تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۹۲ - گر چرخ فلک با همه کس جور و جفا کرد
گر چرخ فلک با همه کس جور و جفا کرد
با هیچ کس از جور نکرد آنچه بما کرد
تا بود فلک با من غمدیده به کین بود
تا کرد جهان با من دلخسته جفا کرد
نومید مرا از در دلدار جدا ساخت
ناکام مرا از بر جانانه جدا کرد
این است اگر درد جدائی ز غمش کشت
صیاد من آن صید که از قید رها کرد
ابروی تو دل را سپر تیغ ستم ساخت
مژگان تو جان را هدف تیر بلا کرد
شاها نظری سوی گدا کن که زمانه
بسیار گدا شاه و بسی شاه گدا کرد
تا یافت رفیق از لب تو لذت دشنام
هر چند که دشنام شنید از تو دعا کرد
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۰۶ - گر ناله ی زارم اثری داشته باشد
گر ناله ی زارم اثری داشته باشد
شام شب تارم سحری داشته باشد
جایی نکند غیر سر کوی تو پرواز
گر مرغ دلم بال و پری داشته باشد
گر داد ز من داشته باشد عجبی نیست
هر کس چو تو بیدادگری داشته باشد
ای محرم خلوت مکنش منع غریبی
گر دیده به دیوار و دری داشته باشد
باشد به منش لطفی و ترسم که مبادا
این لطف نهان با دگری داشته باشد
در رهگذر او بسپارید به خاکم
تا بر سر خاکم گذری داشته باشد
آن کز خبرش حال رفیق است پریشان
ای کاش ز حالش خبری داشته باشد
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱۶ - ای کرده ز خود بی خبرت یاد خداداد
ای کرده ز خود بی خبرت یاد خداداد
غافل مشو از حسن خداداد خداداد
گر پر شود از لیلی و شیرین همه عالم
مجنون خدا دادم و فرهاد خداداد
آموخت به طفلی چه قدر شیوه ندیدم
استاد به استادی استاد خداداد
خواهم همه با خود ستم او که نیابد
جز من دگری لذت بیداد خداداد
اول قدم از پا فکند سرو روان را
مستانه خرامیدن شمشاد خداداد
آمد به لبم ارچه رفیق از غم او جان
یارب نرسد غم به دل شاد خداداد
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱۸ - هرگز به دلم یاد تو ای ماه نیامد
هرگز به دلم یاد تو ای ماه نیامد
کز دل به لبم ناله ی جانکاه نیامد
در خانه ام آن ماه نیامد عجبی نیست
در خانه ی درویش اگر شاه نیامد
بر هر سر راهی که مرا دید از آن پس
بار دگر آن شوخ از آن راه نیامد
گاهی بر من آمدی آن ماه ولی غیر
تا کرد ز حال منش آگاه نیامد
نشیند کسی ناله ی زارم شب هجران
کز ناله یب جان سوز منش آه نیامد
دیگر چه به او نامه فرستم که فرستاد
صد نامه که می آیم و آن گاه نیامد
گم گشت رفیق ار به ره عشق عجب نیست
هر کس به سفر رفت از این راه نیامد
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۲۸ - خوش آنکه مرا کشته به میدان تو یابند
خوش آنکه مرا کشته به میدان تو یابند
چون گوی، سرم در خم چوگان تو یابند
گر زانکه بجویند شهیدان وفا را
صد کشته به هر گوشه ی میدان تو یابند
بر دیده نهند از سر تعظیم نکویان
خاری که ز دیوار گلستان تو یابند
عیسی نفسان چاشنی عمر ابد را
چون خضر ز سرچشمه ی حیوان تو یابند
بگشا گره از زلف گره گیر که عشاق
دلهای خود از زلف پریشان تو یابند
بخرام که شرمنده همه سرو قدان را
از جلوه ی شمشاد خرامان تو یابند
در عهد تو تنها نه رفیقست که هر جا
پیمانه کشی هست به پیمان تو یابند
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۳۳ - گر از دل و جان صبر و سکون شد شده باشد
گر از دل و جان صبر و سکون شد شده باشد
گر صبر کم و درد فزون شد شده باشد
مجنون صفتی در غم لیلی وشی از شهر
آواره ی صحرای جنون شد شده باشد
از صید من ای صید فکن عار چه داری
صید تو گر آن صید زبون شد شده باشد
دامان تو پاکست ز تهمت اگرت دست
از خون من آلوده به خون شد شده باشد
آن بسکه تو ناگاه درون آمدی از در
گر جان ز تن خسته برون شد شده باشد
عمریست که دارم به تن از بهر همینش
گر جان به نثار تو کنون شد شده باشد
مهر تو محالست شود از دل من کم
گر مهر تو با غیر فزون شد شده باشد
گفتم که شد آواره رفیق از سر کویت
افسوس کنان گفت که چون شد شده باشد
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۳۴ - دایم به تو این گرمی بازار نماند
دایم به تو این گرمی بازار نماند
این گرمی بازار تو بسیار نماند
از گرمی بازار مشو غره بیندیش
زان دم که خریدار به بازار نماند
بر باد دهد صرصر خط خرمن حسنت
در گلشن رخسار تو جز خار نماند
بیداد تو گر باشد از اینگونه به یاران
در کوی تو یک یار وفادار نماند
زین گونه ز من دار جفا گر باسیران
در دام تو یک مرغ گرفتار نماند (؟ )
گر نرگس مست و لب میگون تو بیند
در مدرسه و صومعه هشیار نماند
هر جا گذری غمزه زنان مست کس آنجا
بی سینه ی ریش و دل افگار نماند
دارم به تو صد حرف و لیکن به زبانم
بینم چو ترا، قوت گفتار نماند
بگذار که بینم رخ تو سیر و بمیرم
تا در دل من حسرت دیدار نماند
شاه است رفیق او تو گدایی عجبی نیست
در کلبهٔ تو یار گر از عار نماند
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۶۲ - بوده است ترا داغ نگاری نه و هرگز
بوده است ترا داغ نگاری نه و هرگز
دل برده ز تو لاله عذاری نه و هرگز
تا زلف تو شد دام به دام تو فتاده
لاغرتر از این صید شکاری نه و هرگز
با آنکه به راهش سر من خاک شد آن شوخ
هرگز به سرم کرد گذاری نه و هرگز
هر کس نگرد کوی تو و روی تو آن را
آید بنظر باغ و بهاری نه و هرگز
غیر از سگ کوی و سر کوی تو به عالم
بوده است مرا یار و دیاری نه و هرگز
زین طایفه خانه برانداز نشسته است
در خانه ی زین چون تو سواری نه و هرگز
در کارگه دهر رفیق ار کسی آموخت
جز کار غم عشق تو کاری نه و هرگز
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۶۴ - شد سبزه ی خط از لب آن ماه لقاسبز
شد سبزه ی خط از لب آن ماه لقاسبز
چون سبزه که گردد ز لب آب بقا سبز
گفتم ز خط سبز شود خوبیش افزون
خط گرد لبش سر زد و شد گفته ی ما سبز
سر تا قدم ای سرو بکام دل مایی
بهر دل ما کرده همانات خداسبز
رشک گل و سروی به رخ و قد چه خرامی
چون گل بسر سرو کله سرخ و قبا سبز
یک روز به من سایه نیفکند به عمری
آن سرو که کردم همه عمرش به دعا سبز
خوش آب و هوا شهر و دیاریست چه بودی
گر تخم وفا گشتی از این آب و هوا سبز
شد مهر رفیق از خط او بیش که او را
شد گرد گل از سبزه ی خط، مهر گیا سبز
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۲۹ - شود چون شب بروزو روزگار خویشتن گریم
شود چون شب بروزو روزگار خویشتن گریم
چو آید روز بر شبهای تار خویشتن گریم
گهی از بی وفاییهای یار خویشتن نالم
گهی بر طالع ناسازگار خویشتن گریم
دلم دارد بسی امید و من در کنج نومیدی
به امید دل امیدوار خویشتن گریم
مرا در گریه کردن اختیاری نیست ای همدم
مکن منعم که من بی اختیار خویشتن گریم
به غربت نیست چون از گریه ام آگاه یار من
به درد یار زین پس در دیار خویشتن گریم
بطرف باغ هر گه دیده بر سرو و گل اندازم
به یاد سرو قد گلعذار خویشتن گریم
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۳۱ - من توبه ز صهبا چکنم گر نتوانم
من توبه ز صهبا چکنم گر نتوانم
ترک می و مینا چکنم گر نتوانم
زاهد کند از روز جزا بیم و من امروز
اندیشه ی فردا چکنم گر نتوانم
زاهد چه کنی منع من از عشق نکویان
منع دل شیدا چکنم گر نتوانم
در چنگ تو چون مرغ اسیرم پی پرواز
بال و پر خود واچکنم گر نتوانم
تنها به تماشا چه روم جانب گلشن
گل بی تو تماشا چکنم گر نتوانم
وصل تو شهان راست تمنا من درویش
وصل تو تمنا چکنم گر نتوانم
شرمنده ام از نسبت بالای تو با سرو
سر پیش تو بالا چکنم گر نتوانم
زیباست رفیق از همه کس صبر ولی من
صبر از رخ زیبا چکنم گر نتوانم
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۷۲ - گر سر ببرندم نکشم پا ز در تو
گر سر ببرندم نکشم پا ز در تو
پروای سر خویش ندارم به سر تو
در راه تو آن خاک نشینم که نخیزد
گر خاک شوم خاک من از رهگذر تو
بسیار کم افتد نظر لطف تو با من
افتاده ام آیا بچه جرم از نظر تو
اغیار به او محرم و محروم ازو من
ای ناله چه شد سوز و کجا شد اثر تو
تا کی کشم از جور و جفای تو ز دل آه
آه از دل از مهر و وفا بی خبر تو
گر قیمت هر بوسه دلی خواهی و جانی
بهر دل و جان کیست که خواهد ضرر تو
عشق تو رفیق از لب خشک تو نشد فاش
رسوای جهان کرد ترا چشم تر تو
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۸۱ - تا لاله و گل هست میان گل و لاله
تا لاله و گل هست میان گل و لاله
با لاله رخی کن می گلگون به پیاله
یارب چه گلی ای گل رعنا که در این باغ
نه بوی تو دارد گل و نه رنگ تو لاله
یک روز به من نگذرد از عمر که بی تو
صبحم به فغان نگذرد و شام به ناله
از تاب عرق روی تو این لطف که دارد
دارد نه گل از شبنم و نه لاله ز ژاله
جز زلف و خطت کز گل رخسار دمیده ست
از گل ندمد سنبل و از لاله کلاله
چون سگ بدوم آن سر کور از حوالی
کاین منزلم از روز ازل گشته حواله
هر کس نگرد ماه رخ و هاله ی خطت
من بعد نگوید چو رفیق ازمه و هاله
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۹۱ - ای خوی بد ای دلبر بدخو که تو داری
ای خوی بد ای دلبر بدخو که تو داری
نیکو نبود با رخ نیکو که تو داری
نه رنگ وفاداری و نه بوی مروت
حیف از گل رو ای گل خودرو که تو داری
طبع تو بسی نازک و خوی تو بسی تند
فریاد ازین طبع و از این خو که تو داری
نه روی تو دارد گل نه موی تو سنبل
دارد که چنین روی و چنین مو که تو داری
گفتی که وفادار و کرم پیشه ام آخر
آئین وفا رسم کرم کو که تو داری
رو یار دگر جوی دلا ز آن که جوی نیست
جویای وفا یار جفاجو که تو داری
غم نیست رفیق از غم او گر نشدی شاد
شادی تو کافیست غم او که تو داری
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۹۶ - خوش آنکه کشی باده و از خانه برآیی
خوش آنکه کشی باده و از خانه برآیی
مستان و غزل‌خوان به سر رهگذر آیی
من کز خبر آمدنت حال ندارم
حالم چه بود گر به سر و بی‌خبر آیی؟
بهر نگهی چند شب و روز نشینم
بر هر سر راهی تو ز راه دگر آیی
یک امشبم از عمر بود باقی و خواهم
گر شام نیایی به سر من سحر آیی
نورسته نهال تو و از دیده رفیقت
امروز دهد آب که روزی به بر آیی
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۱۷ - ای دل ز تو خوش سالی و ماهی به نگاهی
ای دل ز تو خوش سالی و ماهی به نگاهی
خوش کن دل من گاه به گاهی به نگاهی
از دور نگاهی سوی من کن که نباشد
از شاه و گدا دور نگاهی به نگاهی
بشکست نگاهش صف خوبان که شنیدست
طفلی شکند قلب سپاهی به نگاهی
هر روز برد آن که نگاهش دلی از راه
دی برد دلم بر سر راهی به نگاهی
نگذاشتم آن دل که چو جان یکدمش از دست
برد از کف من چشم سیاهی به نگاهی
زاهد چه بود جرم نگاهی به نکویان
جایی که بود کوه گناهی به نگاهی
بر دیده ی خونبار من آن قوم که خندند
خون گریدشان دیده الهی به نگاهی
گویند مه و مهری و گویم که نبرده است
از کس دل و دین مهری و ماهی به نگاهی
کی درصدد صید دل زار رفیق است
ماهی که رباید دل شاهی به نگاهی
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۱۹ - حیف از تو که با اهل وفا یار نباشی
حیف از تو که با اهل وفا یار نباشی
یار همه باشی و به ما یار نباشی
گر یار نباشی تو به ما عیب نباشد
شاهی تو چه عیب ار به گدا یار نباشی
مهری تو از آن رو نکنی میل به ذره
ماهی تو از آن رو به گدا یار نباشی
بی یار بود یار تو زیرا که تو بی مهر
با هر که بود باشی و با یار نباشی
مثل تو کسی را به جهان یار نباشد
گر با همه کس در همه جا یار نباشی
الفت ببر از خلق اگر مرد خدایی
تا یار به خلقی به خدا یار نباشی
بی یار نباشی چو رفیق ای دل بی کس
گر با همه کس بهر وفا یار نباشی
رفیق اصفهانی : مفردات
شماره ۱۰ - یادم کن از آن کو چو ز بیداد تو رفتم
یادم کن از آن کو چو ز بیداد تو رفتم
تا غیر نگوید که من از یاد تو رفتم
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۶ - زنهار الا یار دلازار خدا را
زنهار الا یار دلازار خدا را
در پا مفکن عهد و نگهدار وفا را
ترسم که در او برتو رسد تیر گزندی
آسایش خود بنگر و مشکن دل ما را
یادت طرب انگیز و فراقت تعب آمیز
عشقم چه خوش آمیخت به هم درد و دوا را
از روی منت شرم و حیا این همه تا چند
هر چند خود از روی تو شرم است حیا را
زان چشم به دل نیشم و زان لعل به لب نوش
جز پیش تو کشنید به هم رنج و شفا را
در عین وفا ساز جفایت عجب آرم
کز یک نظر اظهار کنی خشم و رضا را
وه زان لب شیرین سخن تلخ ندیدم
کس جمع کند چون تو به دشنام دعا را
لعل تو روانبخش و دهان تو نظر تنگ
با آن دو که آمیخته این بخل و سخا را
گاهی به من افکن نگهی چون شود آخر
سلطان بنوازد اگر از لطف گدا را
با خوف و رجا رو به تو آورد صفایی
مختار تویی درحق او اخذ و عطا را
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۶ - مردم عوض اشک فتد دیده ی تر را
مردم عوض اشک فتد دیده ی تر را
تا از نظر انداخته ای اهل نظر را
از زاری ما شد به جفا سخت ترش دل
وین طرفه که باران نکند نرم حجر را
با اشک من از دجله مگو باز که با بحر
هرگز بشماری نشمارند شمر را
گفتم نشد از ناله من سخت دلت نرم
گفتا نه اثر نیست در این خاره شرر را
دل نگذرد از ابروی آن ترک کمان کش
ز آن رو که ز شمشیر گذر نیست سپر را
از دیده مردم ز چه هر روز نهان است
بر مهر رخت غیرت اگر نیست قمر را
از خجلت دندان بتان بسکه عرق ریخت
یک بحر ز سر آب گذشته است گهر را
پیش دهن او دهن غنچه خود از شرم
وامانده گل آسا چه کند باد سحر را
جایش به فراخای جهان تنگ نمی بود
گرتلخ نکردی لبت اوقات شکر را
گو آتش عشق تو به بادم دهد ای دوست
با خاک درت می نخرم آب خضر را
بی رحم تر آمد دلت از آه صفایی
شک نیست که در سنگ تو ره نیست اثر را