تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۱۸ - ناله کردن بلبل و پرسیدن تاک شرح حال او را
ز گل بلبل این بی وفائی چو دید
برفت از بر گل به کنجی خزید
کشید ازجگر ناله های حزین
که بیچاره عاشق بود کارش این
ز آه وفغان آتشی برفروخت
که از شعله اش سنگ را دل بسوخت
بیفتاد چون ماهی دور از آب
به حالش دل مرغها شد کباب
نوه تاک بنت العنب از قدیم
به گل بود چون خویش و او را ندیم
به بلبل بگفت از سرمهر تاک
که ای بلبل ازناله گشتی هلاک
چه رو داده کز دل فغان می کشی
چنین ناله از سوز جان می کشی
گل امروز در گلستان آمده
تو را در تن مرده جان آمده
بود روز شادی و عیش و نشاط
مکن ناله برخیز بر چین بساط
مکش این قدر از دل وجان خروش
برو در بر گل به عشرت بکوش
بکن شکر تا نعمت افزون شود
وگر نه ز دست تو بیرون شود
برفت از بر گل به کنجی خزید
کشید ازجگر ناله های حزین
که بیچاره عاشق بود کارش این
ز آه وفغان آتشی برفروخت
که از شعله اش سنگ را دل بسوخت
بیفتاد چون ماهی دور از آب
به حالش دل مرغها شد کباب
نوه تاک بنت العنب از قدیم
به گل بود چون خویش و او را ندیم
به بلبل بگفت از سرمهر تاک
که ای بلبل ازناله گشتی هلاک
چه رو داده کز دل فغان می کشی
چنین ناله از سوز جان می کشی
گل امروز در گلستان آمده
تو را در تن مرده جان آمده
بود روز شادی و عیش و نشاط
مکن ناله برخیز بر چین بساط
مکش این قدر از دل وجان خروش
برو در بر گل به عشرت بکوش
بکن شکر تا نعمت افزون شود
وگر نه ز دست تو بیرون شود
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۱۹ - شرح حال گفتن بلبل به تاک
چو بلبل ز تاک این تفقد بدید
یکی آه سرد از جگر برکشید
بگفتا که ای تاک والا تبار
که هستی ز جم در جهان یادگار
تو از دست پروردگان جمی
مرا زنده فرما که عیسی دمی
گل ازمن دلش سخت رنجیده است
که حق دارد و بد ز من دیده است
مرا فاخته داد ازکین فریب
شود تیری از غیب او را نصیب
هلاکم ز نادانی خویشتن
مبادا کسی درجهالت چومن
پشیمانم از گفتگوهای خود
بده دشنه تا خود برم نای خود
کن ای تاک فکری که گشتم هلاک
شوی چاره جو گر به دردم چه باک
دل گل ز گفتار من رنجه است
دل من هم ازغم در اشکنجه است
به درد من از مهر شو چاره جو
که تا بر سر التفات آید او
نخواهد کس ار درد وآزار خود
دلی را نرنجاند از کار خود
یکی آه سرد از جگر برکشید
بگفتا که ای تاک والا تبار
که هستی ز جم در جهان یادگار
تو از دست پروردگان جمی
مرا زنده فرما که عیسی دمی
گل ازمن دلش سخت رنجیده است
که حق دارد و بد ز من دیده است
مرا فاخته داد ازکین فریب
شود تیری از غیب او را نصیب
هلاکم ز نادانی خویشتن
مبادا کسی درجهالت چومن
پشیمانم از گفتگوهای خود
بده دشنه تا خود برم نای خود
کن ای تاک فکری که گشتم هلاک
شوی چاره جو گر به دردم چه باک
دل گل ز گفتار من رنجه است
دل من هم ازغم در اشکنجه است
به درد من از مهر شو چاره جو
که تا بر سر التفات آید او
نخواهد کس ار درد وآزار خود
دلی را نرنجاند از کار خود
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۲۰ - نصیحت کردن تاک به بلبل
به بلبل نصیحت کنان گفت تاک
که گشتم ز کار تو اندوهناک
صفای گلستان ما ازگل است
گلستان ما را بها از گل است
گل امروز زیب گلستان بود
گل ار نیست عیب گلستان بود
چرا فاخته زد چنین گول تو
چرا اندر این راه شد غول تو
بود فاخته از دل ودیده کور
نمی باشد او را شعیری شعور
نمی بیند او سرو خود را به باغ
که کو کو همی می زند در سراغ
تو گر عاشقی کور شو ازنظر
توگرعاشقی لال می باش و کر
تو گرعاشقی محو دیدار باش
توگر عاشقی نقش دیوار باش
ندانسته ای این که هر بی ادب
رسد هر دم از درد جانش به لب
چرا بی ادب باشی و یاوه گو
فضولی نمائی چرا پیش او
توکردی به گل از چه چون وچرا
کنون من چه گویم در این ماجرا
که گشتم ز کار تو اندوهناک
صفای گلستان ما ازگل است
گلستان ما را بها از گل است
گل امروز زیب گلستان بود
گل ار نیست عیب گلستان بود
چرا فاخته زد چنین گول تو
چرا اندر این راه شد غول تو
بود فاخته از دل ودیده کور
نمی باشد او را شعیری شعور
نمی بیند او سرو خود را به باغ
که کو کو همی می زند در سراغ
تو گر عاشقی کور شو ازنظر
توگرعاشقی لال می باش و کر
تو گرعاشقی محو دیدار باش
توگر عاشقی نقش دیوار باش
ندانسته ای این که هر بی ادب
رسد هر دم از درد جانش به لب
چرا بی ادب باشی و یاوه گو
فضولی نمائی چرا پیش او
توکردی به گل از چه چون وچرا
کنون من چه گویم در این ماجرا
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۲۱ - شفیع کردن بلبل تاک را نزد گل
به آه و فغان گفت بلبل به تاک
مشوازمن وکارم اندوهناک
به دردمن از لطف شو چاره جو
خود از غم هلاکم ملامت مگو
بر احوال من زار باید گریست
که دردمرا چاره جز مرگ نیست
مگو از چه گفتی چنین و چنان
کنون بین که می باشم آتش به جان
به تن گشته نشتر پرو بال من
دل سنگ سوزد براحوال من
چومی نی کس امروز برگشته بخت
به من کار گردیده بسیار سخت
بزرگی تو امروز در بوستان
بپرداز برحالت دوستان
بکن درد من را دوا از کرم
بکن حاجتم را روا از کرم
من ازجهل اگر کرده ام ابلهی
به اصلاح کارم مکن کوتهی
توباید شفیع گناهم شوی
به عفو گنه عذرخواهم شوی
گنه باشد از بنده عفو از اله
الهی بیامرز ازما گناه
مشوازمن وکارم اندوهناک
به دردمن از لطف شو چاره جو
خود از غم هلاکم ملامت مگو
بر احوال من زار باید گریست
که دردمرا چاره جز مرگ نیست
مگو از چه گفتی چنین و چنان
کنون بین که می باشم آتش به جان
به تن گشته نشتر پرو بال من
دل سنگ سوزد براحوال من
چومی نی کس امروز برگشته بخت
به من کار گردیده بسیار سخت
بزرگی تو امروز در بوستان
بپرداز برحالت دوستان
بکن درد من را دوا از کرم
بکن حاجتم را روا از کرم
من ازجهل اگر کرده ام ابلهی
به اصلاح کارم مکن کوتهی
توباید شفیع گناهم شوی
به عفو گنه عذرخواهم شوی
گنه باشد از بنده عفو از اله
الهی بیامرز ازما گناه
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۲۲ - دلداری دادن تاک بلبل را
به بلبل چنین پاسخ آمد ز تاک
که خود را مکن از غم دل هلاک
گلت را فرود آورم از غضب
کنم بخشش جرمت از او طلب
ولی گل دلش هست نازک بسی
ندارد بدان نازکی دل کسی
کنون چاره کار باید نمود
که گل آید ازخشم شاید فرود
چومی بینم این سان اسیر غمی
به حال توسوزد دل من همی
مکش آه وافغان از این بیشتر
که آهت زند بر رگم نیشتر
مخور غم شفیع گناهت شوم
به درماندگی ها پناهت شوم
چرا کس کند کاری از جاهلی
که باز آرد آخر پشیمان دلی
اگر کس کند حاجتی را روا
روا حاجتش را نماید خدا
وگر کس دلی را به دست آورد
به دست آنچه در دهر هست آورد
دل آزار کم شو گر اهل دلی
دلی را مرنجان اگر عاقلی
که خود را مکن از غم دل هلاک
گلت را فرود آورم از غضب
کنم بخشش جرمت از او طلب
ولی گل دلش هست نازک بسی
ندارد بدان نازکی دل کسی
کنون چاره کار باید نمود
که گل آید ازخشم شاید فرود
چومی بینم این سان اسیر غمی
به حال توسوزد دل من همی
مکش آه وافغان از این بیشتر
که آهت زند بر رگم نیشتر
مخور غم شفیع گناهت شوم
به درماندگی ها پناهت شوم
چرا کس کند کاری از جاهلی
که باز آرد آخر پشیمان دلی
اگر کس کند حاجتی را روا
روا حاجتش را نماید خدا
وگر کس دلی را به دست آورد
به دست آنچه در دهر هست آورد
دل آزار کم شو گر اهل دلی
دلی را مرنجان اگر عاقلی
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۲۳ - گفتگوی تاک با گل
به گل گفت تاک ای گل تازه رو
که شرمنده است از تو عنبر ز بو
چه رو داده است از چه ای در غضب
بفرما ز کار که ای در غضب
لباس غضب درتنت بهر چیست
کسی کو تو را خشمگین کرده کیست
بگوتا سرش را زتن برکنم
غلامی که داری به گلشن منم
تو امروز درنیکوئی شهره ای
به برج صفا خوشتر از زهره ای
بنفشه یکی از کنیزان توست
چه گویم ز سوسن که نیز آن توست
گل سنبل از توست در پیچ و تاب
مگر عرض او را ندادی جواب
گل آتشین آتش افروز توست
زآتش کنان شب و روز توست
به مسکینی افتاده نرگس از آن
که می خواست گردد تو را همعنان
ز رشک تو دارد به دل لاله داغ
تو را منکری نیست در راغ و باغ
تو سلطان گلهائی اندر چمن
اگر خدمتی هست فرما به من
که شرمنده است از تو عنبر ز بو
چه رو داده است از چه ای در غضب
بفرما ز کار که ای در غضب
لباس غضب درتنت بهر چیست
کسی کو تو را خشمگین کرده کیست
بگوتا سرش را زتن برکنم
غلامی که داری به گلشن منم
تو امروز درنیکوئی شهره ای
به برج صفا خوشتر از زهره ای
بنفشه یکی از کنیزان توست
چه گویم ز سوسن که نیز آن توست
گل سنبل از توست در پیچ و تاب
مگر عرض او را ندادی جواب
گل آتشین آتش افروز توست
زآتش کنان شب و روز توست
به مسکینی افتاده نرگس از آن
که می خواست گردد تو را همعنان
ز رشک تو دارد به دل لاله داغ
تو را منکری نیست در راغ و باغ
تو سلطان گلهائی اندر چمن
اگر خدمتی هست فرما به من
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۲۴ - جواب گل به تاک و شکایت از بلبل
به تاک این چنین گفت گل در جواب
که ای از تو غمگین دلان کامیاب
مرا خشمگین کرده بلبل چنین
چنین کرده بلبل مرا خشمگین
ندانی ز دستش دلم چون بود
ز دستش دل من پر از خون بود
ندیدم چو او درجهان بی ادب
ز رفتار وی ای عجب ای عجب
سخن های اوجمله چون و چراست
ز گفتار او بس تعجب مراست
بود جثه اش خورد وحرفش درشت
مرا حرف های درشتش بکشت
چو دیوانگان چون کند گفتگو
خود او می نداند چه می گوید او
عجب هرزه و یاوه گو گشته است
نگردد کس اینسان که او گشته است
من از دست اوتنگدل گشته ام
بسی ز آتشش مشتعل گشته ام
بهل تا رود در پی کار خود
کشد شرمساری ز کردار خود
کسی را ادب گر نکرد ام و اب
بهل تا کند روزگارش ادب
که ای از تو غمگین دلان کامیاب
مرا خشمگین کرده بلبل چنین
چنین کرده بلبل مرا خشمگین
ندانی ز دستش دلم چون بود
ز دستش دل من پر از خون بود
ندیدم چو او درجهان بی ادب
ز رفتار وی ای عجب ای عجب
سخن های اوجمله چون و چراست
ز گفتار او بس تعجب مراست
بود جثه اش خورد وحرفش درشت
مرا حرف های درشتش بکشت
چو دیوانگان چون کند گفتگو
خود او می نداند چه می گوید او
عجب هرزه و یاوه گو گشته است
نگردد کس اینسان که او گشته است
من از دست اوتنگدل گشته ام
بسی ز آتشش مشتعل گشته ام
بهل تا رود در پی کار خود
کشد شرمساری ز کردار خود
کسی را ادب گر نکرد ام و اب
بهل تا کند روزگارش ادب
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۲۵ - اظهار ارادت و اخلاص تاک به گل
به گل گفت تاک ای تو اندر چمن
چو شیرین وما جملگی کوهکن
من وسرو و شمشاد و بید و چنار
همه بندگانیم وخدمتگذار
همه ما غلامان کوی توایم
همه گوش بر گفتگوی توایم
همه عاشقانیم و سرمست تو
همه ماهیانیم در شست تو
همه مست جام شراب توایم
پیاده دوان دررکاب توایم
تو امروز در باغ شاهی به ما
بفرما ز رحمت نگاهی به ما
ز ما گه خطائی اگر سرزند
نباید به ما قهرت آذر زند
بباید که از جرم ما بگذری
دگر یادی از رفته ها ناوری
گناهی اگر کرده بلبل ببخش
بدون خیال وتأمل ببخش
گنه شیوه بنده عفو از خداست
کرم کن ببخش آنچه او راخطاست
به حال ضعیفان ترحم خوش است
کس ار می خورد باده خم خم خوش است
چو شیرین وما جملگی کوهکن
من وسرو و شمشاد و بید و چنار
همه بندگانیم وخدمتگذار
همه ما غلامان کوی توایم
همه گوش بر گفتگوی توایم
همه عاشقانیم و سرمست تو
همه ماهیانیم در شست تو
همه مست جام شراب توایم
پیاده دوان دررکاب توایم
تو امروز در باغ شاهی به ما
بفرما ز رحمت نگاهی به ما
ز ما گه خطائی اگر سرزند
نباید به ما قهرت آذر زند
بباید که از جرم ما بگذری
دگر یادی از رفته ها ناوری
گناهی اگر کرده بلبل ببخش
بدون خیال وتأمل ببخش
گنه شیوه بنده عفو از خداست
کرم کن ببخش آنچه او راخطاست
به حال ضعیفان ترحم خوش است
کس ار می خورد باده خم خم خوش است
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۲۶ - جواب گل به تاک
بگفتا گل ای تاک نیکو سرشت
که هرجا توئی باشد آنجا بهشت
توئی مصلح وخیرخواه همه
به درماندگی ها پناه همه
شفاعت زبلبل کنی پیش من
نداری خبر از دل ریش من
به زخم دلم ار نهی مرهمی
چرا بر غمم می گذاری غمی
دلم تنگ تر گشته از چشم مور
عجب کاندرو خفته یک شهر شور
توگوئی که بلبل بود یاوه گو
گرفتم که بگذشتم از جرم او
ولی با غم دل بگو چون کنم
پس آن به که رو سوی هامون کنم
به جان تو بیرون روم از چمن
چمن را چه باک ار ندارد چومن
به فرمایش بلبل وقول او
روم پیش مستان پر هادی وهو
که تا آن مرا بوسد این بویدم
به بلبل بگو آید و جویدم
به حرف بد از دل گریزد قرار
پس از حرف بدگو بباید فرار
که هرجا توئی باشد آنجا بهشت
توئی مصلح وخیرخواه همه
به درماندگی ها پناه همه
شفاعت زبلبل کنی پیش من
نداری خبر از دل ریش من
به زخم دلم ار نهی مرهمی
چرا بر غمم می گذاری غمی
دلم تنگ تر گشته از چشم مور
عجب کاندرو خفته یک شهر شور
توگوئی که بلبل بود یاوه گو
گرفتم که بگذشتم از جرم او
ولی با غم دل بگو چون کنم
پس آن به که رو سوی هامون کنم
به جان تو بیرون روم از چمن
چمن را چه باک ار ندارد چومن
به فرمایش بلبل وقول او
روم پیش مستان پر هادی وهو
که تا آن مرا بوسد این بویدم
به بلبل بگو آید و جویدم
به حرف بد از دل گریزد قرار
پس از حرف بدگو بباید فرار
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۲۷ - استدعای تاک از گل برای بخشیدن جرم بلبل
به گل گفت تاک ای گل نازنین
که وام از تو بگرفته بو مشک چین
توگفتی که بیرون روم ازچمن
چمن راچه باک ار ندارد چو من
ز روی تو نور گلستان بود
چمن بی تو بدتر ز زندان بود
روی گر به در از گلستان ما
برون رفت خواهد زتن جان ما
مرا آتش ای گل به خرمن مزن
چو آتش زدی باز دامن مزن
ز بلبل مباش اینهمه تنگدل
که او خود پشیمان شده است وخجل
اگر جرم او را ببخشی به من
ببخشد تو را خالق ذوالمنن
گر ازالتفات توممنون شوم
بگویم که چون گردم وچون شوم
سرتاک از افلاک خواهد گذشت
پر از تاک گردد همه کوه ودشت
کن آمرزش از حق طلب کاین نکوست
که بخشنده جرم ها ای دل اوست
به هر دم کنی گر هزاران گناه
ببخشد کشی از ندامت چو آه
که وام از تو بگرفته بو مشک چین
توگفتی که بیرون روم ازچمن
چمن راچه باک ار ندارد چو من
ز روی تو نور گلستان بود
چمن بی تو بدتر ز زندان بود
روی گر به در از گلستان ما
برون رفت خواهد زتن جان ما
مرا آتش ای گل به خرمن مزن
چو آتش زدی باز دامن مزن
ز بلبل مباش اینهمه تنگدل
که او خود پشیمان شده است وخجل
اگر جرم او را ببخشی به من
ببخشد تو را خالق ذوالمنن
گر ازالتفات توممنون شوم
بگویم که چون گردم وچون شوم
سرتاک از افلاک خواهد گذشت
پر از تاک گردد همه کوه ودشت
کن آمرزش از حق طلب کاین نکوست
که بخشنده جرم ها ای دل اوست
به هر دم کنی گر هزاران گناه
ببخشد کشی از ندامت چو آه
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۲۸ - جواب گل به تاک
بگفتا گل ای تاک روی چمن
سیه گشته در پیش چشمان من
دلم بسکه سیر از گلستان شده است
گلستان به پیشم چو زندان شده است
برآنم که بیرون روم از چمن
خوش است ار نباشم در این انجمن
ز سیاره بدهد منجم خبر
نه از ثابت آن اختران دیگر
شنیدم که فرموده پندی حکیم
که شادان بود روح او در نعیم
به هر جا که گشتی بر خلق خوار
به عزم سفر خیز وبربندبار
درخت ار نمی داشت یک جا مقر
کی ازاره وتیشه بودش خطر
وگر آب می بود جاری به جو
نمی شد بدوگنده از رنگ و بو
چرا رنگ وبو راکنم گند و زشت
شوم از چه دوزخ که هستم بهشت
بهل تا ز گلزار بیرون روم
ازین بیشتر از چه دل خون شوم
بلی در دیاری که کس گشت خوار
همان به که بیرون رود زآن دیار
سیه گشته در پیش چشمان من
دلم بسکه سیر از گلستان شده است
گلستان به پیشم چو زندان شده است
برآنم که بیرون روم از چمن
خوش است ار نباشم در این انجمن
ز سیاره بدهد منجم خبر
نه از ثابت آن اختران دیگر
شنیدم که فرموده پندی حکیم
که شادان بود روح او در نعیم
به هر جا که گشتی بر خلق خوار
به عزم سفر خیز وبربندبار
درخت ار نمی داشت یک جا مقر
کی ازاره وتیشه بودش خطر
وگر آب می بود جاری به جو
نمی شد بدوگنده از رنگ و بو
چرا رنگ وبو راکنم گند و زشت
شوم از چه دوزخ که هستم بهشت
بهل تا ز گلزار بیرون روم
ازین بیشتر از چه دل خون شوم
بلی در دیاری که کس گشت خوار
همان به که بیرون رود زآن دیار
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۲۹ - پند دادن تاک گل را
بگفتا به گل تاک از روی مهر
که ای عنبرین بوی پاکیزه چهر
صحیح است فرمایشاتت تمام
ولی چند پندی شنو از غلام
سفر قطعه ای گشته است از سقر
سقر هست یک نقطه بیش از سفر
براه سفر هر طرف رهزنی است
به هر گوشه در راه اهریمنی است
سفر زحمت و رنجها آورد
اگر چه ثمر گنجها آورد
خوش آن کس که درکنج عزلت خزید
دل از گنج عزت ز همت برید
خطرهای بسیار دارد سفر
بباید نمودن حذر ازخطر
دگر اینکه بلبل بمیرد ز غم
خدا نیست راضی به ظلم و ستم
خدا دیر گیر است وبس سخت گیر
ز هر نیک وبدعالم است و خبیر
کن اندیشه ای گل ز پروردگار
مشوغافل از کیفر روزگار
بگوچون کنی این مکافات را
کنی رو چه سان ازخود آفات را
که ای عنبرین بوی پاکیزه چهر
صحیح است فرمایشاتت تمام
ولی چند پندی شنو از غلام
سفر قطعه ای گشته است از سقر
سقر هست یک نقطه بیش از سفر
براه سفر هر طرف رهزنی است
به هر گوشه در راه اهریمنی است
سفر زحمت و رنجها آورد
اگر چه ثمر گنجها آورد
خوش آن کس که درکنج عزلت خزید
دل از گنج عزت ز همت برید
خطرهای بسیار دارد سفر
بباید نمودن حذر ازخطر
دگر اینکه بلبل بمیرد ز غم
خدا نیست راضی به ظلم و ستم
خدا دیر گیر است وبس سخت گیر
ز هر نیک وبدعالم است و خبیر
کن اندیشه ای گل ز پروردگار
مشوغافل از کیفر روزگار
بگوچون کنی این مکافات را
کنی رو چه سان ازخود آفات را
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۳۰ - حکایت
شبی یاد دارم که پروانه ای
درآمد ز درهمچو دیوانه ای
تو گفتی سمندر نه پروانه بود
که از آتشش هیچ پروا نبود
ز بس مست بود وزخود بی خبر
همی شمع را گشت بر دور سر
نظر بود پیوسته من را به شمع
که ناگه زد او خویشتن را به شمع
پرش سوخت از عشق وسودای شمع
ز بالا بیفتاد بر پای شمع
پرو بال ویسوخت از نور او
مرا نیز دل سوخت از دور او
همی پرزنان بود تا جان بداد
خوش آن کس که جان پیش جانان بداد
سرآورد پس شمع وهی ریخت اشک
من از اشک او اوفتادم به رشک
بگفتم به چشم خود ای ذره بین
اگر اشک ریزی بریز این چنین
اگر شمع پروانه را پر بسوخت
خود او دیدم از پای تا سر بسوخت
برای توگویم ز سر قصه ای
که شاید ز دانش بری حصه ای
درآمد ز درهمچو دیوانه ای
تو گفتی سمندر نه پروانه بود
که از آتشش هیچ پروا نبود
ز بس مست بود وزخود بی خبر
همی شمع را گشت بر دور سر
نظر بود پیوسته من را به شمع
که ناگه زد او خویشتن را به شمع
پرش سوخت از عشق وسودای شمع
ز بالا بیفتاد بر پای شمع
پرو بال ویسوخت از نور او
مرا نیز دل سوخت از دور او
همی پرزنان بود تا جان بداد
خوش آن کس که جان پیش جانان بداد
سرآورد پس شمع وهی ریخت اشک
من از اشک او اوفتادم به رشک
بگفتم به چشم خود ای ذره بین
اگر اشک ریزی بریز این چنین
اگر شمع پروانه را پر بسوخت
خود او دیدم از پای تا سر بسوخت
برای توگویم ز سر قصه ای
که شاید ز دانش بری حصه ای
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۳۱ - حکایت
جوانی که بود از می جهل مست
بزد سنگ وپای سگی را شکست
که ناگه سواری بیامد ز راه
ز حیرت مرا بود براونگاه
چنان زدلگد اسب بر آن جوان
که آویخت ازپای اواستخوان
ز حیرت پرید از سرم عقل وهوش
که رفت اسب پایش به سوراخ موش
هم آن اسب را پا به کیفر شکست
ز بد هر که بد کرد طرفی نبست
گر افتد کسی از کسی در بلا
هم او بر بلائی شود مبتلا
بروی جهان گر کسی ظالم است
من باور از کس که او سالم است
شود شاه را شیوه گر ظلم وکین
نماند به اوتخت وتاج ونگین
بود هر که راضی به ظلم وستم
همان به که گردد وجودش عدم
به عالم بزرگی است نامش خدا
که بر ظلم هرگز نگردد رضا
مکافات گیرد ز پیر وجوان
حذر کرد می باید از قهر آن
بزد سنگ وپای سگی را شکست
که ناگه سواری بیامد ز راه
ز حیرت مرا بود براونگاه
چنان زدلگد اسب بر آن جوان
که آویخت ازپای اواستخوان
ز حیرت پرید از سرم عقل وهوش
که رفت اسب پایش به سوراخ موش
هم آن اسب را پا به کیفر شکست
ز بد هر که بد کرد طرفی نبست
گر افتد کسی از کسی در بلا
هم او بر بلائی شود مبتلا
بروی جهان گر کسی ظالم است
من باور از کس که او سالم است
شود شاه را شیوه گر ظلم وکین
نماند به اوتخت وتاج ونگین
بود هر که راضی به ظلم وستم
همان به که گردد وجودش عدم
به عالم بزرگی است نامش خدا
که بر ظلم هرگز نگردد رضا
مکافات گیرد ز پیر وجوان
حذر کرد می باید از قهر آن
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۳۲ - مناجات کردن گل
ز بس گل ز بلبل بد اندوهناک
طلب کرد حاجت ز یزدان پاک
به درگاه ایزد همی رو نمود
طلب ارزوی دل از او نمود
همی گفت ای کردگار قدیر
که از حاجت بندگانی خبیر
تو دانی چه با جان من کرده اند
نه خوارم همی درچمن کرده اند
مرا ز این گلستان نجاتی بده
به آزادی من براتی بده
ترحم به حال من خسته کن
ز قیدگلستان مرا رسته کن
وسیع است ملک تو ای دادگر
ده ازگلشنم جا به جای دگر
به جای دیگر ساز آبشخورم
چرا درچمن مانم وغم خورم
مرا از چمن یارب آواره کن
به درد دل خسته ام چاره کن
توای کردگار خبیر بصیر
هم از فاخته داد من را بگیر
بکن تیری از غیب او را نصیب
اجب سؤلنا یا اله المجیب
طلب کرد حاجت ز یزدان پاک
به درگاه ایزد همی رو نمود
طلب ارزوی دل از او نمود
همی گفت ای کردگار قدیر
که از حاجت بندگانی خبیر
تو دانی چه با جان من کرده اند
نه خوارم همی درچمن کرده اند
مرا ز این گلستان نجاتی بده
به آزادی من براتی بده
ترحم به حال من خسته کن
ز قیدگلستان مرا رسته کن
وسیع است ملک تو ای دادگر
ده ازگلشنم جا به جای دگر
به جای دیگر ساز آبشخورم
چرا درچمن مانم وغم خورم
مرا از چمن یارب آواره کن
به درد دل خسته ام چاره کن
توای کردگار خبیر بصیر
هم از فاخته داد من را بگیر
بکن تیری از غیب او را نصیب
اجب سؤلنا یا اله المجیب
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۳۳ - آمدن گلچین به باغ و چیدن گل و بردن او را
سحر پیشتر ز انکه از کوهسار
شود چهر مهر منیر آشکار
به تخت زمرد گل اندرفراغ
که ناگاه گلچین درآمد به باغ
به گل چیدن افتاد از هر کنار
نپرداخت بر حال زار هزار
که بیچاره خواهد شد اندوهناک
شود آخر از غصه وغم هلاک
همی پر زگل کرد جیب وکنار
همی آفت گل شد از هر کنار
سرانگشت هر دم که بر گل زدی
تو گفتی که تیری به بلبل زدی
نه اوزخم می زد همی بر هزار
که خودزخمها خوردی از نوک خار
نمی بودش از حال بلبل خبر
نمی کرد ز آه دل او حذر
چو غارتگران غارت گل نمود
نه رحمی به گل نه به بلبل نمود
بدانگونه خالی شد ازگل چمن
که ازعشق جانان تن من زمن
غرض گل ز رفتن به مطلب رسید
کس از درگه حق نشد ناامید
شود چهر مهر منیر آشکار
به تخت زمرد گل اندرفراغ
که ناگاه گلچین درآمد به باغ
به گل چیدن افتاد از هر کنار
نپرداخت بر حال زار هزار
که بیچاره خواهد شد اندوهناک
شود آخر از غصه وغم هلاک
همی پر زگل کرد جیب وکنار
همی آفت گل شد از هر کنار
سرانگشت هر دم که بر گل زدی
تو گفتی که تیری به بلبل زدی
نه اوزخم می زد همی بر هزار
که خودزخمها خوردی از نوک خار
نمی بودش از حال بلبل خبر
نمی کرد ز آه دل او حذر
چو غارتگران غارت گل نمود
نه رحمی به گل نه به بلبل نمود
بدانگونه خالی شد ازگل چمن
که ازعشق جانان تن من زمن
غرض گل ز رفتن به مطلب رسید
کس از درگه حق نشد ناامید
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۳۴ - رفتن گل از باغ واندوه ریاحین
چو گل رفت از باغ گل های باغ
به دلها نهادند چون لاله داغ
ز غم سنبل افتاد درپیچ وتاب
برفت از رخش رنگ وازچشمش آب
بشد نرگس از دردبیمارتر
در آزار بدشد در آزار تر
بنفشته به بر جامه نیلی نمود
سیه چهر خود را ز سیلی نمود
گل آتشین اندر آتش نشست
شد از دین برون و شدآتش پرست
سپر غم زغم خود بر سر نهاد
به دهر انچه غم بود بر سر نهاد
گل مریم آبستن از درد شد
گل زرد ازین غم رخش زرد شد
ز انده خزان شد همیشه بهار
نگردد به اندوه وغم کس دچار
دو رویه دودستی همی زد به سر
چو از رفتن گل بشدباخبر
بیفتاد سوری به سوز وگداز
همی نوحه گر شد به صورت حجاز
ز سوسن چه گویم که با ده زبان
ز غم عاجز آمد ز شرح وبیان
به دلها نهادند چون لاله داغ
ز غم سنبل افتاد درپیچ وتاب
برفت از رخش رنگ وازچشمش آب
بشد نرگس از دردبیمارتر
در آزار بدشد در آزار تر
بنفشته به بر جامه نیلی نمود
سیه چهر خود را ز سیلی نمود
گل آتشین اندر آتش نشست
شد از دین برون و شدآتش پرست
سپر غم زغم خود بر سر نهاد
به دهر انچه غم بود بر سر نهاد
گل مریم آبستن از درد شد
گل زرد ازین غم رخش زرد شد
ز انده خزان شد همیشه بهار
نگردد به اندوه وغم کس دچار
دو رویه دودستی همی زد به سر
چو از رفتن گل بشدباخبر
بیفتاد سوری به سوز وگداز
همی نوحه گر شد به صورت حجاز
ز سوسن چه گویم که با ده زبان
ز غم عاجز آمد ز شرح وبیان
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۳۵ - هلاک شدن بلبل از رفتن گل
چوگل رفت از صحن گلشن برون
دل بلبل از درد شد غرق خون
چنان ازجگر آه وافغان کشید
که گفتی اجل ازتنش جان کشید
همی خارکن خوان شد از هجر گل
همی اندر افغان شد از هجر گل
گهی پرزنانگشت بر گرد خار
چو اوپاسبان بوددر کوی یار
گهی چون خم باده در جوش شد
گه ازشدت درد بیهوش شد
چو بعد از زمانی بهوش آمد او
چو نی در فغان وخروش آمد او
چنان شورش انداخت اندر چمن
که یعقوب در کنج بیت الحزن
همی گفت خالی بود جای گل
عمل آمد آخر تمنای گل
گل آخر به در رفت از دست من
زد آتش بر این طالع پست من
ز بس کرد افغان ز سودای گل
بیفتاد و جان داد در پای گل
بمیرد بلی عاشق از عشق دوست
ولی در بر دوست مردن نکوست
دل بلبل از درد شد غرق خون
چنان ازجگر آه وافغان کشید
که گفتی اجل ازتنش جان کشید
همی خارکن خوان شد از هجر گل
همی اندر افغان شد از هجر گل
گهی پرزنانگشت بر گرد خار
چو اوپاسبان بوددر کوی یار
گهی چون خم باده در جوش شد
گه ازشدت درد بیهوش شد
چو بعد از زمانی بهوش آمد او
چو نی در فغان وخروش آمد او
چنان شورش انداخت اندر چمن
که یعقوب در کنج بیت الحزن
همی گفت خالی بود جای گل
عمل آمد آخر تمنای گل
گل آخر به در رفت از دست من
زد آتش بر این طالع پست من
ز بس کرد افغان ز سودای گل
بیفتاد و جان داد در پای گل
بمیرد بلی عاشق از عشق دوست
ولی در بر دوست مردن نکوست
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۳۶ - در صفت باری تعالی جل جلاله
مرا حیرت از عشق بلبل بود
که حیوان چنین عاشق گل بود
که این حسن را در رخ گل نهاد
که این عاشقی را به بلبل بداد
که این آسمان را به پا کرده است
که این نه طبق را بنا کرده است
که از غره مه را کشاند به سلخ
که این حنظل وصبر راکرده تلخ
که شادی وغم را دهد ره به دل
که گل را برویاند از زیر گل
که زنبور را داده حکمت چنین
که سازد چنین خانه وا نگبین
که پروانه راکرده عاشق به شمع
که در خلق افکنده تفریق وجمع
که درتن دهد جان وگیرد که جان
که نطق و تکلم نهد بر زبان
همه صنعت پاک یزدان بود
که بودو وجود همه زآن بود
بهجز او قلم نیست در دست کس
همه نقش ها کار اوهست وبس
ز صانع به هر صنعتی پی ببر
به تاک و عنب هم پی از می ببر
که حیوان چنین عاشق گل بود
که این حسن را در رخ گل نهاد
که این عاشقی را به بلبل بداد
که این آسمان را به پا کرده است
که این نه طبق را بنا کرده است
که از غره مه را کشاند به سلخ
که این حنظل وصبر راکرده تلخ
که شادی وغم را دهد ره به دل
که گل را برویاند از زیر گل
که زنبور را داده حکمت چنین
که سازد چنین خانه وا نگبین
که پروانه راکرده عاشق به شمع
که در خلق افکنده تفریق وجمع
که درتن دهد جان وگیرد که جان
که نطق و تکلم نهد بر زبان
همه صنعت پاک یزدان بود
که بودو وجود همه زآن بود
بهجز او قلم نیست در دست کس
همه نقش ها کار اوهست وبس
ز صانع به هر صنعتی پی ببر
به تاک و عنب هم پی از می ببر
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۳۷ - در صیدشدن فاخته
به مظلوم ظلمی که ظالم کند
کجا خودبردجان وسالم کند
چو بلبل هلاک ازغم یار گشت
ببین تا که بر فاخته چون گذشت
به ناگاه صیادی آمد به باغ
زهرسو پی صیدی اندر سراغ
بیفتاد چشمش چو برفاخته
که بر سرو بنشسته خود ساخته
کمین کرد و او را بشد روبرو
بینداخت از دور تیری بر او
چو آن تیر آمد برفاخته
سپر شد به پیشش سرفاخته
نگون گشت ناگه ز بالای سرو
بیفتاد و جان داد بر پای سرو
ببین فاخته ز آه بلبل چه دید
ز بس آتشین آه از دل کشید
ز آه دلخسته باید حذر
که بر آسمان می رساند شرر
کس از راه دل آتش افروزدا
دل سنگ خارا از او سوزدا
به در می رود تیر آه از فلک
چون سوزن که بیرون رود از قدک
کجا خودبردجان وسالم کند
چو بلبل هلاک ازغم یار گشت
ببین تا که بر فاخته چون گذشت
به ناگاه صیادی آمد به باغ
زهرسو پی صیدی اندر سراغ
بیفتاد چشمش چو برفاخته
که بر سرو بنشسته خود ساخته
کمین کرد و او را بشد روبرو
بینداخت از دور تیری بر او
چو آن تیر آمد برفاخته
سپر شد به پیشش سرفاخته
نگون گشت ناگه ز بالای سرو
بیفتاد و جان داد بر پای سرو
ببین فاخته ز آه بلبل چه دید
ز بس آتشین آه از دل کشید
ز آه دلخسته باید حذر
که بر آسمان می رساند شرر
کس از راه دل آتش افروزدا
دل سنگ خارا از او سوزدا
به در می رود تیر آه از فلک
چون سوزن که بیرون رود از قدک