تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۱ - یک قصیده
چندی به غلط بتکده کردیم حرم را
وقتست که از کعبه برآریم صنم را
بیخ هوس وصل ببریم که زشتست
خار و خس بیگانه گلستان ارم را
ما و در آسودگی مرگ کزین بیش
زحمت نتوان داد شفا را و الم را
عمریست که همسایه بختیم درین کوی
یک بار ندیدیم در خانه هم را
هر دست به پیچاک سر زلف نیرزد
انگشت جم ارزنده بود خاتم جم را
بسیار دویدیم و به جایی نرسیدیم
در خانه نشاندیم دگر بخت دژم را
تنهایی این بادیه را شور غریب است
مجنون نه سیه خانه شناسد نه حشم را
عاشق ز پریشانی خاطر چه نویسد
هر روز شماریست سر زلف بخم را
تا هست غمی شفقت ایام به من هست
آن نیست که از کم ندهد قسمت کم را
دستی ز شکربخشی دوران نبرم پس
کز هر بن ناخن نکشم خار ستم را
کار سر کلکم نکند نشتر فصاد
خونابه کش زخم درونست الم را
تا توبه ام از مذهب و از کیش ندادند
در باز نکردند خرابات و حرم را
برهم زده ام مسکن و معبد به سراغت
کافر به چه حالست که گم کرده صنم را
غواص که دیدست به بیچارگی من
از دست گهر داده و درباخته دم را
عشق من و حسن تو قدیمند ولیکن
در خدمت تو نام و نشان نیست قدم را
در بیع وفای تو من از بس که حریصم
ناکشته به بیعانه دهم وجه سلم را
مدی دو سه مخصوص دل ما نکشیدی
مخدوم چنین یاد نمودست خدم را؟
ما نام خود از حاشیه شستیم کزین بیش
مهمان طفیلی نتوان بود قلم را
در مدح سپهدار گریزیم که نامش
در وزن فزاید چه سخن را چه درم را
داد و دهش از خاصیت اسم رحیم است
گر جیب عیارست و گر دست کرم را
بی یاری این نام به منزل نرسد کس
ای ساحل توفان زدگان نام تویم را
هرجا کف راد تو سر بدره گشاید
بر کیسه بماند گره ارباب همم را
در عرض خداوندی تو خواجگی خصم
دیریست که کافر نکند سجده صنم را
در رهگذر قافیه لا نفتادست
تا بدرقه کردست سخای تو نعم را
جان داروی مهر تو به ملکی که نباشد
صحت به در مرگ نویسند سقم را
اختر خبر از غیب دهد حالتش اینست
کز سجده تو راست کند پشت بخم را
گردون دم از اعجاز زند حکمتش اینست
کز دیدن تو بیش کند دولت کم را
اسباب جهانبانی تو ساخته گردون
از نفع و ضرر داده به تیغت تف و نم را
زنجیر غلامی تو پرداخته گیتی
از عشق و وفا برد به کار آتش و دم را
بر دهر ترش گر شودت گوشه ابرو
حدت بستاند ز بقم رنگ بقم را
دیدند چو حجاب قضا ملک تو گفتند
رفتیم که دروازه ببندیم عدم را
بر روی ضعیفان تهی دست گشاده
مفتاح سر کلک تو ابواب کرم را
تا مهر تو و کین تو در دل نسرشتند
جاری ننمودند به لب مدحت و ذم را
انجم سپها گر ز درت گوشه گرفتم
برداشتم از سلک خدم کار اهم را
در پاس تو یک رو چو دم تیغ نگارم
زان بیش که دم شعله کند صبح دو دم را
عریان ز هوس ها شدم آن روز که دادم
تشریف ز گرد در تو بیت حرم را
قصدم همه این بود که در خدمت معبود
بر گوشه نهم صحبت مخدوم و خدم را
باز از اثر لطف و عطا انس در تو
از چشم و دلم برد برون وحشت و رم را
دل گفت که ته جرعه عیش آب حیاتست
یک چند چشیدم به گمان شربت سم را
دیدم که همان شکر آلوده به زهر است
لاحول کنان بوسه زدم خوان کرم را
راضی شده ام بی تو به اکسیر قناعت
نشناخته ام قیمت آن خاک قدم را
کس مملکت فقر و قناعت نگرفتست
بر گوشه نهادست گدا طبل و علم را
مجنون شوم و کام تو از دهر بگیرم
کاین دیو به دیوانه دهد خاتم جم را
سرمست به سودای تو برخاست «نظیری »
صبحی که گشودند خرابات قدم را
تو نقل و می و مطرب ازو بازنگیری
او باز ندارد ز زبان شکر نعم را
تا طبع درآمد شدن هر خوش و ناخوش
غمخوار پناهی طلبد شادی و غم را
بادا در تو مأمن و ملجای حوادث
سادات عرب را و سلاطین عجم را
اقطاب جهان را ز تو تحقیق ارادت
چون از جهت کعبه مقیمان حرم را
بر واقعه بابری و قصه چنگیز
فتح از تو نویسند همایون دوم را
وقتست که از کعبه برآریم صنم را
بیخ هوس وصل ببریم که زشتست
خار و خس بیگانه گلستان ارم را
ما و در آسودگی مرگ کزین بیش
زحمت نتوان داد شفا را و الم را
عمریست که همسایه بختیم درین کوی
یک بار ندیدیم در خانه هم را
هر دست به پیچاک سر زلف نیرزد
انگشت جم ارزنده بود خاتم جم را
بسیار دویدیم و به جایی نرسیدیم
در خانه نشاندیم دگر بخت دژم را
تنهایی این بادیه را شور غریب است
مجنون نه سیه خانه شناسد نه حشم را
عاشق ز پریشانی خاطر چه نویسد
هر روز شماریست سر زلف بخم را
تا هست غمی شفقت ایام به من هست
آن نیست که از کم ندهد قسمت کم را
دستی ز شکربخشی دوران نبرم پس
کز هر بن ناخن نکشم خار ستم را
کار سر کلکم نکند نشتر فصاد
خونابه کش زخم درونست الم را
تا توبه ام از مذهب و از کیش ندادند
در باز نکردند خرابات و حرم را
برهم زده ام مسکن و معبد به سراغت
کافر به چه حالست که گم کرده صنم را
غواص که دیدست به بیچارگی من
از دست گهر داده و درباخته دم را
عشق من و حسن تو قدیمند ولیکن
در خدمت تو نام و نشان نیست قدم را
در بیع وفای تو من از بس که حریصم
ناکشته به بیعانه دهم وجه سلم را
مدی دو سه مخصوص دل ما نکشیدی
مخدوم چنین یاد نمودست خدم را؟
ما نام خود از حاشیه شستیم کزین بیش
مهمان طفیلی نتوان بود قلم را
در مدح سپهدار گریزیم که نامش
در وزن فزاید چه سخن را چه درم را
داد و دهش از خاصیت اسم رحیم است
گر جیب عیارست و گر دست کرم را
بی یاری این نام به منزل نرسد کس
ای ساحل توفان زدگان نام تویم را
هرجا کف راد تو سر بدره گشاید
بر کیسه بماند گره ارباب همم را
در عرض خداوندی تو خواجگی خصم
دیریست که کافر نکند سجده صنم را
در رهگذر قافیه لا نفتادست
تا بدرقه کردست سخای تو نعم را
جان داروی مهر تو به ملکی که نباشد
صحت به در مرگ نویسند سقم را
اختر خبر از غیب دهد حالتش اینست
کز سجده تو راست کند پشت بخم را
گردون دم از اعجاز زند حکمتش اینست
کز دیدن تو بیش کند دولت کم را
اسباب جهانبانی تو ساخته گردون
از نفع و ضرر داده به تیغت تف و نم را
زنجیر غلامی تو پرداخته گیتی
از عشق و وفا برد به کار آتش و دم را
بر دهر ترش گر شودت گوشه ابرو
حدت بستاند ز بقم رنگ بقم را
دیدند چو حجاب قضا ملک تو گفتند
رفتیم که دروازه ببندیم عدم را
بر روی ضعیفان تهی دست گشاده
مفتاح سر کلک تو ابواب کرم را
تا مهر تو و کین تو در دل نسرشتند
جاری ننمودند به لب مدحت و ذم را
انجم سپها گر ز درت گوشه گرفتم
برداشتم از سلک خدم کار اهم را
در پاس تو یک رو چو دم تیغ نگارم
زان بیش که دم شعله کند صبح دو دم را
عریان ز هوس ها شدم آن روز که دادم
تشریف ز گرد در تو بیت حرم را
قصدم همه این بود که در خدمت معبود
بر گوشه نهم صحبت مخدوم و خدم را
باز از اثر لطف و عطا انس در تو
از چشم و دلم برد برون وحشت و رم را
دل گفت که ته جرعه عیش آب حیاتست
یک چند چشیدم به گمان شربت سم را
دیدم که همان شکر آلوده به زهر است
لاحول کنان بوسه زدم خوان کرم را
راضی شده ام بی تو به اکسیر قناعت
نشناخته ام قیمت آن خاک قدم را
کس مملکت فقر و قناعت نگرفتست
بر گوشه نهادست گدا طبل و علم را
مجنون شوم و کام تو از دهر بگیرم
کاین دیو به دیوانه دهد خاتم جم را
سرمست به سودای تو برخاست «نظیری »
صبحی که گشودند خرابات قدم را
تو نقل و می و مطرب ازو بازنگیری
او باز ندارد ز زبان شکر نعم را
تا طبع درآمد شدن هر خوش و ناخوش
غمخوار پناهی طلبد شادی و غم را
بادا در تو مأمن و ملجای حوادث
سادات عرب را و سلاطین عجم را
اقطاب جهان را ز تو تحقیق ارادت
چون از جهت کعبه مقیمان حرم را
بر واقعه بابری و قصه چنگیز
فتح از تو نویسند همایون دوم را
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۲ - این قصیده در مدح ابوالمنصور جهانگیر پادشاه در حین ملازمت ایشان در تعریف شکار گفته شده است
ترتیب کهن تازه شد آیین زمان را
نو داد نسق شاه جهانگیر جهان را
از قاعده دانی سپه و ملک نسق کرد
آری به نسق کار شود قاعده دان را
گویند که در روز نخستین دل و دستش
ضامن شده محصول یم و حاصل کان را
این واقعه البته یقینست که رسم است
دارنده تر از خویش نمایند ضمان را
این حال و سرور از اثر طبع کریم است
رقص از دل آزاد بود سرو روان را
خاک از اثر تربیتش عکس سپهر است
حق پرده برانداخته جنات نهان را
رخساره خلق از اثر عدل شکفتست
زان گونه که رشک است به هم پیر و جوان را
اعدا و موالی که به ترتیب نبودند
در ضابطه این دارد و در رابطه آن را
حزمش چو به باطن نگرد صحت اخلاص
رگ در تن مردان گسلد تاب و توان را
کس ملک به این ضابطه معمور نکردست
رضوان به تماشا مگر آورده جنان را
در شرع شود داخل اگر حکم و رسومش
دخلی نرسد مجتهد و موعظه خوان را
آنجا که احاطت کند اسباب سعادت
جا نیست در آن حیطه خلاف سرطان را
وآنجا که دهد دست به هم ذوق حضورش
ره نیست در آن حلقه حدیث حدثان را
گردون کند ار چشم سیه از پی ملکش
چون مردمک از چشم کشندش دبران را
شاهی که سعیدان فلک حکم نرانند
جز بر اثر طالع او نفع قران را
گر از خرد اطلاق کند حس به انامل
آرد به سخن خامه ببریده زبان را
ور بر نظر القا کند اطلاق اصابع
خواند به بغل نامه سربسته بیان را
جستند دوات و قلم از شمس و عطارد
نام و لقب از نور نوشتند و نشان را
ملکی که بد از امن ستان زیر و زبر شد
از نام جهانگیر تو هر ملک ستان را
جز کنیت و نام تو که مستعمل خاص است
مهمل لقب و نام چه بهمان چه فلان را
یاد تو زلالیست کزان تشنه محرور
در بادیه بی آب نشاند عطشان را
سودای تو مالیست کزان تاجر مفلس
با کیسه بی مایه کند جبر زیان را
طالع سعت ساحت مقدار تو می دید
چندان که فزون دید کران دید میان را
یک چند اگر دایره سانت به کران برد
بگرفت چو پرگار میان را و کران را
آخر ز کرانت به مکان پدر آورد
آراست به روی تو مکین را و مکان را
شیرین ترت از جان جهان چشم پدر دید
خوش دید که با ملک سپارد به تو جان را
ازعیش و سروری که کنون دور تو دارد
میل است که پس بازبگردد دوران را
سرسبز ز برگ و بر تو شاخ طرب ماند
زانست که در هند نبینند خزان را
ملکی که به کوشش ملکان قبض نکردند
در قبضه حکم تو سبک داد عنان را
از پرده برآورد صد آهنگ بشارت
کوسی که به آهنگ نمی کرد فغان را
از عدل تو در چشم بتان خانه نشین شد
آن فتنه که پیوسته بزه داشت کمان را
عدل تو در احیای گل و آب گرفتست
تکبیر نیابت ز روان حکم روان را
تا آب وگل از مهر تو ترکیب نسازند
معجون عناصر ندهد نشئه جان را
در نافه شود مشگ به سودای تو بویا
لازم بود آری طپش دل خفقان را
تا ناف زمین را به نوالت نبریدند
توام حرم کعبه نزاد امن و امان را
نهر کف سیال تو را عقد بنانست
برقی که به بستن نکند کم سیلان را
بر سقف فلک لغو شود بیضه انجم
از مطبخ تو گر نکند کسب دخان را
گر رای تو جستی کلف ماه نبودی
بی مایه فتد داغ فطیری رخ نان را
جاه کم رنگین عدوی تو ز اختر
آبیست که برداشته رنگ یرقان را
از دبدبه جاه تو بر گوشه نهادند
بس کوس پرآوازه بدریده دهان را
سیاره قطاع ز خوف تو به هر صبح
بی کور نمایند ره کاهکشان را
عزم تو سمندیست که از غایت تیزی
پهلوش در اندیشه نساید کش ران را
حزم تو دیاریست که پیوسته به آیین
بگشاده درو شفقت و انصاف دکان را
مجهول به معلوم تو سبقت نگرفتست
فهم تو مرادف به یقین کرده گمان را
این سیرت و سان تو هویداست که مثلست؟
آسان نتوان یافت چنین سیرت و سان را
حدثت به غلط تربیت کس ننماید
از چهره شناسد چه شجاع و چه جبان را
بس خاصیت نفع در اضداد نهادی
حرز بره از ناخن گرگست شبان را
ناکرده ز مهتاب درت کسب رطوبت
در دفع حرارت اثری نیست کتان را
آن را که دل آسات؟ قوی ساخته در حرب
بازو ز سبک فرق نکردست گران را
بر چرخ چهارم فتد ار لمعه تیغت
ساقط کند از صلب پدر نطفه کان را
روزی که سپه جرگه زند از پی نخجیر
آهو بره بر زیر خزد شیر ژیان را
ریزند خدنگ از همه سو بر دد و بر دام
در کار نیابند یلان سوی یلان را
راهی نگشایند مگر رخنه شمشیر
جایی ننمایند مگر نوک سنان را
در مغز تفک زور کند عطسه سودا
آتش ز دهان جوش زند مار دمان را
بریان بره بر چرخ کند رعد زبانه
گریان حمل از پیش جهد میغ دخان را
از هول صدای تفک و نعره گردان
سکان سماوات گذارند مکان را
آرند سوی صید سپه حمله به یک بار
نوعی که بشورند زمین را و زمان را
از بس به میان جمع ز پیکار شود صید
از دامن صحرا نشناسند میان را
زان گونه که در زلزله افتند مکان ها
سر باز زند گاو زمین حمل گران را
جز مغز سر بره بر آن خوان نشود صرف
هرچند شکم سیر شود انسی و جان را
پرواز کند سوی زمین کرکس گردون
از بس به زمین کشته ببیند حیوان را
چندان که کشد سفره ز سرتاسر دنیا
از بهر اسد تحفه برد زله خوان را
چون شه به سوی جعبه برد دست، ببندد
بر طایر افلاک طریق طیران را
نسرین پرد از نه فلک خویش به بالا
جوید به سر سدره ز جبریل امان را
آن دم که پی صید دهد راه ملاقات
خاکی عقابی پر و شاهین کمان را
خون بر رخ هدهد چکد از تاج سلیمان
بیم از سر طاووس بود چتر کیان را
وآنگه که دهد طعمه به مرغان شکاری
در بال بدزدند تذروان جولان را
شهباز مرقع سلب چنگ کناره
بر کبک درد حله خارا و کتان را
وان چرخ مرصع سلح لعل تماغه
گردن به عضد درشکند کرگدنان را
شنقار قوی حمله خونخوار تو دارد
در بیشه به فریاد و فغان ببر بیان را
از ضربت سرپنجه شاهین تو ترسد
سیمرغ که گم ساخته در قاف نشان را
عیشی دگر آغاز که از ذوق شکارت
کشتند همه جانوران جانوران را
از چهره بیارای رخ مسکن و مسند
در کاسه زر ریز ز خم آب رزان را
آن کاسه زرین که کند کار تو چون زر
آن آب رزانی که برد رنگ خزان را
آن آب رزانی که ز نیرنگی رنگش
عیسی به سر دار بود رنگ رزان را
آن شیره انگور که تا او نشود صاف
از درد نصیبی نرسد دردکشان را
آن بکر پری چهره که از صحبت سورش
بازارچه برچیده شود شیشه گران را
بنت العنب آن بکر که در لیل زفافش
دستارچه دستار شود قیصر و خان را
آن باده که در آخر پنجشنبه شعبان
سازد شب عید اول شام رمضان را
آن باده که ترتیب خیالات توهم
اعجاز کرامات کند برهمنان را
آن باده که بس امزجه را داده عدالت
هندی زبلاغت لغوی کرده لسان را
آن باده که گر در طپش دل نظر افکند
از قهقهه شیشه گشاید خفقان را
آن باده که سازد به دمی گونه احمر
در چهره صفرا زده رنگ یرقان را
در شانه ناتاخته مالیده خرد را
بر ناطقه ناتافته خاریده بیان را
در شیشه ز اعمی ببرد علت کوری
در مستی از الکن ببرد بند زبان را
در وقت عطا پایه فرازنده کرم را
در حال عنا شعله فروزنده روان را
در طبع جوانی نهد آرامش پیری
درک خرد پیر دهد طبع جوان را
زین باده صافی که فروزنده هوشست
بستان و زهش نور یقین بخش گمان را
با فهم ز می روشن مستی و میانه
در کار نگر غایت اطراف و میان را
دل ساز مسخر که بدین شیوه توان بست
بر آفت سیاره طریق سیران را
ملک و حشم از عدل تو در امن و امانند
خوش زی و سعادت شمر این امن و امان را
بر عقل هویداست که رجحان عظیم است
بر چاکر جاگیر ستان ملک ستان را
در تقویت ملک و سپه دست قوی به
سالار نکت یاب وزیر همه دان را
تکمیل بود بیشه پیران نه جوانان
صعب آدمیی خرد کند کار کلان را
در عون سپهدار و سپه کوش و نگه کن
نام از پسر زال بلندست کیان را
تشریف قبولی ز سر لطف که اقبال
از دیر پی بندگیت بسته میان را
قربان شوم احسان شه و حسن گمان را
کار است ز حسن طلبم روی نشان را
فر شه از اقلیم به اقلیم دوانید
ششماهه مسافت به درم پیک دوان را
ناگاه برآمد ز درم بانگ که گویید
فرمان طلب آمده از شاه فلان را
بی کفش و عمامه به در از خانه دویدم
نی کرده قبا در بر و نی بسته میان را
تا حاکم دیوان و بلد برد رسولم
دیدم همه جا مژده دهان مژده رسان را
ناگفته تحیت ز شعف مجلس اول
دادم ره تقدیم بشان همه شان را
اصحاب حسان مصحف از احباب ستانند
بگرفتم از احباب به تعظیم نشان را
بوسیدم وبر فرق به تسلم نهادم
بگشودم و بر ناصیه سودم رخ آن را
می دیدم و می سودم ازان سرمه نظر را
برخواندم و لیسیدم ازان شهد زبان را
تا دیدم ازو اختر پر نور بصر را
تا کردم ازان طبله پر نوش دهان را
فی الحال دویدم ز پی مرکب و سامان
کردم ز همه روی وداع اهل مکان را
امروز سه ماهست که پویان به سراغم
گلشن به دماغ و به بغل حاصل کان را
چون بحر تو در جذر وز مد شیر شکاری
چون گنج روان من به طلب بحر روان را
چون تاجر گجرات که از مکه برآید
خوش یافتم از کعبه به کوی تو نشان را
در حضرتت استاده چو موسی به سر طور
بگرفته به کف نسخه اعجاز بیان را
دارد ز طراوت سخنم تازه نفس ها
چون گل که کند عطرفشان باد وزان را
گو فضل و عدالت به سزا نظم و نسق ساز
دریافته حسان زمان شاه زمان را
گر مدعیی از در انکار درآید
هان این من و اشعار صلا کلک و بنان را
نتوان به غباری که کند جلوه بپوشند
مهری که به انوار گرفتست جهان را
شد وحی از آن قطع که دیوان «نظیری »
می کرد به فرقان و به تورات قران را
برخوان ورق و رتبه هر طبع نگهدار
تعلیم چه حاجت خرد مرتبه دان را
تا طبع کند میل که در گلشن و صحرا
بر سبزه و سنبل نگرد آب روان را
چون آب که بر سبزه و سنبل گذرد خوش
سر خوش گذران عیش و حیات گذران را
عمرت به شماری که شب و روز شهورش
تا حشر بود پرده مدار دوران را
نو داد نسق شاه جهانگیر جهان را
از قاعده دانی سپه و ملک نسق کرد
آری به نسق کار شود قاعده دان را
گویند که در روز نخستین دل و دستش
ضامن شده محصول یم و حاصل کان را
این واقعه البته یقینست که رسم است
دارنده تر از خویش نمایند ضمان را
این حال و سرور از اثر طبع کریم است
رقص از دل آزاد بود سرو روان را
خاک از اثر تربیتش عکس سپهر است
حق پرده برانداخته جنات نهان را
رخساره خلق از اثر عدل شکفتست
زان گونه که رشک است به هم پیر و جوان را
اعدا و موالی که به ترتیب نبودند
در ضابطه این دارد و در رابطه آن را
حزمش چو به باطن نگرد صحت اخلاص
رگ در تن مردان گسلد تاب و توان را
کس ملک به این ضابطه معمور نکردست
رضوان به تماشا مگر آورده جنان را
در شرع شود داخل اگر حکم و رسومش
دخلی نرسد مجتهد و موعظه خوان را
آنجا که احاطت کند اسباب سعادت
جا نیست در آن حیطه خلاف سرطان را
وآنجا که دهد دست به هم ذوق حضورش
ره نیست در آن حلقه حدیث حدثان را
گردون کند ار چشم سیه از پی ملکش
چون مردمک از چشم کشندش دبران را
شاهی که سعیدان فلک حکم نرانند
جز بر اثر طالع او نفع قران را
گر از خرد اطلاق کند حس به انامل
آرد به سخن خامه ببریده زبان را
ور بر نظر القا کند اطلاق اصابع
خواند به بغل نامه سربسته بیان را
جستند دوات و قلم از شمس و عطارد
نام و لقب از نور نوشتند و نشان را
ملکی که بد از امن ستان زیر و زبر شد
از نام جهانگیر تو هر ملک ستان را
جز کنیت و نام تو که مستعمل خاص است
مهمل لقب و نام چه بهمان چه فلان را
یاد تو زلالیست کزان تشنه محرور
در بادیه بی آب نشاند عطشان را
سودای تو مالیست کزان تاجر مفلس
با کیسه بی مایه کند جبر زیان را
طالع سعت ساحت مقدار تو می دید
چندان که فزون دید کران دید میان را
یک چند اگر دایره سانت به کران برد
بگرفت چو پرگار میان را و کران را
آخر ز کرانت به مکان پدر آورد
آراست به روی تو مکین را و مکان را
شیرین ترت از جان جهان چشم پدر دید
خوش دید که با ملک سپارد به تو جان را
ازعیش و سروری که کنون دور تو دارد
میل است که پس بازبگردد دوران را
سرسبز ز برگ و بر تو شاخ طرب ماند
زانست که در هند نبینند خزان را
ملکی که به کوشش ملکان قبض نکردند
در قبضه حکم تو سبک داد عنان را
از پرده برآورد صد آهنگ بشارت
کوسی که به آهنگ نمی کرد فغان را
از عدل تو در چشم بتان خانه نشین شد
آن فتنه که پیوسته بزه داشت کمان را
عدل تو در احیای گل و آب گرفتست
تکبیر نیابت ز روان حکم روان را
تا آب وگل از مهر تو ترکیب نسازند
معجون عناصر ندهد نشئه جان را
در نافه شود مشگ به سودای تو بویا
لازم بود آری طپش دل خفقان را
تا ناف زمین را به نوالت نبریدند
توام حرم کعبه نزاد امن و امان را
نهر کف سیال تو را عقد بنانست
برقی که به بستن نکند کم سیلان را
بر سقف فلک لغو شود بیضه انجم
از مطبخ تو گر نکند کسب دخان را
گر رای تو جستی کلف ماه نبودی
بی مایه فتد داغ فطیری رخ نان را
جاه کم رنگین عدوی تو ز اختر
آبیست که برداشته رنگ یرقان را
از دبدبه جاه تو بر گوشه نهادند
بس کوس پرآوازه بدریده دهان را
سیاره قطاع ز خوف تو به هر صبح
بی کور نمایند ره کاهکشان را
عزم تو سمندیست که از غایت تیزی
پهلوش در اندیشه نساید کش ران را
حزم تو دیاریست که پیوسته به آیین
بگشاده درو شفقت و انصاف دکان را
مجهول به معلوم تو سبقت نگرفتست
فهم تو مرادف به یقین کرده گمان را
این سیرت و سان تو هویداست که مثلست؟
آسان نتوان یافت چنین سیرت و سان را
حدثت به غلط تربیت کس ننماید
از چهره شناسد چه شجاع و چه جبان را
بس خاصیت نفع در اضداد نهادی
حرز بره از ناخن گرگست شبان را
ناکرده ز مهتاب درت کسب رطوبت
در دفع حرارت اثری نیست کتان را
آن را که دل آسات؟ قوی ساخته در حرب
بازو ز سبک فرق نکردست گران را
بر چرخ چهارم فتد ار لمعه تیغت
ساقط کند از صلب پدر نطفه کان را
روزی که سپه جرگه زند از پی نخجیر
آهو بره بر زیر خزد شیر ژیان را
ریزند خدنگ از همه سو بر دد و بر دام
در کار نیابند یلان سوی یلان را
راهی نگشایند مگر رخنه شمشیر
جایی ننمایند مگر نوک سنان را
در مغز تفک زور کند عطسه سودا
آتش ز دهان جوش زند مار دمان را
بریان بره بر چرخ کند رعد زبانه
گریان حمل از پیش جهد میغ دخان را
از هول صدای تفک و نعره گردان
سکان سماوات گذارند مکان را
آرند سوی صید سپه حمله به یک بار
نوعی که بشورند زمین را و زمان را
از بس به میان جمع ز پیکار شود صید
از دامن صحرا نشناسند میان را
زان گونه که در زلزله افتند مکان ها
سر باز زند گاو زمین حمل گران را
جز مغز سر بره بر آن خوان نشود صرف
هرچند شکم سیر شود انسی و جان را
پرواز کند سوی زمین کرکس گردون
از بس به زمین کشته ببیند حیوان را
چندان که کشد سفره ز سرتاسر دنیا
از بهر اسد تحفه برد زله خوان را
چون شه به سوی جعبه برد دست، ببندد
بر طایر افلاک طریق طیران را
نسرین پرد از نه فلک خویش به بالا
جوید به سر سدره ز جبریل امان را
آن دم که پی صید دهد راه ملاقات
خاکی عقابی پر و شاهین کمان را
خون بر رخ هدهد چکد از تاج سلیمان
بیم از سر طاووس بود چتر کیان را
وآنگه که دهد طعمه به مرغان شکاری
در بال بدزدند تذروان جولان را
شهباز مرقع سلب چنگ کناره
بر کبک درد حله خارا و کتان را
وان چرخ مرصع سلح لعل تماغه
گردن به عضد درشکند کرگدنان را
شنقار قوی حمله خونخوار تو دارد
در بیشه به فریاد و فغان ببر بیان را
از ضربت سرپنجه شاهین تو ترسد
سیمرغ که گم ساخته در قاف نشان را
عیشی دگر آغاز که از ذوق شکارت
کشتند همه جانوران جانوران را
از چهره بیارای رخ مسکن و مسند
در کاسه زر ریز ز خم آب رزان را
آن کاسه زرین که کند کار تو چون زر
آن آب رزانی که برد رنگ خزان را
آن آب رزانی که ز نیرنگی رنگش
عیسی به سر دار بود رنگ رزان را
آن شیره انگور که تا او نشود صاف
از درد نصیبی نرسد دردکشان را
آن بکر پری چهره که از صحبت سورش
بازارچه برچیده شود شیشه گران را
بنت العنب آن بکر که در لیل زفافش
دستارچه دستار شود قیصر و خان را
آن باده که در آخر پنجشنبه شعبان
سازد شب عید اول شام رمضان را
آن باده که ترتیب خیالات توهم
اعجاز کرامات کند برهمنان را
آن باده که بس امزجه را داده عدالت
هندی زبلاغت لغوی کرده لسان را
آن باده که گر در طپش دل نظر افکند
از قهقهه شیشه گشاید خفقان را
آن باده که سازد به دمی گونه احمر
در چهره صفرا زده رنگ یرقان را
در شانه ناتاخته مالیده خرد را
بر ناطقه ناتافته خاریده بیان را
در شیشه ز اعمی ببرد علت کوری
در مستی از الکن ببرد بند زبان را
در وقت عطا پایه فرازنده کرم را
در حال عنا شعله فروزنده روان را
در طبع جوانی نهد آرامش پیری
درک خرد پیر دهد طبع جوان را
زین باده صافی که فروزنده هوشست
بستان و زهش نور یقین بخش گمان را
با فهم ز می روشن مستی و میانه
در کار نگر غایت اطراف و میان را
دل ساز مسخر که بدین شیوه توان بست
بر آفت سیاره طریق سیران را
ملک و حشم از عدل تو در امن و امانند
خوش زی و سعادت شمر این امن و امان را
بر عقل هویداست که رجحان عظیم است
بر چاکر جاگیر ستان ملک ستان را
در تقویت ملک و سپه دست قوی به
سالار نکت یاب وزیر همه دان را
تکمیل بود بیشه پیران نه جوانان
صعب آدمیی خرد کند کار کلان را
در عون سپهدار و سپه کوش و نگه کن
نام از پسر زال بلندست کیان را
تشریف قبولی ز سر لطف که اقبال
از دیر پی بندگیت بسته میان را
قربان شوم احسان شه و حسن گمان را
کار است ز حسن طلبم روی نشان را
فر شه از اقلیم به اقلیم دوانید
ششماهه مسافت به درم پیک دوان را
ناگاه برآمد ز درم بانگ که گویید
فرمان طلب آمده از شاه فلان را
بی کفش و عمامه به در از خانه دویدم
نی کرده قبا در بر و نی بسته میان را
تا حاکم دیوان و بلد برد رسولم
دیدم همه جا مژده دهان مژده رسان را
ناگفته تحیت ز شعف مجلس اول
دادم ره تقدیم بشان همه شان را
اصحاب حسان مصحف از احباب ستانند
بگرفتم از احباب به تعظیم نشان را
بوسیدم وبر فرق به تسلم نهادم
بگشودم و بر ناصیه سودم رخ آن را
می دیدم و می سودم ازان سرمه نظر را
برخواندم و لیسیدم ازان شهد زبان را
تا دیدم ازو اختر پر نور بصر را
تا کردم ازان طبله پر نوش دهان را
فی الحال دویدم ز پی مرکب و سامان
کردم ز همه روی وداع اهل مکان را
امروز سه ماهست که پویان به سراغم
گلشن به دماغ و به بغل حاصل کان را
چون بحر تو در جذر وز مد شیر شکاری
چون گنج روان من به طلب بحر روان را
چون تاجر گجرات که از مکه برآید
خوش یافتم از کعبه به کوی تو نشان را
در حضرتت استاده چو موسی به سر طور
بگرفته به کف نسخه اعجاز بیان را
دارد ز طراوت سخنم تازه نفس ها
چون گل که کند عطرفشان باد وزان را
گو فضل و عدالت به سزا نظم و نسق ساز
دریافته حسان زمان شاه زمان را
گر مدعیی از در انکار درآید
هان این من و اشعار صلا کلک و بنان را
نتوان به غباری که کند جلوه بپوشند
مهری که به انوار گرفتست جهان را
شد وحی از آن قطع که دیوان «نظیری »
می کرد به فرقان و به تورات قران را
برخوان ورق و رتبه هر طبع نگهدار
تعلیم چه حاجت خرد مرتبه دان را
تا طبع کند میل که در گلشن و صحرا
بر سبزه و سنبل نگرد آب روان را
چون آب که بر سبزه و سنبل گذرد خوش
سر خوش گذران عیش و حیات گذران را
عمرت به شماری که شب و روز شهورش
تا حشر بود پرده مدار دوران را
نظیری نیشابوری : قصاید
شمارهٔ ۳ - مطلع دوم
ای خاک درت صندل سرگشته سران را
بادا مژه جاروب رهت تاجوران را
مشاطه سیمای رخ خلق ز زینت
از آب و گلت غالیه رخسار جهان را
بر درگه تو فتنه چین و رخ خوبان
بر صحن تو عاشق سر و افسر ملکان را
گویا شده ازشادی دیوار حریمت
هر نقش که یاد آمده نقاش گمان را
گر شکل صنم بر تو رقم کرده مصور
بگشاد زمین بوس تواش مهر دهان را
ور صورت رضوان به سوی خلد کشیده
برتافته از ذوق ریاض تو عنان را
گر طفل نبسته صور از خامه بزاید
خواهد ز صریر درت آموخت زبان را
صد مرتبه خورشید فلک بهر اقامت
در سایه ات فتاده و بگشاده میان را
گر روزن تو جادوییی دیده ندارد
بهر چه دهد درک نظر طبع دخان را
ور جام تو آیینه جمشید نباشد
چون عرض کند خوبی رخسار جهان را
معراجی و ره در کنف عدل تو حق را
فردوسی و جا در حرم خاص تو جان را
با سایه خود ساخته همسایه خدایت
زان بر همه انداخته ای ظل امان را
آفاق ز آیین تو در عیش و سرورند
کاراستی از فر جهانگیر جهان را
آن شاه جوان بخت کز اندیشه ثاقب
انوار زمین ساخت آثار زمان را
در حسن گل و آب ز بس کرده تصرف
آراسته چون طبع نگین روی مکان را
از غایت آرامش عهدش عجبی نیست
ز آسودگی ار راست شود خانه کمان را
تقدیر کشیدست برین طارم خضرا
بر کهگل نامش رقمی کاهکشان را
ای ملک خدایی که در ابداع صنایع
در خاک نهد خاطر معمار تو جان را
نیرنگ خیال تو جهان غالیه گون کرد
زان سان که عروسان جوان غالیه دان را
هر خانه که شد در کنف عدل تو آباد
ره نیست درآن خانه نزول حدثان را
کوی تو نظرگاه خدا دید «نظیری »
ره در حرم حق نبود هون و هوان را
در منفعت خلق جهان کوش که بخشد
حق عمر دراز آدمی نفع رسان را
بنشین و به عشرت گذران تا ابدالدهر
این دولت و این مکنت و این ملک و مکان را
بادا مژه جاروب رهت تاجوران را
مشاطه سیمای رخ خلق ز زینت
از آب و گلت غالیه رخسار جهان را
بر درگه تو فتنه چین و رخ خوبان
بر صحن تو عاشق سر و افسر ملکان را
گویا شده ازشادی دیوار حریمت
هر نقش که یاد آمده نقاش گمان را
گر شکل صنم بر تو رقم کرده مصور
بگشاد زمین بوس تواش مهر دهان را
ور صورت رضوان به سوی خلد کشیده
برتافته از ذوق ریاض تو عنان را
گر طفل نبسته صور از خامه بزاید
خواهد ز صریر درت آموخت زبان را
صد مرتبه خورشید فلک بهر اقامت
در سایه ات فتاده و بگشاده میان را
گر روزن تو جادوییی دیده ندارد
بهر چه دهد درک نظر طبع دخان را
ور جام تو آیینه جمشید نباشد
چون عرض کند خوبی رخسار جهان را
معراجی و ره در کنف عدل تو حق را
فردوسی و جا در حرم خاص تو جان را
با سایه خود ساخته همسایه خدایت
زان بر همه انداخته ای ظل امان را
آفاق ز آیین تو در عیش و سرورند
کاراستی از فر جهانگیر جهان را
آن شاه جوان بخت کز اندیشه ثاقب
انوار زمین ساخت آثار زمان را
در حسن گل و آب ز بس کرده تصرف
آراسته چون طبع نگین روی مکان را
از غایت آرامش عهدش عجبی نیست
ز آسودگی ار راست شود خانه کمان را
تقدیر کشیدست برین طارم خضرا
بر کهگل نامش رقمی کاهکشان را
ای ملک خدایی که در ابداع صنایع
در خاک نهد خاطر معمار تو جان را
نیرنگ خیال تو جهان غالیه گون کرد
زان سان که عروسان جوان غالیه دان را
هر خانه که شد در کنف عدل تو آباد
ره نیست درآن خانه نزول حدثان را
کوی تو نظرگاه خدا دید «نظیری »
ره در حرم حق نبود هون و هوان را
در منفعت خلق جهان کوش که بخشد
حق عمر دراز آدمی نفع رسان را
بنشین و به عشرت گذران تا ابدالدهر
این دولت و این مکنت و این ملک و مکان را
نظیری نیشابوری : قطعات
شمارهٔ ۳ - این قطعه در تاریخ مولود صاحب زاده برخوردار میرزا داراب بن عبدالرحیم خان خانان گفته شده
داراب دوم طفل فلک مهد جلی قدر
رخسار ظفر حسن کرم نور عقیده
نیک آمدی ای چشم جهانی به تو روشن
طالع گل اقبال ز مولود تو چیده
هر حرف پسندیده که در نسخه فضل است
در پشت پدر گوش قبول تو شنیده
تا در دل مریم هوس دایگی تست
عیسی ز یتیمی سر انگشت مکیده
گویا ز لب اعجاز فرو شسته مسیحا
روزی که به سرچشمه خورشید رسیده
زان شربت جان بخش که اکسیر وجودست
یک قطره مگر در صدف جاه چکیده
ماهی چو تو از گوشه مسند شده طالع
نورت ز الف تا افق ملک رسیده
نازم ادبت را که به تعظیم برادر
یک سال عنان را ز جهان بازکشیده
زین پیش تن ملک قوی بود به یک دل
اکنون سر ملکست خوش از نور دو دیده
تاریخ تو بر جبهه ایام نگارست
«صبح دوم از مشرق اقبال دمیده »
رخسار ظفر حسن کرم نور عقیده
نیک آمدی ای چشم جهانی به تو روشن
طالع گل اقبال ز مولود تو چیده
هر حرف پسندیده که در نسخه فضل است
در پشت پدر گوش قبول تو شنیده
تا در دل مریم هوس دایگی تست
عیسی ز یتیمی سر انگشت مکیده
گویا ز لب اعجاز فرو شسته مسیحا
روزی که به سرچشمه خورشید رسیده
زان شربت جان بخش که اکسیر وجودست
یک قطره مگر در صدف جاه چکیده
ماهی چو تو از گوشه مسند شده طالع
نورت ز الف تا افق ملک رسیده
نازم ادبت را که به تعظیم برادر
یک سال عنان را ز جهان بازکشیده
زین پیش تن ملک قوی بود به یک دل
اکنون سر ملکست خوش از نور دو دیده
تاریخ تو بر جبهه ایام نگارست
«صبح دوم از مشرق اقبال دمیده »
نظیری نیشابوری : ترکیبات
شمارهٔ ۱ - این ترکیب موحدانه در دارالسلطنه لاهور در فصل گل و بهار در اوان سرمستی ها در تعریف خرمی عالم مذیل به نام نامی صاحبی ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان خانان در استدعای صحبت ایشان گفته شده
آن جلوه که در پرده روش های نهان داشت
از پرده برآمد روشی بهتر از آن داشت
ذوقی به چمن داد که در خنده ابرست
شوری ز گل انگیخت که بلبل به فغان داشت
امروز که شد عشرت می لعل قبا شد
وان روز که بود آفت دی رنگ خزان داشت
این جلوه حسن است که در پرده نگنجد
این قصه عشقست که پنهان نتوان داشت
در باغ خروش از در و دیوار برآمد
کز غنچه لبان خاک به دل راز نهان داشت
بی خواست برآورد سر از طرف چمن ها
چندان که زمین تازه نهالان جوان داشت
مشاطگی هر خس و هر خار صبا کرد
از بس که چمن غالیه در غالیه دان داشت
ایمن نتوان بود که از ابر بهاری
شد لاله ستان هرچه زمین ژاله ستان داشت
دستار گل امروز نگر گشته پریشان
دیروز گر از غنچه به سر تاج کیان داشت
تا هست جهان هست خزانی و بهاری
دل بسته این وضع مکرر نتوان داشت
کو عشق که دود از دل بی درد برآرم
آهی کشم از هستی خود گرد برآرم
عشقست که هم پرده و هم پرده درآمد
غماز دل و شحنه خون جگر آمد
عشقست که بگذشته و آینده ما اوست
در هر نفسی رفت و به رنگی دگر آمد
هان جان و دل آغوش و بغل خوش بگشایید
کان یار سفرکرده ما از سفر آمد
او بود که از سینه به تاراج خرد خاست
او بود که بر آتش دل جلوه گر آمد
شد حسن چو در جلوه خوبی به نظر رفت
شد عشق چو در پرده سودا به سر آمد
آنگاه برانگیخت فراقی و وصالی
در صورت یکتایی از آن هر دو برآمد
تا چشم حسودی نکند کار درین کار
از دل به دل آن عشق بدین سینه درآمد
آن یار که معموری دل از ستم اوست
صد شکر که این بار ستمکارتر آمد
نیک آمدی ای عقل مرا آتش خرمن
لبیک زهی چشم امیدم به تو روشن
خیزید که گیریم می از ساقی مستان
گردیم به حال دل آشوب پرستان
جامی دو سه نوشیم و درآییم به بازار
سر می و میخانه بگوییم به دستان
بس نشئه بلندست اگر لب بگشاییم
بر خویش ببالند ز مستی همه پستان
هان ای دل غافل شده هنگام صبوحست
گر جام ز ساقی نستانی مزه بستان
بی دردسر از خواب برآور که بپیمود
بر ما خم و ساغر در و دیوار گلستان
برخیز که گر بهره ای از نشئه نداریم
باری بنشینیم به همت بر مستان
ایام بهار آمد و در خانه بماندیم
زین شرم که بی می نتوان رفت به بستان
تاریکی غم از افق سینه دمیده
یک شیشه می کو؟ که کنم شمع شبستان
در کشور آن قوم که این باده حلالست
گلرنگ چو رخسار بهارست زمستان
از میکده مگذر که در کعبه فرازست
بسیار مدو تیز که این راه درازست
آن راز که در صومعه محجوب ریا بود
در میکده از صافی دل ها به ملا بود
فکری که غم مدرسه و درس همانست
در ساغر می نشئه و در ساز نوا بود
قهری که شود هیزم او آتش نمرود
دیدیم که خاکستر او لطف و عطا بود
خمار دلش خوش که پی می گه و بیگاه
هرگاه که رفتیم در میکده وا بود
دی راهب بتخانه به من راه حرم را
نزدیک نمود ارچه بسی دورنما بود
خورشید به زنار همی بست میانش
در بتکده هر ذره که بر روی هوا بود
دیدیم که در میکده هم شاهد و ساقیست
آن خانه برانداز که در خانه ما بود
او بود که بر هر که نظر کرد بقا یافت
او بود که از هر که گذر کرد فنا بود
این جلوه همانست کزو گریه بجوشید
شورش شد و در قالب مجنون بخروشید
غافل مگذر بتکده را هم حرمی هست
زان سوی خرابات چو رفتی صنمی هست
در دیده نمک ریز که خوابت نرباید
شایسته دریافتن از عمر دمی هست
در عشق چو عقل و خرد باده پرستان
ویرانم و آگه نه که بر من ستمی هست
در شکوه دلر طفل الف بی نشناسم
زین بیش ندانم که ورق را رقمی هست
آن نیست که در هجر دلم را نخراشد
گر نیست سنان مژه نوک قلمی هست
دلتنگی من چون سبب خوشدلی اوست
دریوزه کنم از در هر دل که غمی هست
ساقی غم نابودن می سخت خماریست
مستیم اگر در قدح و جام نمی هست
دل بر خود و بر هستی خود از چه نهد کس
در هر نفس ما چو وجود و عدمی هست
جز جام می عشق که آیینه صدقست
پیمانه زهرست اگر جام جمی هست
آن به که بغیر از مژه تر نشناسیم
لب تشنه بمیریم و سکندر نشناسیم
گر قیصر و گر ما، همه محتاج گداییم
سیلی خور بیش و کم یک خان و سراییم
بر خویش گل و برگ بچینیم وگرنه
نیکوروش سیر گه نشو و نماییم
عقل و دل و ما بی خبرانیم که یک جا
صد سال نشینیم و ندانیم کجاییم
زین لب که بود بسته تر از کار دل ما
صد کار فروبسته گردون بگشاییم
با آن که ز بال مگسی سایه ندیدیم
هرجا که نشینیم ثناگوی هماییم
شوقی نه گریبان کش و عشقی نه عنان گیر
مشکل که ازین پرده ناموس برآییم
از هستی ما تا رمقی همره ما هست
گر هم تک بادیم که در قید هواییم
انصاف نداریم که با خرمن مقصود
در حسرت کاهی که برد کاه رباییم
خون از جگر غنچه گشودیم «نظیری »
بخروش که بر طرفه گلی نغمه سراییم
می آن نکند با تو که عشق تو به جان کرد
غم با دلم آن کرد که با باغ خزان کرد
داغ دلم افروخته تر شد ز چراغم
هم منصب پروانه بود پنبه داغم
در پوست نمی گنجد ازین نشئه نشاطم
بر دست نمی استد ازین باده ایاغم
صدسال گر از گل به مشامم نرسد بود
افسرده نگوید به خزان بلبل باغم
بر شعله خورشید زند طعنه فروغم
بر گرمی پروانه زند خنده چراغم
سرگرمی بازار جنون باد مبارک
آشفتگیی هست به سودای دماغم
دیوانگی آشفته تمکین و تمیزم
فرزانگی آفت زده لابه و لاغم
آن جا که منم پیر و جوان بی خبرانند
کس رنجه مسازید و مگیرید سراغم
صبحم به خراش جگر و سینه دمیده
روزم شده پیدا به جگرخونی داغم
روز سیهی دیده ام از هجر که امشب
در پیش نظر صبح نماید پر زاغم
نازک تر از ایام بهارست تموزم
خورشید فرو می چکد از چهره روزم
قهرش به سخن تیغ و به دم نیشترم کرد
زهر دل کافور مزاج نظرم کرد
چون خنده ناخوش دهنان بی نمکم ساخت
چون گریه صاحب غرضان بی ثمرم کرد
بیش از همه در دیده غم کرد عزیزم
در چشم نشاط از همه کس خوارترم کرد
از خلوت شرم و ادب آورد برونم
در معرکه شور و جنون جلوه گرم کرد
یک شب به در صبح وصالم نرسانید
این بخت که درمانده خواب سحرم کرد
من بی خودم از لطف کجا بود که ساقی
یک جرعه میم داد که خون در جگرم کرد
کی بود که فرصت دلی از خنده خوشم ساخت
کی بود که قسمت لبی از گریه ترم کرد
کامی به مراد دل خود برنگرفتیم
زان روز که طالع به وفا همسفرم کرد
گفتم سخن عشق به رندی نشدم فاش
نفرین خرابات چنین دربدرم کرد
اینها چه که از پرده هستیم برآورد
از بندگی خاطر خویشم بدر آورد
شادم که دوا درد مرا سود ندارد
بیماری عشقست که بهبود ندارد
یک کس به در صومعه مقبول نظر نیست
نازم به خرابات که مردود ندارد
سرگشته زدم گام به هرجا و ندیدم
یک ذره که ره جانب مقصود ندارد
صد مرتبه زد بخت به هم زبح و رصد را
این هفت فلک اختر مسعود ندارد
بی فایده بر آتش دل ناله سپندست
در مجمر ما بو شکر و عود ندارد
ای خرمنم آتش زده از من چه گریزی؟
اندیشه مکن آتش من دود ندارد
گو گریه مکن شور کز آن کان نمک نیست
یک دل که کباب نمک آلود ندارد
تا از خبر صحبت صاحب نشوم شاد
شادی دلم از نغمه داوود ندارد
افغان که هلال شب عیدم به خسوفست
خورشید مرا ساعت نوروز کسوفست
زان دم که به افسون طبیبانت نیازست
عیسی به فسون دم خود بر سر نازست
در آرزوی صحت تو لحظه بر ایام
همچون شب عیدست که بر طفل درازست
کار تو نه کاریست که آن فاتحه خواهد
در عقده این کار ندانم که چه رازست
برخیز که مفتاح دعا زیر سر تست
برخیز که درهای اجابت ز تو بازست
از عارضه غم نیست که چون دولت دانات
در غیب حکیمی است که بیمار نوازست
بر مرکب صحت نتوان تاخت همه عمر
میدان جهان پر ز نشیبست و فرازست
باد ار به گلستان تو آسیب رسانید
آن نیز ز آسیب گلستان به گدازست
تا بوی گل تازه دماغ تو گرفتست
در موسم گلزار در باغ فرازست
در فتنه تو را ذات خوش از فتنه مصونست
چون نرگس بیمار که بر بستر نازست
ملک از حشر فتح تو نقصان نپذیرد
غم کیست؟ کز اقبال تو درمان نپذیرد
چون ناله نهم بر سر افلاک قدم را
از ضعف برون آورم احسان و کرم را
گر یک تنه بر قلب ملایک نتوان تاخت
از اشگ جهانگیر کشم خیل و حشم را
برخیز که امروز به خوش کردن دل ها
گیتی به حق صحبت تو خورده قسم را
دیروز که سر دل و مقصود اجابت
درکار تو می رفت عرب را و عجم را
در فکر تو عاشق به سؤال لب معشوق
در خاطر آشفته نمی گفت نعم را
حسن از پی شوریدگی عشق بیاراست
ز آشفتگی عارضه ات زلف بخم را
عشاق چو دیدند مبارک الم تو
در عشق فزودند به پیرایه الم را
صد شکر که در ساعت فرخنده نوروز
آراسته دیدیم به جم مسند جم را
آن رفت که بی زله خوانت فلک پیر
سیری شکم نام همی کرد درم را
نام تو که گنجیده به هر ذره جانم
از غایت تعظیم نگنجد به زبانم
خاری که به پای تو خلد باغ یقین است
سنگی که به راه تو فتد کعبه دین است
در عزم قوی باش که اندر ره دولت
مفتاح نجاتست به هر جا که کمین است
در خوش دلی آویز که با عمر تو ایام
گر رشته بگسسته بود حبل متین است
بردار نقاب از رخ و تسکین دلی ده
پیرایه حسنت نه به مصر و نه به چین است
بر بستر نازست اگر جلوه قدست
در پرده حسنست اگر چین حبین است
در خلوت ما هر که نه پروانه برون باد
شمع از نظر جشم بدان خانه نشین است
تا دهر تو را داروی تلخی بچشاند
دولت ز یسارست و سعادت ز یمین است
در کار تو از بی خردی گر بدییی کرد
آن خاصیت طینت دهرست نه کین است
ز ایام مکن شکوه که باشد غم ایام
نوش دم زنبور که با نیش قرین است
گو حادثه بر حادثه در ملک بقا باش
با ایرج و داراب تو در ظل خدا باش
از پرده برآمد روشی بهتر از آن داشت
ذوقی به چمن داد که در خنده ابرست
شوری ز گل انگیخت که بلبل به فغان داشت
امروز که شد عشرت می لعل قبا شد
وان روز که بود آفت دی رنگ خزان داشت
این جلوه حسن است که در پرده نگنجد
این قصه عشقست که پنهان نتوان داشت
در باغ خروش از در و دیوار برآمد
کز غنچه لبان خاک به دل راز نهان داشت
بی خواست برآورد سر از طرف چمن ها
چندان که زمین تازه نهالان جوان داشت
مشاطگی هر خس و هر خار صبا کرد
از بس که چمن غالیه در غالیه دان داشت
ایمن نتوان بود که از ابر بهاری
شد لاله ستان هرچه زمین ژاله ستان داشت
دستار گل امروز نگر گشته پریشان
دیروز گر از غنچه به سر تاج کیان داشت
تا هست جهان هست خزانی و بهاری
دل بسته این وضع مکرر نتوان داشت
کو عشق که دود از دل بی درد برآرم
آهی کشم از هستی خود گرد برآرم
عشقست که هم پرده و هم پرده درآمد
غماز دل و شحنه خون جگر آمد
عشقست که بگذشته و آینده ما اوست
در هر نفسی رفت و به رنگی دگر آمد
هان جان و دل آغوش و بغل خوش بگشایید
کان یار سفرکرده ما از سفر آمد
او بود که از سینه به تاراج خرد خاست
او بود که بر آتش دل جلوه گر آمد
شد حسن چو در جلوه خوبی به نظر رفت
شد عشق چو در پرده سودا به سر آمد
آنگاه برانگیخت فراقی و وصالی
در صورت یکتایی از آن هر دو برآمد
تا چشم حسودی نکند کار درین کار
از دل به دل آن عشق بدین سینه درآمد
آن یار که معموری دل از ستم اوست
صد شکر که این بار ستمکارتر آمد
نیک آمدی ای عقل مرا آتش خرمن
لبیک زهی چشم امیدم به تو روشن
خیزید که گیریم می از ساقی مستان
گردیم به حال دل آشوب پرستان
جامی دو سه نوشیم و درآییم به بازار
سر می و میخانه بگوییم به دستان
بس نشئه بلندست اگر لب بگشاییم
بر خویش ببالند ز مستی همه پستان
هان ای دل غافل شده هنگام صبوحست
گر جام ز ساقی نستانی مزه بستان
بی دردسر از خواب برآور که بپیمود
بر ما خم و ساغر در و دیوار گلستان
برخیز که گر بهره ای از نشئه نداریم
باری بنشینیم به همت بر مستان
ایام بهار آمد و در خانه بماندیم
زین شرم که بی می نتوان رفت به بستان
تاریکی غم از افق سینه دمیده
یک شیشه می کو؟ که کنم شمع شبستان
در کشور آن قوم که این باده حلالست
گلرنگ چو رخسار بهارست زمستان
از میکده مگذر که در کعبه فرازست
بسیار مدو تیز که این راه درازست
آن راز که در صومعه محجوب ریا بود
در میکده از صافی دل ها به ملا بود
فکری که غم مدرسه و درس همانست
در ساغر می نشئه و در ساز نوا بود
قهری که شود هیزم او آتش نمرود
دیدیم که خاکستر او لطف و عطا بود
خمار دلش خوش که پی می گه و بیگاه
هرگاه که رفتیم در میکده وا بود
دی راهب بتخانه به من راه حرم را
نزدیک نمود ارچه بسی دورنما بود
خورشید به زنار همی بست میانش
در بتکده هر ذره که بر روی هوا بود
دیدیم که در میکده هم شاهد و ساقیست
آن خانه برانداز که در خانه ما بود
او بود که بر هر که نظر کرد بقا یافت
او بود که از هر که گذر کرد فنا بود
این جلوه همانست کزو گریه بجوشید
شورش شد و در قالب مجنون بخروشید
غافل مگذر بتکده را هم حرمی هست
زان سوی خرابات چو رفتی صنمی هست
در دیده نمک ریز که خوابت نرباید
شایسته دریافتن از عمر دمی هست
در عشق چو عقل و خرد باده پرستان
ویرانم و آگه نه که بر من ستمی هست
در شکوه دلر طفل الف بی نشناسم
زین بیش ندانم که ورق را رقمی هست
آن نیست که در هجر دلم را نخراشد
گر نیست سنان مژه نوک قلمی هست
دلتنگی من چون سبب خوشدلی اوست
دریوزه کنم از در هر دل که غمی هست
ساقی غم نابودن می سخت خماریست
مستیم اگر در قدح و جام نمی هست
دل بر خود و بر هستی خود از چه نهد کس
در هر نفس ما چو وجود و عدمی هست
جز جام می عشق که آیینه صدقست
پیمانه زهرست اگر جام جمی هست
آن به که بغیر از مژه تر نشناسیم
لب تشنه بمیریم و سکندر نشناسیم
گر قیصر و گر ما، همه محتاج گداییم
سیلی خور بیش و کم یک خان و سراییم
بر خویش گل و برگ بچینیم وگرنه
نیکوروش سیر گه نشو و نماییم
عقل و دل و ما بی خبرانیم که یک جا
صد سال نشینیم و ندانیم کجاییم
زین لب که بود بسته تر از کار دل ما
صد کار فروبسته گردون بگشاییم
با آن که ز بال مگسی سایه ندیدیم
هرجا که نشینیم ثناگوی هماییم
شوقی نه گریبان کش و عشقی نه عنان گیر
مشکل که ازین پرده ناموس برآییم
از هستی ما تا رمقی همره ما هست
گر هم تک بادیم که در قید هواییم
انصاف نداریم که با خرمن مقصود
در حسرت کاهی که برد کاه رباییم
خون از جگر غنچه گشودیم «نظیری »
بخروش که بر طرفه گلی نغمه سراییم
می آن نکند با تو که عشق تو به جان کرد
غم با دلم آن کرد که با باغ خزان کرد
داغ دلم افروخته تر شد ز چراغم
هم منصب پروانه بود پنبه داغم
در پوست نمی گنجد ازین نشئه نشاطم
بر دست نمی استد ازین باده ایاغم
صدسال گر از گل به مشامم نرسد بود
افسرده نگوید به خزان بلبل باغم
بر شعله خورشید زند طعنه فروغم
بر گرمی پروانه زند خنده چراغم
سرگرمی بازار جنون باد مبارک
آشفتگیی هست به سودای دماغم
دیوانگی آشفته تمکین و تمیزم
فرزانگی آفت زده لابه و لاغم
آن جا که منم پیر و جوان بی خبرانند
کس رنجه مسازید و مگیرید سراغم
صبحم به خراش جگر و سینه دمیده
روزم شده پیدا به جگرخونی داغم
روز سیهی دیده ام از هجر که امشب
در پیش نظر صبح نماید پر زاغم
نازک تر از ایام بهارست تموزم
خورشید فرو می چکد از چهره روزم
قهرش به سخن تیغ و به دم نیشترم کرد
زهر دل کافور مزاج نظرم کرد
چون خنده ناخوش دهنان بی نمکم ساخت
چون گریه صاحب غرضان بی ثمرم کرد
بیش از همه در دیده غم کرد عزیزم
در چشم نشاط از همه کس خوارترم کرد
از خلوت شرم و ادب آورد برونم
در معرکه شور و جنون جلوه گرم کرد
یک شب به در صبح وصالم نرسانید
این بخت که درمانده خواب سحرم کرد
من بی خودم از لطف کجا بود که ساقی
یک جرعه میم داد که خون در جگرم کرد
کی بود که فرصت دلی از خنده خوشم ساخت
کی بود که قسمت لبی از گریه ترم کرد
کامی به مراد دل خود برنگرفتیم
زان روز که طالع به وفا همسفرم کرد
گفتم سخن عشق به رندی نشدم فاش
نفرین خرابات چنین دربدرم کرد
اینها چه که از پرده هستیم برآورد
از بندگی خاطر خویشم بدر آورد
شادم که دوا درد مرا سود ندارد
بیماری عشقست که بهبود ندارد
یک کس به در صومعه مقبول نظر نیست
نازم به خرابات که مردود ندارد
سرگشته زدم گام به هرجا و ندیدم
یک ذره که ره جانب مقصود ندارد
صد مرتبه زد بخت به هم زبح و رصد را
این هفت فلک اختر مسعود ندارد
بی فایده بر آتش دل ناله سپندست
در مجمر ما بو شکر و عود ندارد
ای خرمنم آتش زده از من چه گریزی؟
اندیشه مکن آتش من دود ندارد
گو گریه مکن شور کز آن کان نمک نیست
یک دل که کباب نمک آلود ندارد
تا از خبر صحبت صاحب نشوم شاد
شادی دلم از نغمه داوود ندارد
افغان که هلال شب عیدم به خسوفست
خورشید مرا ساعت نوروز کسوفست
زان دم که به افسون طبیبانت نیازست
عیسی به فسون دم خود بر سر نازست
در آرزوی صحت تو لحظه بر ایام
همچون شب عیدست که بر طفل درازست
کار تو نه کاریست که آن فاتحه خواهد
در عقده این کار ندانم که چه رازست
برخیز که مفتاح دعا زیر سر تست
برخیز که درهای اجابت ز تو بازست
از عارضه غم نیست که چون دولت دانات
در غیب حکیمی است که بیمار نوازست
بر مرکب صحت نتوان تاخت همه عمر
میدان جهان پر ز نشیبست و فرازست
باد ار به گلستان تو آسیب رسانید
آن نیز ز آسیب گلستان به گدازست
تا بوی گل تازه دماغ تو گرفتست
در موسم گلزار در باغ فرازست
در فتنه تو را ذات خوش از فتنه مصونست
چون نرگس بیمار که بر بستر نازست
ملک از حشر فتح تو نقصان نپذیرد
غم کیست؟ کز اقبال تو درمان نپذیرد
چون ناله نهم بر سر افلاک قدم را
از ضعف برون آورم احسان و کرم را
گر یک تنه بر قلب ملایک نتوان تاخت
از اشگ جهانگیر کشم خیل و حشم را
برخیز که امروز به خوش کردن دل ها
گیتی به حق صحبت تو خورده قسم را
دیروز که سر دل و مقصود اجابت
درکار تو می رفت عرب را و عجم را
در فکر تو عاشق به سؤال لب معشوق
در خاطر آشفته نمی گفت نعم را
حسن از پی شوریدگی عشق بیاراست
ز آشفتگی عارضه ات زلف بخم را
عشاق چو دیدند مبارک الم تو
در عشق فزودند به پیرایه الم را
صد شکر که در ساعت فرخنده نوروز
آراسته دیدیم به جم مسند جم را
آن رفت که بی زله خوانت فلک پیر
سیری شکم نام همی کرد درم را
نام تو که گنجیده به هر ذره جانم
از غایت تعظیم نگنجد به زبانم
خاری که به پای تو خلد باغ یقین است
سنگی که به راه تو فتد کعبه دین است
در عزم قوی باش که اندر ره دولت
مفتاح نجاتست به هر جا که کمین است
در خوش دلی آویز که با عمر تو ایام
گر رشته بگسسته بود حبل متین است
بردار نقاب از رخ و تسکین دلی ده
پیرایه حسنت نه به مصر و نه به چین است
بر بستر نازست اگر جلوه قدست
در پرده حسنست اگر چین حبین است
در خلوت ما هر که نه پروانه برون باد
شمع از نظر جشم بدان خانه نشین است
تا دهر تو را داروی تلخی بچشاند
دولت ز یسارست و سعادت ز یمین است
در کار تو از بی خردی گر بدییی کرد
آن خاصیت طینت دهرست نه کین است
ز ایام مکن شکوه که باشد غم ایام
نوش دم زنبور که با نیش قرین است
گو حادثه بر حادثه در ملک بقا باش
با ایرج و داراب تو در ظل خدا باش
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۳ - بستیم ز لب، در به رخ آفات زمان را
بستیم ز لب، در به رخ آفات زمان را
کردیم امان نامه ازین مهر، زبان را
مایل بستم بیش بود ظالم معزول
پرزور شود، زه چو بگیرند کمان را
آگاهی عامل، سبب راحت شاه است
فریاد سگ، افسانه بود خواب شبان را
از بس بزبان آمد و از دوست نهفتیم
شد جوهر آیینه، سخن لوح زبان را
کردم به دل سخت تو اظهار غم خویش
بر سنگ زدم پیش تو این راز نهان را
با دیده بینا نتوان از تو گذشتن
عکس رخت آیینه کند آب روان را
گردد ز سخن سختی هر مرد نمایان
تیر است ترازو، کشش زور کمان را
پیچیده به خود واعظ ما بسکه ز فکرت
مشکل که بیابد سخنش راه زبان را
کردیم امان نامه ازین مهر، زبان را
مایل بستم بیش بود ظالم معزول
پرزور شود، زه چو بگیرند کمان را
آگاهی عامل، سبب راحت شاه است
فریاد سگ، افسانه بود خواب شبان را
از بس بزبان آمد و از دوست نهفتیم
شد جوهر آیینه، سخن لوح زبان را
کردم به دل سخت تو اظهار غم خویش
بر سنگ زدم پیش تو این راز نهان را
با دیده بینا نتوان از تو گذشتن
عکس رخت آیینه کند آب روان را
گردد ز سخن سختی هر مرد نمایان
تیر است ترازو، کشش زور کمان را
پیچیده به خود واعظ ما بسکه ز فکرت
مشکل که بیابد سخنش راه زبان را
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۶۹ - قد خم شد و افتاد جهان از نظر ما
قد خم شد و افتاد جهان از نظر ما
واشد سر و سامان هوسها، ز سر ما
در تن حرکت نیست، بجز گردش رنگم
دیگر سفر هند حنا شد سفر ما
چون غنچه، زر ما گره مشت ندیده است
صندوق بگو کیسه ندوزد به زر ما
در باغ سخاوت نتوان کامرسش گفت
خود را چو به کامی نرساند ثمر ما
ما را به املهای جهان، بستگیی نیست
چون قطره به تن رشته نگیرد گهر ما
کرده است زخود بیخبرم، یاد عزیزان
با آنکه نگیرند عزیزان خبر ما
واعظ ندهد غیر گل آتشی از وی
خاری که زند دست به دامان تر ما
واشد سر و سامان هوسها، ز سر ما
در تن حرکت نیست، بجز گردش رنگم
دیگر سفر هند حنا شد سفر ما
چون غنچه، زر ما گره مشت ندیده است
صندوق بگو کیسه ندوزد به زر ما
در باغ سخاوت نتوان کامرسش گفت
خود را چو به کامی نرساند ثمر ما
ما را به املهای جهان، بستگیی نیست
چون قطره به تن رشته نگیرد گهر ما
کرده است زخود بیخبرم، یاد عزیزان
با آنکه نگیرند عزیزان خبر ما
واعظ ندهد غیر گل آتشی از وی
خاری که زند دست به دامان تر ما
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۸۲ - نبود صفت لعل تو، حد سخن ما
نبود صفت لعل تو، حد سخن ما
این لقمه فزونست بسی از دهن ما
از خون دلم خورده مگر آب، که دایم
خیزد عوض سبزه غبار از چمن ما
شد وقت گذشت از همه، دندان اجل کو؟
بر رشته جان سخت گره گشته تن ما
تن خود به میان نیست، مگر از پس مردن
نامی بنویسند ز ما، بر کفن ما
درد تو ز بس در گل ما ریشه دوانده است
ماند چو زبان ناله ما، در دهن ما
در راه سلوک، اهل زمان بسکه دورویند
گردیده یکی راهبر و راهزن ما
گشتیم سراپای جهان را همه واعظ
شهری چو سفر نیست برای وطن ما
این لقمه فزونست بسی از دهن ما
از خون دلم خورده مگر آب، که دایم
خیزد عوض سبزه غبار از چمن ما
شد وقت گذشت از همه، دندان اجل کو؟
بر رشته جان سخت گره گشته تن ما
تن خود به میان نیست، مگر از پس مردن
نامی بنویسند ز ما، بر کفن ما
درد تو ز بس در گل ما ریشه دوانده است
ماند چو زبان ناله ما، در دهن ما
در راه سلوک، اهل زمان بسکه دورویند
گردیده یکی راهبر و راهزن ما
گشتیم سراپای جهان را همه واعظ
شهری چو سفر نیست برای وطن ما
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۱۱۲ - با نازکی حسن تو، کی تاب حجاب است
با نازکی حسن تو، کی تاب حجاب است
برروی تو، افروختن چهره نقاب است!
از آتش آن چهره، دل سنگ گدازد
تا دیده ترا، خانه آیینه خراب است
لبریز طراوت شده از بس گل رویت
دیوار چمن تا مژه خار در آب است
سیلاب شود بسکه تراود ز تو خوبی
زین واقعه دارد خبر آن دل که خراب است
دیدن رخش و، چاک بدامن نرساندن
واعظ بده انصاف، که در بند نقاب است؟
برروی تو، افروختن چهره نقاب است!
از آتش آن چهره، دل سنگ گدازد
تا دیده ترا، خانه آیینه خراب است
لبریز طراوت شده از بس گل رویت
دیوار چمن تا مژه خار در آب است
سیلاب شود بسکه تراود ز تو خوبی
زین واقعه دارد خبر آن دل که خراب است
دیدن رخش و، چاک بدامن نرساندن
واعظ بده انصاف، که در بند نقاب است؟
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۱۲۸ - از بهر دو نان، منت دونان چه ضرور است
از بهر دو نان، منت دونان چه ضرور است
هر روز دو صد مرگ به یک جان، چه ضرور است
از شوق تو، نعل لب نان است در آتش
در تب چو تنور از غمش ای جان چه ضرور است
آن را که نهادند به سر تاج قناعت
بستن کمر خدمت سلطان چه ضرور است
تا جمع شود یک دو سه دینار حرامت
دیدن همه شب خواب پریشان چه ضرور است؟
خود را به خطرها ز پی مال فگندن
دادن سر خود در ره سامان چه ضرور است
جایی که رسد دست به دامان تجرد
دادن بکف جامه گریبان، چه ضرور است؟
چون آب روان، خاک بود مسند پاکان
در کلبه ما قالی کرمان چه ضرور است؟!
امروز شدن بر رخ خوبان همه تن چشم
فردا شدنت کور و پشیمان چه ضرور است؟
تا آب لب تشنه یک دانه توان شد
گوهر شدن ای قطره باران چه ضرور است
گیتی است یکی خانه، در آن ما همه مهمان
کردن نسق خانه ز مهمان چه ضرور است
واعظ، اگر از دوست بود گوشه چشمی
چشم نظر لطف ز یاران چه ضرور است؟
هر روز دو صد مرگ به یک جان، چه ضرور است
از شوق تو، نعل لب نان است در آتش
در تب چو تنور از غمش ای جان چه ضرور است
آن را که نهادند به سر تاج قناعت
بستن کمر خدمت سلطان چه ضرور است
تا جمع شود یک دو سه دینار حرامت
دیدن همه شب خواب پریشان چه ضرور است؟
خود را به خطرها ز پی مال فگندن
دادن سر خود در ره سامان چه ضرور است
جایی که رسد دست به دامان تجرد
دادن بکف جامه گریبان، چه ضرور است؟
چون آب روان، خاک بود مسند پاکان
در کلبه ما قالی کرمان چه ضرور است؟!
امروز شدن بر رخ خوبان همه تن چشم
فردا شدنت کور و پشیمان چه ضرور است؟
تا آب لب تشنه یک دانه توان شد
گوهر شدن ای قطره باران چه ضرور است
گیتی است یکی خانه، در آن ما همه مهمان
کردن نسق خانه ز مهمان چه ضرور است
واعظ، اگر از دوست بود گوشه چشمی
چشم نظر لطف ز یاران چه ضرور است؟
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۱۴۲ - تا عکس گل روی تو در چشم تر ماست
تا عکس گل روی تو در چشم تر ماست
دامان پر از خون شده، باغ نظر ماست
شبها که بود در نظر آیینه رویت
بیرون شدن جان ز تن، آه سحر ماست
فرخنده همای فلک همت خویشیم
افشاندن دامن ز جهان، بال و پر ماست
پامال شدن، میدهد آخر بر دولت
پا بر سر ما هر که نهد، تاج سر ماست
ما نخل سرافراخته گلشن عشقیم
از غیر تو پیوند بریدن ثمر ماست
سوداگر بی مایه سود دو جهانیم
برگرد سراپای تو گشتن سفر ماست
ما را به وفاداری ما قدر شناسند
در راه تو استادگی، آب گهر ماست
در هیچ دلی واعظ ما جای ندارد
هم طالع افغان تهی از اثر ماست
دامان پر از خون شده، باغ نظر ماست
شبها که بود در نظر آیینه رویت
بیرون شدن جان ز تن، آه سحر ماست
فرخنده همای فلک همت خویشیم
افشاندن دامن ز جهان، بال و پر ماست
پامال شدن، میدهد آخر بر دولت
پا بر سر ما هر که نهد، تاج سر ماست
ما نخل سرافراخته گلشن عشقیم
از غیر تو پیوند بریدن ثمر ماست
سوداگر بی مایه سود دو جهانیم
برگرد سراپای تو گشتن سفر ماست
ما را به وفاداری ما قدر شناسند
در راه تو استادگی، آب گهر ماست
در هیچ دلی واعظ ما جای ندارد
هم طالع افغان تهی از اثر ماست
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۱۵۰ - این درهم و دینار، که چشم تو بر آن است
این درهم و دینار، که چشم تو بر آن است
هر یک بره حادثه، چشمی نگران است
نظاره ما نیست، جز از دیده عبرت
فصل گل ما خسته دلان، فصل خزان است
تا اول عمر است، بیا بار ببندیم
بالیده شود میوه نخلی که جوان است
در بردن جان، مرگ شتابان و، تو غافل
درد تو سبک خیز و، ترا خواب گران است
از بس همگی بهر میان گوشه نشینند
جایی که کنار است درین عهد، میان است
ای دوست، بود چاره بدگو نشنیدن
گوشی که بود کر، سپر تیغ زبان است
جایی که کسی دم نزند غیر خموشی
اظهار غم خویش، کجا کار زبان است
واعظ چه کنی مطلب خود عرض بر دوست؟
«آنجا که عیانست چه حاجت به بیان است »؟
هر یک بره حادثه، چشمی نگران است
نظاره ما نیست، جز از دیده عبرت
فصل گل ما خسته دلان، فصل خزان است
تا اول عمر است، بیا بار ببندیم
بالیده شود میوه نخلی که جوان است
در بردن جان، مرگ شتابان و، تو غافل
درد تو سبک خیز و، ترا خواب گران است
از بس همگی بهر میان گوشه نشینند
جایی که کنار است درین عهد، میان است
ای دوست، بود چاره بدگو نشنیدن
گوشی که بود کر، سپر تیغ زبان است
جایی که کسی دم نزند غیر خموشی
اظهار غم خویش، کجا کار زبان است
واعظ چه کنی مطلب خود عرض بر دوست؟
«آنجا که عیانست چه حاجت به بیان است »؟
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۱۵۴ - بی فکر تو، ناپاک دل از لوث جهان است
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۱۷۰ - خود هیچ و، نقاب از خط شبرنگ گرفته است
خود هیچ و، نقاب از خط شبرنگ گرفته است
برما شکرین لعل تو، پر تنگ گرفته است
ترسم ندهد حصه به اعضای دگر هیچ
دل، درد تو را سخت ببر تنگ گرفته است
باشد غرضش دل، که ز ابرو مژگانست
پیوسته کمانی بسر چنگ گرفته است
آن حسن غنی طبع، که من دیدم از آن شوخ!
از باده چسان که مأوی بته سنگ گرفته است
دارد بزبان پند و، بدل بند علایق
واعظ ز جهان گوشه از این ننگ گرفته است
برما شکرین لعل تو، پر تنگ گرفته است
ترسم ندهد حصه به اعضای دگر هیچ
دل، درد تو را سخت ببر تنگ گرفته است
باشد غرضش دل، که ز ابرو مژگانست
پیوسته کمانی بسر چنگ گرفته است
آن حسن غنی طبع، که من دیدم از آن شوخ!
از باده چسان که مأوی بته سنگ گرفته است
دارد بزبان پند و، بدل بند علایق
واعظ ز جهان گوشه از این ننگ گرفته است
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۱۷۸ - بربند میان، وقت کنارت ز میانهاست
بربند میان، وقت کنارت ز میانهاست
زان لعل بها یافت، که در مخزن کانهاست
عزلت نه همین روی نهفتن ز جهانست
خوش گوشه نشینی که نه حرفش به میانهاست
هر پرده دل، از سخنی گشته مکدر
دل نیست، قلم پاک کن کلک زبانهاست
گر بر تن و جان، نیش زند مار بیابان
بر دل زند آن مار، که در کام و دهانهاست
دارم سپر از آب رخ خویش، وگرنه
هر سو به من از طعن کجان راست سنانهاست
ز اقبال جهان، ای دل غافل به حذر باش
رو کردن دولت بتو، چون پشت کمانهاست
این کبر و غروری که در ارباب کمالست
واعظ زده خوش مفت که از هیچ مدانهاست
زان لعل بها یافت، که در مخزن کانهاست
عزلت نه همین روی نهفتن ز جهانست
خوش گوشه نشینی که نه حرفش به میانهاست
هر پرده دل، از سخنی گشته مکدر
دل نیست، قلم پاک کن کلک زبانهاست
گر بر تن و جان، نیش زند مار بیابان
بر دل زند آن مار، که در کام و دهانهاست
دارم سپر از آب رخ خویش، وگرنه
هر سو به من از طعن کجان راست سنانهاست
ز اقبال جهان، ای دل غافل به حذر باش
رو کردن دولت بتو، چون پشت کمانهاست
این کبر و غروری که در ارباب کمالست
واعظ زده خوش مفت که از هیچ مدانهاست
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۱۸۵ - درها همه بسته است، گشاده است در دوست
درها همه بسته است، گشاده است در دوست
درهای شهان، طاق نماها ز در اوست
با نیک و بدم، شیوه به جز یک جهتی نیست
لوح دل من چون ورق آینه یک روست
با آینه آرایش خود رسم زنان است
خود ساختن مرد به آیینه زانوست
هر اشک که دیده ز شرم گنه آید
یک شعبه باریک ز آبیست که در روست
سنبل بر گیسوی تو، کم بوی تر از رنگ
گل پیش گل روی تو، بی رنگ تر از بوست
واعظ ز تو سیم و زر و، از ما غم جانان
ما را عوض بالش زر، بالش زانوست
درهای شهان، طاق نماها ز در اوست
با نیک و بدم، شیوه به جز یک جهتی نیست
لوح دل من چون ورق آینه یک روست
با آینه آرایش خود رسم زنان است
خود ساختن مرد به آیینه زانوست
هر اشک که دیده ز شرم گنه آید
یک شعبه باریک ز آبیست که در روست
سنبل بر گیسوی تو، کم بوی تر از رنگ
گل پیش گل روی تو، بی رنگ تر از بوست
واعظ ز تو سیم و زر و، از ما غم جانان
ما را عوض بالش زر، بالش زانوست
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۱۹۱ - در پای دلت هر غم بی فایده بندیست
در پای دلت هر غم بی فایده بندیست
هر پیچشت از فکر جهان چین کمندیست
از آتش زر این همه آوازه منعم
در گوش خردمند چو فریاد سپندیست
مد نگهت، برخط هر لوح مزاری
در پنجه مژگان تو سررشته پندیست
خاموشی هر یک ز عزیزان ته خاک
بر مردم غفلت زده، فریاد بلندیست
تاکی گله از کوتهی جذبه معشوق
گردن چو نهی، بر تو ز هر جاده کمندیست
دل از غم بیهوده دنیا چو فگندیم
واعظ ز جهان چاره ما کند بلندیست
هر پیچشت از فکر جهان چین کمندیست
از آتش زر این همه آوازه منعم
در گوش خردمند چو فریاد سپندیست
مد نگهت، برخط هر لوح مزاری
در پنجه مژگان تو سررشته پندیست
خاموشی هر یک ز عزیزان ته خاک
بر مردم غفلت زده، فریاد بلندیست
تاکی گله از کوتهی جذبه معشوق
گردن چو نهی، بر تو ز هر جاده کمندیست
دل از غم بیهوده دنیا چو فگندیم
واعظ ز جهان چاره ما کند بلندیست
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۱۹۷ - در چهره بی شرم، نشانی ز صفا نیست
در چهره بی شرم، نشانی ز صفا نیست
تف باد برآن رو که در آن آب حیا نیست
از ذل طمع رست، هرآنکس که به کم ساخت
شهریست قناعت که در آن نام گدا نیست
راضی به دل آزادی یاران نتوان بود
از همنفسان شکر کسی را غم ما نیست
از هیچ کسم، چشم کسی نیست ز یاران
زآن رو که مرا هیچ کسی غیر خدا نیست
با نقش جهان، دل نپسندیده به عقبی است
آری زر این شهر در آن شهر روا نیست
هرچند که پر زشت بود طاعتم، این هست
کز بسکه بدی هست در آن، جای ریا نیست
واعظ چه کنی شکوه شب و روز، ز پیری
هستت به عصا دسترس، ار قوت پا نیست
تف باد برآن رو که در آن آب حیا نیست
از ذل طمع رست، هرآنکس که به کم ساخت
شهریست قناعت که در آن نام گدا نیست
راضی به دل آزادی یاران نتوان بود
از همنفسان شکر کسی را غم ما نیست
از هیچ کسم، چشم کسی نیست ز یاران
زآن رو که مرا هیچ کسی غیر خدا نیست
با نقش جهان، دل نپسندیده به عقبی است
آری زر این شهر در آن شهر روا نیست
هرچند که پر زشت بود طاعتم، این هست
کز بسکه بدی هست در آن، جای ریا نیست
واعظ چه کنی شکوه شب و روز، ز پیری
هستت به عصا دسترس، ار قوت پا نیست
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۱۱ - در چشم شناسای ره و رسم امانت
در چشم شناسای ره و رسم امانت
دزدیدن گردن بود از تیغ خیانت
پوشیده نظر، دیده ور از یاری مردم
کور است که دارد ز عصا چشم اعانت
یک فایده خواری ما اینکه عزیزان
دیگر نتوانند بما داد اهانت
چیزی به بها کس ندهد جنس گران را
ای خصم به ما این همه مفروش متانت
مالت بود از وارث، از آن رو نکنی صرف
ای خواجه ممسک، به تو ختم است دیانت
واعظ به نفهمیدگی خویش کن اقرار
با لاف فطانت نشود جمع فطانت
دزدیدن گردن بود از تیغ خیانت
پوشیده نظر، دیده ور از یاری مردم
کور است که دارد ز عصا چشم اعانت
یک فایده خواری ما اینکه عزیزان
دیگر نتوانند بما داد اهانت
چیزی به بها کس ندهد جنس گران را
ای خصم به ما این همه مفروش متانت
مالت بود از وارث، از آن رو نکنی صرف
ای خواجه ممسک، به تو ختم است دیانت
واعظ به نفهمیدگی خویش کن اقرار
با لاف فطانت نشود جمع فطانت
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۲۳ - دل واکن هر پیر و جوانست دم صبح
دل واکن هر پیر و جوانست دم صبح
بر دل نفس شیشه گرانست دم صبح
از هم نگسسته است درو قافله فیض
پیوسته بهار است و خزانست دم صبح
بر راه تو ای قافله گریه خونبار
از دیده شبنم، نگرانست دم صبح
تا ثبت کند دمبدم ارقام سعادت
بر لوح تو کلک دو زبانست دم صبح
تا بر تو کند کوتهی عمر تو روشن
دایم بدو لب گرم بیانست دم صبح
برخیز که بیداری شب تازه کند جان
هر روز ازین روی جوانست دم صبح
از حسرت ایام شریفی که شد از دست
آهی زدل پیر جهانست دم صبح
شاید رسی ای دیده بگرد اثر او
بشتاب، که خوش گرم عنانست دم صبح
با خواهش دنیاست چه دشوار دم مرگ
بردیده پر خواب، گرانست دم صبح
تا دمبدم آری زدم باز پسین یاد
هر روز از آن برتو عیانست دم صبح
تا چشم نظر کار کرد، پرگل فیض است
باغ نظر دیده ورانست دم صبح
ای مرده دل، از فیض سحر زنده توان شد
واعظ، همه عالم تن و جانست دم صبح
بر دل نفس شیشه گرانست دم صبح
از هم نگسسته است درو قافله فیض
پیوسته بهار است و خزانست دم صبح
بر راه تو ای قافله گریه خونبار
از دیده شبنم، نگرانست دم صبح
تا ثبت کند دمبدم ارقام سعادت
بر لوح تو کلک دو زبانست دم صبح
تا بر تو کند کوتهی عمر تو روشن
دایم بدو لب گرم بیانست دم صبح
برخیز که بیداری شب تازه کند جان
هر روز ازین روی جوانست دم صبح
از حسرت ایام شریفی که شد از دست
آهی زدل پیر جهانست دم صبح
شاید رسی ای دیده بگرد اثر او
بشتاب، که خوش گرم عنانست دم صبح
با خواهش دنیاست چه دشوار دم مرگ
بردیده پر خواب، گرانست دم صبح
تا دمبدم آری زدم باز پسین یاد
هر روز از آن برتو عیانست دم صبح
تا چشم نظر کار کرد، پرگل فیض است
باغ نظر دیده ورانست دم صبح
ای مرده دل، از فیض سحر زنده توان شد
واعظ، همه عالم تن و جانست دم صبح