تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فرخی سیستانی : قطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید
شمارهٔ ۲۹ - و او راست
ای جهانی ز تو به آزادی
بر من از تو چراست بیدادی
دل من دادی و نبود مرا
از دل بیوفای تو شادی
دل دهان دل به دوستی دادند
تومرا دل به دشمنی دادی
قصدکردی به دل ربودن من
برهلاک دلم بر استادی
تا دلم نستدی نیاسودی
چون توان کرد از تو آزادی
دل ببردی و جان شد از پس دل
ای تن اندر چه محنت افتادی
بردل دوستان فرامشتی
بر دل دشمنان همه یادی
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۱ - ای بدل کرده آشنایی را
ای بدل کرده آشنایی را
برگزیده زما جدایی را
خوی تیز ازبرای آن نبود
که ببرند آشنایی را
در فراقت چو مرغ محبوسم
که تصور کند رهایی را
مژه در خون چو دست قصابست
بی تو مر دیده سنایی را
شمع رخساره تو می طلبم
همچو پروانه روشنایی را
آفتابی و بی تو نوری نیست
ذره یی این دل هوایی را
عندلیبم بجان همی جویم
برگ گل دفع بینوایی را
بی جمالت چو سیف فرغانی
ترک کردم سخن سرایی را
چاره کارها بجستم و دید
چاره وصل است بی شمایی را
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۲ - اختر از خدمت قمر دور است
اختر از خدمت قمر دور است
مگس از صحبت شکر دور است
ما از آن بارگاه محرومیم
تشنه مسکین از آبخور دور است
پای من از زمین درگه او
راست چون آسمان ز سر دور است
جهد کردم بسی ولی چکنم
بخت و کوشش ز یکدگر دور است
پادشاهان چه غم خورند اگر
گربه از خانه سگ زدر دور است
تو بدست کرم کنم نزدیک
که بپای من این سفر دور است
یوسف عهدی و منم بی تو
همچو یعقوب کز پسر دور است
در فراق تو ای پسر هستم
همچو یوسف که از پدر دور است
اندرین حال حکمتی مخفیست
بنده از خدمت تو گر دور است
هر کرا قرب نیست با سلطان
از بلا ایمن از خطر دور است
همچو پروانه می زنم پر و بال
گرچه آن شمعم از نظر دور است
شاخ اگر هست بر درخت دراز
دست کوتاهم از ثمر دور است
عشق بگریزد از دل جان دوست
عیسی از پایگاه خر دور است
خشک لب بی تو یوسف فرغانیست
طبع از انشای شعر تر دور است
شاید ار خانه پر عسل نکند
نحل چون از گل و زهر دور است
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۴ - ما غریبیم وشهر ازآن شماست
ما غریبیم وشهر ازآن شماست
با چنین رو جهان جهان شماست
پادشاهان چو بنده می گویند
ما رعیت ولایت آن شماست
عهد خسرو ندید از شیرین
شر و شوری که در زمان شماست
باچنین چشم مست عاشق کش
هرکه میرد از کشتگان شماست
گر براتی بجان کنند وبسر
بدهم چون برو نشان شماست
جان عاشق نشانه آن تیر
که زابروی چون کمان شماست
زردی روی زعفرانی من
از رخ همچو ارغوان شماست
ابر گوهرفشان دو چشم منست
پسته پرشکر دهان شماست
آب حیوان یک جهان عاشق
در دو لعل شکرفشان شماست
کم زاصحاب کهف نیست بقدر
هرکه چون سگ برآستان شماست
غم جانرا بخود نمی گیرد
دل که چون لامکان مکان شماست
سیف فرغانی ارچه چیزی نیست
بلبلی بهر گلستان شماست
سخن خود نمی تواند گفت
که دهانش پر از زبان شماست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۶۷ - گرمرا زلفت اوفتد در دست
گرمرا زلفت اوفتد در دست
نکنم کوته ازتو دیگر دست
گرچه من هم نمی رسم شادم
که بزلفت نمی رسد هر دست
خاک پای تو گوهریست عزیز
کی رسد بنده را بگوهر دست
تا زلعلت شکر بدست آریم
چون مگس می زنیم برسر دست
هرکرا بر لب تو دست بود
کی بیالاید او بشکر دست
اهل دل را نداد در همه عمر
دلستانی زتو نکوتر دست
برسرت جان فشان کنم کامروز
نیست چیزی دگر مرا بر دست
عذر خود گفت سیف فرغانی
که فقیرم، نمی دهد زر دست
در دلم هست مهر تو چه شود
اگرت شعر من بود در دست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۷۶ - اختر ازخدمت قمر دورست
اختر ازخدمت قمر دورست
مگس از صحبت شکر دورست
ما ز درگاه دوست محرومیم
تشنه مسکین از آبخور دورست
پای ما از زین حضرت او
راست چون آسمان زسر دورست
همچو پروانه می زنم پر وبال
گرچه آن شمعم از نظر دورست
پادشاهان چه غم خورند اگر
گربه از خانه سگ زدر دورست
در فراق تو ای پسر هستم
همچو یوسف که از پدر دورست
یوسف عهدی و منم بی تو
همچو یعقوب کز پسر دورست
تو بدست کرم کنم نزدیک
کی به پای من این سفر دورست
جهد کردم بسی ولی چه کنم
بخت و کوشش زیکدگر دورست
اندرین حال حکمتی عجبست
بنده از خدمت تو گر دورست
هرکه نزدیک نیست با سلطان
ازبلا ایمن ازخطر دورست
شاخ اگر هست بر درخت دراز
دست کوتاهم از ثمر دورست
بی تو در دیگران نظر نکنم
که معانی ازین صور دورست
خشک لب بی تو سیف فرغانیست
زآن از انشای شعرتر دورست
شاید از خانه پر عسل نکند
نحل چون از گل وزهر دورست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۸۲ - دلبرا عشق تو نه کار منست
دلبرا عشق تو نه کار منست
وین که دارم نه اختیار منست
آب چشم من آرزوی توبود
آرزوی تو درکنار منست
آنچه ازلطف ونیکویی درتست
همه آشوب روزگار منست
تا غمت در درون سینه ماست
مرگ بیرون در انتظار منست
عشق تا چنگ در دل من زد
مطربش نالهای زار منست
شب زافغان من نمی خسبد
هر کرا خانه در جوار منست
خار تو در ره منست چو گل
پای من در ره تو خار منست
دوش سلطان حسنت از سر کبر
با خیالت که یار غار منست
سخنی در هلاک من می گفت
غم عشق تو گفت کار منست
سیف فرغانی ازسر تسلیم
با غم تو که غمگسار منست
گفت گرد من از میان برگیر
که هوا تیره از غبار منست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۸۹ - دوست سلطان و دل ولایت اوست
دوست سلطان و دل ولایت اوست
خرم آن دل که در حمایت اوست
هر کرا دل بعشق اوست گرو
از ازل تا ابد ولایت اوست
پس نماند ز سابقان در راه
هر کرا پیش رو هدایت اوست
عرش بر آستانش سر بنهد
هر کرا تکیه بر عنایت اوست
در دو عالم ز کس ندارد خوف
هرکه در مأمن رعایت اوست
چون ز غایات کون در گذرد
این قدم در رهش بدایت اوست
منتها اوست طالب او را
مقبل آنکس که او نهایت اوست
با خود از بهر او جهاد کند
اسدالله که شیر رایت اوست
گو مکن وقف هیچ جا گر چه
مصحف کون پر زآیت اوست
خود عبارت نمی توان کردن
زآنچه آن انتها و غایت اوست
سیف فرغانی ار سخن شنود
اندکی زین نمط کفایت اوست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۰۸ - گشت روی زمین چو صحن بهشت
گشت روی زمین چو صحن بهشت
از رخ خوب یار حور سرشت
دیده از دل کن وببین دیدار
ای قصارای همت تو بهشت
بر گل از روی لاله رخ که نمود
بر مه از مشک سوده خط که نوشت
حسن رویش زخط نگردد کم
رخ ماه از کلف نگردد زشت
یار من در میانه خوبان
همچو لاله است در میانه کشت
بر رخ لاله رنگ او خالیست
همچو نقطه بر آتش از انگشت
عشق او در دل آن اثر دارد
کآب در خاک و آتش اندر خشت
چون منی ذکر غیر او نکند
کرم قز ریسمان نداند رشت
دل نگهدار سیف فرغانی
زآنکه در کعبه بت نشاید هشت
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۱۲ - ماه پیش رخ تو تاب نداشت
ماه پیش رخ تو تاب نداشت
تاب روی تو آفتاب نداشت
عقل با عشق تو ثبات نکرد
شمع آتش بدید وتاب نداشت
عاشق روی همچو خورشیدت
شب چو چشم ستاره خواب نداشت
آنچنان روی چون توان دیدن
که به جز نور خود نقاب نداشت
در جهان هیچ چیز جز عشقت
بهر مستی ما شراب نداشت
دل که در وی نباشد آتش عشق
چشمه زندگیش آب نداشت
بزبان کرم سگم خواندی
چون منی حد این خطاب نداشت
عاقل از عشق هیچ بهره نیافت
خارجی مهر بو تراب نداشت
عقل اگر چند عقدها حل کرد
مشکل عشق را جواب نداشت
علم بی عشق هیچ سود نکرد
عمل مبتدع ثواب نداشت
بر در دوست سیف فرغانی
بجز از خویشتن حجاب نداشت
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۱۸ - منم آن کس که عشق یارم کشت
منم آن کس که عشق یارم کشت
زنده گشتم چوآن نگارم کشت
گنج وصلش طلب همی کردم
سنگ بر سر زدوچو مارم کشت
من بی آب رستم از آتش
چون ببادی چراغ وارم کشت
با سلیمان چه پنجه یارم کرد
من که موری همی نیارم کشت
هر شبی طول عمر او خواهم
گرچه روزی هزار بارم کشت
عاشقان جمله کشتگان غمند
منم آنکس که غم گسارم کشت
گرچه بشنود ناله زارم
دوست رحمت نکرد وزارم کشت
قوس ابروش صید دل می کرد
زد یکی تیر ودر شکارم کشت
زنده وصل می کند امسال
آنکه از هجر خویش پارم کشت
این گلستان زباغ وصل مرا
گل کنون می دهد که خارم کشت
من مرده چو سیف فرغانی
زنده اکنون شدم که یارم کشت
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۲۷ - هر دوچشمت ز فتنه نک خفته است
هر دوچشمت ز فتنه نک خفته است
خفیه در زیر طاق ابرویت
بهر آشوبشان کند بیدار
هر زمان غمزه سخن گویت
استخوانی زدر برون انداز
که چو سگ می دویم در کویت
بس که بر جان بنده راه زدند
حسن دلگیر و عشق دلجویت
هر که بیند مرا همی گوید
کز پی چیست این تک وپویت
سخت سرگشته ای، ندانم سیف
که چه چوگان رسید بر گویت
ای که رنگی ندیده از رویت
دل من جان بداد بر بویت
لاله کز رخ شه گلستان است
سر بخس درکشید از رویت
از پی رنگ و بو بنفشه و مشک
خویشتن بسته اند بر مویت
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۳۰ - ای مه و خور بروی تو محتاج
ای مه و خور بروی تو محتاج
بر سر چرخ خاک پای تو تاج
چه کنم وصف تو که مستغنیست
مه ز گلگونه گل ز اسپیداج
هرکه جویای تو بود همه روز
همه شبهای او بود معراج
پادشاهان که زر همی بخشند
بگدایان کوی تو محتاج
ندهد عاشق تو دل بکسی
بکسی چون دهد خلیفه خراج
عیب نبود تصلف از عاشق
کفر نبود اناالحق از حلاج
عشق را باک نیست از خون ریز
ترک را رحم نیست در تاراج
چاره با عشق نیست جز تسلیم
خوف جانست با ملوک لجاج
دل نیاید بتنگ از غم عشق
کعبه ویران نگردد از حجاج
دل بتو داد سیف فرغانی
از نمد پاره دوخت بر دیباج
سخن اهل ذوق می گوید
بانگ بلبل همی کند دراج
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۳۷ - حق که این روی دلستان بتو داد
حق که این روی دلستان بتو داد
پادشاهی نیکوان بتو داد
در جهان هرچه می خوهی می کن
که جهان آفرین جهان بتو داد
در جهان نیکوان بسی بودند
بنده خود را ازآن میان بتو داد
دل گم گشته باز می جستم
چشم وابروی تو نشان بتو داد
مرغ مرده است دل که صید تو نیست
بتو زنده است هرکه جان بتو داد
حسن روی تو بیش ازین چه کند
که دل وجان عاشقان بتو داد
آفتاب ارچه صورتش پیداست
معنی خویش در نهان بتو داد
زآسمان تا زمین گرفت بخود
وز زمین تا بآسمان بتو داد
هرکه یک روز در رکاب تو رفت
گر بدوزخ بری عنان بتو داد
بخ بخ ای دل (که) دوست در پیری
اینچنین دولت جوان بتو داد
روی نی، شمس غیب باتو نمود
بوسه نی، عمر جاودان بتو داد
آن حیاتی که روح زنده بدوست
از دو لعل شکر فشان بتو داد
بر در دوست سیف فرغانی
سگ درون رفت و آستان بتو داد
بر سر خوان لطف او اصحاب
مغز خوردند واستخوان بتو داد
آنکه عشقش بروح جان بخشد
دل بغیر تو وزبان بتو داد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۸۷ - دین و دنیا از آن من باشد
دین و دنیا از آن من باشد
اگر او دلستان من باشد
دارم از جان خویش دوسترش
اگر آن دوست جان من باشد
آن حلاوت که در لبست او را
اگر اندر لبان من باشد
من گمان می برم که روح القدس
هر شبی میهمان من باشد
من گدایم برین درو روزی
ملک کونین نان من باشد
گر شبی مر سگان کویش را
طعمه از استخوان من باشد
بگزارم خراج هر دو جهان
اگر او در ضمان من باشد
خویشتن را بجان زیان کنم ار
سود او در زیان من باشد
ننویسم به جز حکایت دوست
تا قلم در بنان من باشد
غزلکهای اینچنین شیرین
دستکار زبان من باشد
همه اشعار سیف فرغانی
چون ببینی از آن من باشد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۸۹ - عمر بی روی یار چون باشد
عمر بی روی یار چون باشد
بوستان بی بهار چون باشد
عشق با من چه می کند دانی
آتش و مرغزار چون باشد
چند گویی که باغمش چونی
ملخ و کشتزار چون باشد
بار بر سر گرفته ره درپیش
رفته در پای خار چون باشد
من پیاده کمند در گردن
هم ره من سوار چون باشد
عالمی در وصال و من محروم
عید و من روزه دار چون باشد
درچنین کار دورم از دل و صبر
هیچ دانی که کار من چون باشد
شتری زیر بار در صحرا
بگسلد ازقطار چون باشد
خود تو دانی که سیف فرغانی
دور از روی یار چون باشد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۰۵ - عاشقانی که مبتلای تواند
عاشقانی که مبتلای تواند
پادشاهند چون گدای تواند
حزن یعقوبشان بود زیرا
هر یک ایوب صد بلای تواند
گرچه دارند در درون صد درد
همه موقوف یک دوای تواند
دل قومی بوصل راضی کن
که بجان طالب رضای تواند
مرده عشق و زنده امید
زنده ومرده از برای تواند
آفت عقل و هوش اهل نظر
چشم و ابروی دلربای تواند
ای سلیمان بدستگاه مکوب
سر موران که زیر پای تواند
یک زبانند در ملامت ما
این دو رویان که در قفای تواند
عالمی همچو سیف فرغانی
با چنین حسن مبتلای تواند
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۲۱ - آه درد مرا دوا که کند
آه درد مرا دوا که کند
چاره کارم ای خدا که کند
چون مرا دردمند هجرش کرد
غیر وصلش مرا دوا که کند
از خدا وصل اوست حاجت من
حاجت من جز او روا که کند
من بدست آورم وصالش لیک
ملک عالم بمن رها که کند
دادن دل بدو صواب نبود
درجهان جز من این خطا که کند
لایقست اوبهر وفا که کنم
راضیم من بهر جفا که کند
دی مرا دید داد دشنامی
اینچنین لطف دوست باکه کند
ای توانگر بحسن غیر ازتو
جود با همچو من گدا که کند
وصل تو دولتیست تا که برد
ذکر تو طاعتیست تا که کند
جان بمرگ ار زتن جدا گردد
مهرت از جان من جدا که کند
سیف فرغانی از سر این کوی
چون تو رفتی حدیث ما که کند
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۳۳ - دل عاشق رهین جان نبود
دل عاشق رهین جان نبود
دادن جان بر او گران نبود
حال عاشق بگفت در ناید
سخن عشق را زبان نبود
هرکرا عشق سوخت همچون نار
زآب وآتش ورا زیان نبود
عاشق از مردن ایمنست ازآن
که ورا زندگی بجان نبود
گرچه نبود ازو جهان خالی
عاشق دوست در جهان نبود
خانه عاشقان بی مسکن
چون زمین زیر آسمان نبود
تو تعجب مکن که لاشی را
بجز از لامکان مکان نبود
عاشقان را زخود قیاس مکن
قرص خورشید همچونان نبود
تا زهستی تو ترا اثریست
این خبرها ترا عیان نبود
ابر چون از میانه برخیزد
آفتاب از کسی نهان نبود
ترک اغیار کن بیار برس
دیدن یار را مکان نبود
چونکه در مصر شد عزیز چه غم
یوسف ار با برادران نبود
سیف فرغانی این نمط اشعار
لایق فهم این وآن نبود
این سخن در درون نگه می دار
مغز بیرون استخوان نبود
جهد کن تا زنفس در سخنت
چون بر آب از قدم نشان نبود
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۳۷ - دوشم اسباب عیش نیکو بود
دوشم اسباب عیش نیکو بود
خلوتم با نگار دلجو بود
اندرآن خلوت بهشت آیین
غیر من هرچه بود نیکو بود
با دلارام من مرا تا روز
سینه بر سینه روی بر رو بود
سخنش چاشنی شکر داشت
دهنش پسته سخن گو بود
نکنی باور ار ترا گویم
که چه سیمین بروسمن بو بود
بود دردست شاه چون چوگان
آنکه درپای اسب چون گو بود
آسیای مراد را همه شب
سنگ بر چرخ وآب درجو بود
من بنور جمال او خود را
چون نکو بنگریستم او بود
زنگی شب چراغ ماه بدست
پاسبان وار بر سر کو بود
دوری ازدوست، سیف فرغانی
گر زتو تا تو یک سر مو بود