تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۸ - نیاری چرا یاد ما ای حبیب
نیاری چرا یاد ما ای حبیب
نپرسی ز دردم چرا ای طبیب
من خسته دل در فراق رخت
چه گویم چه دیدم ز جور رقیب
ز خوان وصالت من خسته را
تو گویی نیاید بجز غم نصیب
ز دست غمت جان رسیدم به لب
نگفتی که چونست مسکین غریب
ز عشق رخ همچو گلبرگ تو
همی نالم از شوق چون عندلیب
کسی را که درد تو درمان بود
کجا گوش دارد به پند ادیب
ز هجرت به جان از غم آمد جهان
بنالد چو بلبل ز جور حبیب
نپرسی ز دردم چرا ای طبیب
من خسته دل در فراق رخت
چه گویم چه دیدم ز جور رقیب
ز خوان وصالت من خسته را
تو گویی نیاید بجز غم نصیب
ز دست غمت جان رسیدم به لب
نگفتی که چونست مسکین غریب
ز عشق رخ همچو گلبرگ تو
همی نالم از شوق چون عندلیب
کسی را که درد تو درمان بود
کجا گوش دارد به پند ادیب
ز هجرت به جان از غم آمد جهان
بنالد چو بلبل ز جور حبیب
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۶ - میان دو دیده مرا جای تست
میان دو دیده مرا جای تست
درون دل خسته مأوای تست
من خسته با عشق دارم سری
از آن سر همه پر ز سودای تست
همه شب به زاری زارم ز هجر
همه روز در شهر غوغای تست
مرا بر شب وصلت ار دست نیست
سری دارم ای دوست در پای تست
اگر جان ستانی وگر دل دهی
چه یارا مرا رای من رای تست
به بستان جان ای بت گلعذار
چه سروی بود کاو به بالای تست
ضرورت کشم جور کاندر جهان
نبینم کسی را که همتای تست
درون دل خسته مأوای تست
من خسته با عشق دارم سری
از آن سر همه پر ز سودای تست
همه شب به زاری زارم ز هجر
همه روز در شهر غوغای تست
مرا بر شب وصلت ار دست نیست
سری دارم ای دوست در پای تست
اگر جان ستانی وگر دل دهی
چه یارا مرا رای من رای تست
به بستان جان ای بت گلعذار
چه سروی بود کاو به بالای تست
ضرورت کشم جور کاندر جهان
نبینم کسی را که همتای تست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۹۷ - دلا در جهان شادمانی کمست
دلا در جهان شادمانی کمست
نصیب تو باری ز عالم غمست
مخور غم برو بیش از این شاد باش
که کار جهان سر به سر یک دمست
غم دل بگو با که گویم دمی
به جز باد کاو پیش تو محرمست
چو محراب ابروی تو پشت دل
ز بار فراق تو دایم خمست
اگر یادت از من نیامد دمی
غم دوست باری مرا همدمست
دل خسته ی من ز درد فراق
چو زلفت پراکنده و درهمست
نگشتم به سور وصال تو شاد
ز هجران رویت مرا ماتمست
گذاری به ما گر کنی دور نیست
کز آب دو چشمم جهان در نمست
نصیب تو باری ز عالم غمست
مخور غم برو بیش از این شاد باش
که کار جهان سر به سر یک دمست
غم دل بگو با که گویم دمی
به جز باد کاو پیش تو محرمست
چو محراب ابروی تو پشت دل
ز بار فراق تو دایم خمست
اگر یادت از من نیامد دمی
غم دوست باری مرا همدمست
دل خسته ی من ز درد فراق
چو زلفت پراکنده و درهمست
نگشتم به سور وصال تو شاد
ز هجران رویت مرا ماتمست
گذاری به ما گر کنی دور نیست
کز آب دو چشمم جهان در نمست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۵۴ - مرا بر در تو سر بندگیست
مرا بر در تو سر بندگیست
که از بندگی تو فرخندگیست
منم ناامید و به درگاه تو
امیدم به روز فروماندگیست
چو نرگس سرافکنده ام پیش تو
سرافرازیم در سرافکندگیست
اگر مؤمنم یا که مجرم چه باک
مرا کار با حلقه ی بندگیست
به بحر جهان هست گوهر بسی
ولی خوبیش در نمایندگیست
اگر غمزه اش قاتلم شد چه شد
لب لعل تو مایه ی زندگیست
نشد خاطرم جمع چون زلف او
که سعی وی اندر پراکندگیست
چو بید ای دل از باد لرزان مشو
ثبات قدم را پسندیدگیست
ببین سرو چون هست ثابت قدم
ثبات قد او ز پایندگیست
که از بندگی تو فرخندگیست
منم ناامید و به درگاه تو
امیدم به روز فروماندگیست
چو نرگس سرافکنده ام پیش تو
سرافرازیم در سرافکندگیست
اگر مؤمنم یا که مجرم چه باک
مرا کار با حلقه ی بندگیست
به بحر جهان هست گوهر بسی
ولی خوبیش در نمایندگیست
اگر غمزه اش قاتلم شد چه شد
لب لعل تو مایه ی زندگیست
نشد خاطرم جمع چون زلف او
که سعی وی اندر پراکندگیست
چو بید ای دل از باد لرزان مشو
ثبات قدم را پسندیدگیست
ببین سرو چون هست ثابت قدم
ثبات قد او ز پایندگیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۰۸ - شبت بی من خسته دل خوش مباد
شبت بی من خسته دل خوش مباد
دلم همچو زلفت مشوّش مباد
ز خون دو چشم و ز سوز جگر
چو من کس در آب و در آتش مباد
ز بالای آن قامت همچو سرو
چو من مستمندی بلاکش مباد
به غیر از شراب لب لعل تو
کس از دوستان تو سرخوش مباد
به امّید وصل تو ما در جهان
بجز کوی جانان فروکش مباد
اگرچه به دردم ندارد دوا
همی گویم از جان که دردش مباد
دلم همچو زلفت مشوّش مباد
ز خون دو چشم و ز سوز جگر
چو من کس در آب و در آتش مباد
ز بالای آن قامت همچو سرو
چو من مستمندی بلاکش مباد
به غیر از شراب لب لعل تو
کس از دوستان تو سرخوش مباد
به امّید وصل تو ما در جهان
بجز کوی جانان فروکش مباد
اگرچه به دردم ندارد دوا
همی گویم از جان که دردش مباد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۰۸ - وصالت دوای دل دردمند
وصالت دوای دل دردمند
در وصل از این بیش بر ما مبند
مکن گریه چون ابر بر جان من
چو گل بر من و حال زارم مخند
مسوزان مرا از فراق رخت
که او آتش است و دل ما سپند
که دارد بتی مهوش همچو من
دو ابرو کمان و دو گیسو کمند
نخواهم به هر دو جهان جز تو کس
اگر روز حشرم مخیر کنند
نگیرد دلم انس با هیچکس
گرم بی رخ تو به جنّت برند
چو تیر جفایت ببارد ز ابر
نشاید که مژگان به هم برزنند
اگر در غمت ناله ای بشنوی
ز مردان نه مردند ایشان زنند
در وصل از این بیش بر ما مبند
مکن گریه چون ابر بر جان من
چو گل بر من و حال زارم مخند
مسوزان مرا از فراق رخت
که او آتش است و دل ما سپند
که دارد بتی مهوش همچو من
دو ابرو کمان و دو گیسو کمند
نخواهم به هر دو جهان جز تو کس
اگر روز حشرم مخیر کنند
نگیرد دلم انس با هیچکس
گرم بی رخ تو به جنّت برند
چو تیر جفایت ببارد ز ابر
نشاید که مژگان به هم برزنند
اگر در غمت ناله ای بشنوی
ز مردان نه مردند ایشان زنند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۳۴ - گر آید نسیمی ز سوی نگار
گر آید نسیمی ز سوی نگار
کنم جان و دل بر نسیمش نثار
دماغم بیاساید از بوی او
جهان تازه گردد به باد بهار
بهار آمد و باد نوروز باز
بیاورد بویی چو مشک تتار
چه مشک و چه عنبر چه کافور و گل
بود همچو بوی سر زلف یار
به سوی گلستان اگر بگذرد
فرو ریزد از شرم او گل ز بار
خجل گردد از قامتش نارون
به خاک افتد از شرمساری چنار
بنفشه خجل گشت از زلف او
فتاده به پایش چنین سوگوار
سرافکنده نرگس به پیشش کنون
ز مستی چشمش شده در خمار
ز شرم رخش ارغوان شد بنفش
تو خیری نگر کاوست زار و نزار
زبان آوری کرد سوسن از آن
میان ریاحین چنین است خوار
سمن با رخش لاف می زد به حسن
به جان آمد او را ز گل نوک خار
شقایق فروغ جمالش بدید
شد از رنگ رخسار او شرمسار
به پیش گلستان رویش به باغ
نیامد گل و یاسمن در شمار
چو در بوستان بگذرد سرو ناز
سراید چو مستان ز مهرش هزار
مرا آرزو هست در فصل گل
میان چمن یارم اندر کنار
شکوفه چو بشکفت در بوستان
چو سیمش برافشان به پای نگار
جهان خوش شد و نیست ما را خوشی
که جز غم نباشد درین روزگار
کنم جان و دل بر نسیمش نثار
دماغم بیاساید از بوی او
جهان تازه گردد به باد بهار
بهار آمد و باد نوروز باز
بیاورد بویی چو مشک تتار
چه مشک و چه عنبر چه کافور و گل
بود همچو بوی سر زلف یار
به سوی گلستان اگر بگذرد
فرو ریزد از شرم او گل ز بار
خجل گردد از قامتش نارون
به خاک افتد از شرمساری چنار
بنفشه خجل گشت از زلف او
فتاده به پایش چنین سوگوار
سرافکنده نرگس به پیشش کنون
ز مستی چشمش شده در خمار
ز شرم رخش ارغوان شد بنفش
تو خیری نگر کاوست زار و نزار
زبان آوری کرد سوسن از آن
میان ریاحین چنین است خوار
سمن با رخش لاف می زد به حسن
به جان آمد او را ز گل نوک خار
شقایق فروغ جمالش بدید
شد از رنگ رخسار او شرمسار
به پیش گلستان رویش به باغ
نیامد گل و یاسمن در شمار
چو در بوستان بگذرد سرو ناز
سراید چو مستان ز مهرش هزار
مرا آرزو هست در فصل گل
میان چمن یارم اندر کنار
شکوفه چو بشکفت در بوستان
چو سیمش برافشان به پای نگار
جهان خوش شد و نیست ما را خوشی
که جز غم نباشد درین روزگار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۸۳ - به یاد آمدم آن جوانی و ناز
به یاد آمدم آن جوانی و ناز
که کردیم با دلبران طناز
به پایم نهاده بسی سروران
سری کاو بدی در جهان سرفراز
ز عشق رخم باز نشناختند
سران سر ز پای و سر از پای باز
اگر جان بدی التماس جهان
فدا بود پیشم به هنگام ناز
رخی داشتم چون گل اندر چمن
قدی داشتم راست چون سرو ناز
دو ابرو که بودی چو محراب دل
که جانها ببستند در وی نماز
دو چشمم به نوعی که نرگس به باغ
یقینش به دیدار بودی نیاز
دو گیسو که بودی بسان کمند
به دستان دو راهم بدی جمله ساز
صبا گر گذشتی به راهم دمی
به گوشم سخن نرم گفتی به راز
دو لب همچو شکّر دو رخ همچو گل
به درد دل عاشقان چاره ساز
که کردیم با دلبران طناز
به پایم نهاده بسی سروران
سری کاو بدی در جهان سرفراز
ز عشق رخم باز نشناختند
سران سر ز پای و سر از پای باز
اگر جان بدی التماس جهان
فدا بود پیشم به هنگام ناز
رخی داشتم چون گل اندر چمن
قدی داشتم راست چون سرو ناز
دو ابرو که بودی چو محراب دل
که جانها ببستند در وی نماز
دو چشمم به نوعی که نرگس به باغ
یقینش به دیدار بودی نیاز
دو گیسو که بودی بسان کمند
به دستان دو راهم بدی جمله ساز
صبا گر گذشتی به راهم دمی
به گوشم سخن نرم گفتی به راز
دو لب همچو شکّر دو رخ همچو گل
به درد دل عاشقان چاره ساز
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۷۸ - جهان خرّم و ما چنین تنگ دل
جهان خرّم و ما چنین تنگ دل
ز جور بتی مهوش سنگ دل
اگر هست چشم خوش او خمار
مرا او گرفتست در چنگ دل
مرا میل بر صلح و در وصل دوست
ورا صلح بر هجر و بر جنگ دل
چو مطرب زند راه وصلش ز جان
به صوتم دو گوش و به آهنگ دل
کسی را که بهرام باشد نوند
چگونه دهد او بجز جنگ دل
اگر بخت یاری دهد دلبرا
بشویم به فضل تو از زنگ دل
جهان در سر کار او شد خراب
از آنم چنین خسته و تنگ دل
ز جور بتی مهوش سنگ دل
اگر هست چشم خوش او خمار
مرا او گرفتست در چنگ دل
مرا میل بر صلح و در وصل دوست
ورا صلح بر هجر و بر جنگ دل
چو مطرب زند راه وصلش ز جان
به صوتم دو گوش و به آهنگ دل
کسی را که بهرام باشد نوند
چگونه دهد او بجز جنگ دل
اگر بخت یاری دهد دلبرا
بشویم به فضل تو از زنگ دل
جهان در سر کار او شد خراب
از آنم چنین خسته و تنگ دل
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۸۶ - ز درد فراقت من خسته دل
ز درد فراقت من خسته دل
همیشه به روی توأم بسته دل
دو دیده نگارا ز جان بسته ام
به طاق دو ابروت پیوسته دل
دهان تو چون پسته و لب چو قند
ز جان بسته ام من درین پسته دل
تویی فارغ از حال زارم ولی
مرا با تو بودست پیوسته دل
چه چاره که چون مرغ جانم شده
به شست دو زلفین تو بسته دل
ببینم شبی گویی اندر جهان
ز بند فراق تو وارسته دل
همیشه به روی توأم بسته دل
دو دیده نگارا ز جان بسته ام
به طاق دو ابروت پیوسته دل
دهان تو چون پسته و لب چو قند
ز جان بسته ام من درین پسته دل
تویی فارغ از حال زارم ولی
مرا با تو بودست پیوسته دل
چه چاره که چون مرغ جانم شده
به شست دو زلفین تو بسته دل
ببینم شبی گویی اندر جهان
ز بند فراق تو وارسته دل
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۷۲ - نگارا ز هجر تو دل خسته ایم
نگارا ز هجر تو دل خسته ایم
دو دیده به وصل تو دربسته ایم
ز بند همه چیز برخاستیم
به محراب ابروت پیوسته ایم
ز زنّار زلفت حذر کرده ایم
به امّید وصل تو بنشسته ایم
دل خسته ی ما پر از مهر تست
که مهر از همه خلق بگسسته ایم
بنفشه به زلف تو نسبت کنم
میان ریاحین از آن دسته ایم
بنه مرهمی بر دلم از وصال
که از تیغ هجر تو بس خسته ایم
چو سرویم آزاد و کوتاه دست
که از ننگ تر دامنان رسته ایم
دو دیده به وصل تو دربسته ایم
ز بند همه چیز برخاستیم
به محراب ابروت پیوسته ایم
ز زنّار زلفت حذر کرده ایم
به امّید وصل تو بنشسته ایم
دل خسته ی ما پر از مهر تست
که مهر از همه خلق بگسسته ایم
بنفشه به زلف تو نسبت کنم
میان ریاحین از آن دسته ایم
بنه مرهمی بر دلم از وصال
که از تیغ هجر تو بس خسته ایم
چو سرویم آزاد و کوتاه دست
که از ننگ تر دامنان رسته ایم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۷۳ - چو لاله پر از خون دل خسته ایم
چو لاله پر از خون دل خسته ایم
چو سوسن به پیشت کمر بسته ایم
دو دیده چو نرگس گشاده مدام
بنفشه صفت پیش تو دسته ایم
چو گل با رخت شاد و خندان چو صبح
چو غنچه به هجران دهن بسته ایم
چو خال رخ دوست سودازده
چو زلفت نگارا دل اشکسته ایم
جدا از خور و خواب و دیده به راه
بتا ما به ابروت پیوسته ایم
تو تا همچو سرو از برم خاستی
به خاک ره ای دوست بنشسته ایم
جهان زان نمی یابد از غم خلاص
که خار جفایت به دل خسته ایم
چو سوسن به پیشت کمر بسته ایم
دو دیده چو نرگس گشاده مدام
بنفشه صفت پیش تو دسته ایم
چو گل با رخت شاد و خندان چو صبح
چو غنچه به هجران دهن بسته ایم
چو خال رخ دوست سودازده
چو زلفت نگارا دل اشکسته ایم
جدا از خور و خواب و دیده به راه
بتا ما به ابروت پیوسته ایم
تو تا همچو سرو از برم خاستی
به خاک ره ای دوست بنشسته ایم
جهان زان نمی یابد از غم خلاص
که خار جفایت به دل خسته ایم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۲۷ - ز باد بهاری جهان شد جوان
ز باد بهاری جهان شد جوان
ز بلبل شنو قصّه دیگر مخوان
بهارست و گل در عقب می رسد
برو توبه بشکن بیا ای جوان
دل و هوش سوی من آور دمی
که تا گویمت صورتی در نهان
یکی بشنو این پند و اندرز من
دل از غصّه و غم دمی وارهان
بتی مهوش خوبرو را بیاب
به دست آر قدّی چو سرو چمان
که چشمش چو نرگس بود نیمه مست
لبش همچو لعل و دو ابرو کمان
دو زلفش چو عنبر دو گیسو کمند
نگاری سبک روح شیرین زبان
چو این دولتت شد مهیا دگر
چه خواهی تو به زین ز دور زمان
میان چمن سایه بید و گل
چه خواهی تو به زین ز دور زمان
میان چمن سایه بید و گل
لب سبزه و جوی و آب روان
اگر نغمه ی عود دستت دهد
که در گوش گیری چه بهتر ازان
ز مجموعه ها و ز دیوان خاص
به دستت گر افتد ز شعر جهان
به سازی که خواهی زمانی بساز
به آواز خوش یک دو بیتی بخوان
دف و نی دماغ تو را تر کند
ز بلبل تو بشنو به بستان فغان
همی ناله از جان کنم چون هزار
به عشق گلم در جهان شادمان
اگر من نه عاشق به گل بودمی
کجا جای بودیم در گلستان
اگر راست پرسی چو بالای تو
ندیدم یکی سرو در بوستان
صبا بوی زلف تو آورد باز
گلستان معطّر شد از بوی آن
بنفشه ز زلفت شکسته دلست
میان ریاحین به دستست از آن
چو نرگس ز چشم تو سرمست شد
از آنست آخر چنین ناتوان
اگر چند سوسن زبان آورست
به مدح رخ تو ندارد زبان
بسی منتّش هست بر من صبا
کزو زندگی یافت دیگر جهان
ز بلبل شنو قصّه دیگر مخوان
بهارست و گل در عقب می رسد
برو توبه بشکن بیا ای جوان
دل و هوش سوی من آور دمی
که تا گویمت صورتی در نهان
یکی بشنو این پند و اندرز من
دل از غصّه و غم دمی وارهان
بتی مهوش خوبرو را بیاب
به دست آر قدّی چو سرو چمان
که چشمش چو نرگس بود نیمه مست
لبش همچو لعل و دو ابرو کمان
دو زلفش چو عنبر دو گیسو کمند
نگاری سبک روح شیرین زبان
چو این دولتت شد مهیا دگر
چه خواهی تو به زین ز دور زمان
میان چمن سایه بید و گل
چه خواهی تو به زین ز دور زمان
میان چمن سایه بید و گل
لب سبزه و جوی و آب روان
اگر نغمه ی عود دستت دهد
که در گوش گیری چه بهتر ازان
ز مجموعه ها و ز دیوان خاص
به دستت گر افتد ز شعر جهان
به سازی که خواهی زمانی بساز
به آواز خوش یک دو بیتی بخوان
دف و نی دماغ تو را تر کند
ز بلبل تو بشنو به بستان فغان
همی ناله از جان کنم چون هزار
به عشق گلم در جهان شادمان
اگر من نه عاشق به گل بودمی
کجا جای بودیم در گلستان
اگر راست پرسی چو بالای تو
ندیدم یکی سرو در بوستان
صبا بوی زلف تو آورد باز
گلستان معطّر شد از بوی آن
بنفشه ز زلفت شکسته دلست
میان ریاحین به دستست از آن
چو نرگس ز چشم تو سرمست شد
از آنست آخر چنین ناتوان
اگر چند سوسن زبان آورست
به مدح رخ تو ندارد زبان
بسی منتّش هست بر من صبا
کزو زندگی یافت دیگر جهان
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۱۰ - الهی تو بگشا به لطفت دری
الهی تو بگشا به لطفت دری
که منّت نمی خواهم از دیگری
اگرچه ره راست کج رفته ام
نماید به ما هم رهی رهبری
اگر بر سرماست او را سخن
فدای سر یار دارم سری
به روی من ای خالق ذوالجلال
تو بی منّت خلق بگشا دری
شبی داوری رفت بر من ز دور
بجز لطف تو نیستم داوری
که یارد که حمد و ثنایت کند
اگر چند باشد زبان آوری
تو گر دوست خواهی چه غم باشدم
اگر خصم باشد مرا کشوری
که منّت نمی خواهم از دیگری
اگرچه ره راست کج رفته ام
نماید به ما هم رهی رهبری
اگر بر سرماست او را سخن
فدای سر یار دارم سری
به روی من ای خالق ذوالجلال
تو بی منّت خلق بگشا دری
شبی داوری رفت بر من ز دور
بجز لطف تو نیستم داوری
که یارد که حمد و ثنایت کند
اگر چند باشد زبان آوری
تو گر دوست خواهی چه غم باشدم
اگر خصم باشد مرا کشوری
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۳۵ - ز جانم تو را بنده در بندگی
ز جانم تو را بنده در بندگی
ز تو یافت جان جهان زندگی
ببخشای بر من که بر آستان
نهادم سر طاعت و بندگی
همه فانی و باقیی چون تو نیست
سزاواری تست پایندگی
سهی سرو در بوستانهای جان
ز نور بقا یافت فرخندگی
مه و مهر و پروین همه درسما
کنند از کمالت نمایندگی
پسندیده کاری نیاید ز من
مگر کز تو آید پسندیدگی
به فریاد جان من خسته رس
ز لطفت به روز فروماندگی
اگرچه چو نرگس سرافکنده ام
ز نرگس به آید سرافکندگی
به سرّ دل شاه مردان که زود
مرا جمع کن زین پراکندگی
ز تو یافت جان جهان زندگی
ببخشای بر من که بر آستان
نهادم سر طاعت و بندگی
همه فانی و باقیی چون تو نیست
سزاواری تست پایندگی
سهی سرو در بوستانهای جان
ز نور بقا یافت فرخندگی
مه و مهر و پروین همه درسما
کنند از کمالت نمایندگی
پسندیده کاری نیاید ز من
مگر کز تو آید پسندیدگی
به فریاد جان من خسته رس
ز لطفت به روز فروماندگی
اگرچه چو نرگس سرافکنده ام
ز نرگس به آید سرافکندگی
به سرّ دل شاه مردان که زود
مرا جمع کن زین پراکندگی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۳۹ - مرا خود نباشد به عالم دلی
مرا خود نباشد به عالم دلی
کزو باشدم یک زمان حاصلی
بسی در سرابوستان گل بود
ولی همچو من کی بود بلبلی
دل آزاری خلق ازین پس مجوی
به دست آر اگر می توانی دلی
تو آن بلبل شوخ دیده ببین
که چون می رباید ز بستان گلی
تو سرو سهی بین بدین سرکشی
ز حسرت فرو برده پا در گلی
غریقم به دریای هجران تو
چه غم باشدت بر لب ساحلی
به چرخ بلا درفتادی جهان
چه حاصل ز اندیشه باطلی
کزو باشدم یک زمان حاصلی
بسی در سرابوستان گل بود
ولی همچو من کی بود بلبلی
دل آزاری خلق ازین پس مجوی
به دست آر اگر می توانی دلی
تو آن بلبل شوخ دیده ببین
که چون می رباید ز بستان گلی
تو سرو سهی بین بدین سرکشی
ز حسرت فرو برده پا در گلی
غریقم به دریای هجران تو
چه غم باشدت بر لب ساحلی
به چرخ بلا درفتادی جهان
چه حاصل ز اندیشه باطلی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۵۱ - دل من به دست آر اگر می توانی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۷۵ - نه درد دلم را دوا می کنی
نه درد دلم را دوا می کنی
نه بر گفته ی خود وفا می کنی
نه یک شب به حالم کنی رحمتی
نه فکری ز روز جزا می کنی
نه کام دلم یک نفس می دهی
نه از بند جورم رها می کنی
چرا زخم بر دوستان می زنی
چرا کام دشمن روا می کنی
به خون غریبان کمر بسته ای
مکن جان مکن جان خطا می کنی
جفا با اسیران مسکین چرا
به کام دل ناسزا می کنی
فغانی برآرم ز جور تو من
بگویم که با من چه ها می کنی
چو جان در وفایت دهم مردوار
جفا با من آخر چرا می کنی
تو را در جهان نیست عیبی جز این
که بیداد بر آشنا می کنی
نه بر گفته ی خود وفا می کنی
نه یک شب به حالم کنی رحمتی
نه فکری ز روز جزا می کنی
نه کام دلم یک نفس می دهی
نه از بند جورم رها می کنی
چرا زخم بر دوستان می زنی
چرا کام دشمن روا می کنی
به خون غریبان کمر بسته ای
مکن جان مکن جان خطا می کنی
جفا با اسیران مسکین چرا
به کام دل ناسزا می کنی
فغانی برآرم ز جور تو من
بگویم که با من چه ها می کنی
چو جان در وفایت دهم مردوار
جفا با من آخر چرا می کنی
تو را در جهان نیست عیبی جز این
که بیداد بر آشنا می کنی
جهان ملک خاتون : در مرثیهٔ فرزند دلبند سلطان بخت طاب ثراها
شماره ۷ - الهی تو بگشا دری از بهشت
جهان ملک خاتون : در مرثیهٔ فرزند دلبند سلطان بخت طاب ثراها
شماره ۸ - به حسرت ببردش ز دنیای دون