تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۲۲ - زان دشمن نزدیک که دورش نتوان کرد
زان دشمن نزدیک که دورش نتوان کرد
ناچار گزیری نبود همنفسی را
پیداست بر ارباب فراست که ندارد
افشاندن دم فایده، اسب مگسی را
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۳۵ - هجو خواجه حسن
با هرکه نشنید نفسی، خواجه حسن را
از گاو و ز گوساله ی خود، گفت و شنید است
از بس که سیاهی زند از ماست به مردم
باور نکنم گوید اگر ماست سفید است
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۴۰ - در نرسیدن صله
ای آن که به مدح تو ز من آنچه سزا بود
راضی نشدم تا همه را ذکر نکردم
تا چند کنی فکر، پی جایزه دادن
در گفتن شعر این همه من فکر نکردم!
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸ - بی سر و قدت خاک نشینند چمنها
بی سر و قدت خاک نشینند چمنها
شد پنبهٔ داغ جگر لاله سمنها
کارم به حریف دو زبان کاش فتادی
چون غنچه سراپای زبانند دهنها
بارید چو از ابر عطایش نم رحمت
در خاک کف بحر کرم گشت کفنها
هر کس که ترا دید دمی بس که ز خود رفت
در بزم تو بوی خبر آید ز سخنها
آهنگ گلستان چو کند سرو تو از شوق
آیند چو طاووس به پرواز چمنها
بر زلف مزن شانه که محتاج نباشد
دلبستگی عاشق مسکین به رسنها
هر کس شده جویا چو تو سرگشتهٔ غربت
اکسیر فراغت شمرد خاک وطنها
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۱ - داغ تو بود لاله صفت زیب تن ما
داغ تو بود لاله صفت زیب تن ما
چون غنچه بود زخم تو جزو بدن ما
دور از گل رخسار تو مانند شکوفه
از پنبهٔ داغ است به تن پیرهن ما
ما بلبل پر سوختهٔ گلشن عشقیم
نشکفت گلی غیر جنون از چمن ما
ای مرده دلان یک نفس از ما نگریزید
بوی دم عیسی شنوید از سخن ما
خو کردهٔ آغوش نزاکت منشانیم
از پرتو مهتاب سزد پیرهن ما
داریم ز بس حسرت دیدار چو جویا
هم مجلس تصویر بود انجمن ما
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۷ - گل با سر بازار بسنجد چو چمن را
گل با سر بازار بسنجد چو چمن را
بازر به ترازو ننهد خاک وطن را
بر سرو، نسیم سحری برگ گل افشاند
بنگر به گلستان دم طاووس چمن را
ای هم نفسان سیر چمن فرع دماغ است
دور از گل آن رو چه کنم سرو و سمن را
کو دل که کس اندیشهٔ گلگشت نماید
کو دیده که یک ره بتوان دید چمن را
عریان نشوی همچو گهر در همهٔ عمر
از گرد یتیمی کنی ارجامهٔ تن را
جویا بر هر کس نتوان نکته سرا بود
بر خاک میفکن در نایاب سخن را
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۸ - لایق نبود کینهٔ چرخ اهل صفا را
لایق نبود کینهٔ چرخ اهل صفا را
معذور توان داشتن این بی سر و پا را
دولت نتوان یافتن از پهلوی خست
هرگز نکند کس به مگس صید هما را
صیقل زده تردستی ابرش ز بس امروز
آیینهٔ گلشن ز صفا کرد هوا را
از بس نبرد راه به جایی چو شبیه است
فریاد دلم طاعت ارباب ریا را
محتاج ملک نیستم امروز که آهم
جویا ز تراکم به فلک برد دعا را
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۴ - از عکس تو شد گرم طپش تا دل دریا
از عکس تو شد گرم طپش تا دل دریا
گوهر شده تبخال لب ساحل دریا
اشکم چو نهد قطره زنان روی سوی بحر
پنهان شود از شرم گهر در گل دریا
هر ذره ام آیینهٔ معشوق نمایی است
دریا شود آن قطره که شد واصل دریا
جویا نگه گرم که رو کرد سوی بحر
کز موج پر و بال زند بسمل دریا
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۱۵ - ترسم که خراشد تن نازک بدنم را
ترسم که خراشد تن نازک بدنم را
از نکهت گل جامه مکن سیم تنم را
چون موج که برهم خورد از وی کف دریا
در خاک درد دل ز طپیدن کفنم را
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۴۸ - در خاک مرا ز آتش دل گشت بدن آب
در خاک مرا ز آتش دل گشت بدن آب
شد هممچو حبابم کفن از پهلوی تن آب
از هر گل این باغ شمیم جگر آید
گویا که ز ابر مژه ام خورده چمن آب
چون غنچه بهر قطرهٔ اشکم گل زخمی است
برداشته از چاک جگر دیدهٔ من آب
از یاد شکرخند تو گردیده ز شبنم
گرداب صفت غنچهٔ گل را بدهن آب
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۲۸ - وارستگی از خویش ترا رهبر فیض است
وارستگی از خویش ترا رهبر فیض است
دلبستگی تست که قفل در فیض است
مانند نسیم سحری در ره شوقش
پرواز دل از سینه به بال و پر فیض است
از جوش صفا طعنه زن طور تجلی است
آن سینه که از یاد خدا مظهر فیض است
پیداست ز در باری بحرین دو چشمم
کز یاد کسی دل صدف گوهر فیض است
تا جلوهٔ دیدار بود گرم تجلی
جویا به رخم دیدهٔ حیران در فیض است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۵۲ - سرتاسر آفاق به فرمان خط اوست
سرتاسر آفاق به فرمان خط اوست
دور فلک از حلقه بگوشان خط اوست
در شیشه پری کرد نهان جوش صفایش
رخ آینهٔ جلوهٔ پنهان خط اوست
دل را که به زنجیر کشد سبزهٔ لعلش
یک مطلع برجستهٔ دیوان خط اوست
تنها نه ز خط لعل لبش یافته زینت
یاقوت هم از حلقه بگوشان خط اوست
بی سبزهٔ خط هست لبش بادهٔ نارس
جویا سر صد زلف بقربان خط اوست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۵۹ - هر غنچه به گلشن دل مأیوس بهار است
هر غنچه به گلشن دل مأیوس بهار است
هر برگ که بینی کف افسوس بهار است
باد سحری بسکه بر او برگ گل افشاند
هر سرو به بستان دم طاووس بهار است
بگشا رخ و بر باده مده عرض چمن را
پرده به رخت پردهٔ ناموس بهار است
رنگین شده از بسکه ز عکس گل و سوسن
هر موج هوا شهپر طاووس بهار است
هر غنچه که گل گشته سراپا لب خواهش
جویا مگر آمادهٔ پابوس بهار است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۶۲ - کوکب به فلک زآتش پنهان که جسته است؟
کوکب به فلک زآتش پنهان که جسته است؟
این مشت شرر از دل سوزان که جسته است؟
از دل نشنیدیم بجز رایحهٔ درد
این قطرهٔ خون از سر مژگان که جسته است؟
تا دامن محشر ز تک و تاز نماند
این گوی فلک از خم چوگان که جسته است؟
هر ذرهٔ ناچیز از او طور تجلی است
این روشنی از شمع شبستان که جسته است؟
از پرتو او هر مژه ام شد رگ برقی
این کوکب روشن زگریبان که جسته است؟
خاکستر آیینهٔ دلهای سیاه است
این گرد ندانم که زدامان که جسته است؟
افروخته جویا زنگه بزم دو عالم
این برق ز ابر صف مژگان که جسته است؟
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۶۳ - چسبیده بهم گرچه لب از شهد نکاتت
چسبیده بهم گرچه لب از شهد نکاتت
دل خون شده بی گفت و شنود از حرکاتت
عمر ابدی در گروه کشتن نفس است
این کشته تواند شدن اکسیر حیاتت
ز آب در دندان تو هنگام تبسم
ترسم بگدازد لبک همچو نباتت
خوش باش! به دل داری اگر داغ غم عشق
زینت به سجل یافته منشور نجاتت
در عشق به انجام رسد کار تو جویا
چون شمع گر از جا نرود پای ثباتت
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۰۹ - دور از تو درونم همه باغ از گل داغ است
دور از تو درونم همه باغ از گل داغ است
یاد تو نسیمی که سراسر رو باغ است
رفتی و گل از هجر تو افسرده چراغ است
هر لالهٔ خونین جگر از درد تو داغ است
جز در ره رفتن زخودش پی نتوان برد
آسوده هر آنکس چو شرر گرم سراغ است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۲۳ - آشوب جهان فتنهٔ ایام همین است
آشوب جهان فتنهٔ ایام همین است
شوخی که زدل می برد آرام همین است
مستانه خرامان شده آن شاخ گل امروز
ای سرو زحق نگذری اندام همین است
نگرفت کسی کام زوصل تو بهرحال
گر زاری اگر زورگر ابرام همین است
چندین چه کنی محرم خود باد صبا را
دل را به سر زلف تو پیغام همین است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۴۰ - کام دو جهان در قدم زاری دلهاست
کام دو جهان در قدم زاری دلهاست
هر کار که شد ساخته از یاری دلهاست
بی جلوهٔ دیدار تو بر صفحهٔ امکان
هر مد نگاهی خط بیزاری دلهاست
از خویش رهایی مطلب بی مدد عشق
آزادی جانها زگرفتاری دلهاست
بی قبضه محال است که شمشیر ببرد
بازو قوی از فیض مددکاری دلهاست
جویا نگه از درگه دل روی نتابی
اقبال و ظفر در گرو یاری دلهاست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۵۲ - آن را که غباری به رخ از تربت طوس است
آن را که غباری به رخ از تربت طوس است
در دیده اش اکلیل شهان، تاج خروس است
دنیا که به چشم تو بود زال کهن سال
در دیدهٔ بالغ نظران تازه عروس است
هر غنچه که دیدم بهم آورده لب شوق
بر نقش کف پای تو آمادهٔ بوس است
هر نرگس گلزار بود دیدهٔ عبرت
هر برگ گل باغ، کف دست فسوس است
جز سرزنش از اهل جهان قسمت او نیست
در پرورش دور شکم آن که چوکوس است
چون آینه جویا همه جا روی بیاید
آنرا که بری چهره اش از نقص عبوس است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۷۵ - آن نور که هر ذره ازو در لمعان است
آن نور که هر ذره ازو در لمعان است
در پردهٔ پیدایی او گشته نهان است
در دیدهٔ بالغ نظران پرتو خورشید
بر خاک ره افتادهٔ آن سرو روان است
تا ترک نگاه تو دگر قصد که دارد
دستی زدده بر تیرکش آن مژگان است
فریاد که دور از می چون خون کبوتر
خون دلی از دیده مرا در سیلان است
هر صبح در اندیشهٔ آن گلشن رخسار
با نکهت گل رنگ رخم در طیران است
پوشیدن ازو چشم محال است که پیوست
در خواب مرا پیش نظر در جولان است
از چشم تو رستن نتوان زانکه نگاهش
ازی است که سرپنجهٔ او از مژگان است
از خوبی رخسار تو جویا چه برآید
چیزی که عیانست چه حاجت به بیان است