تعداد ۶۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۷۶۰ - کجا شدی که فراتر نمی شوی ز مقابل
کجا شدی که فراتر نمی شوی ز مقابل
چه غایبی که چنین حاضری به شکل و شمایل
درونِ خانۀ چشمی کدام حاضر و غایب
مقیمِ سینۀ تنگی کدام خارج و داخل
به تن جدایم و جانم به خدمتِ تو ملازم
به شخص دورم و دستم به گردنِ تو حمایل
ملازمِ تو وجودم نه حاضرست و نه غایب
مصاحبِ تو دلم در مراحل است و منازل
مگر به بحرِ فراقت به بادبانِ تضرّع
رسد هر آینه این کشتیِ امید به ساحل
وگرنه درد و دریغا که روزگارِ گرامی
به هرزه می گذرد وز دریغ و درد چه حاصل
چه حاجت است که من حالِ خویش بازنمایم
سرشک دیده بگوید که روشن است دلایل
ز دستِ عشق همه عمر هیچ کار نکردم
که لایق است و پسندیده پیشِ مردمِ عاقل
مرادِ طالبِ او در مشاهده ست وگرنه
به یک نظر متصرّف کند مجاهده باطل
بهانه در رهِ مجنون محبّت است و از آن جا
غرض تفرّجِ لیلیست در طوافِ قبایل
نزاریا تو و شوریدگی و رندی و مستی
که خویِ عشق به دیوانگیست راغب و مایل
گمان مبر که دگر باره عقل گِردِ تو گردد
وگر به شعبده بر گردنش نهند سلاسل
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۷۸۳ - مرا چو مست روان کرده بوده اند از اوّل
مرا چو مست روان کرده بوده اند از اوّل
هنوز مستم و ثابت قدم نه مستِ مُزلزل
چنین مداومتم بر مدام دست ندادی
گرم به دست نبودی زمامِ مخرج و مدخل
غبارِغم به می از رویِ روزگار توان برد
که زنگ از آینه نتوان زدود جز که به صیقل
مرا چو وحش نباید به کوه و دشت دویدن
اگر قضا نکند چشمِ آهوانه مکحَّل
کَهای شیفتگی بودمی و سلسله سایی
اگر زمانه نکردی کمندِ زلف مسلسل
ملامتم مکن ای معترض چو با زندانی
تعلّقاتِ محقّق ز ترهّاتِ مخیّل
برو که سدره نشینان از آن گروه نباشند
که در برازخِ دنیا بمانده اند معّطل
به چشمِ راست نداند که بیندم متعصّب
چه دید خواهد جز عکسِ دیده دیدۀ احول
عنانِ عزم به تسلیم داده اند مجانین
مرادِ قیس میسّر نشد به بازویِ نوفل
بلایِ عشق سلامت شکست و شیفته خاطر
به قال و قیل نگشته ست مشکلاتِ چنین حل
نزاریا نتوانی به خودِ رسید به جایی
بکوش تا نکنی بر قیاسِ خویش معوّل
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۸۱۲ - شبِ وداع که جانانه را کنار گرفتم
شبِ وداع که جانانه را کنار گرفتم
به بر گرفته میانش ازو کنار گرفتم
سرم ز بادۀ دوشینه مست بود ولیکن
همین که روز شد از هجرِ او خمار گرفتم
شبی چو دوش و چو امشب شبِ بهشت و جهنّم
ز روزگار هنوز امشب اعتبار گرفتم
تو آن مبین که شبی بهره از مشاهدۀ او
پس از مجاهدۀ چند روزگار گرفتم
قیاس کن که برون کرده از بهشتِ برینم
به اختیار چنین ترکِ اختیار گرفتم
به رمز گفت ز هجران من بدیع نماید
که جان بری و همین نکته یادگار گرفتم
چو یار گفت سفر کن نزاریا به ضرورت
چه کردمی ره غربت به اضطرار گرفتم
چو نیک می نگرم راست گفت یارِ عزیزم
حدیثِ دوست تصوّر مکن که خوار گرفتم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۸۳۷ - ز بس مشقّت و محنت که در سفر بکشیدم
ز بس مشقّت و محنت که در سفر بکشیدم
به جان رسیدم و در آرزوی دل نرسیدم
جهان بگشتم و بر کوی دوستان بگذشتم
به بخت و طالعِ خود کس ندیدم و نشنیدم
به داستان برم آن گه به دوستان بنویسم
ملامتی که کشیدم قیامتی که بدیدم
رواست گر بچکد خونِ جانم از رگِ دیده
چرا به تیغِ وداعش ز رویِ دوست بریدم
رسید آن چه رسید از جفایِ چرخ به رویم
بسا که دست به دندانِ اعتبار گزیدم
به اختیار مرا چون عَلَم نمود به عالم
کسی که از همه عالم به اختیار گزیدم
نه مرغ در قفس الّا رهِ خلاص نجوید
به آرزو طلبم ره بدان قفس که پریدم
ندانم ار برسد قدرِ جامِ وصل به دستم
کنون که شربتِ قاتل ز جامِ هجر چشیدم
نزاریا به قدم استوار باش رها کن
ز روزگار شکایت مکن که جور کشیدم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۸۷۶ - در انتظار وصال تو عمر می گذرانم
در انتظار وصال تو عمر می گذرانم
قرار عهد بر این بود و من هنوز برآنم
چه روزگار به سر برگذشت و عمر به سر شد
که من ز دست تو بر سرزنان و جامه درانم
تو فارغ از من و من از پی قدوم وصولت
دو دیده بر سر ره مانده هم چو منتظرانم
اگر چه در نظر صورتم به شکل نیایی
ولی به چشم ملاقات معنوی نگرانم
{در متن چاپی افتادگی دارد} با رقیب کوی تو گفتم
اگر به لطف نمی خوانیم به قهر مرانم
جواب داد که این جا مگرد بیش و حذر کن
که من ملازم این در به دفع کژ نظرانم
محیط عشق و به گرداب درفتاده چه کوشم
دگر زمانه نه ممکن که افکند به کرانم
ز بس که بر سر سودا کشیده می کنم اقداح
سبک شدند دماغ و دل از شراب گرانم
بهشت نقد نزاری تویی و بس که مذکِّر
به حور نسیه نیارد فریفت چون دگرانم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۸۸۴ - یک ام شبی که به خلوت جمال دوست ببینم
یک ام شبی که به خلوت جمال دوست ببینم
به از ممالک روی زمین به زیر نگینم
سماع بربط و جام خوش و حریف موافق
به روی دوست برآنم که در بهشت برینم
نه مرد باشم و باشم سزای آتش دوزخ
اگر بهشت برین بر سرای دوست گزینم
اگر سعادت آنم بود که وقت شهادت
به پیش دوست بمیرم زهی حیات پسینم
تو مهربانی من بین که از حوالی کویش
برون نمی شوم ار می کشد رقیب به کینم
شرابخواره و شاهدپرست و عاشق ورندم
و گر حیات بود تا مدار دور و برینم
به هیچ شهر نرفتم که برنخاست قیامت
صلاح کار من است ار به گوشه ای بنشینم
چرا به شیفتگی کردنم معاف ندارند
که آشنا شده ی مردمان رند لعینم
برادران حقیقی و دوستان قدیمی
برای مزد خدا رها کنید چنینم
به روی دوست درست است اعتقاد نزاری
کجا روم چه کنم گو مباش دنیی و دینم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۸۸۵ - اگر ز بخت مساعد شود که روی تو بینم
اگر ز بخت مساعد شود که روی تو بینم
دگر ز کوی تو نبود سفر به هیچ زمینم
من از خدای به حاجت جز این مراد نخواهم
که روی کرده به رویش به گوشه ای بنشینم
بر آستان تو مردن به از فراق تو دیدن
که سیر شد دل محنت کش از حیات چنینم
شب فراق تو بر خاطرم گذشت که امشب
شب نخست فراق است روز باز پسینم
دریغ عمر گرامی که تلخ می گذرانم
چه شوربخت غریبی که من ضعیف حزینم
ز بس ملامت خاطر زهر که هست بریدم
خیال تست به پیشم فراق تست قرینم
چو ذره باد سر آسیمه روزگار نزاری
اگر جهان نه به روی چو آفتاب تو بینم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۲۸ - به دردِ عشق شدم مبتلا دوا ز که جویم
به دردِ عشق شدم مبتلا دوا ز که جویم
به هیچ کس نتوانم که این حدیث گویم
ز بهرِ‌آن که نیارم به دوست گفت و به دشمن
خوش است سرزنشِ دوست و دشمن از همه سویم
زبان دراز کنم هم چو شمع سر ببریدم
ز گفت‌وگوی همان به بود که دست بشویم
ز بیمِ سر نکنم نیز احتیاط و لیکن
خلافِ‌رای کسی چون کنم که عاشقِ‌اویم
هزار توبه بکردم ز عشق و سنگِ‌ملامت
چو باد می‌شکند باز توبه‌ی چو سبویم
خیال بود مرا پیش ازین که در طلبِ وصل
به قدر وسع بکوشم به پایِ جهد بپویم
صواب نیست جز اینم کنون که خوش بنشینم
چو دور نیست چه پویم چو با من است چه چویم
به شخص ساکن کنجم به دل ملازمِ‌ یارم
به دیده بر لب بامم به گوش بر سرِ کویم
چه حاجت است به گفتن غمِ نهانِ نزاری
بیا مطالعه کن رازِ دل ز صفحه‌ی رویم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۷۹ - مرا ز دیده چه حاصل مگر به رویِ‌تو دیدن
مرا ز دیده چه حاصل مگر به رویِ‌تو دیدن
مرا چه فایده از دل مگر ز جز تو بریدن
مرا ز کفر وز دین بس من و غمِ تو ازین پس
نه لایق است به هر کس محبّتِ تو گُزیدن
وجود تا نسپارد محلِ راز ندارد
هواپرست نیارد به صحبتِ تو رسیدن
ترا به جز تو نداند که عقل خیره بماند
کدام دیده تواند به رویِ تو نگریدن
هدایتِ تو بر آنم کزین برآرد و زانم
به خویشتن نتوانم ز خویشتن برهیدن
دلا حجابِ کدورت مپوش در سرِ صورت
کزین قفس به ضرورت ببایدت بپریدن
به جز بهانه ندانی به جز فسانه نخوانی
چه سود چون نتوانی حدیثِ عشق شنیدن
اگر نه منکر راهی چرا حریصِ گناهی
ز حد گذشت نخواهی عنانِ فسق کشیدن
مگر که توبه پذیرد منزّهی که نمیرد
چو مرگ پای بگیرد چه سود دست گزیدن
ز جهل مست و خرابی هنوز مولعِ خوابی
چنین نجات نیابی ببایدت طلبیدن
چو آن کمال نداری که سر به عجز درآری
شرابِ شوق نزاری نه کارِ توست چشیدن
چو زخمِ خار تحمّل نمی‌کنی ز پیِ گل
مکن خروش چو بلبل میاز دست به چیدن
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۹۴ - با پای لطف نگارا به کوی ما گذری کن
با پای لطف نگارا به کوی ما گذری کن
به چشم رحم خدا را به سوی ما نظری کن
ببخش بر رخ چون کهربا و اشک چو لعلم
از آن دو بُسَّد شیرین نصیبِ ما شکری کن
به غمزه گوی که آخر نصیب بی‌گنهی ده
به بوسه گوی که آخر دوای بی‌بصری کن
به غمزه‌ی تو جزین التماس شرط نباشد
به ما چو برنگری گو به ناز وانگری کن
از آن وفور کرامت که رسم لطف تو باشد
برای مزد خدا را نثار ما قدری کن
به یک کرشمه که کردی دل از برم بربودی
بیا و باز رهانم، به قصدِ جان دگری کن
به شرح بر سرِ خاکم نویس قصه دردم
به یادگار در افواهِ عاشقان سمری کن
نزاریان به حضر چون دوای درد ندانی
مکش جفا ز رقیبان دگر برو سفری کن
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۹۹ - غلام ساقیِ خویشم که از شرابِ شبانه
غلام ساقیِ خویشم که از شرابِ شبانه
ز بامداد کند چشمة حیات روانه
به جمع کردنِ اصحاب قاصدی بفرستد
چنان که عذر کسی نشنود به هیچ بهانه
حریف را که کند کاهلی سزا بدهندش
به زور موی کشانش برون برند ز خانه
اگرچه هر که به عنفش بری به حلقه ی مجلس
یقین که نیست حریفانه بل بود خرفانه
وگرنه زنده‌دل از یرتِ صبح‌گاه به تعجیل
به باغ خنب دواند الاغ ایلچیانه
غرض فزونیِ شوق و محبت است زیاده
نه لهو و هزل نه آوازِ چنگ و بانگ چغانه
چو باد می‌گذراند زمانه کشتی عمرت
وزین محیط به یک حمله می‌برد به کرانه
میان قلزم دنیا بمانده‌ای متحیر
بکوش تا به سلامت برون شوی ز میانه
دلا مکن به ملاقاتِ دوست هیچ توقع
هنوز ناشده از خویشتن به دوست یگانه
ز خویشتن به درآ تا به خانه دوست درآید
دویی نشانه ی کثرت بود مباش نشانه
مپیچ روی ز وحدت مکن تتّبع کثرت
فسونِ عشق ز خود دفع می‌کنی به فسانه
مباش الاّ فرزند نقدِ وقت عزیزا
قبول کن ز نزاری نصیحتی پدرانه
چو روزگار سر آمد چه پادشا چه گدا را
به یک نفس که برآرد زمان نداد زمانه
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۹۳ - در انتظار تو شد عمرها که چشم به راهم
در انتظار تو شد عمرها که چشم به راهم
مپیچ سر ز نیازم، متاب رخ ز گناهم
چه لذت است ببین انتظار آمدنت را
که در برابر چشم منی و چشم به راهم
مرا همای خرد گو به فرق سایه میفکن
به سر، سیاهی داغ جنون بس است پناهم
در انتظار تو ای شمع بزم، تا سحر امشب
چو شمع بر سر مژگان نشسته بود نگاهم
به عشق، کار دل و دیده‌ام ز یکدگر آید
بود چو شمع، یکی نور چشم و شعله آهم
ز زلف یار به روز سیاه خویش نشستم
مباد آنکه نشیند کسی به روز سیاهم
چه می‌کنم که همای سعادتم به سر آید؟
زمانه گو به تمسخر، پری مزن به کلاهم
منم که یوسف مصر معانی‌ام به حقیقت
برادران طریقت فکنده‌اند به چاهم
بهار تازه‌ام، ایام را ملول نکردم
به فرق خاک بود گرچه نودمیده گیاهم
نه از وصال تسلی، نه در فراق صبوری
مرا بسوز چو قدسی، که معترف به گناهم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۸۲ - چنین که سوز فراقم ز سینه دود برآورد
چنین که سوز فراقم ز سینه دود برآورد
عجب مدار گرم ابر دیده سیل ببارد
سیاه پوش از آن گشته است مردم چشمم
که هر درنگ جگر گوشه به خاک سپارد
وجود خاکی ما را بسوخت آتش هجران
گر آب دیده نباشد بکوی دوست که آرد
تو آفتاب جهانی روا مدار که چشمم
در انتظار تو شب تا سحر ستاره شمارد
از آن نفس که شنیدم حکایتی ز دهانت
بجان تو که دل من هوای هیچ ندارد
امید من ز خیالت چنین نبد ز کمالت
ک رانه گیرد و زارم بدست هجر گذارد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۸۵ - چه کم شود ز تو ای مه که برمنت گذر افتد
چه کم شود ز تو ای مه که برمنت گذر افتد
که با بروزنم از رویت آفتاب در افتد
شبی که بر سر کویت کنیم اشک فشانی
نظاره کن که ثریا به منزل قمر افتد
دلم حدیث میانت بی شنید و هنوزش
نه ممکن است به این نکته دقیق در افتد
بدل بگوی که رحمی بکن به حال ضعیفان
وگر نه سنگ بدگان آبگینه گر افتد
تو تیغ بر کش و ناوک بدست غمزه رها کن
که این خدنگ ازو بر نشانه کارگر افتد
من از لیت نتوانم که جانه برم به سلامت
بمیرد آخر کار آن مگس که در شکر افتد
همه خیال تو بندد کمال خسته به محمل
چو سوی منزل خاکش عزیمت سفر افتد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۷۶ - قلم صحیفة شوق ار هزار باره نویسد
قلم صحیفة شوق ار هزار باره نویسد
هزار عذر ز تقصیر بر کناره نویسد
فتند ز رقت کاغذ به گریه خامه کاتب
به نامه درد نهانم گر آشکار نویسد
علاج دل طلبیدم نمود رخ که خط بین
کسی نکوتر ازین درد را چه چاره نویسد
نخست پیر مغان نام می برد به حریفان
تحینی که برندان درد خواره نویسد
چو کار من به دهان و میان اوست چه رنجم
گرم فرشته اعمال هیچ کاره نویسد
گر این جمال بتقویم ساز باز نمائی کمال
خراج حسن رخت بر مه و ستاره نویسد
نقش تو در دل نگاشت دست و قلم بین
کزین خطی بسر لوح پاره پاره نویسد
صامت بروجردی : غزلیات
شماره ۴۷ - کسی که در صف مستان به احتراز نشیند
کسی که در صف مستان به احتراز نشیند
چه قابل است که در بزم اهل راز نشیند
بپاخیز و در این شهر غارت دل و دین کن
تو را که گفت نشین تا که فتنه باز نشیند
سعادت ابدی چون نوشته بر پیر تیرت
بهر دلی که نشیند بگو به ناز نشیند
همای عشق چون آگاه بود ز سلطنت فقر
همیشه بر سر رندان پاکباز نشیند
محبت است که باید چو روح از تن محمود
برون شود بسر طرح ایاز نشیند
هر طرف نکند جلوه‌گر جمال تو از چیست
گهی بدیر و گهی بر در حجاز نشیند
دگر مگوی ز زلفش که دام جمله دلهاست
کزین مقدمه (صامت) سخن دراز نشیند
صامت بروجردی : غزلیات
شماره ۵۵ - ز بسکه در غم روی تو انتظار کشیدم
ز بسکه در غم روی تو انتظار کشیدم
قلم به صفحه عشاق روزگار کشیدم
شدم ز صافی طینت چنان به پرتو عشقت
که مهره را به سلوک از دهان مار کشیدم
ز بیم خواهش بی‌جا که از وصال تو می‌کرد
پی مواخذه منصور دل بدار کشیدم
شدم تسلی حام می و محبت دیگر
که مهره را به سلوک از دهان مار کشیدم
ز بیم خواهش بی جا که از وصال تو می‌کرد
پی مواخذه منصور دل بدار کشیدم
ز زیر پر ننمودم سری برون همه عمر
نه زحمت دی و نه منت بهار کشیدم
شدم تسلی جامی و محبت دیگر
نه شور باده نه درد سر خمار کشیدم
مران مراد گرای باغبان ز ساحت گلشن
که من کلام حقیقت زنیش خار کشیدم
از آن زمان که شدم (صامتا) مصاحب عزلت
عروس لذت کونین در کنار کشیدم
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۱۲ - زبان حضرت امام حسین(ع)
مریز زینب محزون سرشک غم ز دو دیده
چرا که موسوم افغان و شیونت نرسیده
مکن ز فرقت من سینه را ز ناخن چاک
هنوز تیغ به روی حسین کسی نکشیده
هنوز بر رخ آل علی کس آب نبسته
صدای العطش کودکان کسی نشنیده
تو خواهرا نشنیدی هنوز ناله اصغر
سبب ز چیست که از عارض تو رنگ پریده
هنوز شمر سر سینه حسین ننشسته
هنوز جسم شریفش به خاک و خون نکشیده
ز سنگ ظلم کسی جبهه حسین نشکسته
هنوز پهلوی او را سنان کس ندریده
هنوز پیکر وی بی‌کفن نمانده به میدان
هنوز دست تمن از تیغ ساربان نبریده
نخورده سیلی شمر لعین هنوز سکینه
به روی خار مغیلان پیاده او ندویده
هنوز نام کنیزی کسی نبرده به کلثوم
بگو چرا قد سروت ز بار غصه خمیده
نگشته است مقاممم هنوز کنج خرابه
برای چیست که از نرگس تو خواب رمیده
مزن شرر به جهان (صامتا) ز سوز کلامت
که شرح ماتم زینب به انتها نرسیده
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۱۶ - و برای او همچنین
فغان که دهر به جز شور و انقلاب ندارد
ز ظلم بر شه لب تشنه اجتناب ندارد
به زیر تیغ حسین با گلوی خشک حسد بین
روا به سبط نبی نیم جرعه آب ندارد
مگر به دشت نجف شیر حق‌کننده خیبر
خهبر ز حال حسینش ابوتراب ندارد؟
صبا برو به نجف گوی با پسرعم احمد
بیا که زخم حسینت دگر حساب ندارد
تنی که داشت شرف بر جهان عرش ملایک
ببین که سایه بجز تاب آفتاب ندارد
تنی که بود مقامش به دوش پیغمبر
کفن به جسم خود اندر سر تراب ندارد
صبا برو به مدینه بگو به حضرت زهرا
بیا که زینب بی‌کس به رخ نقاب ندارد
بیا ببین که سکینه ز کعب نیزه و سیلی
توان و تاب شکایت به نعش باب ندارد
اگرچه کشتن اکبر ربوده صبر ز لیلا
خبر ز بستن بازوی در طناب ندارد
اگرچه ز غم عباس شد کمان قد کلثوم
خبر ز شام و دف و بربط و رباب ندارد
اگرچه فاطمه بنشسته در مصیبت قاسم
خبر زرفتن در مجلس شراب ندارد
به روی نیزه سرشار در تلاوت قرآن
خبر ز چوب یزید از ره عتاب ندارد
ز چند لشگر غم صفت‌زده برابر (صامت)
دگر به دهر تمنای خورد و خواب ندارد
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۱۹ - و برای او همچنین
دگر ندیده ستم کش جهان مقابل زینب
سرشته شد به غم و درد گوئیا گل زینب
به جز اسیری و طعن سنان و طعنه دشمن
ز زندگانی دنیا نگشت حاصل زینب
ز بعد قتلبرادر میان کوفی و شامی
بهر دم از غم و دردی شکسته شد دل زینب
کنم حکایت سیلی شمر و روی سکینه
و یا ز بستن بازوی در سلاسل زینب
میان لشگر اعدا ندات چادر و معجر
به سوی سربمه چهره گشت حایل زینب
به راه شام نمودند نصب لشگر کوفه
سر برادر او را به پیش محمل زینب
دگر نبود مقامی برای عترت طه
که در خرابه بی‌سقف گشت منزل زینب
فغان که زد ز ستم خیزران یزید سیه‌روی
به راس تشنه‌لب کربلا مقابل زینب
سزد که فخر کند (صامت) حزین بدو عالم
که شد به عین گدایی غلام مقبل زینب