تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۷۸ - چه غم دارد مرا از خویش اگر محروم می سازد
چه غم دارد مرا از خویش اگر محروم می سازد
که شمع بزم ما پروانه را از موم می سازد
صباحت چیست چون پای ملاحت در میان آید
ندیده هند را قیصر، ازان با روم می سازد
چه حاصل دارد از دست فلک آه و فغان کردن
که ظالم را همیشه ناله ی مظلوم می سازد
به آن جغدی که در معموری او را خلق نگذارند
نشان ده خانه ی ما را، که ما را شوم می سازد
سلیم از خاک یونان محبت شد خمیر من
ز من پیر خرد مجهول ها معلوم می سازد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۸۵ - نگاه از شوق دیدارت به چشم من نمی گنجد
نگاه از شوق دیدارت به چشم من نمی گنجد
چراغی کز تو روشن شد درو روغن نمی گنجد
هوای دامن صحرا چنانم مضطرب دارد
که همچون گردبادم پای در دامن نمی گنجد
سفر کردن به سوی دوستان ذوق دگر دارد
نسیم مصر از شادی به پیراهن نمی گنجد
دلی دارم من دیوانه از ذوق تماشایت
که چون آیینه ی خورشید در گلخن نمی گنجد
درون غنچه می گنجید بوی گل، ولی اکنون
ز بس رسوا شد از شوق تو، در گلشن نمی گنجد
سلیم از بخیه زخم من ندارد قسمتی، آری
دلم از بس پر است از غم، درو سوزن نمی گنجد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۹۲ - دلم چون هاله دامی از پی صید مهی دارد
دلم چون هاله دامی از پی صید مهی دارد
بلندانداز باشد، گرچه دست کوتهی دارد
زلیخا بست راه مصر را، اما نمی داند
به کنعان یوسف از هر تار پیراهن رهی دارد
اگر حسرت برد صید حرم از رشک، می شاید
بر آن بسمل که همچون کوی او قربانگهی دارد
ز باد احوال یوسف من خود ای یعقوب نشنیدم
ولی دانم که بلبل در گلستان چهچهی دارد
سلیم آهم دلیل ترکتاز عشق او باشد
غبار این بیابان مژده از خیال شهی دارد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۹۶ - اگر دریا ز اشکم دم زند، آشوب می خواهد
اگر دریا ز اشکم دم زند، آشوب می خواهد
وگر آتش کند دعوی به آهم، چوب می خواهد!
نمی خواهم که از راز من او هم باخبر گردد
چو عشق اینجا رسد، کی قاصد و مکتوب می خواهد
ز روی دل بود نقشی که بر آیینه ی جان است
بد کس را نخواهد هرکه خود را خوب می خواهد
در اصلاح دل من گوشه ی دامان او کافی ست
غبار خانه ی آیینه کی جاروب می خواهد
سلیم از جذبه ی ظاهر چنین تحقیق شد ما را
که یوسف را زلیخا بیش از یعقوب می خواهد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۹۷ - کسی را در فغان ناله چون محبوب می خواهد
کسی را در فغان ناله چون محبوب می خواهد
اگر خاموش گردد، همچو آتش چوب می خواهد
دماغ آشفته بسیارند در کنعان شوق، اما
نسیم پیرهن می گردد و یعقوب می خواهد
ز بس در هر دیاری یار دور افتاده ای دارم
به هر سو می پرد مرغی، ز من مکتوب می خواهد
خدایا دور داری آن حریف بی تمیزی را
که بد می فهمد و از ما سخن را خوب می خواهد
سلیم آن بی وفا آخر وفا بر وعده خواهد کرد
و لیکن عمر نوح و طاقت ایوب می خواهد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۰۰ - فلک انجام کاروبار ما داند چه خواهد شد
فلک انجام کاروبار ما داند چه خواهد شد
اگر دانه نداند، آسیا داند چه خواهد شد
خزانی هست در دنبال هر فصل بهاری را
درین گلشن همین برگ حنا داند چه خواهد شد
دلم را جز پریشانی نصیبی نیست در عالم
به این طالع، گرفتم کیمیا داند، چه خواهد شد
چنین کز روی بی مهری و بی پروایی ای بدخو
تو حالم را نمی دانی، خدا داند چه خواهد شد
تغافل می کند بر من سلیم از ذوق می میرم
اگر چشمش نگاه آشنا داند چه خواهد شد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۰۹ - فلک دایم به قصد مردم وارسته می گردد
فلک دایم به قصد مردم وارسته می گردد
چو صیادی که در دنبال صید خسته می گردد
درین گلشن مرا بر ساده لوحی خنده می آید
که دارد مشت خاری وز پی گلدسته می گردد
ز بی تابی سوی مقصود نتواند کسی ره برد
پی اسباب خانه، دزد ازان آهسته می گردد
ز حرف او زبان من مددکار سخن چین است
چو آن نخلی که شاخ او تبر را دسته می گردد
ز چشم خوبرویان، ای غزال مشکبو دایم
به دنبال تو صد صیاد ترکش بسته می گردد
سلیم آن بی وفا زان چشم می پوشد ز حال من
که چشم هرکه بر این خسته افتد، خسته می گردد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۲۴ - غبار خط نوخیزت ز سوی مشک می آید
غبار خط نوخیزت ز سوی مشک می آید
نسیم کوچه ی زلفت ز روی مشک می آید
عرق نوعی معطر می چکد از حلقه ی زلفت
که پنداری مگر از شست و شوی مشک می آید
به یاد خط و خال او ز دل بیرون رود هوشم
به محفل در میان چون گفتگوی مشک می آید
به وصل نسیه جان دادن، صلاح سینه ریشان است
که از سودای نقدا نقد بوی مشک می آید
سلیم از هر کجا عطار گلشن بار می بندد
به چین زلف او در جستجوی مشک می آید
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۲۵ - فغان کز دیر، زاهد سبحه را بگسسته می آرد
فغان کز دیر، زاهد سبحه را بگسسته می آرد
ز کوی می فروشان توبه را بشکسته می آرد
غم خانه چرا داری که گر غارتگرت عشق است
ترا با خانه چون مرغ قفس، در بسته می آرد
برای سود و سودا رو به آتشخانه ی دل کن
که هرکس مشت خاری می برد، گلدسته می آرد
روان کن زر برای می، که زر آن سرخ عیار است
که تا رفته، سبو را دست و گردن بسته می آرد!
سپند ای شاخ گل، حسن ترا در کار اگر باشد
ز آتش شوق ما پیش تواش برجسته می آرد
سلیم ایام را در عیب پوشی نیست تقصیری
برای هرکه کوتاه است، کفش جسته می آرد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۴۴ - ز مرگم گر غبار غم که در دل بود، برخیزد
ز مرگم گر غبار غم که در دل بود، برخیزد
چو شمع کشته از لوح مزارم دود برخیزد
ز شوق او پس از مردن به خاک آرام می گیرم
که رهرو چون ز رنج ره دمی آسود، برخیزد
به گلخن با همه دیوانگی، آیم به تمکینی
که خاکستر به تعظیمم ز جا چون دود برخیزد
رسد چون چشم زخمی از جهان، غمگین نباید شد
ز افتادن چه غم، گر کس تواند زود برخیزد
اگر از شعله ی جوعش تمام شهر درگیرد
ز یک خانه عجب کز بیم صوفی دود برخیزد
سلیم افتاده کار من به مغروری که در محفل
ز خواب ناز با آواز چنگ و عود برخیزد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۵۶ - من این دردی که دارم چاره اش آن سیمتن باشد
من این دردی که دارم چاره اش آن سیمتن باشد
علاج ضعف بیماران دل، سیب ذقن باشد
چو هندو از برای سوختن عشاق می میرند
ره دوزخ مرا دلکش تر از راه چمن باشد
به معشوق کسی هرگز ندارم ذوق آمیزش
به بلبل می دهم گل را، اگر در دست من باشد
به خوبان آشکارا عیش کردن، می کند داغم
به سرمه رشک من بیش از عبیر پیرهن باشد
کسی حرفی نمی گوید کزان صد عیب ظاهر نیست
عجب در نامه ی راز خموشان گر سخن باشد
به یکتایی سلیم امروز در آفاق مشهورم
چو من مرغ نواسازی کجا در هر چمن باشد؟
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۵۹ - به دل هر چیز بیند عشق آتشخو بسوزاند
به دل هر چیز بیند عشق آتشخو بسوزاند
ز گرمی در تن بیمار این تب، مو بسوزاند
به هندستان ز ما آیین دیگر در میان آمد
شود عاشق چو خواهد خویش را هندو بسوزاند
رود سوی چمن گر باد دامان نقاب او
به ناف غنچه همچون نافه رنگ و بو بسوزاند
چو لاله هر گل دیبای بستر را بود داغی
ز بس سوزد دلم، هر جا نهم پهلو بسوزاند
ترا خود حسرت چشم سیاهی نیست در خار
پلنگ این داغ ها بگذار تا آهو بسوزاند
سلیم امید دوزخ داردم خوشدل، مگر طالع
پس از مرگم به کام خویش چون هندو بسوزاند
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۶۱ - چو آهم گرم گردد، دوست از دشمن نمی داند
چو آهم گرم گردد، دوست از دشمن نمی داند
که آتش تند چون شد، آب از روغن نمی داند
ز شوق او دماغ پیرکنعان سوخت، پنداری
ره بیت الحزن را بوی پیراهن نمی داند
شکایت می کنند از باغبان، از گل نمی نالند
زبان عندلیبان را کسی چون من نمی داند
به حرف کس جدا از یکدگر هرگز نمی گردند
چو آن لب ها کسی رسم نمک خوردن نمی داند
سلیم آهم به لب از رخنه های دل نمی آید
غبار خانه ی ویران، ره روزن نمی داند
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۶۷ - اسیر عشق از کف ساغر خوناب نگذارد
اسیر عشق از کف ساغر خوناب نگذارد
بمیرد تشنه و چون موج لب بر آب نگذارد
بتی شد رهزن دینم که چون در ترکتاز آید
به کعبه غارت ابروی او محراب نگذارد
به تقریبی برآمد هرکه در هندوستان افتاد
خدا کشتی ما را هم درین گرداب نگذارد
درین گلشن ز بس خدمت زخدمتکار می خواهند
بنفشه باغبان را چون مگس در خواب نگذارد
سلیم از موج اشک خود خطر چون خاروخس دارم
چه شد برقی که ما را در ره سیلاب نگذارد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۶۹ - نه جا در باغ و بستانی، نه ره در گلشنی دارند
نه جا در باغ و بستانی، نه ره در گلشنی دارند
بنازم خرقه پوشان را که پرگل دامنی دارند
به درد عشق غمخواری ندارم، خرم آن جمعی
که گر خاری رود در پای ایشان، سوزنی دارند
ز مرغ و مور سرگردان تر و عاجزترم در عشق
که مرغان باغ و بستانی و موران خرمنی دارند
بساط باغ را ای باغبان گلچین به دامن برد
چه شد انصاف، اسیران دگر هم دامنی دارند
یکی نالد چو بلبل، دیگری رقصد چو شاخ گل
ببین ای توبه، می خواران چه بشکن بشکنی دارند
سلیم از قصه ی فرهاد و شیرین چند می گویی
به کار عاشقی امروز خوبان چون منی دارند
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۷۵ - کسی کو تا ز کار اهل همت سر برون آرد
کسی کو تا ز کار اهل همت سر برون آرد
برد سر در کلاه فقر و از افسر برون آرد
فلک می گیرد آخر هرچه می بخشد، عجب نبود
که موج آب را چون رشته از گوهر برون آرد
به زر دفع حوادث می توان کردن درین گلشن
ولی کو فرصت آن کز بغل گل زر برون آرد
فلک از گریه ام در آب پنهان شد، نمی دانم
که آخر از کجا سر همچو نیلوفر برون آرد
عجب دانم که پیش از موج اشک من رسد آنجا
اگر قاصد ز پا همچون کبوتر پر برون آرد
نظر بر صرفه ی خویش است هرکس را که می بینی
فلک خورشید را پنهان کند، اختر برون آرد
به غارت چون گشاید دست مژگان تو، بتواند
که جوهر را چو خار ماهی از خنجر برون آرد
سلیم از قید گردون شد دلم فرسوده، خضری کو
که این آیینه را از زیر خاکستر برون آرد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۸۴ - ز بالین همنشینم هر نفس غمناک برخیزد
ز بالین همنشینم هر نفس غمناک برخیزد
نشیند غنچه و چون گل گریبان چاک برخیزد
پریشانی به خاک هرکس از روز ازل آمیخت
به محشر هم پریشان چون غبار از خاک برخیزد
به داغ رشک آن افتاده، همچون لاله می سوزم
که نتواند ز مستی در چمن چون تاک برخیزد
می از آلایش هستی کشد دامان عارف را
چو کاغذ تر شود، از روی معجون پاک برخیزد
فلک صد دور می باید که در ایران زمین گردد
که همچون من غبار دیگری زان خاک برخیزد
سلیم ایام از پست و بلند خود نمی گردد
نشستم من به خاک راه تا افلاک برخیزد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۲۲ - به یاد زلفت از هر سینه بوی مشک می آید
به یاد زلفت از هر سینه بوی مشک می آید
ز خاک کشته ی دیرینه بوی مشک می آید
خیال زلف او را در دلم هرگه گذار افتد
چو گل از زخم های سینه بوی مشک می آید
به جوش آرد ز بس شوق می گلرنگ خونم را
ز خاکم هر شب آدینه بوی مشک می آید
حذر از فتنه ی خوبان این گلشن، که سوسن را
ز خنجر همچو اهل کینه بوی مشک می آید
سلیم آهی کشیدم بر خیال زلف او آنجا
هنوز از خانه ی آیینه بوی مشک می آید
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۲۴ - قدم هر کس به راه او نهد منزل نمی خواهد
قدم هر کس به راه او نهد منزل نمی خواهد
به این بحر آنکه گردد آشنا، ساحل نمی خواهد
ازان چون مرغ بسمل می تپم در خاک و خون دایم
که بعد از مرگ هم آسوده ام قاتل نمی خواهد
قبول خاطر ای همدم به دست کس نمی باشد
ترا بسیار من می خواهم، اما دل نمی خواهد
بنازم اهل همت را که احسان کریم ما
دو عالم را به منت می دهد، سایل نمی خواهد
حرم از پیش راه عاشقان گو یک طرف بنشین
که چون ریگ روان این کاروان منزل نمی خواهد
به تنهایی مرا همصحبتان ای کاش بگذارند
چراغ لاله را صحراست خوش، محفل نمی خواهد
جهان سامان خود را عیب پوش ناقصان دارد
که پای خویش را طاووس جز در گل نمی خواهد
سلیم از ناله خود را هر نفس آرم به یاد او
ز خود مرغ قفس صیاد را غافل نمی خواهد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۲۷ - غبار غم ز ابر نوبهاری در جهان گم شد
غبار غم ز ابر نوبهاری در جهان گم شد
قدح را بر زمین مگذار ساقی کآسمان گم شد
در آن زلف از ضعیفی می دهد آهم نشان از دل
که سوزن می شود پیدا چو شب با ریسمان گم شد
علاج داغ دل کردیم اما درد پنهان را
ره بیرون شدن از کوچه های استخوان گم شد
ز شور عندلیبان سرو و گل در رقص می آیند
چمن رنگ دگر پیدا کند چون باغبان گم شد
به بزم وصل خود تا چند می گویی مرا گم شو
نه سیمابم، میان انجمن چون می توان گم شد؟
عبث خاک وطن از انتظارم چشم بر راه است
که عنقا تا قدم بیرون نهاد از آشیان، گم شد
طلبکار سخن عشق و زبان از شرم خاموش است
چو پیدا شد خریداری، کلید این دکان گم شد
جهان بی اختیار آرامگاه اهل دل باشد
که شب منزل شود، هرجا که راه کاروان گم شد
ز بیم زندگی بر جان نظر در حشر نگشایم
نگوید تا زمین از جای رفت و آسمان گم شد
غلام و پاجی هندوستان از فارسی گفتن
نمی دانند حرفی غیر این بشکست و آن گم شد!
سلیم این در جواب سحرپردازی که می گوید
کتاب حسن را جزو محبت از میان گم شد