تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۳۲ - آن کو به تو بخشید چنین لطف و صباحت
آن کو به تو بخشید چنین لطف و صباحت
آموخت مرا شاعری و رسم فصاحت
تا مردم چشمم صدف در تو بیند
چون‌ آدم آبی شده در غوص و سباحت
هم چشمه خضری تو و هم جام سکندر
هم معدن حسنی تو هم کان ملاحت
هم مایه جادویی و هم سایه اعجاز
هم آفت آرامی و هم فتنه راحت
هم داروی دردی تو و هم محنت جان ها
هم مرهم زخمی تو و هم داغ جراحت
بسیار دل ما هوس بوس تو را کرد
نشنید جواب از لب لعلت به صراحت
با روی تو، کان جلوه ده صبح مصفاست
خورشید برون آمد و نشناخت قباحت
افسر، مکش از رنج طلب پای به دامن
کاین خسرو ما، صاحب جود است و سماحت
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۳۵ - امروز همه خرّمی دولت دین است
امروز همه خرّمی دولت دین است
این است که این دولت دارای زمین است
شاهد که دهی در عوضش سیم بناگوش
ما را که دل اندر خم زلف تو رهین است
آن رخ نه که بر سرو قدت ماه منوّر
و آن تن نه که در پیرهنت درّ سمین است
جان پیش لبت دادم و خود طرّفه نگاهت
پیداست که این مُعجز و آن سحر مبین است
خوبیت به حدّی که جهانی بتو مایل
ما را به جهانی سر جنگ و دل کین است
تا جان کرا سوزد و پرتو به که بخشد
آن برق جهان سوز که در خانه زین است
این زلف فرو هشته بر آن روی نگارین
یا زنگیکی معتکف خلد برین است
در کام بد اندیش سرشک آمده، افسر
لعل لب دلدار که چون ماء معین است
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۳۹ - ما را به سراپرده گل رفت اشارت
ما را به سراپرده گل رفت اشارت
برقع ز رخ افکندش، ای دیده بشارت
کام دهن از بهر چه شیرین نکنم من؟
شکر دهن ار می دهدم زهر مرارت
من خاک شوم در طلب و او ننهد پای
اوج عظمت بنگر و پستی حقارت
چشم تو برد عقل مرا و این نه شگفت است
ترک است و برد خانه تاجیک به غارت
از کشتن من بهر چه آن شوخ برآشفت،
جان دادن و نالیدن اگر نیست جسارت
در منظره دیده اگر جای نسازد
عاقل نکند در ره سیلاب عمارت
سرمایه جان در طلب وصل تو دادن،
سودی است که در وی نبود هیچ خسارت
زنهار بهر کس منما آیینه رخ
کاه دل ما سوی تو آید به سفارت
افسر، دلی از غبغب تو سوخته دارد
افزاید عجب دیدن کافور حرارت
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۴۰ - ساقی به سر ما هوس شرب مدام است
ساقی به سر ما هوس شرب مدام است
زآن لعلم اگر بوسه دهی، کار تمام است
هر لحظه به کام دگری ساقی مجلس
این گردش چرخ است که با گردش جام است
ساقی، اگرم بوسه دهی جام میم بخش
بی بوسه مرا باده گلرنگ حرام است
امروز که هم ذره و خورشید برقصند
مطرب نی و ساقی می و معشوقه به کام است
ای باد سحرگاه عبیرت در جیب
گویا که تو را بهر من از دوست پیام است
مرغ دل ما خال تو را دید و بدانست
کانجا که بود دانه، بلی حلقه دام است
جانانه ز رخ پرد بینداخته، افسر،
یا بخت مرا طالع خورشید بنام است؟
چشم دل ما را هوس دیدن جان است
این است که دل منزل آن جان جهان است
هر صومعه و دیر که دیدم خطری داشت
امنی که بود در کنف پیر مغان است
در انجمن دهر مجو عیش وگر هست
در دردی صهبای خم دردکشان است
سرتا قدمش دیدم و سنجیدم و گفتم
چیزی که مراحل نشد، آن سرّ دهان است
با لاله روی تو بسوزد دلم، آری
آتش بود آن گل، به بهاری که خزان است
مه در شب تاریک عیان تر بود آخر
ماه تو چرا در شب آن زلف نهان است؟
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۴۱ - عید است و مرا در طلب باده شتاب است
عید است و مرا در طلب باده شتاب است
خورشید مرا ساغر و یاقوت شراب است
با بوسه لعلش نخورم باده گلگون،
کانجا که بود بوسه، بلی باده چو آب است
با چشمه حیوان لبش کوثر و تسنیم
ما تشنه لبان را همه رخشنده سراب است
ساقی تو گلابم چه زنی این همه بر رخ؟
ما را عرق آن گل رخسار، گلاب است
آن خطه حسن است که تعمیر شد از یار
واین کشور عشق است که از جور خراب است
ای پادشه حسن، که در کشور نازی،
دریاب، که دلجویی درویش ثواب است
دلدار به نالیدن افسر ندهد گوش
این ناله عشق است نه طنبور و رباب است
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۴۵ - گشتیم همه عالم و جای دگری نیست
گشتیم همه عالم و جای دگری نیست
دیدیم و ز سودای غمت خوبتری نیست
تا شیفته سامان گذرد خاطرم ای دوست،
از زلف تو در خاطرم آشفته تری نیست
سرتاسر نخجیرگه عشق مپندار،
کز ناوک مژگان تو خونین جگری نیست
جانانه وبل جان منی زآن رخ و زآن لب
پنهان ز چه دارم، که جز اینم هنری نیست
دارند به گلزار تو مرغان خوش آواز
پرواز، و دریغا که مرا بال و پری نیست
دیدار رخت نیست مگر کار سکندر
کایینه گری شیوه هر بی بصری نیست
در راه وفاداری آن سخت دل، افسر
جز خضر محبت دگرم راهبری نیست
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۵۳ - در کنگر سپهر، هنر داستان ماست
در کنگر سپهر، هنر داستان ماست
کیوان آسمان سخن، پاسبان ماست
افزون تر از فزونی نجم است، نظم ما
روشن تر از بنان عطارد بنان ماست
نظمی که پشت فکر ز حملش دو تا شود
از فیض لعل دوست ز کشف بیان ماست
تیغی که سینه سخن از نوک آن شکافت،
با خصم ما بگوی که تیغ زبان ماست
آن آتشی که خرمن هر خشک و تر بسوخت،
عکسی ز طبع خنجر آتش فشان ماست
مدحت نگار دفتر دلدار تا شدیم
آیات نظم و رایت داش به شأن ماست
افسر، نشان ما همه گم شد به نام دوست
زآن در نظام عقد ثریا نشان ماست
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۵۴ - جز ملک محبت به جهان مملکتی نیست
جز ملک محبت به جهان مملکتی نیست
جز بندگی دوست، در آن سلطنتی نیست
دل می سپرم در دهن افعی زلفت،
در فکرت دیوانه، مرا مشورتی نیست
از مرحمت آزاد غمت را بنوازی
برمن که اسیر تو شدم مرحمتی نیست
این منزلتی نیست که بر چرخ برآیم
جز خاک شدن در قدمت منزلتی نیست
دریاب که وصل تو بود بر من درویش،
آن دولت دایم که در آن مسکنتی نیست
جز در قدمش خاک شود پیکر افسر
بر درگه آن ماه مرا مسألتی نیست
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۵۵ - چون سرو دلارای قدت در چمنی نیست
چون سرو دلارای قدت در چمنی نیست
افسوس، که این سرو به باغ چو منی نیست
گفتم به دل، از سرو قدت نسترن آرم
در هیچ گلستان چو قدت نسترنی نیست
مانند تو ای باغ گل و معدن شکر،
شیرین سخن و گل رخ و شکر دهنی نیست
تا چند بپرسی وطن ما و ندانی،
ما را که بجز حلقه زلفت وطنی نیست
گر تلخ بما گوید ور تند کند خوی،
ما را به رقیب تو مجال سخنی نیست
در عشق تو، آن گونه شدم لاغر و رنجور،
کز پیکر من، هیچ بجز پیرهنی نیست
رنجیدن اغیار ز ما بی سببی نیست
با صبح وصال تو مرا هیچ شبی نیست
تا لاله برافروتی ای شمع به محفل،
تن نیست که در وی اثر از تاب و تبی نیست
غیر از لب ما، کامده خشک از تف هجران،
بی بوسه در این انجمن امروز لبی نیست
رخسار دل افروز چو خورشید برافروز
صبح آمد و دیگر اثر از مرغ شبی نیست
از میوه هر نخل در این باغ بچیدیم
شیرین ترم از میوه نخلت رطبی نیست
گفتند رخ خوب تو بس نقش عجیب است
از صنعت تمثال گر ما عجبی نیست
گویند که از آب عنب مستی جان هاست
در ساغر لعل تو که آب عنبی نیست
هرکس طربی داشته در باغ ز سروی
جز جلوه بالای تو ما را طربی نیست
افسر به طلبکاری آن ماه میان بست
خوش تر ز طلبکاریش آری طلبی نیست
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۸۲ - عاشق نتوان گفت که در بند نباشد
عاشق نتوان گفت که در بند نباشد
در بند گرفتاری، خرسند نباشد
در عشق به مایی و منی یار نگردد
در بند خودی در غم دلبند نباشد
تا چند فریبم دهی ای دوست که شکر،
شیرین بود آنجا که شکرخند نباشد
در زلف پریشان تو دل ها همه جمعند
ما راست دلی شیفته، مپسند نباشد
گفتی نکشد هیچ تنی پیکر الوند
ما را غم عشقت، کم از الوند نباشد
با آن لب شیرین دو سه دشنام بیامیز
هرچند بود تلخ، کم از قند نباشد
هرگز نبرم شکوه دلدار به اغیار
افسر، گله از یار خوشایند نباشد
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۸۵ - مرغ دل ما در قفست دانه ندارد
مرغ دل ما در قفست دانه ندارد
ور ز آن که رها می کنیش خانه ندارد
دیوانه شدم بس که به ویرانه نشستم
ای خوش به دیار تو که ویرانه ندارد
ناصح مکن افسوس و مزن راه من از عشق
سودا زده غم سر افسانه ندارد
عشاق تو در غم همه یارند و موافق
بزمی بود این بزم که بیگانه ندارد
سر در خم می برده فرو ساقی مستان
این باده، مگر جرعه و پیمانه ندارد
گر چنگ زند مطرب و گر عود که بی عشق،
سازش همه یک نغمه مستانه ندارد
با طایر آزاد بگویید که افسر،
در دامگه عشق بتان دانه ندارد
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۸۹ - زین شعله که رخسار تو افروخته دارد
زین شعله که رخسار تو افروخته دارد
پروانه صفت خرمن ما سوخته دارد
شه رسم صف آرایی و لشکر شکنی را
از طرّه مژگان تو آموخته دارد
گنج رخ تو قسمت مار سر زلف است
من مفلس و او سیم و زر اندوخته دارد
هی چاک زنم پیرهن کهنه غم را
هی دست فراق تو ز نو دوخته دارد
دیبای رخت راست خریدار، که افسر
کالای دل و جان همه بفروخته دارد
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۹۵ - خوبان که در آیینه رخ خود نگرانند
خوبان که در آیینه رخ خود نگرانند
دانند که عشاق چه صاحبنظرانند
در کوی محبّت چه عجب مرحله سنجند
در بحر حقیقت چه گرامی گهرانند
کاش آن مه خورشید نشان چهره نمودی
کاین خاک نشینان به رهش منتظرانند
تنها نه منم از پی او بی خبر از خویش
برّی است که تن ها ز پیش بی خبرانند
نی جامه که بر تن به عوض دست بدرند
آنجا که مجانین غمت جامه درانند
غوغای خلایق همه دانی سبب از چیست
بر عشق من و حُسن تو افسوس خورانند
دی افسرش از گفته سعدی همه دم گفت
«شوخی مکن ای دوست که صاحبنظرانند»
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۹۸ - از جان بگسل، صحبت جانانه به دست آر
از جان بگسل، صحبت جانانه به دست آر
بشکن صدف و گوهر یکدانه به دست آر
معموری تن چیست، به ویرانی آن کوش
صد گنج از آن گوشه ویرانه به دست آر
در راه وفا، شمع صفت ز اشک دمادم
آبی ز پی آتش پروانه به دست آر
گرد کره خاک چه پویی چو سکندر
آب خضر از چشمه پیمانه به دست آر
آن آب که بر باد دهد آتش جهلت،
از خاک نشین در میخانه به دست آر
دردید کش آن بزم به جان گر دهدت جام
جان می‌ده و یک جرعه حریفانه به دست آر
هشیاری جاوید گرت هست تمنی،
یک ساغر از آن باده مستانه به دست آر
سرّ صفت عشق مگو در بر عاقل
بی‌پا و سری چون من دیوانه به دست آر
گر کحل حقیقت طلبد مردم چشمت،
خاک قدم مردم فرزانه به دست آر
آسودگی خلق بود غافلی از حق
از خلق ببر، گوشه کاشانه به دست آر
تو همچو من، از اهل حقیقت نیی افسر
تحقیق بهل، قصه و افسانه به دست آر
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۰۰ - ما را، ز دل، اندر غم دلبر، گله بسیار
ما را، ز دل، اندر غم دلبر، گله بسیار
دل را گله از ما که کند حوصله بسیار
پوئیم به سر در سفر عشق تو ره را،
پای دل ما کرده اگر آبله بسیار
یوسف نرود در بر یعقوب وگرنه،
از مصر به کنعان گذرد قافله بسیار
شغلی نبود خوب تر از عشق دلارام
ورنه بود از بهر دلم مشغله بسیار
درمان غم عشق بود صبر و هم از صبر
تا مرحله عشق بود فاصله بسیار
در عشق بدان پایه شدم شهره که در شهر
هر شب بود از آه دلم مشعله بسیار
ای زلف چه داری که غزالان ختایی
هم گردن شیرند در این سلسله بسیار
خوب است به دفتر سخن دوست وگرنه،
در مدرسه باشد ورق باطله بسیار
نبود عجبی گر دل صد پاره افسر،
با ناوک عشق تو کند حوصله بسیار
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۳۵ - ای ماه پریچهر مطبوع خصایل
ای ماه پریچهر مطبوع خصایل
ای سرو صنوبر قد خورشید شمایل
آن زلف چو شام تو که پرورده صبح است
بر تیرگی بخت دل ماست دلایل
پیداست که بر فرق کند خاک تحسر،
آن دست که بر گردن تو نیست حمایل
پرورده خون دل و سرچشمه چشم است
سرو تو که با سرکشی آمد متمایل
ای دوست تویی از من و من از تو دریغا
کاغیار میان من و تو آمده حایل
تا خاک شود پیکر و آنگه بردش باد،
هرگز نشود از دل ما مهر تو زایل
آن نقطه موهوم که گویند دهانش،
هیچ است و عجب این که کند حل مسایل
تا سوخت مرا آتش عشق تو دل و جان
از آب بصر یکسره شستیم رسایل
بر زلف تو تنهاست نه مایل دل افسر،
بسیار دل این سلسله را آمده مایل
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۶۱ - عیبم مکن امروز که دستار ندارم
عیبم مکن امروز که دستار ندارم
فرداست که خرقه گرو باده گذارم
ای آن که به حنجر کشیم خنجر بیداد
تا لب به لب من ننهی جان نسپارم
با قامت شمشاد تو هم بانگ تذورم
با عارض بستان تو هم صوت هزارم
جز ما نتوان گفت که خورشید ببیند
تا دیده مرا هست به روی تو گمارم
خون در غم عشق تو،‌ بدان مرتبه خوردم
کز مردمک دیده بجز خون نفشارم
مانند دل گمشده خویشتن ای دوست
در زلف تو عمری است که من طعمه مارم
نتوان کنم از خون جگر، شرح غم هجر
هر نامه که من سوی تو، با گریه نگارم
جان در کفم از بهر نثار است و دریغا
افسر، نبود لایق دلدار نثارم
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۶۲ - ای چشمه خورشید تو، آسایش جانم
ای چشمه خورشید تو، آسایش جانم
اندوه غمت، خوب تر از عیش جهانم
جسمی که از او روح جدا گشته چسان است
ای راحت جان، بی تو من خسته چنانم
در چشم بداندیش بود تیر تهمتن
تیر تو اگر بگذرد از پشت کمانم
از حسرت آن موی میانی که تو داری
دریاب، که باریک تر از موی میانم
از دیده ببارم همه دم خوشه مرجان
یاقوت لبت گر نشود قوت روانم
در عشق تو هم بانگ جرس آمده افسر
ای وای، اگر نشنوی آوای فغانم
افسر کرمانی : قطعات
شماره ۵ - بخت بدم از ساحت کرمان به بم انداخت
بخت بدم از ساحت کرمان به بم انداخت
از گلشن عیشم سوی زندان غم انداخت
با ...... کرد مرا دست و گریبان
بنگر که خر و توبره، چه نیکو به هم انداخت
نامد چو وجو دش عدمی صرف به عالم
تا باز خدا، طرح وجود و عدم انداخت
آن روز که بنوشت قضا نسخه امکان
چون نامه بوی گشت ورا از قلم انداخت ...
با مرد سخنگوی درافتاد و زیان کرد
روباه صفت پنجه به شیر غژم انداخت
هرچند کرم کرد ولی حیف که آخر
حرفی که وسط بود ز لفظ کرم انداخت
افسر کرمش را بپذیرفت و پس آنگه
یائیش بیفزود و به سوی حرم انداخت
سراج قمری : غزلیات
شماره ۱۵ - آیا دلم از رنج برآساید گویی؟
آیا دلم از رنج برآساید گویی؟
بند از گره زلف تو، بگشاید گویی؟
هرگز بود آن روز که چون طوطی، قمری
از پستهٔ لب‌هات، شکر خاید گویی؟
خورشید نشاطم که ز گردونش کسوف است
روزی رخ از آن آینه بنماید گویی؟
گرچه شب زلفین تو آبستن غم‌هاست
زان زنگیم آخر طربی زاید گویی؟
ندر حق من هرچه ترا شاید، می‌گوی
زیرا که ترا هرچه نمی‌شاید گویی
خط بر طرف روی تو یارب چه خوش افتاد
بر ماه کسی غالیه می‌ساید گویی؟