تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۰۷ - عاشقان را دین و مذهب شد وفاق
عاشقان را دین و مذهب شد وفاق
عشق ورزی راست ناید با نفاق
تا درآمد پای عشق اندر میان
عاشق و معشوق دارند اتفاق
عاشقان در نیستی جا کرده اند
زاهد از هستی نماید طمطراق
خان و مان عقل ویران کرده ام
تا بکوی عشق بگرفتم وثاق
زاهدان را ذوق عرفان از کجا
غیر عارف را ندادند این مذاق
هست مشتاق جمالش هر دو کون
در دو عالم نیست کس بی اشتیاق
ناصحم گوید بترک عشق گو
ترک جان گفتن اسیری هست شاق
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۱۲ - دست و پایی میزنم در راه عشق
دست و پایی میزنم در راه عشق
تا مگر روزی شوم آگاه عشق
چون کواکب بی سر و پا گشته ام
تا شوم یکدم قرین ماه عشق
دامن معشوق می آرد بکف
هرکه باشد لازم درگاه عشق
از خرد بیگانه شو وز خویشتن
تا شوی از محرمان شاه عشق
زنده گشتم از حیات جاودان
چون شدم کشته بلشکرگاه عشق
فارغم از فکر زاد و راهزن
در سفر تا گشته ام همراه عشق
ای اسیری چون زمین می باش پست
تازنی برآسمان خرگاه عشق
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۱۳ - چونکه شهانند گدایان عشق
چونکه شهانند گدایان عشق
باش دلا چاکر سلطان عشق
دفتر ناموس بآتش بسوز
تا که رهی یابی بدیوان عشق
ره بسر خوان وصالش بری
گر تو شوی یکدمه مهمان عشق
زود شوی واقف اسرار غیب
گر بزنی دست بدامان عشق
موت ارادی چو شود اختیار
زود شوی زنده بجانان عشق
مملکت عشق مسلم مراست
زانکه منم خسرو و خاقان عشق
تا که مسخر شودم دیو نفس
گشت دلم تخت سلیمان عشق
عقل، تو دور از من و بیگانه باش
زانکه منم محرم خاصان عشق
خواهی اسیری بوصالش رسی
زود به پیمای بیابان عشق
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۲۴ - هر زمان نوعی بچشم اهل حال
هر زمان نوعی بچشم اهل حال
می نماید حسن روی تو جمال
حسن رویت را ز مرآت جهان
زاهد ار دیدی نبودی در ضلال
دیده اهل بصیرت دیده است
حسن رخسار تو در حد کمال
تا رباید جان و دل از عاشقان
هر نفس نوعی کند غنج و دلال
گر هوای وصل معشوقت بود
از جفا و جور هجرانش منال
در طریق اهل عرفان ای فقیه
حال می باید چه جای قیل و قال
کرد جانم طی بیابان فراق
تا شدم آسوده در ملک وصال
حالیا رندیم و مست جام شوق
تا چه خواهد بود کارم را مآل
تا توئی با تو اسیری مانده است
کی ببزم وصل او یابی مجال
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۲۵ - درد عشق آمد دوای درد دل
درد عشق آمد دوای درد دل
نیست باری جز غمش درخورد دل
من ندیدم در گلستان وجود
هیچ گل خوشبوی تر از ورد دل
هرکه جان و دل ز یاد غیر دوست
می کند خالی بود او مرد دل
جز فغان و ناله دلسوز نیست
در فراق دوست بازآورد دل
می برد نراد جان داو از جهان
چون ببازد مهره های نرد دل
آتشی جان سوز در ملک و ملک
می زند هر لحظه آه سرد دل
رهبر جان اسیری در جهان
نیست ای جان جهان جز درد دل
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۳۳ - من که مست جام عشقم از ازل
من که مست جام عشقم از ازل
کی بهشیاری کنم مستی بدل
عشق و مستی شیوه رندی بود
رند را زین چاره نبود لااقل
سوی مسجد آمدن انصاف نیست
مست اگر در میکده یابد محل
هرکه زان می از ازل مست آمدست
هست بیخود لایزال و لم یزل
کی شود اسرار عرفان حاصلت
از طریق علم و زین بحث و جدل
روی جانان می توان دیدن عیان
گر رود از دیده جانها سبل
از اسیری می نماید روی دوست
تا که شد آئینه علم و عمل
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۴۳ - مشرق انوار روحانی منم
مشرق انوار روحانی منم
مغرب اسرار ربانی منم
چون ظهور جمله اسما بماست
مظهر اوصاف رحمانی منم
هر دو عالم شد بنور ما عیان
اصل هر پیدا و پنهانی منم
شد بنقش موج ما دریا عیان
آنچه در عالم تو جویانی منم
در اسرار یقین از ما طلب
زانک بی شک بحر عمانی منم
نیست عالم در حقیقت جز طلسم
گنج بی پایان اگر دانی منم
هر دو عالم شد شکار جان ما
شاهباز دست سلطانی منم
رو بما دارند ذرات جهان
چشمه خورشید رخشانی منم
مصحف آیات جمله کاینات
چون اسیری گر همی خوانی منم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۵۱ - غرق بحر وحدتیم، من، من نیم
غرق بحر وحدتیم، من، من نیم
گوهر بی قیمتم، من، من نیم
من ز جان فانی بجانان یافتم
من به اوج رفعتم، من، من نیم
عاشقم معشوقم و عشقم چه ام
مست جام حیرتم، من، من نیم
من ندانم من منم، یا من ویم
در عجایب حالتم، من، من نیم
عین دریایم بمعنی درنگر
ننگری در صورتم، من، من نیم
نور سازم ظلمت عالم بعلم
آفتاب قدرتم، من، من نیم
گنج معنی ام درین صورت نهان
من طلسم حکمتم، من،من نیم
من چیم عنقای بی نام و نشان
من بقاف قربتم، من، من نیم
تشنه را سیراب دارم از کرم
زانکه بحر رحمتم، من، من نیم
در مقام وحدتم، بل وحدتم
کی اسیر کثرتم، من، من نیم
زیر پا آرم اسیری با دو کون
شاهباز همتم، من،من نیم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۵۵ - من درون درد درمان یافتم
من درون درد درمان یافتم
در حجاب کفر ایمان یافتم
سالها رفتم براه جست و جو
تا فراق و وصل یکسان یافتم
در نقاب جمله ذرات کون
حسن او پیدا و پنهان یافتم
آنکه بیرون از دل و جان جستمش
عاقبت هم در دل و جان یافتم
هرچه دارد نقش هستی در جهان
در لباس جمله جانان یافتم
تاکه گشتم محو مطلق در فنا
در سلوک راه پایان یافتم
در بدر گردیدم و جستم خبر
زین گدائی بوی سلطان یافتم
حق به نقش ما و تو دارد ظهور
مظهر واجب چو امکان یافتم
من اسیری در بقا بعدالفنا
مظهر کل بحر عمان یافتم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۹۸ - تا که در دل تخم عشقت کاشتیم
تا که در دل تخم عشقت کاشتیم
حاصل از دنیا و دین برداشتیم
عالم از گلبانگ شی لله پرست
تا علم در کوی عشق افراشتیم
دانش و دفتر نبود آندم که ما
مصحف اسرار ازبر داشتیم
صد جفا دیدیم در کوی وفا
دیده را نادیده می انگاشتیم
کی رود مهرش ز دل چون در ازل
نقش این بر لوح دل بنگاشتیم
تا نگردد دل دمی غافل ز دوست
شحنه عشقش برو بگماشتیم
مادرین ظلمت سرای شب مثال
ای اسیری آفتاب چاشتیم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱۷ - حسن جان افزای روی او عیان
حسن جان افزای روی او عیان
دیده ام از روی پیدا و نهان
پرتو خورشید روی او بود
در حقیقت جمله ذرات جهان
حسن او بر نقش عالم جلوه کرد
شد جهان زان روز با نام و نشان
روی او پیداست، کو چشم یقین؟
تا جمال دوست بیند بی گمان
هر زمان از روی مه رویی دگر
حسن جان افروز او گردد عیان
هر چه گویم در بیان آن جمال
قطره باشد ز بحر بی کران
مظهر آیات اسرار خداست
هرچه ظاهر گشت در کون و مکان
نیست در عالم بجز دیدار دوست
مرهم درد درون عاشقان
شد اسیری نیست در هستی و گفت
لیس فی الدارین غیری هر زمان
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۲۰ - عاشقیم و رند و بی نام و نشان
عاشقیم و رند و بی نام و نشان
در فنای عشق جانان جان فشان
واله و شیدای حسن روی دوست
مست جام وصل و فارغ از جهان
با چنان رخسار و حسن جانفزا
کی مرا پروای حورست و جنان
در هوای وصل او طیران کند
شاهباز جان ما در لامکان
وه چه عیش است این که دستم داده است
در کنارم شاهد و می در میان
دولت وصلش چو فریادم رسید
از بلای هجر گشتم در امان
چون ببزم وصل او دیدم فنا
یافتم از وی بقای جاودان
در قمار عشق جانان باخته
نقد و جنس کفر و دین و جسم و جان
هم بیمن دولت وصل حبیب
شد اسیری در دو عالم کامران
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۳۱ - تا بما دیدی جمال خویشتن
تا بما دیدی جمال خویشتن
واقفی کلی ز حال خویشتن
عشق در آئینه روی خویش دید
گشت مفتون برجمال خوریشتن
عشق در هرجا ظهوری میکند
بهر اظهار کمال خویشتن
بود عمری مبتلای هجر خویش
تا میسر شد وصال خویشتن
حسن تو بی ما نیارامد دمی
کس چرا خواهد وبال خویش
جست بال و پر زما شهباز عشق
خود پرید آخر ببال خویشتن
کرد نقاش ازل نقش ترا
ای اسیری برمثال خویشتن
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۵۲ - طالب حق را بگو هرزه مپو
طالب حق را بگو هرزه مپو
گر خدا جوئی بیا ما را بجو
دامن رهبر بگیرو راه رو
گر همی خواهی که یابی وصل او
در صراط المستقیم معرفت
هم به امر پیررو ای راه جو
ره نمود ارشاد پیرم عاقبت
در مقاماتی برون از گفت و گو
در پس این پرده رو با ما نمود
آنکه می جستیم عمری کوبکو
در ارادت گر قدم خواهی نهاد
دست از ما و منی اول بشو
در مقام حال کی ره میدهند
تا نگردانی ز قیل و قال رو
عاشقی را چاره صبر آمد ولی
جان مشتاق لقا را صبر کو
ای که میجوئی رفیقی در طریق
هرچه جوئی جز اسیری را مجو
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۶۲ - خوی کردم با جفای عشق تو
خوی کردم با جفای عشق تو
باختم جان در وفای عشق تو
جان و دل آمد کمینه ماحضر
عاشقانرا از برای عشق تو
دارد از شاهان فراغت در جهان
هرکه شد از جان گدای عشق تو
گشت پر غوغا و آشوب و فتن
هر دو عالم از صدای عشق تو
ترک عشقت جان به یغما می برد
جان و دل بادا فدای عشق تو
دارد استغنا ز هر برگ و نوا
جان که باشد بی نوای عشق تو
برزبان حال بی صوت و حروف
بوده عالم در ثنای عشق تو
درد عشقت نیست بی درمان ولی
هست جانبازی دوای عشق تو
در جهان جان اسیری را نبود
هیچ مطلوبی ورای عشق تو
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۷۲ - ساقی باقی مرا جامی بده
ساقی باقی مرا جامی بده
از لب لعل خودم کامی بده
چشم شوخت را ز بهر صید جان
از دو زلف عنبرین دامی بده
از رخ چون روز و زلف همچو شب
جان ما را صبحی و شامی بده
مژده وصلش اگر داری صبا
پیش این مهجور پیغامی بده
جان که شد از درد هجرت مضطرب
برامید وصل آرامی بده
من دعای جان تو گویم مدام
تو عوض یکبار دشنامی بده
بی سروسامان شدم در عشق تو
کار عاشق را سرانجامی بده
عشق مارا نیست آغازی پدید
چون نبود آغاز انجامی بده
شد اسیری مست چشم سرخوشت
از می لعلت ورا جامی بده
اسیری لاهیجی : ملحقات
شماره ۵ - درد عشقش مرهم جان منست
درد عشقش مرهم جان منست
کفر عشقش عین ایمان منست
بی سرو سامان شدن در عشق دوست
هم بجان او که سامان منست
آیت دیوانگی و عاشقی
گوبیا خود خاص درشان منست
در نظربازی و قلاشی کنون
در همه آفاق دستان منست
جمله ذرات جهان تابان چو ماه
ز آفتاب روی جانان مست
قسم زاهد چیست زهدست و ریا
رندی و معشوق و می زان منست
چون سمند عشق دارم در رکاب
تا ابد هر لحظه جولان منست
درد درد عشق جانانست و بس
در دو عالم آنچه درمان منست
شاهد جان با اسیری شد یکی
ساقیا می ده که دوران منست
اسیری لاهیجی : ملحقات
شماره ۲۲ - کافر عشقم مسلمان نیستم
کافر عشقم مسلمان نیستم
بت پرستم اهل ایمان نیستم
رندم و آزاده از خلد و جحیم
در هوای حور و غلمان نیستم
فرد و یکتاام براه عشق یار
همچو زاهد از دورنگان نیستم
حق پرستم نه چو زاهد خودپرست
مؤمنم از بت پرستان نیستم
صوفی صافی ز اوصاف بشر
مرد سالوسی چو شیخان نیستم
بر سریر ملک عرفان و یقین
پادشاهم از گدایان نیستم
مستم و لایعقل از جام وصال
در خمار درد هجران نیستم
نور وحدت بر دل من چون بتافت
نور حقم جنس خلقان نیستم
باده عشقش مرا هشیار ساخت
عشق ورزی را زمستان نیستم
سوز عشق آمد دوای درد ما
عاشقم جویای درمان نیستم
چون اسیری از کمال نیستی
گوید از عامم ز خاصان نیستم
اسیری لاهیجی : ملحقات
شماره ۲۴ - ما دو عالم را همه لا دیده ایم
ما دو عالم را همه لا دیده ایم
لا چه باشد جمله الا دیده ایم
در لباس جمله ذرات جهان
مهر روی او هویدا دیده ایم
نور خورشید جمال او عیان
از همه پنهان و پیدا دیده ایم
هر که ره یابد ببزم وصل دوست
هردمش عیدی مهنا دیده ایم
آن امانت کو نگنجد در جهان
در دل عشاق مأوا دیده ایم
زانکه مستغنی ز جایست و جهات
در دل هر ذره اش جا دیده ایم
در پس هر ذره از عین الیقین
ای اسیری ما خدا را دیده ایم
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۶۱ - یار خط بر روی زیبا میکشد
یار خط بر روی زیبا میکشد
سبزه بر گلبرگ رعنا میکشد
ماه را دامی ز عنبر مینهد
لاله را داغی ز سودا میکشد
سنبل از سودای مشکین کاکلش
طره شبرنگ در پا میکشد
در چمن سرو از فرو دستان اوست
خویش را چندین چه بالا میکشد
ای ملامت گو، من و خاک درش
گر ترا خاطر به صحرا میکشد
میکشد پیکان ز دل، آه از جگر
شاهی از دست تو اینها میکشد