تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۸۰ - درس عشق از دفتر جان خوانده ایم
درس عشق از دفتر جان خوانده ایم
نقش عقل از پیش دیده رانده ایم
از سر هر دو جهان برخواستیم
آن یگانه در نظر بنشانده ایم
صدهزاران گوهر از دریای عشق
بر سر عشاق خود افتاده ایم
تا همه رندان ما مستان شوند
در خرابات فنا وا مانده ایم
گفتهٔ سید خوش بخوان و خوش بگو
ما کلام حق تعالی خوانده ایم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۸۸ - باز ساز عشق را بنواختیم
باز ساز عشق را بنواختیم
کشتی دل در محیط انداختیم
عاشقانه خلوت خالی دل
با خدای خویشتن پرداختیم
ما چو دریائیم و خلق امواج ما
لاجرم ما با همه در ساختیم
تیغ مستی بر سر هستی زدیم
ذوالفقار نیستی تا آختیم
اسب همت را از این میدان خاک
بر فراز هفت گردون تاختیم
عارف هر دو جهان گشتیم لیک
جز خدا و الله دگر نشناختیم
نعمت الله را نمودیم آشکار
عالمی را از کرم بنواختیم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۱۲ - عاشقانه عشقبازی می کنیم
عاشقانه عشقبازی می کنیم
تا نپنداری که بازی می کنیم
خان و مان عقل ویران کرده ایم
سرخوشیم و ترکتازی می کنیم
در پی کفر حقیقی می رویم
ترک اسلام مجازی می کنیم
کشتهٔ عشق و شهید حضرتیم
آفرین بر دست غازی می کنیم
ما به آب دیدهٔ ساغر مدام
خرقهٔ خود را نمازی می کنیم
هرچه می بینیم چون معشوق ماست
عاشقانه دل نوازی می کنیم
سیدیم و بندهٔ محمود خویش
بر در سلطان ایازی می کنیم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۱۹ - فارغیم از ملک عالم فارغیم
فارغیم از ملک عالم فارغیم
جام می نوشیم و از جم فارغیم
در خرابات مغان با عاشقان
خوش نشسته شاد و خرم فارغیم
جز حدیث عشق او با ما مگو
زان که ما از این و آن هم فارغیم
اسم اعظم خوانده ایم از لوح دل
از حروف اسم اعظم فارغیم
همدم جامیم و با ساقی حریف
غیر از این همدم ز همدم فارغیم
نعمت الله داده اند ما را تمام
فارغیم از بیش و از کم فارغیم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۲۳ - درخرابات مغان دارم مقام
درخرابات مغان دارم مقام
باده می نوشم ز جام جم مدام
جام و باده هر دو یک رنگ آمدند
من ندانم کین کدام است آن کدام
دولتی دارم به یمن وصل او
این سعادت بین که دارم بر دوام
نور و ظلمت هر دو را بگذاشتم
این یکی را با حلال آن حرام
با تمام و ناتمامم کار نیست
گرچه در کار است تمام و ناتمام
عاشقان را بار دادم در حرم
گر توئی عاشق در این خلوت خرام
سید و بنده چو آمد در میان
صورت و معنی یکی شد والسلام
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۲۸ - اسم او گنج است و عالم چون طلسم
اسم او گنج است و عالم چون طلسم
در طلسمش یافتم این گنج اسم
این طلسم و گنج باشد در ظهور
در حقیقت عین گنج آمد طلسم
ساغر و می نزد سرمستان یکی است
نام راحش روح و نام جام جسم
این معانی دارد و آن یک بیان
نعمت‌اللّه جمع کرده هر دو قسم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۳۴ - رحمتی کن بر دل و بر جان من
رحمتی کن بر دل و بر جان من
بوسه ای ده بر لب جانان من
مو به مو زلفت پریشان کرده ای
کفر زلفت می برد ایمان من
عشق تو گنج است و دل ویرانه ای
جای آن کنج دل ویرانه من
صاف درمان گر نباشد فارغیم
دُرد درد دل بود درمان من
پیش تو جان را مجال هست نیست
جان چه باشد تا بگویم جان من
در خرابات مغان رندان تمام
می خورند و می برند فرمان من
مجلس عشق است و ساقی در نظر
نعمت الله میر سرمستان من
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۳۵ - صدهزار آئینه دارد یار من
صدهزار آئینه دارد یار من
می نماید در همه دلدار من
دیدهٔ من روشن است از دیدنش
باد دایم روشن این دیدار من
جز خیالش نیست همخوابی مرا
غیر عشقش نیست یار غار من
بلبل سرمستم و نالان به ذوق
روضهٔ رضوان بود گلزار من
من خراباتی و رند و عاشقم
خدمت معشوق من خمار من
او و من با همدگر باشیم خوش
لاجرم من یار او ، او یار من
نعمت الله گر نگشتی آشکار
کی شدی پیدا به تو اسرار من
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۴۶ - ایها الطالب چو جای ما و من
ایها الطالب چو جای ما و من
عین مطلوبم که می گویم سخن
تا که من با من بود من ، من نیم
چون نباشم من نباشد غیر من
عشق گه در جسم و گه در جان بود
گاه باشد یوسف و گه پیرهن
روحه روحی و روحی روحه
من رآی روحان حلافی البدن
من چو بی من در درون خلوتم
خواه پرده پوش خواهی برفکن
خواه می می نوش و خواهی توبه کن
خواه بت می ساز و خواهی می شکن
من چو از آل حسینم لاجرم
کل شیئی منکم عندی حسن
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۴۷ - هرچه بینی در میان انجمن
هرچه بینی در میان انجمن
عاشق و معشوق را بین همچو من
گر خیال نقش بندی در ضمیر
یوسفی را می نگر در پیرهن
در دل ما آتش جانسوز عشق
روشنش می بین چو شمعی در لکن
کفر زلف اوست عالم سر به سر
کفر زلف از روی ایمان بر فکن
عاشق و معشوق عشقی ای عزیز
یادگار ما نگه دار این سخن
نور او در دیدهٔ عالم نگر
زان که او جانست عالم چون بدن
نور چشم نعمت الله را ببین
حق و خلق با همدگر می بین چو من
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۴۸ - نور او در دیدهٔ بینا ببین
نور او در دیدهٔ بینا ببین
آن یکی در هر یکی پیدا ببین
آبی از جام حبابی نوش کن
عین ما را هم به عین ما ببین
ای که می گوئی که آنجا بینمش
دیده را بگشا بیا اینجا ببین
بر لب دریاچه می گردی مدام
غرقهٔ دریا شو و دریا ببین
آینه گر صد ببینی ور هزار
در همه یکتای بی همتا ببین
در سرم سودای زلف او فتاد
حال این سودائی شیدا ببین
نعمت الله را اگر خواهی بیا
در خرابات مغان ما را ببین
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۴۹ - موج دریا را به عین ما ببین
موج دریا را به عین ما ببین
آب را در موج و در دریا ببین
جامی از می پر ز می بستان بنوش
ذوق سرمستان بیا از ما ببین
آینه بردار و خود را می نگر
صورت و معنی بی همتا ببین
می نماید آن یکی در هر یکی
آن یکی با هر یکی یکتا ببین
عاشقانه صحبتی با ما بدار
عاشق و معشوق را یک جا ببین
دیگران بینند او را در بهشت
تو بیا گر عارفی اینجا ببین
نعمت الله در همه عالم یکی است
آن یکی تنهای با تنها ببین
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۵۱ - چشم بگشا و جمال او ببین
چشم بگشا و جمال او ببین
نور روی او به او نیکو ببین
جام می با یکدگر خوش نوش کن
صورت و معنی این هر دو ببین
جام ما باشد حباب و آب می
سو به سو گردد روان هر سو ببین
صدهزار آئینه دارد یار من
در همه آئینه او یک رو ببین
دامن دلق دو توئی پاره کن
یوسف و پیراهن یک تو ببین
روی او بینم به نور روی او
من چنین می بینم او را تو ببین
سیدم آئینهٔ گیتی نماست
هرچه می خواهی به نور او ببین
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۵۲ - با تو گویم روی بی چون چو ببین
با تو گویم روی بی چون چو ببین
نور روی او به نور او ببین
روشنست آئینهٔ گیتی نما
در صفای روی او آن رو ببین
می نماید آن یکی در هر یکی
ورنه می بینی چو احوال دو ببین
آفتابی رو نموده مه نقاب
روشنست در دیده ماه نو ببین
آبرو جوئی در این دریا در آ
عین ما را می نگر هر سو ببین
خرقهٔ هستی به می می شو چو ما
پاکی ما را ز شست و شو ببین
نعمت الله را به چشم ما نگر
نور نور الدین ما نیکو ببین
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۵۹ - آب می جوئی بیا با ما نشین
آب می جوئی بیا با ما نشین
تشنه ای با ما درین دریا نشین
خیز دستی برفشان پائی بکوب
آنگهی مستانه خوش اینجا نشین
چون در آمد عشق عقل از جا برفت
پست شد آن خواجهٔ بالا نشین
خط موهوم است عالم طرح کن
بر سریر سر او ادنی نشین
بحری ای باید درین دریای ما
خود کی آید سوی ما صحرانشین
عقل را از در بران گر عاشقی
پیش آن معشوق بی همتا نشنین
نعمت الله را ببین در عین ما
عارفانه خوش بیا با ما نشین
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۶۰ - ذوق ما داری بیا با ما نشین
ذوق ما داری بیا با ما نشین
عاشقانه خوش درین دریا نشین
چست برخیز از سر هر دو جهان
بر در یکتای بی همتا نشین
چشم ما روشن به نور روی اوست
خوش بیا بر دیدهٔ بینا نشین
سر بنه در پای خم رندانه وار
در خرابات فنا بالا نشین
گرد نقطه مدتی کردی طواف
دایره گر شد تمام از پانشین
گر نیابی همدمی و محرمی
همنشین خود شود تنها نشین
مجلس عشق است و ما مست و خراب
نعمت الله بایدت با ما نشین
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۶۱ - خوش بیا با ما درین دریا نشین
خوش بیا با ما درین دریا نشین
آبرو می بایدت با ما نشین
مجلس عشق است و ما مست و خراب
عاشقانه خوش بیا اینجا نشین
خانهٔ دل خلوت خالی اوست
جاودان در جنت المأوی نشین
از بلا چون کار ما بالا گرفت
گر بلائی یافتی بالا نشین
این و آن بگذار برخیز از همه
همچو ما با یار بی همتا نشین
جمله اشیا مصحف آیات اوست
شرح اسما خوان و با اسما نشین
در خرابات مغان سید بجو
سر بنه در پای خم از پا نشین
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۶۴ - چیست عالم سایه بان شمس دین
چیست عالم سایه بان شمس دین
این و آن باشد از آن شمس دین
شمس دین را دوست می دارم بجان
می خورم سوگند جان شمس دین
عارفانه با تو می گویم سخن
این معانی از بیان شمس دین
نور دین از شمس دین روشن شده
دادمت اینک نشان شمس دین
مجلس عشقست و ما مست و خراب
باده نوشان عاشقان شمس دین
گر به بیت الله عزیمت می کنی
راهرو با رهروان شمس دین
نعمت الله سید جانان بود
گر چه هست از بندگان شمس دین
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۶۵ - دیگران جانند و جانان شمس دین
دیگران جانند و جانان شمس دین
این و آن چون بنده ، سلطان شمس دین
هفت هیکل آیتی در شأن اوست
خوش بخوان قرآن و می دان شمس دین
دل بود گنجینهٔ گنج اله
نقد گنج کنج ویران شمس دین
بدر دین از شمس دین روشن شده
نور بخش ماه تابان شمس دین
خوش خراباتی و مستان در حضور
ساقی سرمست رندان شمس دین
چار یارانند امام انس و جان
رهنمای چار یاران شمس دین
علم ما علم بدیعی دیگر است
از معانی و بیان شمس دین
چشم عالم روشن است از نور او
دیده ام روشن به نور شمس دین
شمس دین از نعمت الله می طلب
زان که او دارد نشان شمس دین
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۶۸ - من به او زنده توئی زنده به جان
من به او زنده توئی زنده به جان
این چنین زنده نباشد آن چنان
نوش کن آب حیات معرفت
تا چو خضر زنده مانی جاودان
صورت و نقشی که آید در نظر
چو خیال اوست بر چشمش نشان
ساقیم مست است و جام می به دست
در سرابستان جان عاشقان
موج و دریا نزد ما هر دو یکیست
یک حقیقت در ظهور این و آن
جملهٔ اشیاء نشان نام اوست
گرچه او را نیست خود نام و نشان
گفتهٔ سید حیات جان ماست
لاجرم در جان ما باشد روان