروست
یکسو دل شیدا بکمند خم گیسو
من ترک می و صحبت معشوق نگویم
هر چند کند محتسب شهر هیاهو
خوش گفت مرا دوش حکیمی بنصیحت
زنهار مگو ترک می و طلعت نیکو
خوش رایحه شد زلف تو از پرتو رخسار
تا عود بر آتش نگذاری ندهد بو
مینای می و ما وسر زلف نکویان
ایشیخ تو و کوثر و حور و در مینو
ساقی چو حریف است چه اندیشه غلمان
میخانه چو مینوست بهل قصه بیکسو
ای موت و حیاتم بلب لعل تو پنهان
آباد و خرابم به اشارت دو ابرو
ای کودک سر خوش چو توئی ساقی مستان
شیخ از چه کند طوف حرم را به تکاپو
این سان که تو را جای بچشم من شیداست
کی سرو چنین معتدل آید بلب جو
گر بختی عقلم بکند سرکشی امروز
از عشق عقالش بنهم بر سر زانو
زنجیر کجا رافع سودا شود او را
آشفته که عمریست پریشان شده زآن مو
یک قبه زایوان تو این سبعه سیار
یک پرده زکریاس تو این پرده نه تو
ای مایه توحید علی شاه ولایت
من در تو گریزانم از گفته بدگو
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۶۰ - ای یار سفر کرده نیاید خبر از تو
ای یار سفر کرده نیاید خبر از تو
یوسف نرسد نامه بسوی پدر از تو
ای کاش که خون گردی و از دیده برآئی
ای دل که دود دیده من دربدر از تو
ای آه مگر خواسته ای از دل زارم
اید همه شب بوی کباب جگر از تو
از باده اغیار مگر سرخوشی ای ترک
کامشب شنوم بوی شراب دگر از تو
گل قسمت گلچین شد و برجای بود خار
ای بلبل شوریده فغان سحر از تو
اغیار بعیش اند زوصلت بشب و روز
ما راست همه قست بوک و مکر از تو
پرده چه کنی باز که همسایه نه بیند
پر گشته چو خورشید همه بام و در از تو
مرهم نشود جز لب نوشین تو او را
آنرا که بدل خورده تیر نظر از تو
ای باغ بهشت از تو تمتع نتوان برد
دیده زازل در بدری بوالبشر از تو
چون موی شدن در شب هجران وی از من
ای مدعی آن موی میان و کمر از تو
بهتر بود از تاج که اغیار گذارند
آن تیغ که بر فرق بیاید بسر از تو
ای کاش که از بیخ و بنت ریشه نبودی
ای نخل محبت که نبودی ثمر از تو
برگوی که در مصر عزیز است دلارام
یعقوب چه پرسند سراغ پسر از تو
گم نامیش ای شیر خدا بر تو سزا نیست
آشفته که گشته بجهان نامور از تو
یوسف نرسد نامه بسوی پدر از تو
ای کاش که خون گردی و از دیده برآئی
ای دل که دود دیده من دربدر از تو
ای آه مگر خواسته ای از دل زارم
اید همه شب بوی کباب جگر از تو
از باده اغیار مگر سرخوشی ای ترک
کامشب شنوم بوی شراب دگر از تو
گل قسمت گلچین شد و برجای بود خار
ای بلبل شوریده فغان سحر از تو
اغیار بعیش اند زوصلت بشب و روز
ما راست همه قست بوک و مکر از تو
پرده چه کنی باز که همسایه نه بیند
پر گشته چو خورشید همه بام و در از تو
مرهم نشود جز لب نوشین تو او را
آنرا که بدل خورده تیر نظر از تو
ای باغ بهشت از تو تمتع نتوان برد
دیده زازل در بدری بوالبشر از تو
چون موی شدن در شب هجران وی از من
ای مدعی آن موی میان و کمر از تو
بهتر بود از تاج که اغیار گذارند
آن تیغ که بر فرق بیاید بسر از تو
ای کاش که از بیخ و بنت ریشه نبودی
ای نخل محبت که نبودی ثمر از تو
برگوی که در مصر عزیز است دلارام
یعقوب چه پرسند سراغ پسر از تو
گم نامیش ای شیر خدا بر تو سزا نیست
آشفته که گشته بجهان نامور از تو
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۶۶ - ساقی بکجائی بده آن مایه مستی
ساقی بکجائی بده آن مایه مستی
تا بر سرمستی بنهم کسوت هستی
زنار ببر سبحه بنه خرقه بسوزان
در میکده عشق بیا کز همه رستی
برخاسته نقش بت عقلم زدل و جان
زآن روز که ای عشق در این خانه نشستی
پیمان که ببستم که بپیمانه زنم سنگ
باز آمدی و شیشه توبه بشکستی
از غمزه ات ای چشم چها رفت بدل دوش
با ما نتوان گفتنش ای ترک که مستی
خوش بسته ای ایدل چو بآنزلف تعلق
حقا که تو خوش قید علایق بگسستی
گفتم که چو سوسن بزبان وصف تو گویم
چون غنچه زگفتار لب نطق ببستی
هر عهد که بستند شکستند حریفان
چون عهد غم عشق ندیدم بدرستی
آشفته نشان جست زدلدار بهر در
در خانه نهان بود نشانش تو نجستی
در بتکده عشق چو آئی تو خلیلا
بت ساز نه بینی و دگر بت نپرستی
تا بر سرمستی بنهم کسوت هستی
زنار ببر سبحه بنه خرقه بسوزان
در میکده عشق بیا کز همه رستی
برخاسته نقش بت عقلم زدل و جان
زآن روز که ای عشق در این خانه نشستی
پیمان که ببستم که بپیمانه زنم سنگ
باز آمدی و شیشه توبه بشکستی
از غمزه ات ای چشم چها رفت بدل دوش
با ما نتوان گفتنش ای ترک که مستی
خوش بسته ای ایدل چو بآنزلف تعلق
حقا که تو خوش قید علایق بگسستی
گفتم که چو سوسن بزبان وصف تو گویم
چون غنچه زگفتار لب نطق ببستی
هر عهد که بستند شکستند حریفان
چون عهد غم عشق ندیدم بدرستی
آشفته نشان جست زدلدار بهر در
در خانه نهان بود نشانش تو نجستی
در بتکده عشق چو آئی تو خلیلا
بت ساز نه بینی و دگر بت نپرستی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۷۰ - ای نفس گر از در معنی بدرآئی
ای نفس گر از در معنی بدرآئی
از صحبت ظاهر بحقیقت بگرائی
عزلت بگزینی زهمه خلق چو عنقا
نه بلبل شیدا که بهر گل بسرائی
آنروز نماید به تو رخ شاهد معنی
کز کسوت صورت بحقیقت بدرآئی
چون میوه تو نیست بجز حسرت و حرمان
گیرم توام ای نخل محبت بدرآئی
ای آنکه ملامت کنی ارباب نظر را
هشدار مبادا که به تیر نظر آئی
ای ناوک مژگان بتان از چه کمانی
کاز شست رهانا شده اندر جگر آئی
آشفته از آن زلف پریشان چه شنیدی
کامروز زهر روزت آشفته تر آئی
از صحبت ظاهر بحقیقت بگرائی
عزلت بگزینی زهمه خلق چو عنقا
نه بلبل شیدا که بهر گل بسرائی
آنروز نماید به تو رخ شاهد معنی
کز کسوت صورت بحقیقت بدرآئی
چون میوه تو نیست بجز حسرت و حرمان
گیرم توام ای نخل محبت بدرآئی
ای آنکه ملامت کنی ارباب نظر را
هشدار مبادا که به تیر نظر آئی
ای ناوک مژگان بتان از چه کمانی
کاز شست رهانا شده اندر جگر آئی
آشفته از آن زلف پریشان چه شنیدی
کامروز زهر روزت آشفته تر آئی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۸۵ - ای کون و مکانت بسرپنجه اسیری
ای کون و مکانت بسرپنجه اسیری
ای کاتب دیوان قضا از تو دبیری
روح القدس از فیض تو آراسته شهپر
جبریل کدامست زکوی تو سفیری
گر چنگی حکمت نزند چنگ به پرده
ناید زنی و چنگ نوای بم و زیری
در درگه اجلال تو نمرود غلامی
قارون گه اعطای سخای تو فقیری
بیواسطه شمع به بینی بشب تار
بی رابطه گفتن دانای ضمیری
امکان همگی خاکند تو عالم پاکی
عالم همه خفاشند تو مهر منیری
هم دست خدا هستی هم نایب احمد
هم مایه ایمان و باسلام ظهیری
از نسل تو باقیست همه حجت اسلام
از توست جوانان بهشتی و تو پیری
جویند چو سلطان زپی مسند امکان
حقا که تو شایسته تاجی و سریری
سیف الله مسلولی سر پنجه ایزد
در بیشه امکان همه روباه تو شیری
آشفته مداح تو افتاده بگرداب
وقتست که دستش زسر مهر بگیری
ای کاتب دیوان قضا از تو دبیری
روح القدس از فیض تو آراسته شهپر
جبریل کدامست زکوی تو سفیری
گر چنگی حکمت نزند چنگ به پرده
ناید زنی و چنگ نوای بم و زیری
در درگه اجلال تو نمرود غلامی
قارون گه اعطای سخای تو فقیری
بیواسطه شمع به بینی بشب تار
بی رابطه گفتن دانای ضمیری
امکان همگی خاکند تو عالم پاکی
عالم همه خفاشند تو مهر منیری
هم دست خدا هستی هم نایب احمد
هم مایه ایمان و باسلام ظهیری
از نسل تو باقیست همه حجت اسلام
از توست جوانان بهشتی و تو پیری
جویند چو سلطان زپی مسند امکان
حقا که تو شایسته تاجی و سریری
سیف الله مسلولی سر پنجه ایزد
در بیشه امکان همه روباه تو شیری
آشفته مداح تو افتاده بگرداب
وقتست که دستش زسر مهر بگیری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۰۰ - سودای تو هر شب کشدم بر سر کوئی
سودای تو هر شب کشدم بر سر کوئی
چون آینه هر لحظه کنم روی بروئی
کی یکسر مو جان زفسون تو برد دل
کامیخته سحر تو بر هر سر و موئی
امشب بکجا میروی ای سرو خرامان
کاز هر بن مژگان رود از یاد تو جوئی
جز کنج در میکده ما را نبود کنج
من غیر تو هرگز نکنم روی بسوئی
من خوی نگردانم و روی از تو نپیچم
ترکانه تو هر لحظه برائی و بخوئی
چون عود اگر سوخته ام بوی خوشم نیست
در آه من از زلف تو آمیخته بوئی
ای سینه سیمین تو مگر نقره خامی
ای دل تو در آن سینه مگر آهن و روئی
ای محتسب از عاقبت خویش بیندیش
روزی که زنی سنگ تغافل بسبوئی
از هو بجز از نام علی هیچ مجوئید
صوفی بعبث چند زنی هائی و هوئی
افکنده سر آشفته بمیدان ارادت
شاید که شمارند زچوگان تو گوئی
چون آینه هر لحظه کنم روی بروئی
کی یکسر مو جان زفسون تو برد دل
کامیخته سحر تو بر هر سر و موئی
امشب بکجا میروی ای سرو خرامان
کاز هر بن مژگان رود از یاد تو جوئی
جز کنج در میکده ما را نبود کنج
من غیر تو هرگز نکنم روی بسوئی
من خوی نگردانم و روی از تو نپیچم
ترکانه تو هر لحظه برائی و بخوئی
چون عود اگر سوخته ام بوی خوشم نیست
در آه من از زلف تو آمیخته بوئی
ای سینه سیمین تو مگر نقره خامی
ای دل تو در آن سینه مگر آهن و روئی
ای محتسب از عاقبت خویش بیندیش
روزی که زنی سنگ تغافل بسبوئی
از هو بجز از نام علی هیچ مجوئید
صوفی بعبث چند زنی هائی و هوئی
افکنده سر آشفته بمیدان ارادت
شاید که شمارند زچوگان تو گوئی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۱۶ - ای ترک ندانم زچه خیل و چه سپاهی
ای ترک ندانم زچه خیل و چه سپاهی
دانم که تو بر خیل نکویان همه شاهی
ترکان جهان لشکر و بر جمله امیری
خوبان همه سیاره تو بی پرده چو ماهی
تو یوسفی و چاه نهفتی بزنخدان
یوسف بره مصر گر افتاده بچاهی
ای قبه خرگاه تو برتر زمه و مهر
هندوی فلک کیست بخیل تو سیاهی
این خاک غم انگیز بود تربت عشاق
کش نیست بجز لاله در این دشت گیاهی
شاید که براهی گذری ای بت طناز
هر روزه نشینم بامید تو براهی
پاداش وفا خون من خسته خورد دوست
عشاق جز این جرم ندارند گناهی
در هجر ووصال تو تن از ضعف و زقوت
گاهی بودم کوه و شود کوه چو کاهی
از لطمه هجر تو بچشم من و جسمم
نه مانده نم اشکی و نه قوت آهی
آشفته بلا میرم و این شهر خرابست
جز کوی خرابات نداریم پناهی
ای سرور آفاق علی میر ولایت
کاسلام مرا حب تو بوده است گواهی
دانم که تو بر خیل نکویان همه شاهی
ترکان جهان لشکر و بر جمله امیری
خوبان همه سیاره تو بی پرده چو ماهی
تو یوسفی و چاه نهفتی بزنخدان
یوسف بره مصر گر افتاده بچاهی
ای قبه خرگاه تو برتر زمه و مهر
هندوی فلک کیست بخیل تو سیاهی
این خاک غم انگیز بود تربت عشاق
کش نیست بجز لاله در این دشت گیاهی
شاید که براهی گذری ای بت طناز
هر روزه نشینم بامید تو براهی
پاداش وفا خون من خسته خورد دوست
عشاق جز این جرم ندارند گناهی
در هجر ووصال تو تن از ضعف و زقوت
گاهی بودم کوه و شود کوه چو کاهی
از لطمه هجر تو بچشم من و جسمم
نه مانده نم اشکی و نه قوت آهی
آشفته بلا میرم و این شهر خرابست
جز کوی خرابات نداریم پناهی
ای سرور آفاق علی میر ولایت
کاسلام مرا حب تو بوده است گواهی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۳۰ - مخمور سروریم کجائی می غم های
مخمور سروریم کجائی می غم های
مردیم بامید وفا جور و ستم های
گر رشحه باران نبود شعله برقی
از من مگذر غافل ای ابر کرم های
لبریز چو شد ساغر چه درد و چه صافی
شکوه مکن از ساقی از بیش و زکم های
مگذار که سوزم دو جهان سوزش آهی
یکدم مژه برهم منه ای دیده نم های
آسودگی ایدل همه در نیستی آمد
تا بود که بیاسائیم ای خواب عدم های
رخساره ما سیم بود اشک زر سرخ
ما را به چه کار آئی دینار و درم های
بی ساز و نوا جمله برقصند حریفان
مطرب چه کشی نغمه از زیر و بم های
بگذار دم باقی و بنگر رخ ساقی
جامی بکش و قصه مخوان از کی و جم های
هم کاش گشایند در دیر که نگشود
یکدم دلم آشفته از طوف حرم های
آن دیر مغان مهبط انوار الهی
گنجینه اسرار خدا کان کرم های
ای شیر خدا شرک گرفته است جهانرا
وقتست که بیرون بکشی تیغ دو دم های
گر مصلحت وقت نباشد که کشتی تیغ
امداد بفرما بشه ملک عجم های
تا طمعه شمشیر کند اهل ضلالت
وز عدل نماند بجهان نام ستم های
مردیم بامید وفا جور و ستم های
گر رشحه باران نبود شعله برقی
از من مگذر غافل ای ابر کرم های
لبریز چو شد ساغر چه درد و چه صافی
شکوه مکن از ساقی از بیش و زکم های
مگذار که سوزم دو جهان سوزش آهی
یکدم مژه برهم منه ای دیده نم های
آسودگی ایدل همه در نیستی آمد
تا بود که بیاسائیم ای خواب عدم های
رخساره ما سیم بود اشک زر سرخ
ما را به چه کار آئی دینار و درم های
بی ساز و نوا جمله برقصند حریفان
مطرب چه کشی نغمه از زیر و بم های
بگذار دم باقی و بنگر رخ ساقی
جامی بکش و قصه مخوان از کی و جم های
هم کاش گشایند در دیر که نگشود
یکدم دلم آشفته از طوف حرم های
آن دیر مغان مهبط انوار الهی
گنجینه اسرار خدا کان کرم های
ای شیر خدا شرک گرفته است جهانرا
وقتست که بیرون بکشی تیغ دو دم های
گر مصلحت وقت نباشد که کشتی تیغ
امداد بفرما بشه ملک عجم های
تا طمعه شمشیر کند اهل ضلالت
وز عدل نماند بجهان نام ستم های
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۴۶ - سودای تو آتش زده در رخت صبوری
سودای تو آتش زده در رخت صبوری
از آب کجا تشنه کند صبر به دوری
پای از دل اغیار برون نه که بریبی
در خانه ظلماتی ای پیکر نوری
خاموشم اگر ناله من گوش تو آزرد
مردم اگر از هستی عاشق بنفوری
زین داغ جگرسوز که دارم عجبی نیتس
گر خاک مزارم بدماند گل سوری
خورشید بود پیش مه روی تو ذره
غلمان بهشتیست غلام چو تو حوری
کفر است بجز مهر تو در کیش محبت
احباب تو را هست ولای تو ضروری
ای عالم اسرار نهان پرده برانداز
کاشفته بخواند زرخت علم حضوری
از آب کجا تشنه کند صبر به دوری
پای از دل اغیار برون نه که بریبی
در خانه ظلماتی ای پیکر نوری
خاموشم اگر ناله من گوش تو آزرد
مردم اگر از هستی عاشق بنفوری
زین داغ جگرسوز که دارم عجبی نیتس
گر خاک مزارم بدماند گل سوری
خورشید بود پیش مه روی تو ذره
غلمان بهشتیست غلام چو تو حوری
کفر است بجز مهر تو در کیش محبت
احباب تو را هست ولای تو ضروری
ای عالم اسرار نهان پرده برانداز
کاشفته بخواند زرخت علم حضوری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۵۱ - در چنگل بازی نکند خانه حمامی
در چنگل بازی نکند خانه حمامی
یا آهوی وحشی نشود رام بدامی
مألوف بدامی نشنیدم که شنود مرغ
جز دل که بآن زلف سیه کرده دوامی
آغوش سلامت همه مأوای رقیبان
سازد دل عاشق بپیامی و سلامی
جام دل بشکسته می عشق نریزد
گو محتسب شهر زند سنگ بجامی
ظلمتکده تن بنه ای جان و سفر کن
تا چند در این خانه بسازم بظلامی
چون شمع ببوی نفس صبح بمیرم
گر باد سحر آورد از دوست پیامی
از خاک در دوست بشمشیر اعادی
گر سر برود برننهم گام زگامی
در بحر چو در هست اگر بیم نهنگ است
در کام نهنگان بروم من پی کامی
آشفته چرا درد دلت بر قلم آمد
از سوخته دودی نشنیدم که تو خامی
تثلیث بنه شرک مکن سر احد جوی
جز حیدر واولاد مگو هست امامی
آخر بدر آید زپس پرده شود روز
گر پرده فروبسته بخورشید غمامی
یا آهوی وحشی نشود رام بدامی
مألوف بدامی نشنیدم که شنود مرغ
جز دل که بآن زلف سیه کرده دوامی
آغوش سلامت همه مأوای رقیبان
سازد دل عاشق بپیامی و سلامی
جام دل بشکسته می عشق نریزد
گو محتسب شهر زند سنگ بجامی
ظلمتکده تن بنه ای جان و سفر کن
تا چند در این خانه بسازم بظلامی
چون شمع ببوی نفس صبح بمیرم
گر باد سحر آورد از دوست پیامی
از خاک در دوست بشمشیر اعادی
گر سر برود برننهم گام زگامی
در بحر چو در هست اگر بیم نهنگ است
در کام نهنگان بروم من پی کامی
آشفته چرا درد دلت بر قلم آمد
از سوخته دودی نشنیدم که تو خامی
تثلیث بنه شرک مکن سر احد جوی
جز حیدر واولاد مگو هست امامی
آخر بدر آید زپس پرده شود روز
گر پرده فروبسته بخورشید غمامی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۵۵ - ای جنت جاوید زرخسار تو بابی
ای جنت جاوید زرخسار تو بابی
دلداری و خوبی زصفات تو کتابی
گلبرگ چمن آب زرخسار تو بگرفت
سنبل خورد از حلقه گیسوی تو تابی
ای نرگس بیمار بخوانی تو و سحرت
نگذاشته در دیده مستان تو خوابی
دل زد زمژه چشمک و جویای لب تست
جوید نمکی مست چو شد پخته کبابی
در سر هوس کوثر و تسنیم ندارد
هر کس خورد از میکده عشق شرابی
احباب بجز وصل نخواهند بهشتی
عشاق بجز هجر ندارند عذابی
لب بر لب من نه تو پس از مرگ که چون نی
هر بند من از عشق تو گوید بجوابی
جز زهد گنه هیچ ندیدیم و نکردیم
جز عشق بتان هیچ در آفاق ثوابی
این شعر تر از خامه بدفتر به چه ماند
کاندر چمن از ابر سیه میچکد آبی
روزی بنمائی بدل شب زخم زلف
گر نیم شبان برکشی از چهره نقابی
جز مدح علی هیچ نگفتیم و نگوئیم
جز نام علی چون نشنیدیم جوابی
آشفته فراتش بنظر موج سرابست
آنرا که بسر میرود از عشق تو آبی
دلداری و خوبی زصفات تو کتابی
گلبرگ چمن آب زرخسار تو بگرفت
سنبل خورد از حلقه گیسوی تو تابی
ای نرگس بیمار بخوانی تو و سحرت
نگذاشته در دیده مستان تو خوابی
دل زد زمژه چشمک و جویای لب تست
جوید نمکی مست چو شد پخته کبابی
در سر هوس کوثر و تسنیم ندارد
هر کس خورد از میکده عشق شرابی
احباب بجز وصل نخواهند بهشتی
عشاق بجز هجر ندارند عذابی
لب بر لب من نه تو پس از مرگ که چون نی
هر بند من از عشق تو گوید بجوابی
جز زهد گنه هیچ ندیدیم و نکردیم
جز عشق بتان هیچ در آفاق ثوابی
این شعر تر از خامه بدفتر به چه ماند
کاندر چمن از ابر سیه میچکد آبی
روزی بنمائی بدل شب زخم زلف
گر نیم شبان برکشی از چهره نقابی
جز مدح علی هیچ نگفتیم و نگوئیم
جز نام علی چون نشنیدیم جوابی
آشفته فراتش بنظر موج سرابست
آنرا که بسر میرود از عشق تو آبی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۷۵ - بی غیر میسر شودت گر لب کشتی
بی غیر میسر شودت گر لب کشتی
با غیر از آن به که برندت به بهشتی
غلمان چو ندیم است بهر گوشه بهشت است
بی دوست بگوئید چه حور و چه بهشتی
ناچار بود منزل تو روضه رضوان
آن دم که در آغوش کشی حور سرشتی
مقصود زیاری است که هر خانه تجلی است
چون ره بحرم نیست کنم طوف کنشتی
ای کنگره کاخ تو رفته بثریا
فردات بایوان که ببستند که خشتی
زآئینه صافی چه کدورت بری ایدل
کای زنگی بد روی زآغاز تو زشتی
ای دست خدا دست بدامان تو دارم
تا نامه آشفته ات از سر بنوشتی
با غیر از آن به که برندت به بهشتی
غلمان چو ندیم است بهر گوشه بهشت است
بی دوست بگوئید چه حور و چه بهشتی
ناچار بود منزل تو روضه رضوان
آن دم که در آغوش کشی حور سرشتی
مقصود زیاری است که هر خانه تجلی است
چون ره بحرم نیست کنم طوف کنشتی
ای کنگره کاخ تو رفته بثریا
فردات بایوان که ببستند که خشتی
زآئینه صافی چه کدورت بری ایدل
کای زنگی بد روی زآغاز تو زشتی
ای دست خدا دست بدامان تو دارم
تا نامه آشفته ات از سر بنوشتی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۸۶ - ای دلبر هر جائیم امشب بکجائی
ای دلبر هر جائیم امشب بکجائی
گفتی که بیائی زچه روعهد نپائی
ما دیده گشودیم و فروبسته در از غیر
تا تو زسرانگشت کرم در بگشائی
چندانکه نیاز آرمت ای ترک جفاجو
چون سرو کشی تو سرو بر ناز فزائی
از حلقه اوباش درآ همدم ما باش
کاخر زندامت سرانگشت بخائی
من روز شمارم بخود وعید همایون
خورشید صفت نیمشب از در چو در آئی
آخر تو طبیبی به مریضان نظری کن
لازم نبود کس بفرستم که بیائی
آنان که نپایند مرا همدم و همدوش
آخر تو کجائی که در این بزم بپائی
آن لعل شکرخند مکن بوسه گه غیر
تا کی نمکم بردل مجروح بسائی
با مهر علی میروی آشفته چو در خاک
چون لاله خودرنگ هم از خاک برآئی
گفتی که بیائی زچه روعهد نپائی
ما دیده گشودیم و فروبسته در از غیر
تا تو زسرانگشت کرم در بگشائی
چندانکه نیاز آرمت ای ترک جفاجو
چون سرو کشی تو سرو بر ناز فزائی
از حلقه اوباش درآ همدم ما باش
کاخر زندامت سرانگشت بخائی
من روز شمارم بخود وعید همایون
خورشید صفت نیمشب از در چو در آئی
آخر تو طبیبی به مریضان نظری کن
لازم نبود کس بفرستم که بیائی
آنان که نپایند مرا همدم و همدوش
آخر تو کجائی که در این بزم بپائی
آن لعل شکرخند مکن بوسه گه غیر
تا کی نمکم بردل مجروح بسائی
با مهر علی میروی آشفته چو در خاک
چون لاله خودرنگ هم از خاک برآئی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۹۸ - ای شمع چه داری بجهان سوز و گدازی
ای شمع چه داری بجهان سوز و گدازی
از چیست که با حالت پروانه نسازی
بلبل که بود مؤذن گلزار مگر رفت
کامشب نشنیدم زچمن بانگ نمازی
مطرب که همه ساله بدی واعظ مستان
کو تا کشد از صوت عراقم بحجازی
از اوج گرائی بحضیض ایمه مطرب
شاید زنشیبم بکشی سوی فرازی
شوخی که کند بار بر اورنگ سلاطین
حاشا که خرد از من درویش نیازی
ای ترک بخون دگران پنجه میالای
بر خون من ار هست تو را خط جوازی
آشفته گر آن زلف دلاویز بگیریم
شاید بکف آریم زنو عمر درازی
این شور که اندر سر سوداد زده دارم
آخر ببرم راه بحقیقت زمجازی
ای محرم اسرار الهی بمن آموز
سری زغم عشق که تو محرم رازی
از چیست که با حالت پروانه نسازی
بلبل که بود مؤذن گلزار مگر رفت
کامشب نشنیدم زچمن بانگ نمازی
مطرب که همه ساله بدی واعظ مستان
کو تا کشد از صوت عراقم بحجازی
از اوج گرائی بحضیض ایمه مطرب
شاید زنشیبم بکشی سوی فرازی
شوخی که کند بار بر اورنگ سلاطین
حاشا که خرد از من درویش نیازی
ای ترک بخون دگران پنجه میالای
بر خون من ار هست تو را خط جوازی
آشفته گر آن زلف دلاویز بگیریم
شاید بکف آریم زنو عمر درازی
این شور که اندر سر سوداد زده دارم
آخر ببرم راه بحقیقت زمجازی
ای محرم اسرار الهی بمن آموز
سری زغم عشق که تو محرم رازی