تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۰۴ - جام و می بخشید و می وی می دهد
جام و می بخشید و می وی می دهد
ور نباشد جام می کی می دهد
عالمی از جود او موجود شد
این کرم بین شی بلا شی می دهد
رند سرمست ار بیابد می فروش
می نوازد بارها می می دهد
هرچه ما را می دهد شاه و گدا
در حقیقت حضرت وی می دهد
مجلس عشق است و ما مست و خراب
ساقی ما می به هی هی می دهد
دردم نایی نفس او می دمد
آن چنان آواز از نی می دهد
نعمت الله را به ما بخشید باز
لطف او نعمت پیاپی می دهد
ور نباشد جام می کی می دهد
عالمی از جود او موجود شد
این کرم بین شی بلا شی می دهد
رند سرمست ار بیابد می فروش
می نوازد بارها می می دهد
هرچه ما را می دهد شاه و گدا
در حقیقت حضرت وی می دهد
مجلس عشق است و ما مست و خراب
ساقی ما می به هی هی می دهد
دردم نایی نفس او می دمد
آن چنان آواز از نی می دهد
نعمت الله را به ما بخشید باز
لطف او نعمت پیاپی می دهد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۱۹ - ما انا الحق از فنا خواهیم زد
ما انا الحق از فنا خواهیم زد
خیمه در دار بقا خواهیم زد
پای کوبان جان خود خواهیم باخت
دستی از صدق و صفا خواهیم زد
در خرابات مغان خواهیم رفت
عاشقان را الصلا خواهیم زد
الوداع زاهدی خواهیم کرد
جام پر می یک دوتا خواهیم زد
گر بلائی بر دل ما بگذرد
مقبلانه مرحبا خواهیم زد
خویش را بیگانه وش خواهیم ساخت
این نفس با آشنا خواهیم زد
همچو سید در جهان بی خودی
دم ز توحید خدا خواهیم زد
خیمه در دار بقا خواهیم زد
پای کوبان جان خود خواهیم باخت
دستی از صدق و صفا خواهیم زد
در خرابات مغان خواهیم رفت
عاشقان را الصلا خواهیم زد
الوداع زاهدی خواهیم کرد
جام پر می یک دوتا خواهیم زد
گر بلائی بر دل ما بگذرد
مقبلانه مرحبا خواهیم زد
خویش را بیگانه وش خواهیم ساخت
این نفس با آشنا خواهیم زد
همچو سید در جهان بی خودی
دم ز توحید خدا خواهیم زد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۳۸ - خوش بود گر او به حالم بنگرد
خوش بود گر او به حالم بنگرد
ور بمیرم هم به خاکم بسپرد
زار مردم ز آرزوی او ولی
زنده گردم بر سرم چون بگذرد
ما گدا و پادشاه کائنات
پادشه نام گدائی کی برد
غنچهٔ دل در هوای او چو گل
جامهٔ جان بر تن خود می درد
هر که او غم می خورد در عشق او
شادمان از خویشتن او برخورد
یک دمی بی عشق او گر عمر رفت
عاشق آن دم را ز عمرش نشمرد
می فروش ار می فروشد گوبیا
هرچه دارد نعمت الله می خرد
ور بمیرم هم به خاکم بسپرد
زار مردم ز آرزوی او ولی
زنده گردم بر سرم چون بگذرد
ما گدا و پادشاه کائنات
پادشه نام گدائی کی برد
غنچهٔ دل در هوای او چو گل
جامهٔ جان بر تن خود می درد
هر که او غم می خورد در عشق او
شادمان از خویشتن او برخورد
یک دمی بی عشق او گر عمر رفت
عاشق آن دم را ز عمرش نشمرد
می فروش ار می فروشد گوبیا
هرچه دارد نعمت الله می خرد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۴۴ - حسن او بر چشم ما پیدا که کرد
حسن او بر چشم ما پیدا که کرد
در سر ما این چنین سودا که کرد
خانهٔ دل مدتی تاریک بود
این زمان روشنتر از صحرا که کرد
این عجب بین قطره ای دریا شده
غیر ما قطره دگر دریا که کرد
گر نه عشقش عیسی وقت من است
چشم نابینای ما بینا که کرد
ساقی سرمست ما را جام داد
این چنین ما را جز او سودا که کرد
راز مستان پیش هشیاران که گفت
سر ما با زاهدان پیدا که کرد
نعمت الله داد ما را بوسه ای
غیر او انعام خود با ما که کرد
در سر ما این چنین سودا که کرد
خانهٔ دل مدتی تاریک بود
این زمان روشنتر از صحرا که کرد
این عجب بین قطره ای دریا شده
غیر ما قطره دگر دریا که کرد
گر نه عشقش عیسی وقت من است
چشم نابینای ما بینا که کرد
ساقی سرمست ما را جام داد
این چنین ما را جز او سودا که کرد
راز مستان پیش هشیاران که گفت
سر ما با زاهدان پیدا که کرد
نعمت الله داد ما را بوسه ای
غیر او انعام خود با ما که کرد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۴۶ - دست با او در کمر خواهیم کرد
دست با او در کمر خواهیم کرد
خویشتن را معتبر خواهیم کرد
بوسه ای بر لعل او خواهیم زد
این دهن را پر گهر خواهیم کرد
قصهٔ شیرین به خسرو می بریم
لاجرم وصف شکر خواهیم کرد
روبروی ماهرو آورده ایم
روی خود را چون قمر خواهیم کرد
شیر مردانه به میدان می رویم
عالمی زیر و زبر خواهیم کرد
با چنین سودا که ما را در سر است
عاشقانه ترک سر خواهیم کرد
باز می در جام جم خواهیم ریخت
باده نوشان را خبر خواهیم کرد
جاودان در بحر و بر خواهیم گشت
پادشاهی بحر و بر خواهیم کرد
نور چشم از دیدنش خواهیم دید
نعمت الله از نظر خواهیم کرد
خویشتن را معتبر خواهیم کرد
بوسه ای بر لعل او خواهیم زد
این دهن را پر گهر خواهیم کرد
قصهٔ شیرین به خسرو می بریم
لاجرم وصف شکر خواهیم کرد
روبروی ماهرو آورده ایم
روی خود را چون قمر خواهیم کرد
شیر مردانه به میدان می رویم
عالمی زیر و زبر خواهیم کرد
با چنین سودا که ما را در سر است
عاشقانه ترک سر خواهیم کرد
باز می در جام جم خواهیم ریخت
باده نوشان را خبر خواهیم کرد
جاودان در بحر و بر خواهیم گشت
پادشاهی بحر و بر خواهیم کرد
نور چشم از دیدنش خواهیم دید
نعمت الله از نظر خواهیم کرد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۵۱ - عاشقم بر روی نورالله خود
عاشقم بر روی نورالله خود
والهم از بوی نورالله خود
شاه ترکستان به عشق زلف او
آمده هندوی نور الله خود
خوی نورالله ما خوئی خوش است
دلخوشم از خوی نورالله خود
نور چشم عالمی چون آفتاب
دیده ام در روی نور الله خود
گر دهندم صورت و معنی تمام
کی دهم یک موی نورالله خود
هر کجا جانیست دل داده به باد
آمده آنجوی نور الله خود
از خلیل الله امیدم این نبود
کو نیامد سوی نورالله خود
والهم از بوی نورالله خود
شاه ترکستان به عشق زلف او
آمده هندوی نور الله خود
خوی نورالله ما خوئی خوش است
دلخوشم از خوی نورالله خود
نور چشم عالمی چون آفتاب
دیده ام در روی نور الله خود
گر دهندم صورت و معنی تمام
کی دهم یک موی نورالله خود
هر کجا جانیست دل داده به باد
آمده آنجوی نور الله خود
از خلیل الله امیدم این نبود
کو نیامد سوی نورالله خود
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۵۳ - این که گوئی نعمت الله جان سپرد
این که گوئی نعمت الله جان سپرد
جان سپرد و جان با ایمان سپرد
جان به جانان دل به دلبر داد و رفت
جان از این خوشتر دگر نتوان سپرد
در هوای گلستان عشق او
جان چو غنچه با لب خندان سپرد
بندگی کرد او به صدق دل تمام
ظاهر و باطن به آن سلطان سپرد
بود میخانه سبیل خدمتش
رفت و آن منصب به این و آن سپرد
جان امانت بود با وی مدتی
خوش امینانه به آن جانان سپرد
دیگری گر جان به دشواری بداد
سید سرمست ما آسان سپرد
جان سپرد و جان با ایمان سپرد
جان به جانان دل به دلبر داد و رفت
جان از این خوشتر دگر نتوان سپرد
در هوای گلستان عشق او
جان چو غنچه با لب خندان سپرد
بندگی کرد او به صدق دل تمام
ظاهر و باطن به آن سلطان سپرد
بود میخانه سبیل خدمتش
رفت و آن منصب به این و آن سپرد
جان امانت بود با وی مدتی
خوش امینانه به آن جانان سپرد
دیگری گر جان به دشواری بداد
سید سرمست ما آسان سپرد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۵۴ - خواجهٔ غافل برفت و جان سپرد
خواجهٔ غافل برفت و جان سپرد
بی خبر از معرفت چیزی نبرد
بود مخموری و مستی می فروخت
صاف می پنداشت می نوشید درد
شیشهٔ پندار می بودش به دست
اوفتاد و شیشه اش شد خرد و مرد
صوفیان پوشند صوف خدمتش
صوفئی بودی که می پوشید برد
هر نفس نوعی دگر گفتی سرود
گه ز لر گفتی سخن گاهی ز کرد
عاشقانه جان سپاری کن چو ما
زانکه عاشق جان خود را می سپرد
نعمت الله جان به جانان داد و رفت
رحمت الله علیه آن مرد ، مُرد
بی خبر از معرفت چیزی نبرد
بود مخموری و مستی می فروخت
صاف می پنداشت می نوشید درد
شیشهٔ پندار می بودش به دست
اوفتاد و شیشه اش شد خرد و مرد
صوفیان پوشند صوف خدمتش
صوفئی بودی که می پوشید برد
هر نفس نوعی دگر گفتی سرود
گه ز لر گفتی سخن گاهی ز کرد
عاشقانه جان سپاری کن چو ما
زانکه عاشق جان خود را می سپرد
نعمت الله جان به جانان داد و رفت
رحمت الله علیه آن مرد ، مُرد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۵۶ - بود روزی خواجه ای سالار کرد
بود روزی خواجه ای سالار کرد
می کشیدی درد و می نوشید درد
کیسه های سیم و زر بر هم نهاد
عاقبت غیری ببرد و خواجه مرد
شیشه ای بودش پر از نقش و خیال
اوفتاد آن شیشه و شد خرد و مرد
بر سر پل ساخت خواجه خانه ای
سیل آمد ناگه آن خانه ببرد
هر کجا دیدیم رند سرخوشی
بود و نابود جهان یک سَر شمرد
گر به صورت عارفی رفت از جهان
جان امانت داشت با جانان سپرد
خلعتی از جامهٔ سید بپوش
ور نه خود سهل است خرقه صوف و برد
می کشیدی درد و می نوشید درد
کیسه های سیم و زر بر هم نهاد
عاقبت غیری ببرد و خواجه مرد
شیشه ای بودش پر از نقش و خیال
اوفتاد آن شیشه و شد خرد و مرد
بر سر پل ساخت خواجه خانه ای
سیل آمد ناگه آن خانه ببرد
هر کجا دیدیم رند سرخوشی
بود و نابود جهان یک سَر شمرد
گر به صورت عارفی رفت از جهان
جان امانت داشت با جانان سپرد
خلعتی از جامهٔ سید بپوش
ور نه خود سهل است خرقه صوف و برد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۶۴ - آفتاب مه نقابی رو نمود
آفتاب مه نقابی رو نمود
تو نکو می بین که او نیکو نمود
ذره ها روشن شدند از آفتاب
نور او بنگر که مارا هو نمود
دیده ام آئینهٔ گیتی نما
او جمال و بر کمالش رو نمود
خود به خود بنموده است در عین ما
تا نگوئی او به ما و تو نمود
صدهزار آئینه دارد در نظر
در دو آئینه یکی رو دو نمود
آب چشم ما به هر سو شد روان
آبروی ما از آن هر سو نمود
خوش برو بر دیدهٔ سید نشین
تا ببینی روی او چون رو نمود
تو نکو می بین که او نیکو نمود
ذره ها روشن شدند از آفتاب
نور او بنگر که مارا هو نمود
دیده ام آئینهٔ گیتی نما
او جمال و بر کمالش رو نمود
خود به خود بنموده است در عین ما
تا نگوئی او به ما و تو نمود
صدهزار آئینه دارد در نظر
در دو آئینه یکی رو دو نمود
آب چشم ما به هر سو شد روان
آبروی ما از آن هر سو نمود
خوش برو بر دیدهٔ سید نشین
تا ببینی روی او چون رو نمود
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۶۵ - این سعادت بین که ما را رو نمود
این سعادت بین که ما را رو نمود
حضرت بی چون نگویم چو نمود
روشن است آئینهٔ گیتی نما
حسن روی او به ما نیکو نمود
در دو آئینه یکی پیدا شده
بیشکی باشد یکی و دو نمود
آفتابی نیمشب بر ما بتافت
نور او در چشم ما مه رو نمود
گه به ترکستان به ما بنمود ترک
گه به هندستان به ما هندو نمود
در محیط بیکران افتاده ایم
عین ما بر عین ما هر سود نمود
ما نظر از سید خود دیده ایم
هم به نور دیدهٔ او او نمود
حضرت بی چون نگویم چو نمود
روشن است آئینهٔ گیتی نما
حسن روی او به ما نیکو نمود
در دو آئینه یکی پیدا شده
بیشکی باشد یکی و دو نمود
آفتابی نیمشب بر ما بتافت
نور او در چشم ما مه رو نمود
گه به ترکستان به ما بنمود ترک
گه به هندستان به ما هندو نمود
در محیط بیکران افتاده ایم
عین ما بر عین ما هر سود نمود
ما نظر از سید خود دیده ایم
هم به نور دیدهٔ او او نمود
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۷۰ - هر کجا صاحبجمالی رو نمود
هر کجا صاحبجمالی رو نمود
روی او دیدم چو برقع برگشود
دیدمش در آینه عین العیان
آینه او بود دوری می نمود
آفتاب خاطرم تا روشنست
ذرهٔ بی مهر او هرگز نبود
هر چه موجودست از جود ویست
خود کجا موجود باشد بی وجود
ساجد و مسجود نزد ما یکیست
سجده می کن تا ببینی در سجود
دوش رفتم درخرابات مغان
ساقی سرمست دیدم یار بود
نکته های عارفانه سیدم
خود به خود می گفت و از خود می شنود
روی او دیدم چو برقع برگشود
دیدمش در آینه عین العیان
آینه او بود دوری می نمود
آفتاب خاطرم تا روشنست
ذرهٔ بی مهر او هرگز نبود
هر چه موجودست از جود ویست
خود کجا موجود باشد بی وجود
ساجد و مسجود نزد ما یکیست
سجده می کن تا ببینی در سجود
دوش رفتم درخرابات مغان
ساقی سرمست دیدم یار بود
نکته های عارفانه سیدم
خود به خود می گفت و از خود می شنود
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۷۲ - نور روی او به چشم ما نمود
نور روی او به چشم ما نمود
هر چه ما دیدیم غیر او نبود
گفتگوی ما خیالی بیش نیست
خود سخن فرمود و هم او خود شنود
در حجاب عالمی درمانده ای
آن چنان گیرش که عالم خود نبود
جود او داده به این و آن وجود
ورنه بی جودش ندارد کس وجود
بر در میخانه مست افتاده ام
سر به پای خم نهاده در سجود
آتش عشقش دلم در بر بسوخت
عالمی خوشبو شده زین بوی عود
گر در غیری به ما دربسته شد
نعمت الله خوش دری بر ما گشود
هر چه ما دیدیم غیر او نبود
گفتگوی ما خیالی بیش نیست
خود سخن فرمود و هم او خود شنود
در حجاب عالمی درمانده ای
آن چنان گیرش که عالم خود نبود
جود او داده به این و آن وجود
ورنه بی جودش ندارد کس وجود
بر در میخانه مست افتاده ام
سر به پای خم نهاده در سجود
آتش عشقش دلم در بر بسوخت
عالمی خوشبو شده زین بوی عود
گر در غیری به ما دربسته شد
نعمت الله خوش دری بر ما گشود
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۷۴ - آفتاب از رخ نقاب مه گشود
آفتاب از رخ نقاب مه گشود
شب گذشت و روز روشن رو نمود
شد منور عالمی از نور او
یک ستاره گوئیا هرگز نبود
هر چه موجود است از نور ویست
خود کجا موجود باشد بی وجود
خانقاه و صومعه در بسته شد
چون در میخانه ساقی برگشود
آتش عشقش دل ما را بسوخت
سوخت درد عشق او جانم چه عود
گفتهٔ مستانهٔ ما قول اوست
عاشقانه این سخن باید شنود
نعمت اللهی و از خود بی خبر
قدر این نعمت نمی دانی چه سود
شب گذشت و روز روشن رو نمود
شد منور عالمی از نور او
یک ستاره گوئیا هرگز نبود
هر چه موجود است از نور ویست
خود کجا موجود باشد بی وجود
خانقاه و صومعه در بسته شد
چون در میخانه ساقی برگشود
آتش عشقش دل ما را بسوخت
سوخت درد عشق او جانم چه عود
گفتهٔ مستانهٔ ما قول اوست
عاشقانه این سخن باید شنود
نعمت اللهی و از خود بی خبر
قدر این نعمت نمی دانی چه سود
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۷۵ - یک نفس یعقوب بی یوسف نبود
یک نفس یعقوب بی یوسف نبود
گر چه هجرانش به ظاهر می نمود
هر که را دیدی نمودی یوسفش
هر چه بشنیدی ز یوسف می شنود
تا مگر یوسف در آید از درش
در بر وی هر که بودی می گشود
هر که در کنعان بدیدی پیش او
یوسف مصری خود را می ستود
چون بر تخت این ظهورش را بیافت
سر حق خود دید از آن گردش سجود
هرچه بود و هست و خواهد بود اوست
هر چه باشد باشد از جود وجود
گر خلیل الله به صورت غایب است
نعمت اله یکدمی بی او نبود
گر چه هجرانش به ظاهر می نمود
هر که را دیدی نمودی یوسفش
هر چه بشنیدی ز یوسف می شنود
تا مگر یوسف در آید از درش
در بر وی هر که بودی می گشود
هر که در کنعان بدیدی پیش او
یوسف مصری خود را می ستود
چون بر تخت این ظهورش را بیافت
سر حق خود دید از آن گردش سجود
هرچه بود و هست و خواهد بود اوست
هر چه باشد باشد از جود وجود
گر خلیل الله به صورت غایب است
نعمت اله یکدمی بی او نبود
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۱۳ - این چنین رندی که من دیدم که دید
این چنین رندی که من دیدم که دید
هفت دریا را به یک دم درکشید
دیده ام آئینهٔ گیتی نما
آفریننده به لطفش آفرید
عاشق سرمست در کوی مغان
فارغ است از بایزید و از یزید
مجلس عشقست و ساقی در حضور
ذوق یاران باد یارب بر مزید
دیدهٔ روشن که دیده روی او
در چنان دیده بود نورش پدید
اعتباری می نماید فصل و وصل
گه قریبت می نماید گه بعید
نعمت الله مست و جام می به دست
باشد آن می کهنه و جامش جدید
هفت دریا را به یک دم درکشید
دیده ام آئینهٔ گیتی نما
آفریننده به لطفش آفرید
عاشق سرمست در کوی مغان
فارغ است از بایزید و از یزید
مجلس عشقست و ساقی در حضور
ذوق یاران باد یارب بر مزید
دیدهٔ روشن که دیده روی او
در چنان دیده بود نورش پدید
اعتباری می نماید فصل و وصل
گه قریبت می نماید گه بعید
نعمت الله مست و جام می به دست
باشد آن می کهنه و جامش جدید
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۱۴ - عین او در عین اعیان شد پدید
عین او در عین اعیان شد پدید
آن چنان پنهان چنین پیدا که دید
آفتابست او و عالم سایه بان
چتر شاهی بر سر عالم کشید
جامی از می پر ز می بستان بنوش
این سخن از ما به جان باید شنید
در هوای یوسف گل پیرهن
همچو غنچه جامه را باید درید
لطف او آئینهٔ گیتی نما
از برای حضرت خود آفرید
ما حباب و عین ما آب حیات
نوش کن جامی بگو هل من مزید
سید ما از جمال پر کمال
می نماید هر زمان حسنی پدید
آن چنان پنهان چنین پیدا که دید
آفتابست او و عالم سایه بان
چتر شاهی بر سر عالم کشید
جامی از می پر ز می بستان بنوش
این سخن از ما به جان باید شنید
در هوای یوسف گل پیرهن
همچو غنچه جامه را باید درید
لطف او آئینهٔ گیتی نما
از برای حضرت خود آفرید
ما حباب و عین ما آب حیات
نوش کن جامی بگو هل من مزید
سید ما از جمال پر کمال
می نماید هر زمان حسنی پدید
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۲۱ - آفتاب چرخ معنی بایزید
آفتاب چرخ معنی بایزید
سایهٔ خورشید اعلی بایزید
واقف اسرار سبحانی به حق
کاشف انوار معنی بایزید
گوهر دریای عرفان از یقین
عارف و معروف یعنی بایزید
راه جان روشن نشد بی بوالحسن
کار دل پیدا نشد بی بایزید
نقطهٔ وحدت درآمد در الف
در ظهور حرف شد بی بایزید
صورت فردوس جان بسطام عشق
میوهٔ معنی طوبی بایزید
سید از صاحبدلانی لاجرم
کرده با جانت تجلی بایزید
سایهٔ خورشید اعلی بایزید
واقف اسرار سبحانی به حق
کاشف انوار معنی بایزید
گوهر دریای عرفان از یقین
عارف و معروف یعنی بایزید
راه جان روشن نشد بی بوالحسن
کار دل پیدا نشد بی بایزید
نقطهٔ وحدت درآمد در الف
در ظهور حرف شد بی بایزید
صورت فردوس جان بسطام عشق
میوهٔ معنی طوبی بایزید
سید از صاحبدلانی لاجرم
کرده با جانت تجلی بایزید
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۲۷ - دل به دست زلف دلبر اوفتاد
دل به دست زلف دلبر اوفتاد
بی تکلف خوب در خور اوفتاد
در خرابات مغان مستانه رفت
غرقه خود را دید خوشتر اوفتاد
بر در میخانه با ساقی نشست
پای او بوسید و بر سر او فتاد
بارها دل در شراب افتاده بود
توبه را بشکست و دیگر اوفتاد
از سر هر دو جهان برخواستند
بر سر کویش کسی گر اوفتاد
آفتاب او به ما ظاهر چو شد
ماه ما از جمله انور اوفتاد
نعمت الله بازسازی خوش نواخت
غلغلی در هفت کشور اوفتاد
بی تکلف خوب در خور اوفتاد
در خرابات مغان مستانه رفت
غرقه خود را دید خوشتر اوفتاد
بر در میخانه با ساقی نشست
پای او بوسید و بر سر او فتاد
بارها دل در شراب افتاده بود
توبه را بشکست و دیگر اوفتاد
از سر هر دو جهان برخواستند
بر سر کویش کسی گر اوفتاد
آفتاب او به ما ظاهر چو شد
ماه ما از جمله انور اوفتاد
نعمت الله بازسازی خوش نواخت
غلغلی در هفت کشور اوفتاد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۲۸ - آب چشم ما به روی ما فتاد
آب چشم ما به روی ما فتاد
مردم دیده در این دریا فتاد
رند سرمستی به میخانه رسید
سر به پای خم نهاد از پا فتاد
برنخیزد جاودان هر کس که او
در خرابات آمد و آنجا فتاد
ما ز دریائیم و دریا عین ما
چشم ما روشن به عین ما فتاد
همدم جامیم و با ساقی حریف
این چنین ذوق خوشی ما را فتاد
دل برفت از ما و در دریا نشست
عاقبت محمود با مأوا فتاد
نعمت الله چون مقام خویش دید
بر در یکتای بی همتا فتاد
مردم دیده در این دریا فتاد
رند سرمستی به میخانه رسید
سر به پای خم نهاد از پا فتاد
برنخیزد جاودان هر کس که او
در خرابات آمد و آنجا فتاد
ما ز دریائیم و دریا عین ما
چشم ما روشن به عین ما فتاد
همدم جامیم و با ساقی حریف
این چنین ذوق خوشی ما را فتاد
دل برفت از ما و در دریا نشست
عاقبت محمود با مأوا فتاد
نعمت الله چون مقام خویش دید
بر در یکتای بی همتا فتاد