تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۳۶ - ای اهل دل نخست ز جان ترک جان کنید
ای اهل دل نخست ز جان ترک جان کنید
وانگه نظاره در رخ آن دلستان کنید
سویش همی کنید به بازی نظر، خطاست
مانا بران شوید که بازی به جان کنید
از سرمه روسیه چه شوید، ای دو چشم من
از خاک پاش دامن همت گران کنید
یاران کشید برسر من خنجر ستم
وز بهر گشت شهر سرم بر سنان کنید
در من زنید آتش و خاکستر مرا
بر سیل چشم خویش به سویش روان کنید
من ارچه خاک بوس درش می کنم هوس
ای خلق، خاک خواریم اندر دهان کنید
تا کشتی مراد من اندر عدم شود
بر وی ز پرده دل من بادبان کنید
خسرو ز درد دل چو حبش شد برای دوست
پیشانیش به داغ غلامی نشان کنید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۴۱ - ترکی که جست و جوی دل من جز او نبود
ترکی که جست و جوی دل من جز او نبود
او را دلی نبود که در جست و جو نبود
دامن کشید از من خاکی بسان گل
گویی کش از بهار وفا هیچ بو نبود
شمشیر مهر زد به من بی دل و برید
شمشیر نیک بود، بریدن نکو نبود
بفریفت مر مرا به سخنهای دلفریب
ورنه دل مرا سر هر گفت و گو نبود
در حیرتم که یارب، از او بود این کرم
با خود به جای او دگری بود، او نبود
با او نبود آنک چنانها همی نمود
با آنک می نمود چنانها جز او نبود
خسرو بساز با شب تنهائی فراق
گر گویمت که شمع کجا رفت، کاو نبود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۵۱ - گل آمد و ز دوست صبایی نمی رسد
گل آمد و ز دوست صبایی نمی رسد
ز باغ وصل مهرگیایی نمی رسد
هنگام برگ ریز حیاتم شد و هنوز
زان نوبهار حسن صبایی نمی رسد
ما با سموم بادیه هجر هم خوشیم
گر زان شکوفه بوی وفایی نمی رسد
من چون زیم که هیچ شبی نیست کاین طرف
زان غمزه کاروان بلایی نمی رسد
سلطان به خواب ناز چه آگه ز خلق، چون
در گوش او فغان گدایی نمی رسد
در گنج غیب نقد تمنا بسی ست، لیک
ما را به چرخ دست دعایی نمی رسد
درد ترا حیات ابد باد در دلم
کان هم دواست، گر چه دوایی نمی رسد
کوشم که سر نهم به درت، لیک چون کنم
مردم به جهد خویش به جایی نمی رسد
گر خسروا، به وصل سزا نیستی، مرنج
ملک سران به بی سرو پایی نمی رسد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۶۷ - مهری که بود با منت، آن گوییا نبود
مهری که بود با منت، آن گوییا نبود
آن پرسش زمان به زمان گوییا نبود
نامم که برده ای و نشانم که داده ای
زان روزگار نام و نشان گوییا نبود
در گلشنی که با گل و مل بوده ایم خوش
آمد خزان و بویی ازان گوییا نبود
اول که دیدمت ز سیه رویی آن نفس
گوییا نشستم دل و جان گوییا نبود
یادی مکن به مردمی از بنده، پیش ازان
گویند مردمان که فلان گوییا نبود
دی ناگهانش دیدم و رفتم که بنگرم
در پیش دیده نگران گوییا نبود
صد قصه داشت خسرو مسکین ز درد خویش
چون پیش او رسید زبان گوییا نبود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۰۲ - ای باد صبحدم، خبر آشنا بیار
ای باد صبحدم، خبر آشنا بیار
بوی نهفته زان صنم دلربا بیار
مانا که یابم از دل گمگشته آگهی
یک تار مو ازان سر زلف دو تا بیار
تعویذ عمر بایدم اندر شب فراق
یک نامه زان مسافر فرخ لقا بیار
گفتی سلام آرم ازو، چشم بر رهست
یا خود میای تا نشنوم کشته، یا بیار
تاکی ز بند بیهده گوشم گران بود
آخر همم ازو سخنی، ای صبا، بیار
زان بوستان که میوه به اغیار می دهد
برگی به سوی فاخته بینوا بیار
در غیرتم کزوست خدنگی به هر دلی
یک ره از آن یکی ز پی جان ما بیار
جان مرا خرید خیالش به بندگی
این بنده ز آن اوست از آن بت رضا بیار
زان جام لب که جرعه ز شاهان دریغ داشت
پروانه خرابی مشتی گدا بیار
از جرعه گاه او قدری آبرو بخواه
بر دردهای کهنه خسرو دوا بیار
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۰۳ - ای دل، ازین خرابه وحشت کرانه گیر
ای دل، ازین خرابه وحشت کرانه گیر
رو بر فراز کنگر عرش آشیانه گیر
هستی به فقر یار و بهانه مکن که نیست
یابی مگر خلاص ز دهر، این بهانه گیر
سنگ گران خود به ترازوی همت آر
هر دو جهان به وزن دو خشخاش دانه گیر
از کیش پاک سهم سعادت ستان و بس
این جانب دو قوس دوگانی نشانه گیر
گیتی فسانه گیر و خیالی که اندروست
آنجا که راستی ست دروغ و فسانه گیر
رخش زمانه نزد تو، خواهی قرار عمر
گر قوتیت هست، عنان زمانه گیر
در عشق خون دل خور و از شوق ناله کن
آن باده را به زمزمه این ترانه گیر
خسرو، ز نام و ننگ جهان به که وارهی
ناداشت کرد و مست شو و شاخشانه گیر
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۰۴ - ای شهسوار، دست به سوی عنان مبر
ای شهسوار، دست به سوی عنان مبر
بر صید تیر مفگن و از خلق جان مبر
چون در شکار بر سر آهو گذر کنی
چشمت بس است، دست به تیر و کمان مبر
در جعد چون کمند تو من صید لاغرم
آزرده می شوم، به زمینم کشان مبر
دانی که چند دست دل اندر عنان تست
آن دست نازنین، به دوال عنان مبر
چند از مه و ستاره تو تنها شنیده ای
شرمی بدار و نام کسان بر زبان مبر
گفتی که نیست یاد منت، از خدا بترس
بر من که سوختم ز فراق این گمان مبر
دل برده ای، بیا، شه مردم شکار، وه
تن لاغر است طعمه زاغ استخوان مبر
سودی بکن، همین که بیایی به سوی من
صبر و قرار خسرو مسکین زیان مبر
دل برده ای، بیا، شه مردم شکار، وه
تن لاغر است طعمه زاغ استخوان مبر
سودی بکن، همین که بیایی به سوی من
صبر و قرار خسرو مسکین زبان مبر
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۰۵ - از چشم تو که هست ز تو جان شکارتر
از چشم تو که هست ز تو جان شکارتر
دل نیست در جهان ز دل من فگارتر
می گوی تلخ از آن لب شیرین که زهر تست
ز آب حیات بر دل و جان سازگارتر
خلق از تو با کمال وفا با شکایتند
من هر چه بیش می کشیم شرمسارتر
پیش تو جان شکافم و باور نیایدت
هرگز ندیده ام ز تو بی استوارتر
گفتم که هوشیار شو، ای دل، به کار عشق
عقلم به گوش گفت ز من هوشیارتر
در عشق بدگوار بود پند دشمنان
حقا که پند دوست از آن ناگوارتر
پرسی که چون نخست دلت بیقرار نیست
گر باورم کنی قدری بیقرارتر
رخ هر چه بیش بر در تو می زنم به سنگ
بختم نگر که هست زرم بی عیارتر
هم خود برون برآر، چو خسرو بگویدت
کاخر ز چیست چشم من سوکوارتر؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۰۶ - هر شب منم ز هجر پریشان و دیده تر
هر شب منم ز هجر پریشان و دیده تر
دل از برم رمیده و من زو رمیده تر
افغان ز تو که هست به گوشت فغان من
هر چند بیش می شنوی ناشنیده تر
شیرین غمی ست عشق، ولیکن زمان کجاست؟
ای دل، بگویمت که بخور، لیک دیده تر
خلقی به راه منتظرت جان سپرده اند
ای ترک مست، دار عنان را کشیده تر
تو فتنه زمان شدی، ورنه روزگار
بوده ست پیش ازین قدری آرمیده تر
ای دوست، پرده پوشی مجنون ز عقل نیست
کور است دامنی ز گریبان دریده تر
خسرو، زمان رفتن و بر دوش بار عشق
راه دراز می روی، آخر جریده تر!
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۲۵ - تن پیر گشت و آرزوی دل جوان هنوز
تن پیر گشت و آرزوی دل جوان هنوز
دل خون شد و حدیث بتان بر زبان هنوز
عمرم به آخر آمد و روزم به شب رسید
مستی و بت پرستی من همچنان هنوز
آهنگ کرده سوی بتان جان کمترین
کافر دلان حسن درون سوی جان هنوز
صد غم رسید و مرگ هنوزم نمی رسد
صد کعبه رفت و مهر دلم رایگان هنوز
عالم تمام پر ز شهیدان خفته گشت
ترک مرا خدنگ بلا در کمان هنوز
بیدار مانده شب همه خلق از نفیر من
وان چشم نیم مست به خواب گران هنوز
هر دم کرشمه های وی افزون و آنگهی
خسرو ز بند او به امید امان هنوز
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۲۶ - افتادگان راه توییم از سر نیاز
افتادگان راه توییم از سر نیاز
دستی بگیر و در قدمت سر ز ما بباز
شمع جهانفروز تویی در جهان، ولی
ماییم از برای تو در سوز و در گداز
از ما چه احتراز نمودی که در جهان
هرگز نکرد شمع ز پروانه احتراز
گر تو نماز جانب محراب می کنی
ما می کنیم در خم ابروی تو نماز
ببرید زلف و کرد به خسرو اشارتی
یعنی که عمر تست نمی خواهمش دراز
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۷۶ - چندین شبم گذشت به کنج خراب خویش
چندین شبم گذشت به کنج خراب خویش
نوری ندادیم شبی از ماهتاب خویش
رویی چنان مپوش ز عشاق کاهل دل
از تشنگان دریغ ندارند آب خویش
دی سیر دیدم آن رخ و گشتم خراب، لیک
نشناخت جان تشنه قیاس شراب خویش
او حال پرسد از من و گریه دهد جواب
فریاد من ز گریه حاضر جواب خویش
معموره مراد چه گویم که جان من؟
خو کرد با خرابه عیش خراب خویش
از عشق سوختم، چه کنم چون ز روز بد
صبح دروغ می دمدم ز آفتاب خویش
بینم شبت به خواب وز مستی و بیخودی
گویم به درد با در و دیوار خواب خویش
گر نه کباب کردن دلها شدش حلال
آن مست را بحل نکنم من کباب خویش
گر نزد دوست کشتن عاشق صواب شد
خسرو نه دوستیست که جوید صواب خویش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۷۷ - شبها من و دلی و غمی بهر جان خویش
شبها من و دلی و غمی بهر جان خویش
مشغول با خیال کسی در نهان خویش
ناورد باد بویی ازان مرغ باغ ما
نزدیک شد که بر پرد از آشیان خویش
ای یوسف زمانه، بیا تا بگویمت
تفسیر احسن القصص از داستان خویش
خوش وقت ما چو از پی مردن به چشم جان
بینیم خاک کوی تو در استخوان خویش
تاثیر خواب بود که زیم هر شبی از تو
خوابی دروغ و راست کنم بهر جان خویش
در خود گمان برم که تو ز آن منی و باز
گم گردم از چنین عجبی در گمان خویش
بگذار کز زبان کف پات آبله کنم
از ذکر تو آبله کردم زبان خویش
بخت بد ار ز کوی تو ما را برون فگند
کم گیر خاکی از شرف آستان خویش
رفت از در تو خسرو و اینک به یادگار
از خون دل گذاشت به هر جا نشان خویش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۷۸ - ابر خوش است و وقت خوش است و هوای خوش
ابر خوش است و وقت خوش است و هوای خوش
ساقی مست داده به مستان صلای خوش
باران خوش رسید و حریفان عیش را
گشت آشنای جان و زهی آشنای خوش
امروز پارسایی زاهد زبی زریست
کو زر که بی خبر شود آن پارسای خوش
آن کس ز هوشیاری عقل است بی خبر
کز باده بی خبر نشود در هوای خوش
گر چه دعای توبه خوش است، ای فرشته، هان
تا سوی آسمان نبری این دعای خوش
مستان عشق را دل و جان وقف شاهد است
حجت ز خط ساقی و مطرب گوای خوش
بی روی خوب خوش نبود دل به هیچ جا
گل گر چه خوبرو بود و باغ جای خوش
عشق بتان، اگر چه بلایی ست جانگداز
خسرو به جان و دیده خرید این بلای خوش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۷۹ - دل برد و زهره نیست که آن باز خواهمش
دل برد و زهره نیست که آن باز خواهمش
یا خود ز صبر رفته نشان باز خواهمش
زانجا که ناصبوری دیوانگان بود
پیداش دل دهم به نهان باز خواهمش
نی خود چو دل که جان گرامی ستد ز من
هرگز دلم نخواست که جان باز خواهمش
باشد شبی که تا به سحر راز گویمش
و آن راز گفته صبحدمان باز خواهمش
بوسی به وام برد خیالش ز من به خواب
باری دگر چو نیست همان باز خواهمش
دانم یقین که بار نیابم ازو،ولیک
تسکین خویش را به گمان باز خواهمش
دی باز کرد لب که زبانی دهد مرا
امروز عذر لب به زبان باز خواهمش
بس عذرها که گفت به خسرو به گاه وصل
این عذر نیز اگر بتوان، باز خواهمش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۸۰ - هر بامداد تا به شبم بر سر رهش
هر بامداد تا به شبم بر سر رهش
وقتی مگر که بنگرم از دور ناگهش
زان گه گهی که پر ز خوی گل کند زنخ
آتش سزد گلاب، چو سیمین بود جهش
آبی کنند هر کسی اندر رهی سبیل
من خون خود سبیل کنم بر سر رهش
گویم ببخش جان من، او گویدم که نی
جان بخش من بس است همان گفتن نیش
چون گل ز رشک جامه درانم که تا چراست؟
در گرد کوی گشتن باد سحر گهش
مشکل که خویش را بتوانند بازیافت
آنانکه گم شدند دران روی چون مهش
فریاد من ز ناله خسرو که هر شبی
خفتن نمی توان ز نفیر علی اللهش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۲۰۳ - هر کس نشسته شاد به کام و هوای خویش
هر کس نشسته شاد به کام و هوای خویش
بی چاره من اسیر دل مبتلای خویش
هم جان درون این دل و هم دوست، وه که من
خونابها خورم ز دل بی وفای خویش
فرداست ار به بنده جدایی، دلا، بیا
کامروز نوحه ای بکنم از برای خویش
تا من از آن دل شدم و دل ازان دوست
این جان من کیای من و من کیای خویش
من در هوای یار برم پی که بر پرم؟
پرنده به ز من که پرد در هوای خویش
یک تن چو صد نمی شود از بهر دیدنت
صد جا خیال خویش نشانم به جای خویش
جانا، رسم به کوی تو من آن کبوترم
کاید به میهمانی شاهین به پای خویش
بارنده بر تو ناوک آه و منت ز ره
بافم ز آب دیده ز باد دعای خویش
خسرو ز خویش بهر تو بیگانه شد، چنانک
گویی که هیچ گاه نبود آشنای خویش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۲۰۶ - آمد بهار و شد چمن و لاله زار خوش
آمد بهار و شد چمن و لاله زار خوش
وقت است خوش بهار که وقت بهار خوش
در باغ با ترانه بلبل درین هوا
مستی خوش است و باده خوش است و بهار خوش
ماییم و مطربی و شرابی و محرمی
جایی به زیر سایه شاخ چنار خوش
ای باد، کاهلی مکن و سوی دوست رو
ما را بکن به آمدن آن نگار خوش
چیزی دگر مگوی، همین گوی که در چمن
سبزه خوش است و آب خوش است و بهار خوش
گر خوش کند ترا به حدیثی که باز گرد
همراه خود بیار، مشو زینهار خوش
من مست خوش حریف ویم آن زمان که او
سرخوش خوش است، مست خوش و هوشیار خوش
ور بینیش که مست بود، خفتنش مده
هم همچنانش مست به نزد من آر خوش
با او دران زمان که میش راه می دهد
بازی خوش است، بوسه خوش است و کنار خوش
سرو پیاده خوش بود اندر چمن، ولیک
آن سرو من پیاده خوش است و سوار خوش
از وی خوش است برشکنیها به گاه ناز
وز خسرو شکسته فغانهای زار خوش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۲۰۷ - چون سبزه بر دمید ز گلزار یار خط
چون سبزه بر دمید ز گلزار یار خط
دارم غبار خاطر از آن مشکبار خط
جانا، محقق است که جز کاتب ازل
بر برگ لاله ات ننوشت از غبار خط
یاقوت جوهر دهنت آب زندگیست
کز وی مدام زنده بود خضروار خط
مشک خطت که هست روان تر ز آب جوی
بر خوانده ام ندیده شد، ای گلعذار، خط
از تو دلم به باغ و بهاری نمی کشد
باغ من است روی تو و نوبهار خط
یارب، چه خوش به خامه تقدیر دست صنع؟
بنوشته است بر ورق روی یار خط
خسرو، چه وجه بود که نادیده روی او
آرد لبش به خون من دلفگار خط
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۲۱۹ - ترک سفید روی و سیه چشم و لاله رنگ
ترک سفید روی و سیه چشم و لاله رنگ
مثلث نزاد مادر ایام شوخ و شنگ
زلف تو بر رخ تو هر آنکس که دید گفت
بگرفت ملک چین و حبش پادشاه زنگ
با تیر چشم جادو و ابروی چون کمان
داری قدی کشیده تر از قامت خدنگ
آهو صفت شکار دل عاشقان کند
آن شیرگیر آهوی چشم تو چون پلنگ
در سنگ سیم باشد و این طرفه تر که تو
داری درون سینه سیمین دلی چو سنگ
آب حیاتم از لب و دندان روان شود
گر بوسه ای به بنده دهی زان دهان تنگ
بر نظم خسرو از سر مستی سخن مگیر
کو هست در هوای تو فارغ ز نام و ننگ