تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۱۸ - فرود آ تو ز مرکب، بار می‌بین
فرود آ تو ز مرکب، بار می‌بین
وجودت را تو پود و تار می‌بین
هر آن گلزار کندر هجر مانده‌ست
سراسر جان او پرخار می‌بین
چو جمله راه‌‌‌‌های وصل را بست
رخان عاشقان را زار می‌بین
چو سررشته‌‌ی اشارت‌هاش دیدی
بران رشته برو، گلزار می‌بین
ز جان‌ها جوق جوق از آتش او
فغان لابه کنان مکثار می‌بین
بزن تو چنگ در قانون شرطش
سماع دلکش اوتار می‌بین
به پیش ماجرای صدق آن شه
سرافکنده همه اخیار می‌بین
میان کودکان مکتب او
چه کوه و بحر از احبار می‌بین
چو‌ بی‌میلی کند آن خدمت مه
چو مه سرگشته و دوار می‌بین
چو روی از منبرش برتافت جانی
درآویزان ورا بر دار می‌بین
اگرچه کار و باری بینی او را
ولی نسبت به شه‌ بی‌کار می‌بین
خیالش دید جانم، گفت آخر
به هجرت می‌خورم من نار می‌بین
بگفتا که عنایت بر فزون است
ولیکن دیدن ناچار می‌بین
اگر تو عاقلی، گندم چو دیدی
ز سنبل‌ها، نه از انبار می‌بین
دلت انبار و لطفم اصل سنبل
اشارت بشنو و بسیار می‌بین
خداوند شمس دین را گر ببینی
به غیب اندر رو و ازهار می‌بین
شود دیده گذاره سوی‌ بی‌سو
در او انوار در انوار می‌بین
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۱۸ - می تلخی که تلخی‌ها بدو گردد همه شیرین
می تلخی که تلخی‌ها بدو گردد همه شیرین
بت چینی که نگذارد که افتد بر رخ ما چین
می‌‌‌‌اش هر دم همی‌گوید که آب خضر را درکش
رخش هر لحظه می‌گوید که گلزار مخلد بین
زبان چرب او کآرد درختانی پر از زیتون
لب شیرین او خواند به افسون سورهٔ والتین
ایا من عشق خدیه یذیب الف حور العین
هواه کاشف البلوی کعسق او یاسین
شعاع وجهه یعلو علی شمس الضحی نورا
کمال سادة الوافی یفوق الطور فی التمکین
فکم من عاشق اردی مقال الحب زر غبا
و کم من میت احیا محیاه کیوم الدین
همی گوید مگو چیزی، وگر نی هست تمییزی
که زنده کردمی هر دم هزاران مرده زین تلقین
سکوتی عند احرار، غدا کشاف اسرار
وراء الحرف معلوم بیان النور فی التعیین
چو می‌گوید بگو حاجت، دهد گوشی بدین امت
که او ناگفته دریابد، چو گوش غیب گو آمین
سکتنا یا صبا نجد فبلغ انت ما تدری
و ترجم ما کتمناه لاهل الحی حتی حین
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۱۹ - اگر امروز دلدارم، درآید همچو دی خندان
اگر امروز دلدارم، درآید همچو دی خندان
فلک اندر سجود آید، نهد سر از بن دندان
الا یا صاح لا تعجل بقتلی قد دنا المقتل
ترفق ساعة واسأل وصل من باد بالهجران
بگفتم ای دل خندان، چرا دل کرده‌یی سندان؟
ببین این اشک بی‌پایان، طوافی کن برین طوفان
عذیری منک یا مولا، فان الهم استولی
و انت بالوفا اولی، فلا تشمت بی‌الشیطان
مرا گوید چه غم دارم، دل آواره، چه کم دارم؟
نه بیمارم، نه غم خوارم، مرا نگرفت غم چندان
الا یا متلفی زرنی لتحیینی و تنشرنی
قد استولیت فانصرنی فان الفضل بالاحسان
مکن جانا مکن جانا که هم خوبی و هم دانا
کرم منسوخ شد مانا، نشد منسوخ ای سلطان
و ما ذنبی سوی انی عدیم الصبر فی فنی
فلا تعرض بذا عنی وجد بالعفو والغفران
عجب، گردد دل و رایش ز بی‌باکی به بخشایش؟
خدایا مهر افزایش، محالی را بساز امکان
اتیناکم اتیناکم فاحیونا بلقیاکم
و سقونا بسقیاکم خذوا بالجود یا اخوان
شفیعی گر تو را گیرد که آن بیچاره می‌میرد
دل تو پند نپذیرد، پس این دردی‌‌ست بی‌درمان
دخلت النار سکرانا حسبت النار اوطانا
الفت النار احیانا فمن ذایألف النیران؟
چو بیند سوز من گوید که این زرق است یا برقی
چو بیند گریه‌‌‌‌ام گوید که این اشک است یا باران
خلیلی قد دنا نقل بلا قلب ولا عقل
و لا تعرض و لا تقل و لا تردینی بالنسیان
مرا گوید که درد ما به از قند است و از حلوا
تو را صرع است یا سودا، کس از حلوا کند افغان؟
یقول خادع المعشر بلاء العشق کالسکر
و شوک الحب کالعبهر فما یبکیک یا فتان؟
ز رنجم گنج‌ها داری ز خارم جفت گلزاری
چه می‌نالی به طراری؟ منم سلطان طراران
جراحات الهوی تشفی کدورات الهوی تصفی
برودات الهوی تدفی و نیران الهوی ریحان
مگر خواهی که خامان را بیندازی ز راه ما
که می‌مویی و می‌گویی، چنین مقلوب با ایشان
اذا استغنیت لا تبخل تصدق فی الهوی وانحل
فبئس البخل فی المأکل و نعم الجود فی الانسان
چو در بزم طرب باشی، بخیلی کم کن ای ناشی
مبادا یار زاوباشی کند با تو همین دستان
الا یا ساقیا اوفر، ولا تمنن لتستکثر
ادرکاستنا واسکر فان العیش للسکران
چو خوردی صرف خوش بو را، بده یاران می جو را
رها کن حرص بدخو را، مخور می جز درین میدان
فلا تسق بکاسات صغار، بل بطاسات
و امددنا بجرا ت عظام یا عظیم الشان
بهل جام عصیرانه، که آوردی ز میخانه
سبو را ساز پیمانه، که بی‌گه آمدیم ای جان
سقانا ربنا کاسا مراعاة و ایناسا
فنعم الکاس مقیاسا و بئس الهم کالسرحان
بیار آن جام خوش دم را، که گردن می‌زند غم را
بیار آن یار محرم را، که خاک او است صد خاقان
اذا ما شئت ابقائی فکن یا عشق سقائی
ومل بالفقر تلقائی وانت الدین و الدیان
میی کز روح می‌خیزد، به جام فقر می‌ریزد
حیات خلد انگیزد، چو ذات عشق بی‌پایان
الا یا ساقی السکری، انل کاساتنا تتری
تسلی القلب بالبشری تصفینا عن الشنآن
دغل بگذار ای ساقی، بکن این جمله در باقی
که صاف صاف راواقی مثال باده خم دان
سنا برق لساقینا بکاسات تلاقینا
تضیء فی تراقینا بنور لاح کالفرقان
زهی آبی که صد آتش ازو در دل زند شعله
یکی لون است و صد الوان شود بر روی ازو تابان
فماء مشبه النار عزیز مثل دینار
فدیناه بقنطار بلاعد ولا میزان
شرابی چون زر سوری ولی نوری، نه انگوری
برد از دیده‌ها کوری، بپرا ند سوی کیوان
اذا افناک سقیاها وزاد الشرب طغواها
فایا کم وایاها وخلوا دهشتة الحیران
چو کرد آن می دگر سانش، نمود آن جوش و برهانش
اناالحق بجهد از جانش، زهی فر و زهی برهان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۲۰ - دگرباره چو مه کردیم خرمن
دگرباره چو مه کردیم خرمن
خرامیدیم بر کوری دشمن
دگربار آفتاب اندر حمل شد
بخندانید عالم را چو گلشن
زطنازی شکوفه لب گشاده‌ست
به غمازی زبان گشته‌‌ست سوسن
چه اطلس‌ها که پوشیدند در باغ
از آن خیاط بی‌مقراض و سوزن
طبق بر سر نهاده هر درختی
پر از حلوای بی‌دوشاب و روغن
دهل کردیم اشکم را دگربار
چو طبال ربیعی شد دهل زن
زره گشته ز باد آن روی آبی
که بود اندر زمستان همچو آهن
بهار نو مگر داوود وقت است
کزان آهن ببافیده‌‌ست جوشن
ندا زد در عدم حق کی ریاحین
برون رفتند آن سردان ز مسکن
به سربالای هستی روی آرید
چو مرغان خلیلی از نشیمن
رسید آن لک لک عارف ز غربت
مسبح گرد او مرغان الکن
هزیمتیان که پنهان گشته بودند
برون کردند سر یک یک ز روزن
برون کردند سرها سبزپوشان
پر از طوق و جواهر گوش و گردن
سماع است و هزاران حور در باغ
همی کوبند پا بر گور بهمن
هلا ای بید گوش و سر بجنبان
اگر داری چو نرگس چشم روشن
همی‌گویم سخن را ترک من کن
ستیزه روست، می‌آید پی من
نخواهم من برای روی سختش
حدیث عاشقان را فاش کردن
ینادی الورد یا اصحاب مدین
الا فافرح بنا من کان یحزن
فان الارض اخضرت بنور
وقال الله للعاری تزین
وعاد الهاربون الی حیاة
ودیوان النشور غدا مدون
بامر الله ماتوا ثم جاءوا
وابلاهم زمانا ثم احسن
و شمس الله طالعة بفضل
وبرهان صنایعه مبرهن
و صبغنا النبات بغیر صبغ
نقدر حجمها من غیر ملبن
جنان فی جنان فی جنان
الا یا حایرا فیها توطن
و هیجنا النفوس الی المعالی
فذا نال الوصال وذا تفرعن
الا فاسکت و کلمهم بصمت
فان الصمت للاسرار ابین
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۶۰ - ندیدم در جهان کس را که تا سر پر نبوده‌‌ست او
ندیدم در جهان کس را که تا سر پر نبوده‌‌ست او
همه جوشان و پرآتش، کمین اندر بهانه جو
همه از عشق بررسته، جگرها خسته، لب بسته
ولی در گلشن جانشان، شقایق‌های تو بر تو
حقایق‌های نیک و بد، به شیر خفته می‌ماند
که عالم را زند برهم چو دستی برنهی بر او
بسی خورشید افلاکی، نهان در جسم هر خاکی
بسی شیران غرنده، نهان در صورت آهو
به مثل خلقت مردم، نزاد از خاک و از انجم
وگرچه زاد بس نادر ازین داماد و کدبانو
ضمیرت بس محل دارد، قدم فوق زحل دارد
اگرچه اندر آب و گل فروشد پاش تا زانو
روان گشته‌‌ست از بالا، زلال لطف تا این جا
که ای جان گل آلوده ازین گل خویش را واشو
نمی بینی تو این زمزم؟ فروتر می‌روی هر دم؟
اگر ایوبی و محرم، به زیر پای جو دارو
چو شستن گیرد او خود را، رباید آب جو او را
چو سیبش می‌برد غلطان به باغ خرم بی‌سو
به سیبستان رسد سیبش رهد از سنگ آسیبش
نبیند اندران گلشن به جز آسیب شفتالو
دل ویس و دل رامین، ببیند جنت وحدت
گل سرخ و گل خیری، نشیند مست روبارو
ازان سو در کف حوری شراب صاف انگوری
ازین سو کرده رو بانو به خنده سوی روبانو
دران باغ خوش اعلوفه، سپی پوشان چو اشکوفه
که رستیم از سیه کاری، زمازو رفت آن ما، زو
بصیرت‌ها گشاده هر نظر حیران دران منظر
دهان پرقند و پرشکر، تو خود باقیش را برگو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۶۱ - اگرنه عاشق اویم، چه می‌پویم به کوی او؟
اگرنه عاشق اویم، چه می‌پویم به کوی او؟
وگرنه تشنهٔ اویم، چه می‌جویم به جوی او؟
برین مجنون چه می‌بندم؟ مگر بر خویش می‌خندم
که او زنجیر نپذیرد، مگر زنجیر موی او
ببر عقلم، ببر هوشم، که چون پنبه‌‌ست در گوشم
چو گوشم رست ازین پنبه، درآید‌های هوی او
همی‌گوید دل زارم که با خود عهدها دارم
نیاشامم شراب خوش، مگر خون عدوی او
دلم را می‌کند پرخون، سرم را پرمی و افیون
دل من شد تغار او، سر من شد کدوی او
چه باشد ماه یا زهره، چو او بگشود آن چهره؟
چه دارد قند یا حلوا ز شیرینی خوی او؟
مرا گوید چرا زاری؟ ز ذوق آن شکر، باری
مرا گوید چرا زردی؟ زلاله ستان روی او
مرا هر دم برانگیزی، به سوی شمس تبریزی
بگو در گوش من ای دل، چه می‌تازی به سوی او؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۶۲ - دگرباره بشوریدم، بدان سانم به جان تو
دگرباره بشوریدم، بدان سانم به جان تو
که هر بندی که بربندی بدرانم، به جان تو
من آن دیوانهٔ بندم، که دیوان را همی‌بندم
زبان مرغ می‌دانم، سلیمانم، به جان تو
نخواهم عمر فانی را، تویی عمر عزیز من
نخواهم جان پرغم را، تویی جانم، به جان تو
چو تو پنهان شوی از من، همه تاریکی و کفرم
چو تو پیدا شوی بر من، مسلمانم، به جان تو
گر آبی خوردم از کوزه، خیال تو درو دیدم
وگر یک دم زدم بی‌تو، پشیمانم، به جان تو
اگر بی‌تو بر افلاکم، چو ابر تیره غمناکم
وگر بی‌تو به گلزارم، به زندانم، به جان تو
سماع گوش من نامت، سماع هوش من جامت
عمارت کن مرا آخر که ویرانم، به جان تو
درون صومعه و مسجد تویی مقصودم ای مرشد
به هر سو رو بگردانی، بگردانم به جان تو
سخن با عشق می‌گویم، که او شیر و من آهویم
چه آهویم که شیران را نگهبانم، به جان تو
ایا منکر درون جان مکن انکارها پنهان
که سر سرنبشتت را فروخوانم، به جان تو
چه خویشی کرد آن بی‌چون، عجب با این دل پرخون
که ببریده‌‌ست آن خویشی ز خویشانم، به جان تو
تو عید جان قربانی و پیشت عاشقان قربان
بکش در مطبخ خویشم که قربانم، به جان تو
ز عشق شمس تبریزی، ز بیداری و شبخیزی
مثال ذره گردان، پریشانم، به جان تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۶۳ - چو شیرین‌تر نمود ای جان، مها شور و بلای تو
چو شیرین‌تر نمود ای جان، مها شور و بلای تو
بهشتم جان شیرین را، که می‌سوزد برای تو
روان از تو خجل باشد، دلم را پا به گل باشد
مرا چه جای دل باشد، چو دل گشته‌‌ست جای تو؟
تو خورشیدی و دل در چه، بتاب از چه به دل گه گه
که می‌کاهد چو ماه ای مه، به عشق جان فزای تو
ز خود مسم، به تو زرم، به خود سنگم، به تو درم
کمر بستم به عشق اندر به اومید قبای تو
گرفتم عشق را در بر، کله بنهاده‌‌‌‌ام از سر
منم محتاج و می‌گویم ز بی‌خویشی دعای تو
دلا از حد خود مگذر، برون کن باد را از سر
به خاک کوی او بنگر، ببین صد خون بهای تو
اگر ریزم وگر رویم، چه محتاج تو مه رویم
چو برگ کاه می‌پرم به عشق کهربای تو
ایا تبریز خوش جایم ز شمس الدین به هیهایم
زنم لبیک و می‌آیم بدان کعبه‌ی لقای تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۶۴ - اگر بگذشت روز ای جان، به شب مهمان مستان شو
اگر بگذشت روز ای جان، به شب مهمان مستان شو
بر خویشان و بی‌خویشان، شبی تا روز مهمان شو
مرو ای یوسف خوبان ز پیش چشم یعقوبان
شب قدری کن این شب را، چراغ بیت احزان شو
اگر دوریم رحمت شو، وگر عوریم خلعت شو
وگر ضعفیم صحت شو، وگر دردیم درمان شو
اگر کفریم ایمان شو، وگر جرمیم غفران شو
وگر عوریم احسان شو، بهشتی باش و رضوان شو
برای پاسبانی را، بکوب آن طبل جانی را
برای دیورانی را، شهب انداز شیطان شو
تو بحری و جهان ماهی، بگاهی چیست و بیگاهی
حیات ماهیان خواهی، بر ایشان آب حیوان شو
شب تیره چه خوش باشد که مه مهمان ما باشد
برای شب روان جان، برآ ای ماه تابان شو
خمش کن ای دل مضطر، مگو دیگر ز خیر و شر
چو پیش اوست سر مظهر، دهان بربند و پنهان شو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۶۵ - فقیر است او، فقیر است او، فقیر ابن الفقیر است او
فقیر است او، فقیر است او، فقیر ابن الفقیر است او
خبیر است او، خبیر است او، خبیر ابن الخبیر است او
لطیف است او، لطیف است او، لطیف ابن اللطیف است او
امیر است او، امیر است او، امیر ملک گیر است او
پناه است او، پناه است او، پناه هر گناه است او
چراغ است او، چراغ است او، چراغ بی‌نظیر است او
سکون است او، سکون است او، سکون هر جنون است او
جهان است او، جهان است او، جهان شهد و شیر است او
چو گفتی سر خود با او، بگفتی با همه عالم
وگر پنهان کنی می‌دان، که دانای ضمیر است او
وگر ردت کنند این‌ها، بنگذارد تو را تنها
درآ در ظل این دولت، که شاه ناگریز است او
به سوی خرمن او رو، که سرسبزت کند ای جان
به زیر دامن او رو، که دفع تیغ و تیر است او
هر آنچه او بفرماید، سمعنا و لطعنا گو
ز هر چیزی که می‌ترسی، مجیر است او، مجیر است او
اگر کفر و گنه باشد، وگر دیو سیه باشد
چو زد بر آفتاب او، یکی بدر منیر است او
سخن با عشق می‌گویم، سبق از عشق می‌گیرم
به پیش او کشم جان را، که بس اندک پذیر است او
بتی داری درین پرده، بتی زیبا ولی مرده
مکش اندر برش چندین، که سرد و زمهریر است او
دو دست و پا حنی کرده، دو صد مکر و مری کرده
جوان پیداست در چادر، ولیکن سخت پیر است او
اگر او شیر نر بودی، غذای او جگر بودی
ولیکن یوز را ماند، که جویای پنیر است او
ندارد فر سلطانی، نشاید هم به دربانی
که اندرعشق تتماجی، برهنه همچو سیر است او
اگر در تیر او باشی، دوتا همچون کمان گردی
ازو شیری کجا آید؟ زخرگوشی اسیر است او
دلم جوشید و می‌خواهد که صد چشمه روان گردد
ببست او راه آب من، به ره بستن نکیر است او
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۶۶ - دگرباره بشوریدم، بدان سانم به جان تو
دگرباره بشوریدم، بدان سانم به جان تو
که هر بندی که بربندی بدرا نم، به جان تو
چو چرخم من، چو ماهم من، چو شمعم من، زتاب تو
همه عقلم، همه عشقم، همه جانم، به جان تو
نشاط من ز کار تو، خمار من ز خار تو
به هر سو رو بگردانی، بگردانم، به جان تو
غلط گفتم، غلط گفتن درین حالت عجب نبود
که این دم جام را از می نمی‌دانم، به جان تو
من آن دیوانهٔ بندم، که دیوان را همی‌ بندم
من دیوانه دیوان را سلیمانم، به جان تو
به غیر عشق، هر صورت که آن سر برزند از دل
ز صحن دل همین ساعت برون رانم، به جان تو
بیا ای او که رفتی تو، که چیزی کو رود آید
نه تو آنی به جان من، نه من آنم، به جان تو
ایا منکر درون جان مکن انکارها پنهان
که سر سرنوشتت را فروخوانم، به جان تو
زعشق شمس تبریزی، زبیداری و شبخیزی
مثال ذرهٔ گردان، پریشانم، به جان تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۶۷ - دل آتش پذیر از توست، برق و سنگ و آهن تو
دل آتش پذیر از توست، برق و سنگ و آهن تو
مرا سیران کجا باشد؟ مرا تحویل و رفتن تو
بدیدم بی‌تو من خود را، تو دیدی بی‌خودم هم تو
به زیر خاک دررفتم، نرفتم من، بیا من تو
اگر گویم تو می‌گویی، من آن ظلمت ز خود بینم
ازان ظلمت که می‌گریم، سری چون ماه برزن تو
گریبان‌ها دریدستم، زخود دامن کشیدستم
که تا گیری گریبانم، کشی از مهر دامن تو
گریبانم دریدی تو و دامانم کشیدی تو
کدامم من؟ چه نامم من؟ مرا جان تو، مرا تن تو
پشیمانم، پشیمانم، پشیمان تو، پشیمان تو
چو سوسن صد زبانم من، زبان و نطق و سوسن تو
دو چشمم خیره در رویت، گهی چوگان گهی گویت
تویی حیران، تویی چوگان، تویی دو چشم روشن تو
به یک اندیشه حنظل را کنی بر من چو صد شکر
به یک اندیشه شکر را کنی چون زهر دشمن تو
تویی شکر، تویی حنظل، تویی اندیشهٔ مبدل
تویی مور و سلیمان تو، تویی خورشید و روزن تو
بدم من کافر احول، شدم توحید را اکمل
تویی احول کن کافر، تویی ایمان و مأمن تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۶۸ - نمی‌گفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو؟
نمی‌گفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو؟
درون باغ عشق ما، درخت پایداری تو؟
ایا شیر خدا آخر بفرمودی به صید اندر
که خه مر آهوی ما را، چو آهو خوش شکاری تو
شکفته داشتی چون گل دل و جانم، دلاراما
کنونم خود نمی‌گویی کزان گلزار خاری تو
زنازی کز تو در سر بد، تهی کرد از دماغم غم
مرا زنهار از هجرت، که بس بی‌زینهاری تو
چو فتوی داد عشق تو به خون من، نمی‌دانم
چه جوهردار تیغی تو! چه سنگین دل نگاری تو!
ایا اومید در دستم عصای موسوی بودی
زهجران چو فرعونش کنون جان در، چو ماری تو
چو از افلاک نورانی وصال شاه، افتادی
چو آدم اندرین پستی درین اقلیم ناری تو
کنار وصل در بودی، یکی چندی تو ای دیده
کنار از اشک پر کن تو، چو از شه برکناری تو
الا ای مو، سیه پوشی به هنگام طرب، وان گه
سپیدت جامه باشد چون درین غم سوگواری تو
به نظم و نثر عذر من سمر شد در جهان اکنون
که یک عذرم نپذرفتی، چگونه خوش عذاری تو
تو ای جان سنگ خارایی، که از آب حیات او
جدا گشتی و محرومی و آن گه برقراری تو
رمیدستی ازین قالب، ولیکن علقه‌یی داری
کزان بحر کرم در گوش در شاهواری تو
درین اومید پژمرده، بپژمردی چو باغ از دی
ز دی بگذر، سبک برپر، که جان آن بهاری تو
بخارای جهان جان، که معدن گاه علم آن است
سفر کن جان باعزت، که نی جان بخاری تو
مزن فال بدی، زیرا به فال سعد وصل آید
مگو دورم ز شاه خود، که نیک اندر جواری تو
چو دانستی که دیوانه شدی، عقل است این دانش
چو می‌دانی که تو مستی، پس اکنون هوشیاری تو
هزاران شکر آن شه را، که فرزین بند او گشتی
هزاران منت آن می را، که از وی در خماری تو
همه فخر و همه دولت، برای شاه می‌زیبد
چرا در قید فخری تو؟ چرا دربند عاری تو؟
فراق من شده فربه ز خون تو که خورد ای دل
چرا قربان شدی ای دل، چو شیشاک نزاری تو
چو سرنایی تو نه چشم از برای انتظار لب
چو آن لب را نمی‌بینی، دران پرده چه زاری تو
چو دف از ضربت هجرت، چو چنبر گشت پشت من
چرا بر دست این دل هم مثال دف نداری تو
هزاران منتت بر جان، زعشق شاه شمس الدین
تو بادی ریش درکرده، که یعنی حق گزاری تو
الا ای شاه تبریزم، درین دریای خون ریزم
چه باشد گر چو موسی گرد از دریا برآری تو
ایا خوبی و لطف شه، شمردم رمزکی از تو
شمردن از کجا تانم؟ که بی‌حد و شماری تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۶۹ - ز مکر حق مباش ایمن، اگر صد بخت بینی تو
ز مکر حق مباش ایمن، اگر صد بخت بینی تو
بمال این چشم‌ها را گر به پندار یقینی تو
که مکر حق چنان تند است کز وی دیده جانت
تو را عرشی نماید او، وگر باشی زمینی تو
گمان خاینی می‌بر تو بر جان امین شکلت
که گر تو ساده دل باشی، ندارد سود امینی تو
خریدی هندوی زشتی، قبیحی را تو در چادر
تو ساده پوستین بر بوی زهره روی چینی تو
چو شب در خانه آوردی، بدیدی روش بی‌چادر
ز رویش دیده بگرفتی، ز بویش بستی بینی تو
درین بازار، طراران زاهد شکل بسیارند
فریبندت، اگرچه اهل و باعقل متینی تو
مگر فضل خداوند خداوندان شمس الدین
کند تنبیه جانت را، کند هر دم معینی تو
ببین آن آفتابی را کش اول نیست و نی پایان
که اندر دین همی‌تابد، اگر از اهل دینی تو
به سوی باغ وحدت رو، کزو شادی همی‌روید
که هر جزوت شود خندان، اگر در خود حزینی تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۷۷ - خزان عاشقان را نوبهار او
خزان عاشقان را نوبهار او
روان ره روان را افتخار او
همه گردن کشان شیردل را
کشیده سوی خود بی‌اختیار او
قطار شیر می‌بینم چو اشتر
به بینی‌شان درآورده مهار او
مهارش آن که حاجتمندشان کرد
ز خوف و حرصشان کرده نزار او
گرانجان تر ز عنصرها نه خاک است؟
سبک کرد و ببرد از وی قرار او
از آب و آتش و از باد این خاک
سبک تر شد چو برد از وی وقار او
به خاک آن هر سه عنصر را کند صید
به گردون می‌کند آهو شکار او
یکی کاهل نخواهد رست از وی
که یک یک را کند دربند کار او
ز خاک تیره کاهل تر نباشی
به زیر دم او بنهاد خار او
عصا زد بر سر دریا که برجه
برآورد از دل دریا غبار او
عصا را گفت بگذار این عصایی
همی پیچد بر خود همچو مار او
برآرد مطبخ معده بخاری
بسازد جان و حسی زان بخار او
ز تف دل دگر جانی بسازد
که تا دارد ازان جان ننگ و عار او
زهی غیرت که بر خود دارد آن شه
که سلطان هم وی است و پرده دار او
زهی عشقی که دارد بر کفی خاک
که گاهش گل کند، گه لاله زار او
کند با او به هر دم یک صفت یار
زجمله بسکلد در اضطرار او
که تا داند که آن‌ها بی‌وفایند
بداند قدر این بگزیده یار او
عجایب یار غاری گردد او را
که یار او باشد و هم یار غار او
زبان بربند و بگشا چشم عبرت
که بگشاده‌‌ست راه اعتبار او
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۷۸ - تو کمترخواره‌یی، هشیار می‌رو
تو کمترخواره‌یی، هشیار می‌رو
میان کژروان، رهوار می‌رو
تو آن خنبی که من دیدم ندیدی
مرا خنبک مزن ای یار می‌رو
ز بازار جهان بیزار گشتم
تو دلالی، سوی بازار می‌رو
چو من ایزار پا دستار کردم
تو پا بردار و با دستار می‌رو
مرا تا وقت مردن کار این است
تو را کار است، سوی کار می‌رو
مرا آن رند بشکسته‌‌ست توبه
تو مرد صایمی، ناهار می‌رو
شنیدی فضل شمس الدین تبریز
نداری دیده، در اقرار می‌رو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۷۹ - تو جام عشق را بستان و می‌رو
تو جام عشق را بستان و می‌رو
همان معشوق را می‌دان و می‌رو
شرابی باش بی‌خاشاک صورت
لطیف و صاف همچون جان و می‌رو
یکی دیدار او صد جان بیارزد
بده جان و بخر ارزان و می‌رو
چو دیدی آن چنان سیمین بری را
بده سیم و بنه همیان و می‌رو
اگر عالم شود گریان تو را چه؟
نظر کن در مه خندان و می‌رو
اگر گویند زراقی و خالی
بگو هستم دو صد چندان و می‌رو
کلوخی بر لب خود مال با خلق
شکر را گیر در دندان و می‌رو
بگو آن مه مرا، باقی شما را
نه سر خواهیم و نی سامان و می‌رو
کی است آن مه؟ خداوند، شمس تبریز
درآ در ظل آن سلطان و می‌رو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۸۰ - ازین پستی به سوی آسمان شو
ازین پستی به سوی آسمان شو
روانت شاد بادا، خوش روان شو
ز شهر پر تب و لرزه بجستی
به شادی ساکن دارالامان شو
اگر شد نقش تن، نقاش را باش
وگر ویران شد این تن، جمله جان شو
وگر روی از اجل شد زعفرانی
مقیم لاله زار و ارغوان شو
وگر درهای راحت بر تو بستند
بیا از راه بام و نردبان شو
وگر تنها شدی از یار و اصحاب
به یاری خدا صاحب قران شو
وگر از آب و از نان دور ماندی
چو نان شو قوت جان‌ها و چنان شو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۸۱ - دل و جان را طربگاه و مقام او
دل و جان را طربگاه و مقام او
شراب خم بی‌چون را قوام او
همه عالم دهان خشک‌اند و تشنه
غذای جمله را داده تمام او
غذاها هم غذا جویند از وی
که گندم را دهد آب از غمام او
عدم چون اژدهای فتنه جویان
ببسته فتنه را حلق و مسام او
سزای صد عتاب و صد عذابیم
کشیده از سزای ما لگام او
ز حلم او جهان گستاخ گشته
که گویی ما شهانیم و غلام او
برای مغز مخموران عشقش
بجوشیده به دست خود مدام او
کشیده گوش هشیاران به مستی
زهی اقبال و بخت مستدام او
پیمبر را چو پرده کرده در پیش
پس آن پرده می‌گوید پیام او
نکرده بندگان او را سلامی
بر ایشان کرده از اول سلام او
چه باشد گر شبی را زنده داری
به عشق او؟ که آرد صبح و شام او
وگر خامی کنی، غافل بخسپی
بنگذارد تو را ای دوست خام او
ز خردی تا کنون بس جا بخفتی
کشانیدت ز پستی تا به بام او
ز خاکی تا به چالاکی کشیدت
بدادت دانش و ناموس و نام او
مقامات نوات خواهد نمودن
که تا خاصت کند زانعام عام او
به خردی هم زمکتب می‌جهیدی
چه نرمت کرد و پابرجا و رام او
به خاکی و نباتی و به نطفه
ستیزیدی، درآوردت به دام او
زچندین ره به مهمانیت آورد
نیاوردت برای انتقام او
به وقت درد می‌دانی که او اوست
به خاکی می‌دهد اویی به وام او
همه اویان چو خاشاکی نمایند
چو بوی خود فرستد در مشام او
سخن‌ها بانگ زنبوران نماید
 چو اندر گوش ما گوید کلام او
نماید چرخ بیت العنکبوتی
چو بنماید مقام بی‌مقام او
همه عالم گرفته‌‌ست آفتابی
زهی کوری که می‌گوید کدام او؟
چو درماند نگوید او جز اورا
چو بجهد هر خسی را کرده نام او
شکنجه بایدش زیرا که دزد است
مقر ناید به نرمی و به کام او
تو باری دزد خود را سیخ می‌زن
چو می‌دانی که دزدیده‌‌ست جام او
به یاری‌های شمس الدین تبریز
شود بس مستخف و مستهام او
خمش از پارسی، تازی بگویم
 فؤاد ما تسلیه المدام
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۸۲ - به پیشت نام جان گویم؟ زهی رو
به پیشت نام جان گویم؟ زهی رو
حدیث گلستان گویم؟ زهی رو
تو این جا حاضر و شرمم نباشد
که از حسن بتان گویم؟ زهی رو
بهار و صد بهار از تو خجل شد
من افسانه‌ی خزان گویم؟ زهی رو
تو شاهنشاه صد جان و جهانی
من از جان و جهان گویم؟ زهی رو
حدیثت در دهان جان نگنجد
حدیثت از زبان گویم؟ زهی رو
جهان گم گشت و ماهت آشکارا
چنین مه را نهان گویم؟ زهی رو
همه عالم ز نورت لعل در لعل
به پیش تو ز کان گویم؟ زهی رو
ز تو دل‌ها پر از نور یقین است
یقین را از گمان گویم؟ زهی رو
چو خورشید جمالت بر زمین تافت
ز ماه و اختران گویم؟ زهی رو
چو لطف شمس تبریزی ز حد رفت
من از وی گر فغان گویم، زهی رو