تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۳۶۵ - در این در به جز ما آشنا نیست
در این در به جز ما آشنا نیست
به نزد آشنا خود عین ما نیست
گمان کج مبر بشنو ز عطار
که هر کو در خدا گم شد جدا نیست
نه قربست و نه بعد آنجا که مائیم
مگو آنجا کجا آنجا کجا نیست
حباب و موج و دریا هر سه آبند
جدایند از هم و از هم جدا نیست
فنا شو از فنا و از بقا هم
فقیران را فنا و هم بقا نیست
حریف درد نوش و دردمندیم
از این خوشتر دل ما را دوا نیست
وجود این و آن نقش خیالست
حقیقت جز وجود کبریا نیست
اگر گوئی همه حقست حقست
وگر خلقش همی خوانی خطا نیست
چو سید نیست شو از هست و از نیست
چو تو خود نیستی هستی تو را نیست
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۳۷۰ - چو میخانه سرائی هیچ جانیست
چو میخانه سرائی هیچ جانیست
مقامی همچو صحن آن سرا نیست
به هر سو آب چشم ما روان است
در این دریا به جز ما آشنا نیست
اگر تو طالب عشقی مرا هست
وگر تو عقل می جوئی مرا نیست
نوای ما نوای بی نوائی است
نوائی چون نوای بینوا نیست
مرو با زاهد رعنا در این راه
که ایشان را در این ره پا به جانیست
کسی کو گنج عشق یار دارد
به نزد عاشقان حق گدا نیست
خیال روی سید نور چشم است
دمی از دیدهٔ مردم جدا نیست
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۴۷۰ - بیا ای یار و بر اغیار می‌خند
بیا ای یار و بر اغیار می‌خند
بنوش این جام و با خمار می‌خند
یکی ایمان گزید و دیگری کفر
تو مؤمن باش و با کفار می‌خند
یکی با تو نعم گوید یکی لا
تو با اقرار و با انکار می‌خند
چو دنیا نیست مأوای حکومت
دلا بر ریش دنیادار می‌خند
زبان بربند و خامش باش در عشق
مشو بی ‌زار و بر آزاد می‌خند
بیا چون نعمت‌الله ناظر حق
ببین دیدار و بر دیدار می‌خند
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۵۷ - به جز میخانه جای ما نباشد
به جز میخانه جای ما نباشد
هوائی چون هوای ما نباشد
بیا دُردی دردش نوش میکن
که خوشتر زین دوای ما نباشد
نیابد پادشاهی یا ولایت
اگر سلطان گدای ما نباشد
بقای جاودان داریم از عشق
غم ما از فنای ما نباشد
به صدق دل به جانان جان سپردیم
به غیر او جزای ما نباشد
خدای هر دو عالم جز یکی نیست
یکی دیگر خدای ما نباشد
به جز انعام عام نعمت الله
نوای بی نوای ما نباشد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۶۰۱ - در این خلوت حکایت درنگنجد
در این خلوت حکایت درنگنجد
به جز رمز و کنایت در نگنجد
وصال اندر وصال اندر وصال است
در این حالت حکایت درنگنجد
جمال اندر جمال اندر جمالست
در او درس و روایت در نگنجد
همه دل بود جان و لطف و احسان
ز نفس اینجا حکایت در نگنجد
ازل عین ابد آمد در اینجا
در اینجا جز عنایت در نگنجد
مجال کیست اینجا تا درآید
به جز محض هدایت درنگنجد
شدم مغرور عقل و نفس کشته
سر موئی حمایت در نگنجد
در این حالت که من کردم بیانش
نبوت با ولایت در نگنجد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۶۲۴ - هوای درد بی درمان که دارد
هوای درد بی درمان که دارد
سر سودای بی سامان که دارد
رفیق راه بی پایان که جوید
خیال مجلس جانان که دارد
همه کس طالب آنند و ما هم
ازین بگذر ببین تا آن که دارد
چو کفر زلف او دین و دلم برد
نظر بر خاطر ایمان که دارد
مرا مهمان جان است او شب و روز
چنین شاهی بگو مهمان که دارد
قدح گردید اکنون نوبت ماست
درین دوران چنین دوران که دارد
به عشقش چون مجال خود ندارم
بگو پروای خان و مان که دارد
چو من از جان و دل کردم تبرا
غم از دشوار و از آسان که دارد
هوس دارم که جان خود ببازم
ولی سید نظر بر بان که دارد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۶۹۳ - خیال او به هر نقشی برآید
خیال او به هر نقشی برآید
به هر آئینه روئی می نماید
برد خلقی و می آرد همیشه
از آن عالم به یک حالی نپاید
جهان روشن شود از نور رویش
اگر آن آفتاب ما برآید
چنین میخانه و رندان سرمست
کسی مخمور اگر ماند نشاید
به نور او جمال او توان دید
حجاب از چشم ما گر برگشاید
به شادی روی ساقی نوش کن می
که می عمر عزیزت می فزاید
به عشقش نعمت الله میرمستان
سرودی عاشقانه می سراید
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۰۴ - گهی عکس رخش جان می نماید
گهی عکس رخش جان می نماید
گهی زلفش پریشان می نماید
چو سنبل می کند برگل مشوش
سواد کفرش ایمان می نماید
چه زخم است اینکه مرهم ساز جانست
چه درد است اینکه درمان می نماید
چه جام است اینکه می ریزد از او می
چه جان است اینکه جانان می نماید
دلی دارم چو آئینه ز عشقش
همه آئینه این آن می نماید
جمال عشق بین و حسن معنی
که چون در صورت جان می نماید
نظر کن چشم سید تا ببینی
که پیدا سر پنهان می نماید
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۰۵ - خیال غیر خوابی می نماید
خیال غیر خوابی می نماید
همه عالم سرابی می نماید
به چشم نقش بندان خیالش
جهان نقشی بر آبی می نماید
در این خمخانه هر رندی که یابی
به ما جام شرابی می نماید
به هر صورت که می بینی به معنی
نگاری بی حجابی می نماید
بده جامی به هر رندی که باشد
که خیر است و ثوابی می نماید
ضمیر روشن هر ذره ما را
ز نورش آفتابی می نماید
وجود نعمت الله درخرابات
چو گیتی در خرابی می نماید
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۰۸ - مرا هر دم خیالی رو نماید
مرا هر دم خیالی رو نماید
در آن نقش خیالم او نماید
به بیداری و خواب ار بینم او را
به هر صورت مرا نیکو نماید
یکی رو در دو آئینه چو بنمود
یکی باشد اگر چه دو نماید
حباب و موج و دریا جمله آبند
گهی در چشمه گه در جو نماید
هزاران آینه گر بینم ای دوست
همه امثال او یک رو نماید
دو تو بنماید این رشته با حول
ولی در چشم ما یک تو نماید
همه کس نعمت الله را نبیند
ولی تا او به هر کس چو نماید
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۷۱ - به چشم ما جهانی می توان دید
به چشم ما جهانی می توان دید
در این آئینه آنی می توان دید
دل زنده دلان چون زنده از اوست
ببین در دل که جانی می توان دید
خوشی در چشم مست ما نظر کن
که نور او روانی می توان دید
اگر بینی تو رند باده نوشی
دمی بنگر زمانی می توان دید
دل من سوخته است از آتش عشق
از آن داغش نشانی می توان دید
بیا بر چشم ما بنشین زمانی
که بحر بیکرانی می توان دید
بگیر این جام می از نعمت الله
که از نورش فلانی می توان دید
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸۰۵ - بیا ای جان و ای جانان سید
بیا ای جان و ای جانان سید
بیا ای شاه و ای سلطان سید
بیا و جام می پر کن به ماده
که تا نوشیم با یاران سید
خراباتست و ما مست و خرابیم
حریف جملهٔ رندان سید
سر ما بعد از این و خاک پایت
به خاک پای سرمستان سید
ز کفر زلف او بستیم زُنار
از آن محکم بود ایمان سید
کتاب ذوق اگر خوانی سراسر
بود آن آیتی در شأن سید
همه کس نعمت الله دوست دارد
بود آن نعمت الله آن سید
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸۴۲ - بیا با یوسف کنعان به سر بر
بیا با یوسف کنعان به سر بر
چو ما با او در این زندان به سر بر
به دلبر دل سپار و جان به جانان
خوشی در خدمت جانان به سر بر
چه گردی گرد اغیاران شب و روز
به جز یاران و با یاران به سر بر
برابر دار تا سردار گردی
به سرداری به سرداران به سر بر
به سوی ما بیا و آب و جو
درین دریای بی پایان به سر بر
دمی با زاهد مخمور بنشین
بیا با میر سرمستان به سر بر
خرابات است و ساقی نعمت الله
توهم با سید رندان به سر بر
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸۶۰ - بیا از بود و از نابوده بگذر
بیا از بود و از نابوده بگذر
از این دردسر بیهوده بگذر
ز غیرت غیر او از دل به در کن
ز غیرش چون من فرسوده بگذر
وسیله گر تو را عقل است بگذر
ز مقصودی و از مقصوده بگذر
از این دنیای بی حاصل چه حاصل
مشو آلوده و آسوده بگذر
اگر داری هوای گنج شاهی
ز پول قلب سیم اندوده بگذر
بد اندیشی اگر گوید تو را بد
تو نیکی کن سخن نشنوده بگذر
حریف سید سرمست ما باش
ز فرمان خود و فرموده بگذر
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸۶۷ - بیا و یک دمی با ما برآور
بیا و یک دمی با ما برآور
زمانی با من شیدا بر آور
چو لیلی جانب مجنون به دست آر
مراد خاطر ما را برآور
بر آور کام جان خستهٔ ما
کرم کن کام جان ما بر آور
ز روی لطف روی خویش بنما
فغان از پیر و از برنا برآور
به بحر دل چو غواصان فرو رو
چو ما گوهر از این دریا برآور
اگر خواهی حیات جاودانی
دمی با جام می جانا برآور
به شادی نعمت الله جام می نوش
دمار از زاهد رعنا برآور
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸۷۱ - گرفته عشق او دستم دگر بار
گرفته عشق او دستم دگر بار
ز دست عقل وارستم دگر بار
به صد دستان گرفتم دست ساقی
بزن دستی که زان رستم دگر بار
به عشق چشم مست می فروشش
به حمدلله که سرمستم دگر بار
ببستم بر میان زنار زلفش
چو زلفش توبه بشکستم دگر بار
چو دانستم که غیر او دگر نیست
ز غیرت غیر نپرستم دگر بار
مرا گر هست هستی هستی اوست
ز خود فانی به او هستم دگر بار
روان برخواستم از یار و اغیار
خوشی با یار بنشستم دگر بار
به سرمستی لبش را بوسه دادم
لب خود را از آن خستم دگر بار
به کنج صومعه در بند بودم
شکستم بند را جستم دگر بار
ز خود بگسستم و پیوست گشتم
از آن گویم که پیوستم دگر بار
حریف سید سرمست اویم
ز جام عشق او مستم دگر بار
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۰۴ - بیا و پردهٔ هستی برانداز
بیا و پردهٔ هستی برانداز
به خاک نیستی خود را درانداز
برانداز این بنای خودپرستی
ز نو طرحی و فرشی دیگر انداز
سرای عقل ، بنیادی ندارد
خرابش ساز و بنیادش برانداز
سر زلف بتی رعنا به دست آر
چو سرمستان به پای او سرانداز
چو عشقش مجمری بر آتش انداز
تو عود جان روان در مجمر انداز
خراباتست و رندان لاابالی
بیا ساقی و می در ساغر انداز
اگر خواهی که یابی ذوق سید
نظر بر معنی صورتگر انداز
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۰۵ - که را روئی چنین زیباست امروز
که را روئی چنین زیباست امروز
که را لعلی روان افزاست امروز
به بالای تو سروی در چمن نیست
ز من بشنو حدیث راست امروز
نمی دانم چه خواهد کرد چشمت
که از دستی دگر برخاست امروز
چه روی است آن به نام ایزد که در وی
نشان لطف حق پیداست امروز
مرا گفتار نغز دلپذیر است
تو را روی جهان آراست امروز
نمودی روی و فردا بود وعده
چه حال است این مگر فرداست امروز
ز دست نرگس مخمور مستت
جهان پر فتنه و غوغاست امروز
ز سودای جمالت عارف شهر
چو من دیوانه و شیداست امروز
غنیمت دان حضور نعمت الله
که دشمن را شب یلداست امروز
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۰۷ - به کام دل رسیدم باز امروز
به کام دل رسیدم باز امروز
جمال یار دیدم باز امروز
بحمدالله که از هجران رمیدم
به وصل او رسیدم باز امروز
بسی دیروز گفتم ای خداوند
جواب خود شنیدم باز امروز
می خمخانهٔ معنی و صورت
به جامی در کشیدم باز امروز
به ساقی خویش را بفروختم دوش
بهایش می خریدم باز امروز
ندای ارجعی آمد به گوشم
به سوی شه پریدم باز امروز
گلی از گلستان نعمت الله
به دست ذوق چیدم باز امروز
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۲۴ - شراب شوق را پیمانه می باش
شراب شوق را پیمانه می باش
حریف خلوت جانانه می باش
اگر تو مست مجنونی ندیدی
ببین لیلی و خود دیوانه می باش
در دل می زن اما در شب و روز
مقیم گوشهٔ آن خانه می باش
به صورت ساحلی معنی چو دریا
ورای این و آن دردانه می باش
دلت گنجنیهٔ گنجی است دائم
بیا در کنج این ویرانه می باش
فدای عشق کن جان گرامی
دل و دلدار و هم جانانه می باش
درآمد از در دل نعمت الله
چو شمعی تو برو پروانه می باش