تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۶۴ - از هیچ دری حاجت درویش روا نیست
از هیچ دری حاجت درویش روا نیست
وز هیچ رهی درد دل ریش دوا نیست
درویشی و ناچاری و درد من و دل را
درمان و دوا جز کرم و لطف خدا نیست
ما تجربه کردیم دو صد بار دروغ است
هر کس که بگوید نظر شه بگدا نیست
تا نشنوی از مرده دلان این سخن سرد
کاندر همه عالم خبر از آب بقا نیست
ما موعظت شیخ شنیدیم و نکو گفت
لیکن ز دل غمزدگان زنگ زدا نیست
در مسجد و در مدرسه سالی دو سه بودم
دیدم سخنی جز دم تزویر و ریا نیست
چه صوفی و چه زاهد و چه رند و چه شاهد
راهش بخدا نیست گر از خویش جدا نیست
این نغمه جانها است که از دل بزبانهاست
این رجع صدا چیست اگر صوت ندانیست
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۶۶ - هر سر که به سودای طلب باختنی نیست
هر سر که به سودای طلب باختنی نیست
در پای سگ کوی تو انداختنی نیست
این رایت عشق است که جز بر سر منصور
این آیت فتح و ظفر افراختنی نیست
یک ران فلک را که بود خنگ سلیمان
پی کن که به میدان طلب تاختنی نیست
رویین دل و آهن جگران راست سزاوار
بر شیشه دلان تیغ فنا آختنی نیست
هستی همه در باز که در نرد محبت
گر بردنی هست به جز باختنی نیست
نشناخت کسی راز غم عشق و جز این راز
در علم طلب نکته آشناختنی نیست
هر کس به خیال خود از این نکته ی باریک
پرداخت بسی قصه و پرداختنی نیست
منکر مشو افسانه ی پروانه و شمع است
کاین قصه بود سوختنی ساختنی نیست
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۷۰ - این خرمن هستی که به جز سوختنی نیست
این خرمن هستی که به جز سوختنی نیست
از شعله ی او آتشی افروختنی نیست
یک موج حباب است دو عالم که حجاب است
چون وهم و سراب است به جز سوختنی نیست
این پرده که ار شیشه بود روی پری را
چون پاره شود بار دگر دوختنی نیست
هر نکته که آموختی از سینه فرو شوی
یک نقطه بود علم که آموختنی نیست
خاکی است که روشن شده از تاب مه و مهر
ای تیره دلان سیم و زر اندوختنی نیست
ما بر سر بازار نهادیم دل خویش
لیک این چه متاعی است که بفروختنی نیست
بی روح حقیقت دل افسرده حبیبا
چون سایه ی شمع است که افروختنی نیست
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۷۳ - این نفس بداندیش بفرمان شدنی نیست
این نفس بداندیش بفرمان شدنی نیست
این کافر بدکیش مسلمان شدنی نیست
زین دیو مجو مهر و وفا، صلح و سلامت
با یکدیگر از آدم و شیطان شدنی نیست
ایمن مشو ار خاتم جم کرد در انگشت
ز اهریمن جادو که سلیمان شدنی نیست
جز با نفس پیر طریقت که خلیل است
این آتش نمرود، گلستان شدنی نیست
جز با قدم خضر حقیقت که دلیل است
این وادی پر بیم بپایان شدنی نیست
جز با دم پیران مسیحا نفس این درد
هرگز نشود چاره که درمان شدنی نیست
آبادتر از کوی خرابات ندیدیم
کان خانه داد است که ویران شدنی نیست
تا زلف سیاه توپر آشوب و پریش است
کار دل آشفته بسامان شدنی نیست
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۷۴ - از شیخ بپرسید گر از اهل کتاب است
از شیخ بپرسید گر از اهل کتاب است
آن آیه کدام است که تحریم شراب است
در پیروی شیخ اگر خلد برین است
در مذهب ما صحبت او عین عذاب است
هرگز نتواند سخن شیخ شنیدن
آن گوش که پیوسته بر آهنگ رباب است
ما را که بمیخانه چنین مست گرفتند
باشیخ چه سودای سوال است و جواب است
جوئی که از آن باده کشان آب بنوشند
آبی که از آن جوی رود، باده ناب است
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۷۹ - در محفل اغیار همه غنج و دلال است
در محفل اغیار همه غنج و دلال است
در مجلس عشاق همه رنج و ملال است
چونست که بر عاشق دلخسته حرام است
وصلش که بیاران هوسناک حلال است
در مجلس ما خیره تر از آتش سوزان
با غیر گوارنده تر از آب زلال است
با لعل لبش گشته هم آغوش یکی خال
کس دیده حمیرا که هم آغوش بلال است
تا کوی ویم گر چه یکی گام فزون نیست
از غیرت اغیار و هاد است و تلال است
با خیل گدایان اسیرش چه سر و کار؟
شاه است و امیر است و همه عز و جلال است
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۸۰ - این خانه که پیوسته در او جوش و خروش است
این خانه که پیوسته در او جوش و خروش است
از کیست؟ مگر مصطبه باده فروش است
این مستی می نیست که هنگامه عشق است
وین ناله نی نیست که آواز سروش است
از زهد ریائی چه دلت رسته شد ای شیخ
مستانه بمیخانه بزن جام که نوش است
گر توبه ز تزویر و ریا میکنی ای شیخ
وقت است که امشب قدح باده بجوش است
دوشینه ز مسجد بخرابات کشیده است
این شیخ قدح نوش که سجاده بدوش است
راهی بگشائید کز این خانه بر آئید
کین خانه پر از بانگ سباع است و وحوش است
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۸۲ - ما روی بمیخانه و زاهد بحجاز است
ما روی بمیخانه و زاهد بحجاز است
این کعبه حقیقی است گر آن قبله مجاز است
این رشته چسان میگسلد یکسر پیوند
بر دست نیاز است و یکی در کف ناز است
از وی همه آزادگی و کبر و غرور است
از ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است
گیرم که رها گردد از آن دام سر زلف
مرغ دلم از چشم تو در چنگل باز است
زلف تو و شبهای دراز و سخن عشق
جون کوکب بخت من، دنباله دراز است
بی مهری با ما و ندانم سببش چیست
قربان رقیب تو که او محرم راز است
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۸۵ - دستار تو ای شیخ که صد حلقه فزون است
دستار تو ای شیخ که صد حلقه فزون است
اندر خم هر حلقه دو صد دام و فسون است
از ملک سلیمانی و از دانش آصف
دعوی چه کند خواجه بادبو زبون است
از همت مردان مگرش سلسله بندیم
بر پای که این دیدو درون سخت حرون است
هر زاده آدم که شود سخره این دیو
نامردم و دور از خرد و سفله و دون است
بیرون بود از مردمی و مردی و رادی
هر کس که درونش بمثل غیر برون است
ای خواجه در این خانه تو را چار شریکند
غالب شود آنکس که از این چار فزون است
دیو است و ملک نیز سباعند و بهائم
نام و لقب خویش بدان خواجه چون است
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۸۹ - چون باده بجام است همه کار بکام است
چون باده بجام است همه کار بکام است
چون یار بدام است همه شهر غلام است
از سنگ نپرهیزد آنرا که نه جام است
از ننگ چه بگریزد آنکش که نه نام است
از سوخته پخته مجو اشکی و آهی
دود آرد و آب آنکه هنوز اوترو خام است
ایمرغ دل اندر پی خال و خط خوبان
بیهوده مرو دانه مپندار که دام است
گر خون دل ما بخوری باد حلالت
لیک از کف اغیار مخور می که حرام است
چون خط غلامی بتو داده است حبیبت
گر لطف کنی ور نه کنی باز غلام است
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۹۳ - ایخواجه شنیدم که لبت کان نبات است
ایخواجه شنیدم که لبت کان نبات است
ایخواجه شنیدم دهنت آب حیات است
ایخواجه شنیدم که بدست کرم تو
از لطف خداوند یکی تازه برات است
ای خواجه شنیدم که در این خرمن نعمت
از قسمت درویش یکی تازه برات است
ای خواجه شنیدم که اسیران جهانرا
چین و شکن زلف تو مفتاح نجات است
ای خواجه شندم که بوقت کرم وجود
یک رشحه ز بحر کرمت نیل و فرات است
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۹۴ - شد وقت سحر چشم تو تا چند بخواب است
شد وقت سحر چشم تو تا چند بخواب است
برخیز که هنگام می و گاه شراب است
تا باده ننوشی نرود خوابت از سر
می دفع خمار آمد و می داروی خواب است
آن جام نه جام است که آبی است فسرده
وان باده نه باده است که یاقوت مذاب است
آن لعل نه لعل است که آن چشم خروس است
وان زلف نه زلف است که آن پر غراب است
گوئی که خوری باده و گویم بلی آری
البته خورم این چه سوال و چه جواب است
آنده مخور و دمی بخور و ساعت بشمار
کامشب شب قدر است و دگر روز حساب است
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۹۶ - عشق است که اندر دو جهان راه نجات است
عشق است که اندر دو جهان راه نجات است
بحریست که یک چشمه از آن آب حیات است
بحر است و چه بحر است نه قلزم نه محیط است
شط است و چه شط است نه جیحون نه فرات است
دارای جهان است که بالای جهانست
بیرون ز جهانست که افزون ز جهات است
آبی است که جاری بوهارات و تلال است
روحی است که ساری بجمادات و نبات است
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۹۷ - کس نیست که از لعل تو دشنام شنیده است
کس نیست که از لعل تو دشنام شنیده است
وز حسرت آن لب، لب خود را نگزیده است
رخ سرخ و لبت سبز و کبود است و بگور است
آن روی که بوئیده و آن لب که مکیده است
آن لعل ز گفتار بگو بهر چه رفته است
و آن رنگ ز رخسار بگو از چه پریده است
می خورده و ساغر زده و عربده کرده
بیخود شده وز خانه ببازار دویده است
صد بار بدو گفته ام از صحبت نا اهل
پرهیز کن، اما چه کنم خود نشنیده است
این خانه به تاراج شد این خیمه بیغما
چون خانه خدا سفره چنین عام کشیده است
این میوه خورد آنکه چنین رخنه نموده است
این گنج برد آنکه چنین نقب بریده است
شیرین شده آن غوره که دیروز ترش بود
فرداش بچینند که امروز رسیده است
یکروز ببینی که گریبان تو گیرد
این خون که بدامان من از دیده چکیده است
یکروز بپرسی که بپای تو خلد باز
این خار که در چشم من از مژه خلیده است
غیر از دل مجروح حبیبت که در آنشهر
زآمیزش اغیار ز کوی تو رسیده است
صیدی دگر از قید کمند تو نجسته است
مرغی دگر از دام هوایت نپریده است
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۹۸ - از زلف سیاهت که همه چین و شکنج است
از زلف سیاهت که همه چین و شکنج است
جان و دل غمدیده ما سخت به رنج است
رخساره سیمین تو گنجی است نهانی
وآن زلف یکی مارسیه بر سر گنج است
ما را طمع کیش مسلمانی از آن زلف
...که او کافری و اهل فرنج است
روی تو یکی مجمر سوزان و برآن روی
زلف تو خال سیهت دود و سپنج است
وز مملکت روم یکی دزد تبه کار
گوئی به پناه آمده در کشور زنج است
امشب شب عید است و همه بوم و بر ما
آوازه طنبور و دف و نغمه سنج است
شیرین غزلی نغز بدین قافیه گوید
هر کس که در اندیشه خود قافیه سنج است
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۰۷ - دیشب مغی از خانه خمار برآمد
دیشب مغی از خانه خمار برآمد
با ساغر و پیمانه سرشار برآمد
با زلف پریشان بدل باده فروشان
چنگی زد و این نغمه اش از تار برآمد
آمد مه خرداد و گل از خار بر آمد
کام دل یاران ز لب یار بر آمد
در کوی من امسال عجب فصل بهاریست
کش لاله و گل از درو دیوار بر آمد
آن شیخ که سر حلقه ارباب ورع بود
دیدیم که رندی عجب از کار بر آمد
در پیچ و خم حلقه گیسوی بتان رفت
هر علم و هنر کز خم دستار بر آمد
یک حلقه از این رشته تسبیح گشودیم
دیدیم که صد حلقه زنار برآمد
دیباچه اوراق ادیبان جهان گشت
هر نکته کز این دفتر اسرار بر آمد
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۰۸ - نام مه گل را مه خرداد نهادند
نام مه گل را مه خرداد نهادند
و این نام در آئین مه آباد نهادند
آباد بر آئین مه آباد که از داد
خمخانه در این فصل و مه، آباد نهادند
بی شائبه از طینت پاکان جهان بود
خشتی که از او خمکده بنیاد نهادند
بنیاد خم و خمکده از روز نخستین
بر صدق و صفا و کرم و داد نهادند
پیمان زر و سیم بجیب و کف ممسک
پیمانه می را بکف راد نهادند
دوشینه بمیخانه کلید در شادی
در دست بتی حور و پریزاد نهادند
فصل گل اگر فصل طرب نیست پس از چیست
کین بلبلکان روی بفریاد نهادند
افزون طلببانند کز اندوه زر و سیم
بار غم عالم بدل شاد نهادند
صاحب نظران از سر تسلیم و قناعت
سر بر خط تقسیم خداداد نهادند
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۱۰ - افسانه بد مستی ما دوش سمر شد
افسانه بد مستی ما دوش سمر شد
هم شحنه و هم شیخ از این قصه خبر شد
از حالت پیری و جوانی سخنی نغز
سر بسته بگویم که شبی بود و سحر شد
یکدانه از این خرمن مائی و توئی بود
آن خوشه گندم که همه خوف و خطر شد
گویند که اکسیر بود خاک در دوست
ما چهره برین خاک نهادیم که زر شد
خواهی که بدانی مثل عارف و عاشق
یک نی تهی از خویش و یکی پر ز شکر شد
این را سخن آمد بمذاق همه شیرین
آن از همه وارسته و بی بیم و حذر شد
چون تاک ز خود گم شد و در خاک نهان گشت
یک دانه دو صد شاخ بر آورد و شجر شد
از ابر فرود آمد و در بحر فرو ریخت
یک قطره باران که درخشنده گهر شد
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۱۴ - دم زد لبی از شکوه، نیش نام نهادند
دم زد لبی از شکوه، نیش نام نهادند
خون شد دلی از غصه، میش نام نهادند
صد تیغ جفا بر سر و تن دید، بهر بند
یکناله بر آورد، نیش نام نهادند
در قعر خم از چوب جفا بسکه قفا خورد
خون شد دل انگور، میش نام نهادند
گویند می و جام گرفت از کی و جم نام
کی بود و کجا بود و کیش نام نهادند
لبریز شد از باده و، کف کرد و فرو ریخت
سر جوش می از خم، که قیش نام نهادند
عکسی ز رخ شاهد ما در عرب افتاد
سعدی و ثریا و قیش نام نهادند
یک قصه ز حال دل دیوانه ما بود
آن قیس، که مجنون حیش نام نهادند
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۲۰ - کاووس کیانی که کیش نام نهادند
کاووس کیانی که کیش نام نهادند
کی بود و کجا بود و کیش نام نهادند
خاکی است که رنگین شده از خون ضعیفان
این ملک که بغداد و ریش نام نهادند
با خاک عجین آمد و از تاک عیان شد
خون دل شاهان که میش نام نهادند
صد تیغ جفا بر سر و تن دید یکی چوب
تا شد تهی از خویش و نیش نام نهادند
دل گرمی و دم سردی ما بود که گاهی
خرداد مه و گاه دیش نام نهادند
آیین طریق از نفس پیر مغان یافت
آن خضر که فرخنده پیش نام نهادند