تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۷۹۰ - گر چه به هر سخن دلم از تن ربوده ای
گر چه به هر سخن دلم از تن ربوده ای
با این همه بگوی، که جانم فزوده ای
چشمت به غمزه بردن دلها نمونه ایست
تا تو بدین بهانه چه دلها ربوده ای!
رویت درون پرده و صد پرده چاک ازو
شادی به روزگار کسی کش نموده ای
بالین گردناک مرا طعنه می زنی
جانا، به تکیه گاه غریبان نبوده ای
آسان مگیر آه و دم سرد من، از آنک
خردی و گرم و سرد جهان نآزموده ای
گفتی که خون به دست خودت ریز، ای رقیب
شکرانه بر من است که از وی شنوده ای
کی داند انده شب تنها نشستگان؟
ای آن که مست در بر جانان غنوده ای
ای مرغ آب، عربده دریات سهل بود
پروانه وار سینه بر آتش نسوده ای
بد گفت عاشقانت چنین کرد، خسروا
رنجه مشو که کشته خود را دروده ای
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۷۹۱ - تو شوخ هر کجا لب خندان گشوده ای
تو شوخ هر کجا لب خندان گشوده ای
از دل بسی گره که به دندان گشوده ای
آب حیات می رودت در سخن که لب
گویی ره آب چشمه حیوان گشوده ای
ما چون زییم بیش که از بهر جان ما
مستی و خوی چکان و گریبان گشوده ای
هست از برای کینه ما خط کشیدنت
مضمون نهان مدار که عنوان گشوده ای
فریاد رس مرا و ز فریاد وارهانش
خسرو که هر شبی ز وی افغان گشوده ای
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۷۹۲ - آن دل خراب شد که تو آباد دیده ای
آن دل خراب شد که تو آباد دیده ای
وان سینه غم گرفت که تو شاد دیده ای
بازار عیش و خانه هستی و کوی عقل
ویرانه ها شد آن همه کآباد دیده ای
عمری ست تا به دام بلایی اسیر ماند
آن جان نازنین که تو آزاد دیده ای
نزد من، ای حسود، تو بایستیی کنون
تا خان و مان دل همه بر باد دیده ای
ای پندگوی، همره من در عدم نه ای
تا از غم ویم علف و زاد دیده ای
ای مرغ عاشق ار تو بدانستییی وفا
در رنج خویش راحت صیاد دیده ای
خسرو، به بوستان چه روی دل دگر طرف؟
کاش از نخست در گل و شمشاد دیده ای
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۷۰ - ای باد باز بر سر کوی که می روی؟
ای باد باز بر سر کوی که می روی؟
بوی که رهبرت شد و سوی که می روی؟
چندان گل و شکوفه که هستند خاک پات
در جستجوی روی نکوی که می روی؟
با این نسیم خوش که تو داری به بوستان
جایی دگر بگو که به بوی که می روی؟
زینگونه کز تو طره سنبل معطر است
تو بهر بوی کردن بوی که می روی
خوش می شود دلت که گذر می کنی به باغ
دانی به گرد گلبن روی که می روی؟
آنجا روی مگر که جهانی اسیر دل
در کوی تو روان، تو به کوی که می روی؟
خسرو ز تشنگی بیابان هجر سوخت
ای آب زندگی، تو به جوی که می روی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۷۱ - نامردم است، هر که درو نیست مردمی
نامردم است، هر که درو نیست مردمی
عودی که بوش نیست، بسوزش به هیزمی
مردم نه ای، چه نفس بد اندر نهاد تست
دیوی که جای کرده در اندام آدمی
وه این چه کوری است که در چارراه شرع
با صد هزار رهبر بیننده ره گمی
عمر روان چو آب و تو معمار قصر خاک
چو آب چشمه هست، چرا در تیممی؟
شرمی که بهر مال شوی بنده خزان
چون بنده خدایی و فرزند آدمی
چون بد کنی، بدیت بگویند، از آن مرنج
کان هم خودی که در حق خود در تکلمی
از برگ ریز یاد کن و دل منه به باغ
ای بلبلی که بر سر گل در ترنمی
امروز باژگونه مزن نعل اسپ خویش
فردا چو زیر خاک لگدکوب هر سمی
از تست بی نمازی خسرو، دلا که تو
مردار اوفتاده به چه بلکه در خمی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۷۵ - ای باد صبحگاه به من نام او بگوی
ای باد صبحگاه به من نام او بگوی
خوناب غیرتم به لب جام او بگوی
جان بو که خوش برآیدم امروز پیش او
چیزی دگر مگوی، همین نام او بگوی
بستان دعای سوخته ای، وز لبش مرا
آلوده کرشمه دشنام او بگوی
یار است یا خیال؟ نمی دانم اینقدر
آن کیست در طواف بر آن بام او بگوی
شبها منم ز غمزه او غرق خون ناب
این ماجرا به نرگس خودکام او بگوی
پیغام داد کز سر تیغت سر افگنم
حاجت به تیغ نیست، به پیغام او بگوی
وامی ست جان خسرو از آن روی همچو مه
گر ممکن است بر رخ گلفام او بگوی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۷۶ - گاهم ز غمزه ها هدف تیر می کنی
گاهم ز غمزه ها هدف تیر می کنی
گاهم زبون چشم زبون گیر می کنی
من جامه کاغذین کنم از رشک کاغذت
کان را چو برگ که هدف تیر می کنی
خونها که می خورانیم، از تو بدین خوشم
گویی به کام من شکر و شیر می کنی
شب گوییا به خواب لبم بر دهان تست
این خواب را بگو که چه تعبیر می کنی؟
من از غمت خمیده، تو گویی جوان شدی
خوش خنده ایست اینکه به تدبیر می کنی
گفتی بلا رسد که به خواریت می کشد
جان عزیز من، تو چه تقصیر می کنی؟
هر دم مگو، ز یاری خسرو مراست شک
زیرا سخن مخالف تقدیر می کنی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۷۷ - ای یار پر نمک، جگرم ریش می کنی
ای یار پر نمک، جگرم ریش می کنی
قصد هلاک سوخته خویش می کنی
از دیده شرم دار، گرت بیم آه نیست
بی موجبی چرا دل من ریش می کنی؟
آخر کجا روا بود، ای ناخدای ترس
این سلطنت که با من درویش می کنی
ای آنکه پند می دهیم از برای عشق
چندین مدم که آتش من بیش می کنی
جانا، ز طعنه کشته شدم، کاین دل مرا
آماج تیر دشمن بدکیش می کنی
چشمت به خواب می رود، آن مست را بگوی
آخر چه کرده ایم که در پیش می کنی
جوری که می کنی تو، مرا آن نمی کشد
این می کشد که پیش بداندیش می کنی
گر بوسه خواهم از مژه، گویی جواب تلخ
بوسه مده، چرا سخن از نیش می کنی؟
خسرو به آرزو چو خیالت به جان خرید
در کار او هنوز چه فرویش می کنی؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۹۰۷ - هندوی زلف را چو تو یغما چنین دهی
هندوی زلف را چو تو یغما چنین دهی
در روم و ری منادی تاراج دین دهی
پیش لب تو گر چه گداییست کار من
ملک جهان مراست، گر انگشترین دهی
چون من روم، به تربت من بوسه ای زنی
حلوای روح من چو دهی، این چنین دهی
آنجا که گشت تست، بگو تا شویم خاک
باری چنین چو کشته خود را زمین دهی
جان بردن نهفته، میاموز غمزه را
جلاد را چه استره در آستین دهی؟
تلخی عشق بی مزه گردد ز نوش وصل
ناخوش میی که چاشنیش انگبین دهی
من کیستم که خنده زنی تو به روی من؟
خسرو خس و بهاش تو در ثمین دهی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۹۵۰ - یک ره بکن ز غمزه خونین اشارتی
یک ره بکن ز غمزه خونین اشارتی
کافتد ز فتنه در همه آفاق غارتی
چندین به شهر دزدی دلها کجا شود؟
در دیده گر ز چشم تو نبود اشارتی
آن را که می کشی، به ازین نیست خونبهاش
از سر کنیش زنده، گر آیی زیارتی
گر بی رخت عمارت عمرم کند سپهر
بادا خراب، یارب ازینسان عمارتی
گویند دوست وعده به شمشیر می کند
آن بخت کو که یابم از ایشان بشارتی
من وصف آن جمال چگونه کنم که هیچ
فیروزمند نیست بر آنم عبارتی
عشق آتش است، خسرو، اگر سوزدت مرنج
دانی که آتشی نبود بی حرارتی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۹۵۱ - آمد بهار و سرو بر آراست قامتی
آمد بهار و سرو بر آراست قامتی
گل بر کشید بهر طرب را علامتی
گردیده باد بر سر آن سرو جان من
گردان چو باد گرد بر آن سرو قامتی
قد قامت الصلوة مؤذن زند به صبح
من نیم شب شوم به قد یار اقامتی
او در خرام و انبهی جان به گرد او
حشری ست گوییا که روان با قیامتی
تاراج غمزه هاش در آمد به شهر و کو
در خانه ای نماند متاع سلامتی
هم خون عاشقان گنهش را شفیع باد
چون نیستش ز کردن خونها ندامتی
ای پندگوی، در گذر از پند بیدلان
دانی که مست را نبود استقامتی
گفتار خویش بیهده ضایع چه می کنی؟
در حق گمرهی که نیرزد سلامتی
داغم نهاد بر دل و در جانیم هنوز
به زین مخواه سوختگان را غرامتی
صد فتنه ز آب دیده نوشتم بر آستان
نخسرو برو نخواند ز بیم شئامتی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۹۵۲ - مردانه می کشد به جفایم ستمگری
مردانه می کشد به جفایم ستمگری
تا میرم و دگر ندهم دل به دیگری
راحت بود سیاست آن کس که بایدش
از غمزه دور باشی و از ناز خنجری
گفتم که دوش با تو نشستیم، راست است
بر خویش بسته ام به هوس خواب دیگری
از غم مگر ز وادی هجر استخوان بود
کز کعبه امید بیاید کبوتری
ماییم و خواب و بازوی آن یار زیر سر
وه کی نهد تو در خم بازوی ما سری
کی ره کند به کلبه ما چون تو آفتاب
ما ناخدای باز کند ز آسمان دری
یارب حلال خواب خوش، ار چه شبی ز غم
روزی نبود پهلوی ما را ز بستری
خسرو به سایه ای ز درخت تو قانع است
آن دولت از کجا که به دست افتدش بری
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۹۵۳ - ای صد شکست زلف ترا زیر هر خمی
ای صد شکست زلف ترا زیر هر خمی
در هر خمیش مانده به هر گوشه درهمی
گه گه به ناز شانه کن آن زلف را، مگر
دلهای دورمانده برون آید از خمی
مویی شدم ز هجر و تو گویی کز این قدر
کاین از پی من است نگنجم به عالمی
در رشک آن که در غم تو گرددم شریک
می میرم و غم تو نگویم به همدمی
گر جان رود، تو پرسش بیماریم میا
ترسم که در دل آیدت از دیدنم نمی
افسوس مردنم مخور، ای پادشاه حسن
زیرا گدای مرده نیرزد به ماتمی
چون درد کهنه در دل من یادگار تست
یارب مباد درد مرا هیچ مرهمی
گر بی تو در بهشت برندم، زنم ز آه
آتش در آن بهشت که گردد جهنمی
نبود عجب که مهر تو می روید از زمین
هر جا که از دو دیده خسرو چکد نمی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۹۵۴ - ساقی بیا که موسم عیش است و میم و نی
ساقی بیا که موسم عیش است و میم و نی
می ده که لاله گون شده از باده ری و خی
رخ بر فروز و زلف مسلسل گره بزن
تا بشکند جمال تو بازار میم و هی
مه را به روی خوب تو نسبت کجا رسد
ای رویت آفتاب و لبت شین و کاف و ری
شکر شد از خجالت لعل تو آب وار
بر شین و کاف و ری چو کشیدی تو خی و طی
خط معنبر تو چو دور قمر گرفت
کردند عاشقان تو تر ری و دال و می
روح مجسمی تو نه عقل مصوری
ای روح عقل مثل تو نادیده بی و تی
بتگر چو دید پیش رخ و قامت تو کرد
از شرم کارخانه صد ساله طی و بی
طی کن حدیث دور زمان، جام می بیار
تا باغ روح را دهم آبی ز میم و یی
می خور، مخور غم دل و دین، خسروا، دگر
بگشا به مدح خسرو آفاق لام و بی
لب بر لب نگار نه ار دست می دهد
خالی قدح مدار ز باده و میم و یی
فرخی سیستانی : قصاید
شمارهٔ ۱۱ - در صفت گوی بازی سلطان و مهمان شدنش بخانه یکی از فرزندان
ای فعل تو ستوده و گفتارهات راست
دایم ترا بفضل و بآزادگی هواست
از کوشش تو شاه، بهر جای هیبتست
وز بخشش تو میر بهر خانه یی نواست
فضل ترا همی نبود منتهی پدید
آنرا که از شماره برون شد چه منتهاست
چوگان زدی بشادی با بندگان خویش
چوگان زدن ز خلق جهان مر ترا سزاست
گوی ترا ستاره نیایش کندهمی
گوید که قدر و منزلت و مرتبت تراست
من خواهمی که چون تو بمیدان شتابمی
کانجای جای مرتبت و عز و کبریاست
گر اختیار مابود آنجای جای ماست
آنجایگاه بودن ما نه بدست ماست
گوی تو بر ستاره شرف دارد ای امیر
گوی به از ستاره، به جز مر ترا کراست
این جاه و این شرف ز تو گوی ترا فزود
تو آگهی که این سخن بنده است راست
پیدا بود که گوی ترا تا کجاست قدر
پیدا بود که گوی ترا تا کجا بهاست
گویی بخدمت تو بدین جایگه رسید
گو را بر آسمان سخن افتاد و نام خاست
گرماکه بندگان تو باشیم بگذریم
از آسمان بمنزلت و مرتبت رواست
آنکس که بنده تو شد ای شاه بنده نیست
آنکس که بنده تو شد ای شاه پادشاست
ای میزبان لشکر سلطان و آن خویش
امروز میزبان چو تو اندر جهان کجاست
مهمان تو به خوان تو برحق گمان برد
گوید که از خدای مرا این شرف عطاست
چون بنگرد بزرگی بیند بدست چپ
چون بنگرد سعادت بیند بدست راست
تا این سمای روی گشاده نه چون زمی است
تا این زمین باز کشیده نه چون سماست
اندر جهان تو باش او پدر میزبان خلق
کاین عادت از ملوک جهان خاصه شماست
فرخی سیستانی : قصاید
شمارهٔ ۱۳ - در مدح خواجه بزرگ احمد بن حسن میمندی گوید
ای وعده تو چون سر زلفین تو نه راست
آن وعده های خوش که همی کرده ای کجاست
با من همه حدیث وفا داشتی عجب
آگه نبوده ام که ترا پیشه جز وفاست
دل بر تو بستم و بتو بس کردم از جهان
وندر جهان ز من دل من دیدن تو خواست
چون دشمنان کرانه گرفتی ز دوستان
تا قول دشمنان من اندر تو گشت راست
گفتی ترا زمن نرسد غم نه این غمست
گفتی ترا جفا ننمایم نه این جفاست
با اینهمه جفا که دلم را نموده ای
دل بر تو شیفته ست ندانم چنین چراست
صد عیب دارد این دل مسکین و یک هنر
کو را بکدخدای جهان از جهان هواست
خواجه بزرگ شمس کفاة احمد حسن
کاحسان او و نعمت او دستگیر ماست
آن معطیی که روز و شب از بهر نام نیک
در پوزش مروت و در دادن عطاست
از فضلهای صاحب سید سخا یکیست
هر چند برترین همه فضلها سخاست
اندر همه جهان بر خلق همه جهان
این فضل واین مروت و این نعمت آشناست
ای خواجگان دولت سلطان بهر نماز
او را دعا کنید که او در خور دعاست
با دشمنان دولت او دشمنی کنید
از بهر آنکه دولت او دولت شماست
تا او نشسته باشد شاد اندرین مکان
شور و بلا ز جای نیارد بپای خاست
آنجا که اوست راحت و آرام عالمست
وانجا که نیست او همه شور و همه بلاست
اندر سلامتش همه کس را سلامتست
واندر بقاش دولت اسلام را بقاست
هر چند کس بسر نشود پیش هیچکس
پیشش بسر شوید و مگویید کاین خطاست
گر هیچکس بخدمت نیکو سزا بود
او را کنید خدمت نیکو که او سزاست
او را شما بچشم وزارت نگه کنید
او بر همه جهان و همه چیز پادشاست
گر چه بود وزارت او حشمت بزرگ
این حشمت وزارت او حشمت خداست
او را چنانکه اوست ندانم همی ستود
از چند سال باز دل من دراین عناست
درفضل و در کفایت او چون رسد سخن
این فضل واین کفایت او را چه منتهاست
فرخ پی است بر ملک و برهمه جهان
وین ایمنی و نعمت چندین برین گواست
شور جهان بحشمت خواجه فرونشست
در هر دلی نشاط بیفزود و غم بکاست
بر ملک و خاندان ملک مشفقی نمود
گر مشفقی نمود مر او را ملک رواست
آنرا که او همی بود اندر هوای شاه
این نعمت و کرامت و این نیکویی جزاست
دایم صلاح خواجه هوای ملک بود
کاندر هوای شاه دل خواجه چون هواست
با دوستان شاه جهان خواجه یکدلست
با دشمنان او همه ساله دلش دو تاست
بر چشم دشمنانش چون نوک سوزنست
در چشم دوستانش چون سوده توتیاست
تا این سمای بر شده باشد بر از زمین
تا این زمین پست شده زیر این سماست
بادا فرود همت تو بر شده سپهر
چونانکه دون رفعت نصر تواش بناست
دایم ترا وزارت و شه را شهنشهی
پیوسته باد کاین دو همی آرزوی ماست
فرخی سیستانی : قصاید
شمارهٔ ۲۸ - در مدح خواجه ابوعلی حسنک میکال نیشابوری
از باغ باد بوی گل آورد بامداد
وز گل مرا سوی مل سوری پیام داد
گفتا من آمدم تو بیا تا بروی من
آزادگان ز خواجه بنیکی کنند یاد
خواجه بزرگ ابوعلی آن بی بهانه جود
خواجه بزرگ ابوعلی آن بی بهانه راد
دستور شهریار که اندر سپاه او
صد شاه و خسروست چو کسری و کیقباد
این شهریار تا ابد الدهر زنده باد
وین خواجه جاودانه بدین شهریار شاد
شادند و بیغمند همه مردمان بدو
چندانکه ممکنست بشادی همی زیاد
رادست شاه وخواجه همان راه برگرفت
با شاه بس موافق و اندر خور اوفتاد
این راد مرد را بکه خواهم قیاس کرد
کاندر جهان بفضل ز مادر چنو نزاد
از عدل و داد به چه شناسی درینجهان
آراسته ست مجلس خواجه بعدل و داد
شرم و تواضعست مر او را ز حد بدر
آری چنین بود چو خرد باشد اوستاد
ما را همی نشاند و شاهان ترک را
آنجا ز بهر فخر بسر باید ایستاد
ایمن شداز بد و بهمه کامها رسید
آنکس که پای خویش بدین خانه در نهاد
جاوید شاد باد و تن آسان و تندرست
آن مهتر کریم خصال ملک نژاد
این نوبهار خرم و این روزگار خوش
بر خسرو جهان و بر او بر خجسته باد
بدخواه اونژند و سر افکنده و خجل
چون کل که از سرش برباید عمامه باد
فرخی سیستانی : قصاید
شمارهٔ ۷۴ - در مدح شمس الکفاة خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی
یکروز مانده باز زماه بزرگوار
آیین مهر گان نتوان کرد خواستار
آواز چنگ وبربط و بوی شراب خوش
با ماه روزه کی بود این هر دو سازگار
ورزانکه یاد از و نکنی تنگدل شود
پیغام من بدو بر و پیغام او بیار
گو پار نیز هم به مه روزه آمدی
سوی تو خلق هیچ نگه کرده بود پار؟
چون کس بروزه در تو نیارد نگاه کرد
از روزه چون حذر نکنی ای سپید کار!
آری چو وقت خویش ندانی و روز خویش
در چشم شاه خواری و در چشم خواجه خوار
شمس الکفاة صاحب سید وزیر شاه
بوالقاسم احمد حسن آن حر حقگزار
آن خواجه ای که چشم همه خواجگان به اوست
بوسیده هر یکی ز می او را هزار بار
دولت ز جمله خدم خاندان اوست
دیرینه خدمتست مر او را درین دیار
نه دولتست این که بنوی بدو رسید
نه خدمتست اینکه بنوی شد اختیار
بر کاخهای او اثر دولت قدیم
پیداترست از آتش بر تیغ کوهسار
دیوان شاعران مقدم برین گواست
دیوان شاعران ثناگوی رو بیار
اندر تبار خواجه وجدان او مدیح
مشت پرا که شعر پراکنده در بهار
شاعر که مدح گوی چنین مهتری بود
بر طبع چیره باشد و بر شعر کامگار
گر چه بمدح او کند از آسمان حدیث
باشد مر آن حدیث بر هر کس استوار
از بسکه راست یابد نیکوتر از دروغ
در مدح او دروغ نبرده ست کس بکار
آری بمهره های سقط ننگرد کسی
کو را بتوده پیش بود در شاهوار
فخرست شاعران عجم را بمدح او
بهرست شاعران عرب را ازین فخار
اندر عرب مناقب و مدحش ز بهرنام
کم زان نگفته اند که اینجا در این دیار
ای یادگار مانده جهانرا و ملک را
از گوهر شریف و تبار بزرگوار
شاید که نیست نعمت و جاه ترا کران
زیرا که نیست همت و فضل ترا کنار
این هر چهار یافته ایم و فزون از این
افزون ازین چه چیزست، اقبال شهریار
ناخواسته بجای همه کس همی کنی
آن نیکویی که کرد بجای تو کردگار
زر تو ز ایران تو آنسان که میبرند
گویی نهاده اند بر تو بزینهار
اندر ترازوی صلت او هزاردان
همچون یکی و کم زیکی نیز در شمار
باغ شکفته ای ، چو در آیی ببزمگاه
شیر دمنده ای، چو در آیی بکار زار
دل باز خندد از طرب تو بروز رزم
چشم آب گیرد از فزع تو بروز بار
از شاه بختیارتر امروز شاه نیست
کو از همه جهان چو تویی کرداختیار
بر بالش وزارت او چون تویی نشست
بختش نگر که راه نمود اینت بختیار
گفتند مردمان که نیابند مردمان
درهیچ فصل صاحب ری را نظیر و یار
از بهر خدمت تو و محتاج فضل تو
روزی بدرگه تو بیاید چنو هزار
چندین هزار نامه کزو یادگار ماند
وان کارهای طرفه کزو ماند یادگار
بردرگه خلیفه دبیران همی کنند
توقیع نامه های تو بر دیده ها نگار
جاوید باش و پشت قوی باش و تندرست
تو شاد خوار ومارهیان از تو شاد خوار
روز تو نیک وسال تو نیک و مه تو نیک
تو تندرست وهر که نخواهد چنین فکار
فرخنده باد بر تو و بر دوستان تو
این مهرگان فرخ و این روز و روزگار
من بنده راکه خدمت من بیست ساله است
از فر خدمت تو پدید آمده یسار
فرخی سیستانی : قصاید
شمارهٔ ۸۲ - در وصفت بهار و مدح وزیر زاده ابوالحسن حجاج علی بن فضل بن احمد گوید
امسال تازه روی تر آمد همی بهار
هنگام آمدن نه بدینگونه بود پار
پار ازره اندرآمد چون مفلسی غریب
بی فرش و بی تجمل و بی رنگ و بی نگار
و امسال پیش از آنکه به ده منزلی رسید
اندر کشید حله به دشت و به کوهسار
بر دست بیدبست ز پیروزه دستبند
در گوش گل فکند ز بیجاده گوشوار
از کوه تا به کوه بنفشه ست و شنبلید
از پشته تابه پشته سمن زار ولاله زار
گویی که رشته های عقیقست و لاژورد
از لاله و بنفشه همه روی مرغزار
از گل هزار گونه بت اندر پس بتست
وز لاله صد هزار سوار از پس سوار
گلبن پرند لعل همی برکشدبسر
دامان گل بدشت همی گسترد بهار
این سازها که ساخت بهار از پی که ساخت
امسال چون ز پار فزون ساخته نگار
رازیست این میان بهار و میان من
خیزم به پیش خواجه کنم رازش آشکار
هر ساله چون بهار ز راه اندر آمدی
جایی نیافتی که درو یافتی قرار
بر سنگلاخ و دشت فرود آمدی خجل
اندر میان خاره و اندر میان خار
پنداشتی که خوار شدستی میان خلق
بیدل شود عزیز که گردد ذلیل و خوار
امسال نامه کرد سوی او شمال و گفت
مژده ترا که خواجه ترا گشت خواستار
باغی ز بهر تو زنو افکنده چون بهشت
در پیش او بسان سپهری یکی حصار
باغی چو خوی خویش پسندیده و بدیع
کاخی چو رای خویش مهیا و استوار
باغی کزو بریده بود دست حادثات
کاخی کزو کشیده بود پای روزگار
باغی چو نعمت ملکان نامدار و خوش
کاخی چو روزگار جوانان امیدوار
باغی که نیمه ای نتوان گشت زو تمام
گر یک مهی تمام کنی اندر و گذار
هر تخته ای از و چو سپهرست بیکران
هر دسته ای ازو چو بهشتست بی کنار
سیصد هزار گونه بتست اندرو بپای
هر یک چنانکه خیره شود زو بت بهار
از ارغوان و یاسمن و خیری و سمن
وز سرو نورسیده و گلهای کامگار
برجوی های او به رده نو نهالها
گویی وصیفتانند استاده بر قطار
تا چند روز دیگر از آن هر وصیفتی
بر خویشتن بکار برد در شاهوار
آنگاه ما و سرخ می و مطربان خوش
یاران مهربان و رفیقان غمگسار
درزیر هر نهالی از آن مجلسی کنیم
بر یاد کرد خواجه و بر دیدن بهار
گر زهر نوش گردد و گردد شرنگ شهد
بر یاد کرد خواجه سید عجب مدار
دستور زاده ملک شرق بوالحسن
حجاج سر فراز همه دوده و تبار
بنیاد فضل و بنیت فضلست و پشت فضل
وز پشت فضل نزد شه شرق یادگار
او را سزد بزرگی و اورا سزد شرف
او را سزد منی و هم او را سزد فخار
کردار و بر او بگذشت از حد صفت
احسان و فضل او بگذشت از حد شمار
زو حق شناس تر نبود هیچ حق شناس
زو بردبارتر نبود هیچ بردبار
کردارهای خوبش بی هیچ خدمتی
بر من کند سلام بروزی هزار بار
بهتر ز خدمتش نشناسم درین جهان
از اینجهت بخدمت او کردم اقتصار
بس کس که شد زخدمت آن خواجه همچو من
هر روز بر کشیده و مسعود و بختیار
چون عاشقان بدوست، بنازند زوهمی
صدر وسریر و جام می و کار هر چهار
با دولتیست باقی و با نعمتی تمام
باهمتی که وهم نیارد برو گذار
آنکس که مشت خویش ندیده ست پر درم
گر خدمتش کند ز گهر پر کند کنار
زایر ز بس نوال کزو یابد وصلت
گوید مگر چو من نرسید اندر این دیار
پندارد آن نواخت هم او یافته ست و بس
آنکو گمان برد به خرد باشد اونزار
این مهترست بار خدایی که مال خویش
برمردمان برد همی از مردمی بکار
هر کس که قصد کرد بدو بی نیاز گشت
آری بزرگواری داند بزرگوار
تا گل چو یاسمن نشود، بید چون بهی
تا سرو نارون نشود، نارون چنار
تا شنبلید و لاله نیابی ز شاخ بید
تا نرگس و بنفشه نیابی ز شاخ نار
شادیش باد و دولت و پیروزی و ظفر
همواره برهوای دل خویش کامگار
بد گوی او نژند و دل افکار ومستمند
بدخواه او اسیر نگونسار و خاکسار
هر روزشادی نوبیناد و رامشی
زین باغ جنت آیین، زین کاخ کرخ وار
فرخی سیستانی : قصاید
شمارهٔ ۹۴ - در وزارت یافتن وخلعت پوشیدن خواجه ابو علی حسنک وزیر گوید
نیک اختیار کرد خداوند ما وزیر
زین اختیار کرد جهان سر بسر منیر
کار جهان بدست یکی کاردان سپرد
تا زو جهان همه چو خورنق شد وسدیر
چون او نبوده اند، اگر چند آمدند
چندین هزار مهتر و چندین هزار میر
چونانکه چون ملک، ملکی نیست در جهان
همچون وزیر او به جهان نیست یک وزیر
هشیار در مشاورت شه بود از آنک
اندر خور مشاورت شه بود مشیر
شهریست پر بشارت ازین کار و هر کسی
سازد همی ز جان وزدل هدیه بشیر
این بود ملک را به جهان وقتی آرزو
وین بود خلق را همه همواره در ضمیر
اکنون جهان چنان شوداز عدل و داد او
کاهو بره مکد مثل از ماده شیر شیر
گر در گذشته حمل غنی بر فقیر بود
امروز با غنی متساوی بود فقیر
آن روزگار شد که همی بود روز وشب
بیچاره ای بدست ستمکاره ای اسیر
گر کدخدای شاه جهان خواجه بوعلیست
بس گردنا که او بکند نرم چون خمیر
مال خدایگان بستاند به عنف و کره
از دست منکرانی چون منکر و نکیر
بیرون کند ز پنجه گردنکشان جهان
ندهد به زادگان عمل مردم حقیر
کار جهان بداند کردن تو غم مدار
آری جهان بدو نسپردند خیر خیر
کاری که چون کمان بزه خم گرفته بود
اکنون شود به رای و بتدبیر او چو تیر
آن کز در چه است فرو افکند بچاه
وان کز در سریر نشاندش بر سریر
ای روبهان کلته به خس در خزید هین
کامد ز مرغزار ولایت درنده شیر
یک چند شادکام چریدند شیروار
امروز گرم باید خورد و غم و زحیر
حقور بحق رسید و جهان بآرزو رسید
وامید خلق کرد وفا ایزد قدیر
صدر وزارت آنچه همی جسته بود یافت
ای صدر کام یافته! منت همی پذیر
از چند سال باز تو امروز یافتی
آن مرتبت کز آن نبود مر تراگزیر
مقدار تو بزرگ شداز خواجه بزرگ
چونانکه چشمهای بزرگان بدو قریر
دایم به خواجه چشم بزرگان قریر باد
چشم کسی که شاد نباشد بدو ضریر
ای دولت خجسته ازو روی بر متاب
ای بالش وزارت با او قرار گیر
طعنی دگر در او نتواند زدن عدو
جز آنکه ژاژ خاید و گوید که نیست پیر
ابلیس پیر بود بیندیش تا چه کرد
بگزید بر بهشت برین آتش سعیر
رای درست باید و تدبیر مملکت
خواجه بهر دو سخت مصیب آمدو بصیر
زان فضل و مردمی که خدای اندرو نهاد
تیری رسیده نیست جهان رابه پشت تیر
تا از گذشتن شب و روز و شمار سال
موی سیه چو قیر، شود بر مثال شیر
تا گه خزان زرد بود گه بهار سبز
آن زرکند زبرگ رزان، وین ز گل حریر
همواره سبز باد سر او و سرخ روی
روی مخالفان بداندیش چون زریر
این خلعت وزارت و این اعتماد شاه
فرخنده باد و باد مر او را خدا نصیر