تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۵۸ - فیضی که گوشه گیر ز عزلت نیافته است
فیضی که گوشه گیر ز عزلت نیافته است
از گوشه های چشم سیاه تو یافتم
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۵۹ - اینجا به خواب غفلت و آنجا به خواب مرگ
اینجا به خواب غفلت و آنجا به خواب مرگ
چون مخمل دوخوابه به روی نهالی ام
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۶۰ - لنگر نکرده ایم چو گوهر درین محیط
لنگر نکرده ایم چو گوهر درین محیط
از بوستان دهر چو شبنم گذشته ایم
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۶۹ - افزود شوق بوسه مرا از لبان تو
افزود شوق بوسه مرا از لبان تو
صفرای من زیاده شد از ناردان تو
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۰ - دیدم بسی زمانه مردآزمای را
دیدم بسی زمانه مردآزمای را
سازنده نیست هیچ امیر و گدای را
جز باد و دم ترنم این تنگنای نیست
چون غلغل تهی نفس تنگنای را
چندین مکن دماغ به کافور و مشک، تر
بر عاریت شناس کف عطرسای را
در خود مبین به کبر که از بهر عکس کار
اینها بس است بهره تن خودنمای را
قرب مملوک نیست مگر دون و سفله را
اینجا مبین تو مردم والاگرای را
جایی که جای بر سر شاهان مگس کند
نبود محل اوج پریدن همای را
آنان که گفته اند طلاق عروس کون
کابین این عروس دهند این سرای را
ای توسنی که همت عالی خطاب تست
بشکن به یک لگد فلک دیوپای را
تاریکی زمانه چو روشن کند به مهر
صفوت چو نیست آدمی تیره رای را
بی زادن بلا چو نباشد، چه ساختند
کشت سراب این فلک فتنه زای را
روزی که می رود مشمر، خسروا، زعمر
الا همان قدر که پرستی خدای را
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۱ - جان بر لب است عاشق بخت آزمای را
جان بر لب است عاشق بخت آزمای را
دستورییی به خنده لب جانفزای را
خون مرا بریز و زخونابه وا رهان
خیریست، این بکن ز برای خدای را
گفتی به مهر و مه نگر و ترک من بگوی
این رو که داد مهر و مه خودنمای را؟
زان شوخ چون وفا طلبم من که بر درش
هرگز ز ننگ می نگرد این گدای را
واگشتی، ای صبا، چو بر آن کوی بگذری
آسیب بر چه می زنی آن بوسه جای را
مطرب، بزن رهی و مبین زهد من، از آنک
بر سبحه منست شرف چنگ و نای را
نازک مگوی ساعد خوبان که خرد کرد
چندین هزار بازوی زورآزمای را
ای دوست، عشق چون همه چشم است و گوش نیست
چه جای پند خسرو شوریده رای را
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۲ - هنگام آشتی ست بت خشمناک را
هنگام آشتی ست بت خشمناک را
دل خوش کنیم لذت روحی فداک را
از خشم بود تا به سر ابرویش گره
من زان شکنجه ساخته بودم هلاک را
خوش وقت آنکه گفت مرا پای من ببوس
شرمنده وار بوسه زد این بنده خاک را
جانا، مبر ز بنده از این پس که بر درت
کرده ست پر زخون جگر صحن خاک را
بس کز برای آشتی چون تو جنگجوی
آورده ام شفیع شهیدان پاک را
چند از مژه اشارت لطفم، ندانی آنک
سوزن ستان بود جگر چاک چاک را
خوشنود اگر به جان شود آن دوست، خسروا
عاشق به خویش ره ندهد ترس و باک را
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۳ - آنکو شناخت گردش خورشید و ماه را
آنکو شناخت گردش خورشید و ماه را
جوید برای خفتن خود خوابگاه را
از عین اعتبار ببینم به گلرخت
زیرا قیاس نیست درازی راه را
ای سرفراز، تیغ اجل در قفا رسید
سر راست دار، کج چه نهادی کلاه را
مردم همه نگون شده جستند زیر خاک
قامت ازان نکوست سپهر دو تاه را
چون رستن گیاه ز خونهای مردم است
من خون دهم ز مردم دیده گیاه را
من ماه را طلوع نخواهم به خاک، از آنک
گم کرده ام به خاک رخی همچو ماه را
خسرو چو بخت خویش جهان را کند سیاه
راه ار برون دهد ز جگر دود آه را
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۴ - باز آرزوی آن بت چین می کند مرا
باز آرزوی آن بت چین می کند مرا
معلوم شد که فتنه کمین می کند مرا
می خواندم گدای خود و گویی آن زمان
ملک دو کون زیر نگین می کند مرا
از من مپرس کز چه دل دوست شد به باد
در وی ببین که بی دل و دین می کند مرا
نه من به اختیار چنین مست و بیخودم
چیزیست در دلم که چنین می کند مرا
آه از تو می کنند همه عاشقان و من
از دست دل که سوخته این می کند مرا
صد منت خیال تو بر خسرو است، از آنک
گه گه به خواب با تو قرین می کند مرا
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۸ - ای شهسوار، نرم ترک ران سمند را
ای شهسوار، نرم ترک ران سمند را
بین زیر پای دیده این مستمند را
تا مردمان ترنج نبرند و دست هم
یوسف رخا، کشیده ترک ران سمند را
سرو بلند را نرسد دست بر سرت
این دست کی رسد به تو سرو بلند را
پای گریزم از شکن گیسوی تو نیست
می کش چنانکه خواهی اسیر کمند را
چشم از تو دور، دانه دل گر ز تو بسوخت
از سوختن گریز نباشد سپند را
ز آمد شد خیال تو ترسم که بی غرض
قصاب پرورش نکند گوسفند را
پند کسم به دل ننشیند که دل ز شوق
پر شد چنانکه جای نماندست پند را
در عاشقی ملامت خسرو بود چنانک
بر ریش تازه داغ نهی دردمند را
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۰ - آورده ام شفیع دل زار خویش را
آورده ام شفیع دل زار خویش را
پندی بده دو نرگس خونخوار خویش را
ای دوستی که هست خراش دلم ز تو
مرهم نمی دهی دل افگار خویش را
مردم که نازکی و گرانبار می شوی
جانم که بر تو می فگند بار خویش را
از رشک چشم خویش نبینم رخ تو من
تو هم مبین در آینه رخسار خویش را
آزاد بنده ای که به پایت فتاد و مرد
و آزاد کرد جان گرفتار خویش را
بنمای قد خویش که از بهر دیدنت
سر بر کنیم بخت نگونسار خویش را
سرها بسی زدی سر من هم زن از طفیل
از سر رواج ده روش کار خویش را
دشنامی از زبان توام می کند هوس
تعظیم کن به این قدری یار خویش را
چون خسرو از دو دیده خورد خون، سزد، اگر
سازد نمک دو چشم جگر خوار خویش را
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۴ - دیوانه می کنی دل و جان خراب را
دیوانه می کنی دل و جان خراب را
مشکن به ناز سلسله مشک ناب را
بی جرم اگر چه ریختن خون بود و بال
تو خون من بریز ز بهر ثواب را
بوی وصال در خور این روزگار نیست
ضایع مکن به دلق گدایان گلاب را
ای عشق، شغل تو چو به من ناکسی رسید
آخر کسی نماند چهان خراب را
از چاشنی درد جدایی چه آگهند
یک شب کسان که تلخ نکردند خواب را
طوفان فشان به دیده و قحط وفا به دهر
تقویم حکم کی کند این فتح باب را
تا گفتمش بکش، ز مژه تیغ رانده بود
ما بنده ایم غمزه حاضر جواب را
گر خاطرش به کشتن بیچارگان خوش است
یارب که یار ناوک او کن صواب را
آفت جمال شاهد و ساقی ست بیهده
بدنام کرده اند به مستی شراب را
خونابه می چکاندم از گریه سوز دل
خوش گریه ایست بر سر آتش کباب را
خسرو ز سوز گریه نیارد نگاهداشت
آری سفال گرم به جوش آرد آب را
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۸ - یا رب، که داد آینه آن بت پرست را
یا رب، که داد آینه آن بت پرست را
کو دید حسن خویش و زما برد دست را
خون می خورد، به سینه درون می رود،بلاست
یارب، که راه می دهد آن ترک مست را
دیوانه بتان نکند رو به کعبه، زانک
تعظیم کعبه کفر بود بت پرست را
جانا، نرفتنی ست چو دلها ز زلف تو
چندین گره چه می زنی آن زلف شست را
مخرام ازین نمط که به شهر از خرامشت
بر جا نماند یک قدم اهل نشست را
چندین چه غمزه می زنی از بهر کشتنم
صید تو زنده نیست مکن رنجه شست را
خسرو چو جان نیافت به عشق تو مرد نیست
زین ره به خون دیده چه شویی تو دست را
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۰ - دیوانه کرد زلف تو در یک نظر مرا
دیوانه کرد زلف تو در یک نظر مرا
فریاد ازان دو سلسله مشک تر مرا
سنگین دل تو سخت تر از سنگ مرمر است
کوه غم است بر دل ازان سنگ، مر مرا
دی غمزه تو کرد اشارت به سوی لب
تا بوسه ای دهد ز شکر خوبتر مرا
رویت گل و لبت شکر و این عجب که نیست
جز درد سر به حاصل ازان گل شکر مرا
گفتم لب ترا که مرا عشوه ای بده
از خود نداد عشوه کسی را مگر مرا
چون من ترا درون دل خویش داشتم
آخر چه دشنه داشته ای در جگر مرا
با خسروت شمار وصال است هر شبی
یک شب هم از طفیلی خسرو شمر مرا
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۵ - بگشاد صبح عید ز رخ چون نقاب را
بگشاد صبح عید ز رخ چون نقاب را
بنمود ساقی آن رخ چون آفتاب را
اینک رسید وقت که مردان آب کار
گردان کنند هر طرفی کار آب را
ساقی، ازان دو چشم که در بند خفتن است
صد چشم بندی است که آموخت خواب را
عید مبارک آمد و از بهر دوستان
ساقی نکرد شیشه پر و زد گلاب را
مطرب به پرده ای که تو داری بگو به چنگ
کای پیر کوژپشت چه کردی شراب را؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۳ - می ریزد ازتری ز تو، ای جان فزای آب
می ریزد ازتری ز تو، ای جان فزای آب
ما تشنه ایم تشنه خود را نمای آب
خاک در تو بر سر و چشم پر آب ماست
پیوسته گر چه خاک شود زیر پای آب
آب حیاتی و نشوی آشنای من
تا چشمهای من نشود آشنای آب
چون در کنار آب خرامی، خیال تو
گویی که هست مردمک چشمهای آب
ای چشمه زلال، مرو کز برای تو
مردم چنانکه مردم آبی برای آب
می نالم و برای تو می ریزم آب چشم
این ناله من است بگو یا صدای آب
آب روان کجا رسد اندر سرشک من
خواهی بپرس ز آب روان ماجرای آب
زین پیشتر به دیده من جای آب بود
اکنون ببین که هست همه خون به جای آب
از آب چشم بنده بگردد، اگر چه هست
سنگین دل تو سخت تر از آسیای آب
بگداختم چو آب و بسودی مرا به دل
کس دل چنین به سنگ نساید به جای آب
اکنون که آب چشم بلا گشت مر مرا
چشم مرا که باز خرد از بلای آب
خسرو ازین سپس نگذارد عنان تو
گو برق بار آتش و گو ابر زای آب
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۸۳ - چابک تر از تو در همه عالم سوار نیست
چابک تر از تو در همه عالم سوار نیست
زیباتر از تو در همه عالم نگار نیست
سرو بلند نیست چو قد بلند تو
یا آنکه هست لایق بوس و کنار نیست
صبرم به قدر دانه خشخاش هم نماند
زانم به دیده خواب و به شبها قرار نیست
آن را که صد هزار دل آرمیده بود
در نوبت غم تو یکی از هزار نیست
دادی نوید وصل، توقف روا مدار
دانی که اعتماد برین روزگار نیست
از وعده در گذر که شکیباییم نماند
وز عشق بر شکن که گه انتظار نیست
اینها که کرد بردل خسرو فراق تو
از غم بپرس، گر ز منت استوار نیست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۸۴ - خوش خلعتی ست جسم، ولی استوار نیست
خوش خلعتی ست جسم، ولی استوار نیست
خوش حالتی ست عمر ولی پایدار نیست
خوش منزلی ست عرصه روی زمین، دریغ
کانجا مجال عیش و مقام قرار نیست
هر چند بهترین صور شکل آدمی ست
لیکن همه چو سرو قد گلعذار نیست
دل در جهان مبند که کس را ازین عروس
جز آب دیده خون جگر در کنار نیست
مردی که در شمار بود این زمان کجاست؟
کو را درین زمانه غم بیشمار نیست
غره مشو ز جاه مجازی به اعتبار
کاین جاه را به نزد خدا اعتبار نیست
زنهار اختیار مکن بهر منزلی
کانجا به دست هیچ کسی اختیار نیست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۸۵ - شب نیست کز تو بر سر هر کو نفیر نیست
شب نیست کز تو بر سر هر کو نفیر نیست
و اندیشه تو در دل برنا و پیر نیست
صد سر فدای پای تو باد، ار چه در حرم
تو می روی و خون کست پایگیر نیست
بی رحم وار چند زنی غمزه بر دلم
وه کاین دل است آخر و آماج تیر نیست
عطار، گو ببند کان را که من ز دوست
بویی شنیده ام که به مشک و عبیر نیست
ای آنکه کوشش از پی سامان من کنی
بگذار کاین خرابه عمارت پذیر نیست
زلف بتان به گردن شیران نهد کمند
آزاد آن دلی که بدین بند اسیر نیست
در فتنه و بلا چه کند، گر نه اوفتد
خسرو کش از نظاره خوبان گزیر نیست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۸۶ - بیدار شو، دلا، که جهان جای خواب نیست
بیدار شو، دلا، که جهان جای خواب نیست
ایمن درین خرابه نشستن صواب نیست
از خفتگان خواب چه پرسی که حال چیست؟
زان خواب خوش که هیچ کسی را جواب نیست
چون هیچ دوست نیست وفادار زیر خاک
معمور خسته ای که چو گور خراب نیست
چون مست را خبر نبود از جفای دهر
بر هوشیار به ز شراب و کباب نیست
طیب حیات خواستن از آسمان خطاست
کز شیشه ای ذلیل امید صواب نیست
ساقی ز جام عشق به خسرو رسان نمی
زیرا که مست کارتر از وی شراب نیست