تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۳۴ - دل که چندین آه از جان می کشد
دل که چندین آه از جان می کشد
نقش آن زلف پریشان می کشد
دیده ام پست و بلند روزگار
دل بآن چاه زنخدان می کشد
شیشه ناموس را خوش جذبه ایست
سنگ را از دست طفلان می کشد
تا تواند بر سر من خاک بیخت
بخت دست از آب حیوان می کشد
مور خط لعل لبت را خوش گرفت
خاتم از دست سلیمان می کشد
تیغ بیداد تو هر جا شد علم
شعله هم سر در گریبان می کشد
اشک رسوا کرد ما را ورنه دل
ناله را از سینه پنهان می کشد
کاش بگذارد گریبان مرا
یار از دستم چو دامان می کشد
مزرع امید دل آبی نخورد
انتظار تیرباران می کشد
در کشاکش تا بکی باشم کلیم
دل بدرد و جان بدرمان می کشد
نقش آن زلف پریشان می کشد
دیده ام پست و بلند روزگار
دل بآن چاه زنخدان می کشد
شیشه ناموس را خوش جذبه ایست
سنگ را از دست طفلان می کشد
تا تواند بر سر من خاک بیخت
بخت دست از آب حیوان می کشد
مور خط لعل لبت را خوش گرفت
خاتم از دست سلیمان می کشد
تیغ بیداد تو هر جا شد علم
شعله هم سر در گریبان می کشد
اشک رسوا کرد ما را ورنه دل
ناله را از سینه پنهان می کشد
کاش بگذارد گریبان مرا
یار از دستم چو دامان می کشد
مزرع امید دل آبی نخورد
انتظار تیرباران می کشد
در کشاکش تا بکی باشم کلیم
دل بدرد و جان بدرمان می کشد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۴۱ - زیک قطره سرشکم تن زجا شد
زیک قطره سرشکم تن زجا شد
بلی اشک از رخ من کهربا شد
بمن نوبت نداد آنچشم پرحرف
پس از عمریکه راه حرف وا شد
حنای پنجه قاتل نشد حیف
که خونم آب از شرم بها شد
همیشه در طریق حق شناسی
اگر گم گشت راه از رهنما شد
بیکتائی علم گردید زلفش
بزیر بار دلها تا دو تا شد
ندیدم جز غبار خاطر از چرخ
نصیبم کرد ازین نه آسیا شد
بافسر گر رسد رفعت نیابد
سری کز کرسی زانو جدا شد
چو ندهد فرصت بر خوردن از کام
بگیر آن کام کز گردون جدا شد
کلیم از ننگ عریانی برآمد
تنش را جامعه نقش بوریا شد
بلی اشک از رخ من کهربا شد
بمن نوبت نداد آنچشم پرحرف
پس از عمریکه راه حرف وا شد
حنای پنجه قاتل نشد حیف
که خونم آب از شرم بها شد
همیشه در طریق حق شناسی
اگر گم گشت راه از رهنما شد
بیکتائی علم گردید زلفش
بزیر بار دلها تا دو تا شد
ندیدم جز غبار خاطر از چرخ
نصیبم کرد ازین نه آسیا شد
بافسر گر رسد رفعت نیابد
سری کز کرسی زانو جدا شد
چو ندهد فرصت بر خوردن از کام
بگیر آن کام کز گردون جدا شد
کلیم از ننگ عریانی برآمد
تنش را جامعه نقش بوریا شد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۴۴ - بیش ازین دوران ستم پرور نبود
بیش ازین دوران ستم پرور نبود
آسمان زینگونه بداختر نبود
عمر چون ایام بیماری مرگ
هیچ امروزش ز دی بدتر نبود
آنقدر پیکان که در یک زخم داشت
در دکان هیچ پیکان گر نبود
هر کجا رفتم بدنبال مراد
غیر سرگردانیم رهبر نبود
سیر بستان تمنا کرده ام
یک نهال آرزو را بر نبود
از تف دل مردمک را سوختیم
دسترس بر سرمه دیگر نبود
خواب در چشمم نمی آید چو شمع
بسترم آنشب که خاکستر نبود
در دم آخر چنین می گفت شمع
کافسر زر غیر دردسر نبود
کار رونق دشمنی دارم کلیم
گر می آوردم بکف ساغر نبود
آسمان زینگونه بداختر نبود
عمر چون ایام بیماری مرگ
هیچ امروزش ز دی بدتر نبود
آنقدر پیکان که در یک زخم داشت
در دکان هیچ پیکان گر نبود
هر کجا رفتم بدنبال مراد
غیر سرگردانیم رهبر نبود
سیر بستان تمنا کرده ام
یک نهال آرزو را بر نبود
از تف دل مردمک را سوختیم
دسترس بر سرمه دیگر نبود
خواب در چشمم نمی آید چو شمع
بسترم آنشب که خاکستر نبود
در دم آخر چنین می گفت شمع
کافسر زر غیر دردسر نبود
کار رونق دشمنی دارم کلیم
گر می آوردم بکف ساغر نبود
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۲۷ - امیدوار ساختن شاه جهان بفتح دکن
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۳۵ - تاریخ وفات
مرغ روح خواجه آزادگان
چون شد آزاد از قفس مسرور باد
تربتش ز انوار رحمت تا بحشر
همچو چشم مهر و مه پرنور باد
نیکنامی همچو او عالم نداشت
نام نیکش تا ابد مذکور باد
سعی های پنجه اش در راه دین
یک بیک نزد خدا مشکور باد
پیشتر از خود فرستاد آنچه داشت
خانه عقباش ازین معمور باد
روز قتل شاه مردان از جهان
رفت و از این همرهی مغفور باد
بهر تاریخش از آن رو عقل گفت
(با امیرالمؤمنین محشور باد)
چون شد آزاد از قفس مسرور باد
تربتش ز انوار رحمت تا بحشر
همچو چشم مهر و مه پرنور باد
نیکنامی همچو او عالم نداشت
نام نیکش تا ابد مذکور باد
سعی های پنجه اش در راه دین
یک بیک نزد خدا مشکور باد
پیشتر از خود فرستاد آنچه داشت
خانه عقباش ازین معمور باد
روز قتل شاه مردان از جهان
رفت و از این همرهی مغفور باد
بهر تاریخش از آن رو عقل گفت
(با امیرالمؤمنین محشور باد)
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۲ - گر وصال دوست میخواهی دلا
گر وصال دوست میخواهی دلا
از مقام کفر و ایمان برتر آ
تا تو بیگانه نخواهی شد ز خود
با خدای خود نگردی آشنا
پاکباز و پاک رو گر نیستی
کی تو برخوردار باشی از لقا
با می و معشوق باشد هم نفس
هرکه شد خاک ره رندان چو ما
عاشقی کو واصل معشوق شد
فاش میگوید و من اهوی انا
خوش درآ در وادی ایمن دمی
می شنو انی اناالله موسیا
وادی ایمن چه باشد طور عشق
که درو نور تجلیست از خدا
همچو عیسی چون برآیی بر فلک؟
گر نخواهی شد مجرد از هوا
گر بقای جاودان خواهی بحق
بایدت اول ز خود گشتن فنا
جز فنا اندر فنا در راه عشق
من ندیدم درد عاشق را دوا
منکر حال اسیری کی شود
هر که دارد از خدا ایمان عطا
از مقام کفر و ایمان برتر آ
تا تو بیگانه نخواهی شد ز خود
با خدای خود نگردی آشنا
پاکباز و پاک رو گر نیستی
کی تو برخوردار باشی از لقا
با می و معشوق باشد هم نفس
هرکه شد خاک ره رندان چو ما
عاشقی کو واصل معشوق شد
فاش میگوید و من اهوی انا
خوش درآ در وادی ایمن دمی
می شنو انی اناالله موسیا
وادی ایمن چه باشد طور عشق
که درو نور تجلیست از خدا
همچو عیسی چون برآیی بر فلک؟
گر نخواهی شد مجرد از هوا
گر بقای جاودان خواهی بحق
بایدت اول ز خود گشتن فنا
جز فنا اندر فنا در راه عشق
من ندیدم درد عاشق را دوا
منکر حال اسیری کی شود
هر که دارد از خدا ایمان عطا
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۱ - افتخار ما به فقرست و فنا
افتخار ما به فقرست و فنا
ما کجا و منصب و مال از کجا
با وجود ملک عشق لایزال
عارم آید زین جهان بی بقا
جان ما مستغرق نور لقاست
کی به جنت سر فرود آید مرا
برفراز نه فلک طیران کند
شاهباز همت والای ما
جان به جانان زنده ی جاوید گشت
تا ز قید خود به کلی شد فنا
از شراب جام منصوری بنوش
مست و بیخودگو انالحق برملا
از می عشقست جان مست الست
این چنین مستی بود بی منتها
دلبرم در کام جان ریزد مدام
آن شراب بی خمار جانفزا
از تجلی جمال روی دوست
جمله عالم غرق نورند و ضیا
عاشقان بینند رویش بی نقاب
لیک چشم زاهدان دارد عما
گفت اسیری گر تو میجویی وصال
بی تویی در بزم وصل ما درآ
ما کجا و منصب و مال از کجا
با وجود ملک عشق لایزال
عارم آید زین جهان بی بقا
جان ما مستغرق نور لقاست
کی به جنت سر فرود آید مرا
برفراز نه فلک طیران کند
شاهباز همت والای ما
جان به جانان زنده ی جاوید گشت
تا ز قید خود به کلی شد فنا
از شراب جام منصوری بنوش
مست و بیخودگو انالحق برملا
از می عشقست جان مست الست
این چنین مستی بود بی منتها
دلبرم در کام جان ریزد مدام
آن شراب بی خمار جانفزا
از تجلی جمال روی دوست
جمله عالم غرق نورند و ضیا
عاشقان بینند رویش بی نقاب
لیک چشم زاهدان دارد عما
گفت اسیری گر تو میجویی وصال
بی تویی در بزم وصل ما درآ
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۸ - عارف اسرار پنهانیم ما
عارف اسرار پنهانیم ما
حاکم اقلیم عرفانیم ما
زاهد ار ما عقل و هشیاری مجو
کز شراب عشق مستانیم ما
ما گدایانیم لیکن تاج بخش
هم بملک فقر سلطانیم ما
بی می و شاهد چو نتوانیم بود
زان حریف بزم رندانیم ما
هم بمسجد فی صلوة دایمون
هم بدیر از باده نوشانیم ما
هم به بتخانه خدا را ساجدیم
هم بکعبه بت پرستانیم ما
ما چه میدانیم تلوین و گمان
صاحب تمکین و ایقانیم ما
هر دو عالم جان ما را لقمه ایست
تا بخوان عشق مهمانیم ما
نیست گشتم از خود و هستم بحق
در حقیقت باقی و فانیم ما
در فنا جان محو جانان شد ولی
در بقا بنگر که جانانیم ما
گاه مطلوبیم و گاهی طالبیم
گاه درد و گاه درمانیم ما
گرد خود پیوسته دوری میکنیم
مرکز و پرگار دورانیم ما
گه ملک گه جنم و گاهی پری
گاه حیوان گاه انسانیم ما
سر حال خود بگویم با تو فاش
بر سرایر پرده پوشانیم ما
تا اسیری عاشق و دیوانه شد
در جهان عشق دستانیم ما
حاکم اقلیم عرفانیم ما
زاهد ار ما عقل و هشیاری مجو
کز شراب عشق مستانیم ما
ما گدایانیم لیکن تاج بخش
هم بملک فقر سلطانیم ما
بی می و شاهد چو نتوانیم بود
زان حریف بزم رندانیم ما
هم بمسجد فی صلوة دایمون
هم بدیر از باده نوشانیم ما
هم به بتخانه خدا را ساجدیم
هم بکعبه بت پرستانیم ما
ما چه میدانیم تلوین و گمان
صاحب تمکین و ایقانیم ما
هر دو عالم جان ما را لقمه ایست
تا بخوان عشق مهمانیم ما
نیست گشتم از خود و هستم بحق
در حقیقت باقی و فانیم ما
در فنا جان محو جانان شد ولی
در بقا بنگر که جانانیم ما
گاه مطلوبیم و گاهی طالبیم
گاه درد و گاه درمانیم ما
گرد خود پیوسته دوری میکنیم
مرکز و پرگار دورانیم ما
گه ملک گه جنم و گاهی پری
گاه حیوان گاه انسانیم ما
سر حال خود بگویم با تو فاش
بر سرایر پرده پوشانیم ما
تا اسیری عاشق و دیوانه شد
در جهان عشق دستانیم ما
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۴ - عاشقیم و مست صهبای لقا
عاشقیم و مست صهبای لقا
از خودی بیگانه با حق آشنا
در شعاع آفتاب روی او
نیست گشته هست گشته بارها
نوش کرده باده جام فنا
یافته از هستی باقی بقا
نیست گشته از من و مایی تمام
دیده خود را عالم بی منتها
یافته از روی جان افروز دوست
هر یکی از درد دل را صد دوا
تا شدم واقف ز ناز و شیوه اش
دیده ام در هر جفایی صد وفا
از گل رویش دمادم میرسد
بلبل جان را دو صد برگ و نوا
کاشکی صد جان و دل بودی مرا
تا برایش کردمی هر دم فدا
چون اسیری از خودی خود گذشت
گشت محرم بزم وصل دوست را
از خودی بیگانه با حق آشنا
در شعاع آفتاب روی او
نیست گشته هست گشته بارها
نوش کرده باده جام فنا
یافته از هستی باقی بقا
نیست گشته از من و مایی تمام
دیده خود را عالم بی منتها
یافته از روی جان افروز دوست
هر یکی از درد دل را صد دوا
تا شدم واقف ز ناز و شیوه اش
دیده ام در هر جفایی صد وفا
از گل رویش دمادم میرسد
بلبل جان را دو صد برگ و نوا
کاشکی صد جان و دل بودی مرا
تا برایش کردمی هر دم فدا
چون اسیری از خودی خود گذشت
گشت محرم بزم وصل دوست را
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۴ - میرسد هر دم بعاشق صد جفا
میرسد هر دم بعاشق صد جفا
گوئیا از عشق می بارد بلا
چاره عاشق چه میداند طبیب
درد عشقش هست درد بی دوا
سرفرو نارد بوصلم آن صنم
کی کند شه هم نشینی با گدا
از بلا یک دم نمی یابم امان
تا شدم در دست عشقش مبتلا
دست ما و دامن آن سنگدل
گرکند جور و جفا و گر وفا
این صدا از عشق می آید بگوش
گر تو جویای وصالی شو فنا
هرکه شد در عاشقی بی برگ و ساز
او ز ساز وصل یابد صد نوا
شادمان گردی بدیدارش اگر
میکنی در راه جانان جان فدا
غره نازست فارغ از نیاز
زان اسیری نیست پروایش بما
گوئیا از عشق می بارد بلا
چاره عاشق چه میداند طبیب
درد عشقش هست درد بی دوا
سرفرو نارد بوصلم آن صنم
کی کند شه هم نشینی با گدا
از بلا یک دم نمی یابم امان
تا شدم در دست عشقش مبتلا
دست ما و دامن آن سنگدل
گرکند جور و جفا و گر وفا
این صدا از عشق می آید بگوش
گر تو جویای وصالی شو فنا
هرکه شد در عاشقی بی برگ و ساز
او ز ساز وصل یابد صد نوا
شادمان گردی بدیدارش اگر
میکنی در راه جانان جان فدا
غره نازست فارغ از نیاز
زان اسیری نیست پروایش بما
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۷ - فی هواکم صارقلبی هایما
فی هواکم صارقلبی هایما
خذلنا عنا و جدلی باللقا
بعدنا عن قربکم من نفسنا
من فنی عن نفسه نال المنی
یا حبیبی کیف اخفی حبکم
عبرتی واش لسری فی الوری
یا عذیلی فی الهوی کن لایمی
لذتی فی الحب من لوم العدی
ما نهی العشاق عن وصل الحبیب
غیر ضد صد عن نهج الهدی
من یمت فی الحب قدنال الحیاة
تحفة العشاق موت فی الهوی
من یری حقا و خلقا مایری
قد تجلی بالفناء و البقا
نحن مرآت لرویته له
و هو مرآت لرویتنا لنا
یا اسیری ان ترد وصل الحبیب
فی طریق العشق فاسلک صادقا
خذلنا عنا و جدلی باللقا
بعدنا عن قربکم من نفسنا
من فنی عن نفسه نال المنی
یا حبیبی کیف اخفی حبکم
عبرتی واش لسری فی الوری
یا عذیلی فی الهوی کن لایمی
لذتی فی الحب من لوم العدی
ما نهی العشاق عن وصل الحبیب
غیر ضد صد عن نهج الهدی
من یمت فی الحب قدنال الحیاة
تحفة العشاق موت فی الهوی
من یری حقا و خلقا مایری
قد تجلی بالفناء و البقا
نحن مرآت لرویته له
و هو مرآت لرویتنا لنا
یا اسیری ان ترد وصل الحبیب
فی طریق العشق فاسلک صادقا
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۰ - من نخواهم شادی و عیش و طرب
من نخواهم شادی و عیش و طرب
درد و سوز عشق خواهم روز و شب
از غم و محنت گریزانند خلق
ما بجان جویای دردش ای عجب
وصل مطلوب آرزوی طالب است
من فنای خویش خواهم زین طالب
سوز دل آمد نشان عاشقی
ساز راه عشق رنجست و تعب
آتش جان سوز عشقش هر زمان
از دل عاشق برآرد صد لهب
دایما خواهم که باشد جان و دل
ز آتش سودای او در تاب تب
ز آتش عشق تو جان عاشقان
کی بسوزد، می فروزد چون ذهب
فتنه جویی جمله برچون عشق نیست
در میان ترک و تاجیک و عرب
آفتاب عشق از ذرات کون
گشت طالع عاشقان یاللعجب
در بقای عشق گشتم من فنا
عین عشقم این زمان از فضل رب
من اسیر دام عشقم لاجرم
شد اسیری در جهان ما را لقب
درد و سوز عشق خواهم روز و شب
از غم و محنت گریزانند خلق
ما بجان جویای دردش ای عجب
وصل مطلوب آرزوی طالب است
من فنای خویش خواهم زین طالب
سوز دل آمد نشان عاشقی
ساز راه عشق رنجست و تعب
آتش جان سوز عشقش هر زمان
از دل عاشق برآرد صد لهب
دایما خواهم که باشد جان و دل
ز آتش سودای او در تاب تب
ز آتش عشق تو جان عاشقان
کی بسوزد، می فروزد چون ذهب
فتنه جویی جمله برچون عشق نیست
در میان ترک و تاجیک و عرب
آفتاب عشق از ذرات کون
گشت طالع عاشقان یاللعجب
در بقای عشق گشتم من فنا
عین عشقم این زمان از فضل رب
من اسیر دام عشقم لاجرم
شد اسیری در جهان ما را لقب
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۳ - ایهاالحیران فی وجه الحبیب
ایهاالحیران فی وجه الحبیب
رب زدنی حیرة گویا نصیب
جز لقای روی جان افروز دوست
درد ما را نیست درمان ای طبیب
دایما در قصد خون جان ماست
غمزه جادوی چشم دلفریب
ناصح عاقل مده پندم ز عشق
عاشقان را پند چون گوید لبیب
جان بجانان واصل مطلق بدی
گر نبودی در میان مانع رقیب
چون درون پرده جانم راه یافت
بر دلم شد کشف اسرار غریب
گر بدوزخ گر بجنت می بری
نیست بی روی تو جانم را شکیب
گفته واعظ بمنبر در اثر
بود همچو تیغ چوبین خطیب
شد اسیری بیخبر از عقل و دین
چون که تابان شد مه روی حبیب
رب زدنی حیرة گویا نصیب
جز لقای روی جان افروز دوست
درد ما را نیست درمان ای طبیب
دایما در قصد خون جان ماست
غمزه جادوی چشم دلفریب
ناصح عاقل مده پندم ز عشق
عاشقان را پند چون گوید لبیب
جان بجانان واصل مطلق بدی
گر نبودی در میان مانع رقیب
چون درون پرده جانم راه یافت
بر دلم شد کشف اسرار غریب
گر بدوزخ گر بجنت می بری
نیست بی روی تو جانم را شکیب
گفته واعظ بمنبر در اثر
بود همچو تیغ چوبین خطیب
شد اسیری بیخبر از عقل و دین
چون که تابان شد مه روی حبیب
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۹ - هر زمان نقشی نماید حسن دوست
هر زمان نقشی نماید حسن دوست
هر دو عالم جلوه رخسار اوست
مائی ما شد حجاب راه ما
ور نه دایم یار با ما روبروست
در خمارم ساقیا جامی بیار
زان شراب مست کان بی رنگ و بوست
نقش غیر از لوح دل شویم بمی
چون درین کو، راه رندان شست و شوست
دلبر ما در میان جان ماست
جان ز غفلت هر طرف در جست و جوست
در کنشت و مسجد و میخانه ها
از حدیث عشق جانان گفت و گوست
شد اسیری مست و شیدای جهان
چون تجلی کرد حسن روی دوست
هر دو عالم جلوه رخسار اوست
مائی ما شد حجاب راه ما
ور نه دایم یار با ما روبروست
در خمارم ساقیا جامی بیار
زان شراب مست کان بی رنگ و بوست
نقش غیر از لوح دل شویم بمی
چون درین کو، راه رندان شست و شوست
دلبر ما در میان جان ماست
جان ز غفلت هر طرف در جست و جوست
در کنشت و مسجد و میخانه ها
از حدیث عشق جانان گفت و گوست
شد اسیری مست و شیدای جهان
چون تجلی کرد حسن روی دوست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۴ - وهومعکم زین معیت حق چه خواست
وهومعکم زین معیت حق چه خواست
یعنی واجب را ز ممکن جلوه هاست
گر نه حسنش دایما در جلوه است
این نمود و بود عالم از کجاست
از تجلی جمال وحدت است
در حقیقت این که کثرت را بقاست
هستی عالم همه هستی اوست
بی بقای حق جهان عین فناست
هرچه دارد نقش هستی در جهان
سربسر آئینه وجه خداست
حق و باطل آینه یکدیگرند
هر دو در معنی بهم الا ولاست
گر بصورت یار ما شد غیر ما
چون بمعنی بنگری او عین ماست
هر دو با هم همچو موج و بحر دان
ور تو جام و باده گویی هم رواست
کل شی ء هالک دانی چه گفت
ای اسیری دوست بی ما و شماست
یعنی واجب را ز ممکن جلوه هاست
گر نه حسنش دایما در جلوه است
این نمود و بود عالم از کجاست
از تجلی جمال وحدت است
در حقیقت این که کثرت را بقاست
هستی عالم همه هستی اوست
بی بقای حق جهان عین فناست
هرچه دارد نقش هستی در جهان
سربسر آئینه وجه خداست
حق و باطل آینه یکدیگرند
هر دو در معنی بهم الا ولاست
گر بصورت یار ما شد غیر ما
چون بمعنی بنگری او عین ماست
هر دو با هم همچو موج و بحر دان
ور تو جام و باده گویی هم رواست
کل شی ء هالک دانی چه گفت
ای اسیری دوست بی ما و شماست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۶ - چیست عالم جلوه گاه حسن دوست
چیست عالم جلوه گاه حسن دوست
جلوه در عالم چه باشد جمله اوست
ظاهرا گر زانکه عالم مظهرست
مظهر و ظاهر چو وابینی هموست
در حقیقت نیست غیر از یار کس
این نمود غیر عین وهم توست
یار خود آئینه روی خود است
در نمودن آینه گر غیر روست
می نماید غیر دریا جو، ولی
در حقیقت دان که دریا عین جوست
حسن خود را دید و شد عاشق بخود
در جهان او را بخود این گفت و گوست
مائی و اوئی بمعنی شد یکی
گر اسیری ما و او گوید که دوست
جلوه در عالم چه باشد جمله اوست
ظاهرا گر زانکه عالم مظهرست
مظهر و ظاهر چو وابینی هموست
در حقیقت نیست غیر از یار کس
این نمود غیر عین وهم توست
یار خود آئینه روی خود است
در نمودن آینه گر غیر روست
می نماید غیر دریا جو، ولی
در حقیقت دان که دریا عین جوست
حسن خود را دید و شد عاشق بخود
در جهان او را بخود این گفت و گوست
مائی و اوئی بمعنی شد یکی
گر اسیری ما و او گوید که دوست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۰ - یار ماباماست از ماکی جداست
یار ماباماست از ماکی جداست
مائی ما پرده ادبار ماست
هرکه از ما و منی بیگانه شد
بی حجاب ما بجانان آشناست
هست از وهم تو این پندار غیر
ورنه او عین همه ما و شماست
اوست هستی غیر او جز نیست نیست
ما و تو خود نیست هستی نماست
می نماید نیست هست و هست نیست
این نمود از وهم هرگز برنخاست
بیخود از خود شو که تایابی وصال
بیخودی از خود بود خود راه راست
در پس صد پرده پنهانست دوست
از توئی گر با تو یکمویی بجاست
گر نهان شد او بنقش ما و من
جز بما دیگر بگو پیدا کجاست
تا نگردی از خودی کلی فنا
ای اسیری کی ترا ره در بقاست
مائی ما پرده ادبار ماست
هرکه از ما و منی بیگانه شد
بی حجاب ما بجانان آشناست
هست از وهم تو این پندار غیر
ورنه او عین همه ما و شماست
اوست هستی غیر او جز نیست نیست
ما و تو خود نیست هستی نماست
می نماید نیست هست و هست نیست
این نمود از وهم هرگز برنخاست
بیخود از خود شو که تایابی وصال
بیخودی از خود بود خود راه راست
در پس صد پرده پنهانست دوست
از توئی گر با تو یکمویی بجاست
گر نهان شد او بنقش ما و من
جز بما دیگر بگو پیدا کجاست
تا نگردی از خودی کلی فنا
ای اسیری کی ترا ره در بقاست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۵ - (در مقام لی مع الله سیر نیست
(در مقام لی مع الله سیر نیست
وحدت محض است اینجا غیر نیست)
(در قلندر خانه توحید عشق
کعبه و مسجد کنشت و دیر نیست)
(در مقام ذات بیرون از صفات
هیچ ره رو را مجال سیر نیست)
در خرابات فنا از نیک و بد
کو نشان آنجا چو شر و خیر نیست
جای سیمرغست و قاف قربتست
محرم این آشیان هر طیر نیست
ای اسیری در مقام محو غیر
کشف و سکر و صحوو سیر و طیرنیست
واقف شرب شراب شیخ جام
کی شوی گر مشرب بوالخیر نیست
وحدت محض است اینجا غیر نیست)
(در قلندر خانه توحید عشق
کعبه و مسجد کنشت و دیر نیست)
(در مقام ذات بیرون از صفات
هیچ ره رو را مجال سیر نیست)
در خرابات فنا از نیک و بد
کو نشان آنجا چو شر و خیر نیست
جای سیمرغست و قاف قربتست
محرم این آشیان هر طیر نیست
ای اسیری در مقام محو غیر
کشف و سکر و صحوو سیر و طیرنیست
واقف شرب شراب شیخ جام
کی شوی گر مشرب بوالخیر نیست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۰ - عشق ورزی مذهب ودین منست
عشق ورزی مذهب ودین منست
می پرستی رسم و آیین منست
واقف سر نهان کنت کنز
این دل دانای حق بین منست
عاشقی کز قید کفر و دین برست
او براه عشق هم دین منست
مصحف آیات اسرار وجود
گر بدانی جان غمگین منست
مسکن سلطان ملک بی زوال
این دل درویش مسکین منست
فانی از خود گشتن و باقی بدوست
اندرین ره عین تمکین منست
دیدن حسنش بهر جا نوع خاص
غایت تمکین و تلوین منست
داد داد از چشم مست فتنه جو
کو چرا پیوسته در کین منست
گفت اسیری گر شد آزاد از همه
هم بقید زلف پرچین منست
می پرستی رسم و آیین منست
واقف سر نهان کنت کنز
این دل دانای حق بین منست
عاشقی کز قید کفر و دین برست
او براه عشق هم دین منست
مصحف آیات اسرار وجود
گر بدانی جان غمگین منست
مسکن سلطان ملک بی زوال
این دل درویش مسکین منست
فانی از خود گشتن و باقی بدوست
اندرین ره عین تمکین منست
دیدن حسنش بهر جا نوع خاص
غایت تمکین و تلوین منست
داد داد از چشم مست فتنه جو
کو چرا پیوسته در کین منست
گفت اسیری گر شد آزاد از همه
هم بقید زلف پرچین منست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۲ - آفتاب روی تو تابان شدست
آفتاب روی تو تابان شدست
در شعاعش جان و دل حیران شدست
نور مطلق گشت ذرات جهان
تاکه خورشید رخت تابان شدست
جان که در تاب تجلی شد فنا
در حقیقت واصل جانان شدست
آنکه روز و شب گدای کوی تست
بر همه خلق جهان سلطان شدست
شد بملک عاشقی افسانه
هرکه در عشق تو جان افشان شدست
جان ما در پرتو حسن رخت
محو و شیدا بی سر و سامان شدست
عشق جانان جان بیمار مرا
بوالعجب هم درد و هم درمان شدست
جان و دل در راه عشقت باختن
عاشق دیوانه را آسان شدست
تا اسیری شد اسیر زلف یار
فارغ از کفر و هم از ایمان شدست
در شعاعش جان و دل حیران شدست
نور مطلق گشت ذرات جهان
تاکه خورشید رخت تابان شدست
جان که در تاب تجلی شد فنا
در حقیقت واصل جانان شدست
آنکه روز و شب گدای کوی تست
بر همه خلق جهان سلطان شدست
شد بملک عاشقی افسانه
هرکه در عشق تو جان افشان شدست
جان ما در پرتو حسن رخت
محو و شیدا بی سر و سامان شدست
عشق جانان جان بیمار مرا
بوالعجب هم درد و هم درمان شدست
جان و دل در راه عشقت باختن
عاشق دیوانه را آسان شدست
تا اسیری شد اسیر زلف یار
فارغ از کفر و هم از ایمان شدست