تعداد ۶۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۱۰۱ - ایضاً در تاریخ آئینه کاری حرم مطهر حضرت امام زاده حمزه علیه السلام
ایزد بخشنده در پناه شهنشاه
میر زمن را دهاد عمر مؤبد
گشت به دوران شهریار مؤید
ملت اسلام را اساس مشیّد
ماحی آثار کفر و ظلم و ظلالت
حامی شرع مبین متقن احمد
سایه ی یزدان خدیو عادل باذِل
فخر سلاطین غلام آل محمد
ناصر دین شاه بی همال که او را
دولت جاوید بادو ملک مخلد
یافت به دوران زدادگستری او
ملت بیضا شکوه فر مجدد
هریک از چاکران درگه شاهی
پیشه نمودند کسب دولت سرمد
این حرم محترم که تربت پاکش
صد ره بهتر بود ز روح مجرّد
سال هزار و دویست و نود و یک
چون به شد از هجرت رسول مسدّد
کرد خجسته بنای آینه اش را
صِهر شهنشه امیر اکرم امجد
فخر خوانین سپهر شوکت و حشمت
خان معیر جهان همت و سودّد
زاده ی گنجور شاه دوست محمد علی خان
خازن خسرو و امیر دوست محمد
وارد این بقعه چون شوی که بروبد
خاک درش حور عین ز زلف مجعّد
آن چه به خواهی طلب نما که خداوند
هیچ دعا را درین مکان نکند رد
سجده کن و خاک را به بوس که اینجا
آمده مدفون سلسل اطهر احمد
زاده ی هفتم امام حمزه که هر دم
بادا بوی درود و رحمت بی حد
روز قیامت سفید رو بود و شاد
هرکه بساید به خاک درگه او خّد
در حرمش مهر و مه بود چو دو قندیل
روز شبش خادمان ابیض و اسود
عارف او ناجی است و صالح و مؤمن
منکر وی هالک است و طالح و مرتد
آل پیمبر همه مظاهر حقند
مدحتشان چون ثنای حق شده بیعد
نیست چو ممکن مدیح حضرت حمزه
ختم سخن بر دعا نمود محمد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱ - ای تو ز آغاز و انتها همه دانا
ای تو ز آغاز و انتها همه دانا
قدرت تو کرده خاک مرده توانا
بال فروریخت مرغ و هم ز اوجت
لال به وصفت زبان فکرت دانا
قطره ی باران کجا و چشمه ی خورشید
قطره کجا می شود محیط به دریا
در رحم و در صدف ز قطره ی ناچیز
در سخنگو کنی و لؤلؤ لالا
وصف تو از وسمت عقول منزه
ذات تو زآلایش صفات مبرا
گه کنی از خاک کیمیای سعادت
لعل بدخش آوری ز صخره ی صما
می تند از کرم پیله تار بریشم
گلبن و آب آورد زخار و ز خارا
من که به کفران نعمت اندرم امروز
برنکنم سر زخجلت تو به فردا
چاشنی قدرتت دهد چه حلاوت
نوش ز نیش و ز خار آرد خرما
ساخته حلوا ز غوره ی مشک تر از خون
آورد از آب گنده صورت زیبا
حیف که ذرات عالمند چو خفاش
نور تو چون آفتاب بر همه پیدا
چون بپرد در هوای اوج جلالت
کسوت فقرت کند چو راست بر اعضا
تاج به سلطان دهد کرامت درویش
پشه ی لاغر کند شکار ز عنقا
در خور آشفته نیست ذکر مدیحت
کامده احمد به عجز معترف آنجا
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲ - پرده برافتاد از جمال محمد
پرده برافتاد از جمال محمد
شد ز علی ظاهر اعتدال محمد
درخور اکملت دینکم چه عمل کرد؟
شد به دو عالم عیان کمال محمد
اینکه طلب کار وصل شاهد غیبی
گو بطلب در جهان وصال محمد
عالم امکان و ماورای تو هم
سایه نشینند در ظلال محمد
صدرنشین گشته عرش در شب معراج
تا که جبین سود بر نعال محمد
قرص مه و خور که روشنی جهانند
آینه دارند از جمال محمد
فسحت امکان بود به جلوه ی او تنگ
ساحت واجب بود مجال محمد
این همه مجد و بزرگی که شهان راست
آمده یک پرتو از جلال محمد
آیت وحدت به گوش خلق نخوردی
گر نشنیدی کس از بلال محمد
تیغ دو پیکر که ذوالفقار علی بود
بود چو ابری چون هلال محمد
شاید اگر خانه خداش بخوانی
رخنه ی بد گر کند خیال محمد
همچو خضر جاودان زعمر خورد بر
هر که کشد دردی از زلال محمد
گر کنی آشفته میل مدح سرائی
مدح محمد بگوی و آل محمد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۴ - ای لب لعل تو روح بخش مسیحا
ای لب لعل تو روح بخش مسیحا
پرتو رویت فروغ سینه سینا
عاشق و دیوانه ی تو وامق و مجنون
مظهر رخساره ی تو لیلی و عذرا
جادوی بابل سحر چشم تو پنهان
معجز موسی بزیر زلف تو پیدا
آینه دار جمال تو مه و خورشید
بنده ی لعل و قد تو کوثر و طوبی
خال سیاهت سواد دیده غلمان
زلف درازت کمند گردن حورا
نافه چین در نگار خانه ما نی
یا بگل عارض تو زلف چلیپا
آب ز گل میبری و تاب زسنبل
برف کنی در چمن چو پرده بعمدا
وصف گل روی تو صبا بچمن گفت
گشت گل آتش بجان و بلبل شیدا
دل نشکیبد ننوشد از لب لعلت
تشنه نگردد نخورده آب شکیبا
زد ره آشفته کفر زلف کج تو
ترسمش آخر بری بملت ترسا
تا که مگر دل رهد زغمزه خوبان
بر در پیر مغان بریم تولا
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۷۱ - عقرب زلف کجت بماه قرین است
عقرب زلف کجت بماه قرین است
ما رسیه خازن بهشت برین است
زهره چنگی که مشتریست غلامش
مشتری آن غلام زهره جبین است
گفتمش از کعبه برد جانب دیرم
گفت مکن شکوه رسم عشق چنین است
جم که مسخر نمود ساحت عالم
نام تواش زیب بخش مهر و نگین است
عقل بسودای خال تست که از چیست
هندوی آتش پرست خلد نشین است
من بدم واپسین خوشم که تو گفتی
وعده وصلم بروز بازپسین است
ترک نگاهت اشاره کرد بیغما
صبر و خرد برد و نوبت دل و دین است
لعل و قدت را نمونه کوثر و طوبی
باغ جمالت بهشت روی زمین است
من نخورم بی لبت شراب زکوثر
زهر بود بی تو گر چه ماء معین است
هر کسی آشفته با کسی بودش کار
حیدر صفدر ترا امام مبین است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۸۵ - لعل شکربار یار من نمکین است
لعل شکربار یار من نمکین است
من نستانم شکر اگر نمک این است
سرو بباغ است و ماه در فلک اما
سرو بکاخ من است و مه بزمین است
کوه بلورین بمو زسحر شد آونگ
یا بمیان تو بسته کوه سرین است
آئیه جم جمال و لعل تو ضحاک
زلف تو ماران کش از یسار و یمین است
بود بهشتی بهی بدست و نگارم
سیب زنخدان نمود کان به از این است
مذهب من عشق و کعبه خانه جانان
رشته گیسوی دوست حبل متین است
سرو بگل ماند از خرام تو در باغ
ماه زشرم رخ تو پرده نشین است
خاطر آشفته را که نیست تعلق
پیش خم طره کج تو رهین است
حبل متین مرتضی و کعبه نجف دان
عشق علی کاوستاد روح امین است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۳۸ - گر تو اقامت کنی بآن قد و قامت
گر تو اقامت کنی بآن قد و قامت
روز قیامت عیان کنی زکرامت
چون روم از کوی تو به پند ونصیحت
من که وطن کرده ام بکوی ملامت
دامن وصلت زدست بیهده دادیم
بر سرخود بیختیم خاک ندامت
قدر بهشت وصال هر که ندانست
سوخت زنار فراق تو بغرامت
شاهد روشن نداشت چون مه رویت
دعوی سرو چمن که کرد بقامت
محرم کعبه گرت بباد به بیند
عمره و حج را بدل کند با قامت
تا که کنی عرضه کشتگان خود ایشوخ
محشر دیگر بپا کنی بقیامت
گنج نیاید هر آنکه زنج نبیند
گو بنشیند طالبان سلامت
سلطنت باغ خلد برد مسلم
هر که زداغت بجبهه داشت علامت
دست ازل از کرم در اول نوروز
بر سر حیدر نهاد تاج کرامت
گر شده آشفته بنده تو عجب نیست
بندگی تو بزرگی است و فخامت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۴۹ - سود ره عشق چیست جمله زیان است
سود ره عشق چیست جمله زیان است
سود من است ار زیان اهل جهان است
عاشق صادق زیان و سود نداند
عاقل کامل بفکر سود و زیان است
زردی رخساره با طبیب بگفتم
گفت می سرخ دافع یرقان است
گفته جانانه ات مفرح یاقوت
صحبت بیگانه مورث خفقان است
سر زکمندت جوان و پیر نپیچند
زلف دراز تو دام پیر و جوان است
غمزه مست تو خصم مردم هشیار
فتنه چشمت بلای دور زمان است
عشق بجز کشور یقین نکند جا
حالت سودا قرین ظن و گمان است
ظن حسن سر زند زحسن شریرت
در حق اهل قیاس ظن من آن است
حالت آشفته دوش دید حکیمی
گفت پریشانیش بزلف بتان است
گو نکشد ابروی تو تیغ بمردم
کز خط سبزت بدست خط امان است
خط نه که طغرای مدح حیدر صفدر
کز رخ خوبان روزگار عیان است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۰۶ - گرچه جهان خرم است و فصل بهار است
گرچه جهان خرم است و فصل بهار است
بی گل رویتو گل بدیده چو خار است
گر بگلی بلبلی غزل بسراید
یا که بهر گلبنی به نغمه هزار است
بر دل عاشق بغیر غم نفزاید
زآنکه بگلزار دیگرش سر و کار است
مطرب همسایه برد رنگ زناهید
ساقی خمخانه مست و باده گسار است
راست شد از تار دل نوای غم انگیز
باده ای لعل لبت دوای خمار است
مرغ غریب ار رود بگلشن فردوس
باز نواخوان بیاد یار و دیار است
سرووش آزاده ام زبار تعلق
تا که بخاطر مرا زعشق تو بار است
میروی و صد هزار دل برکیبت
رنج پیاده چه داند آنکه سورا است
در قفس ای مرغ دل چه شکوه زصیاد
چون بتواش نظره ای در آخر کار است
گلشن شیراز باد خوش بحریفان
خاک در طوس به زباغ و بهار است
بود مس آشفته و زفیض در شاه
گو بنگر صیرفی که زر عیار است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۶ - نیمه شب آن مه چو از حجاب برآمد
نیمه شب آن مه چو از حجاب برآمد
عقل گمان کرد کافتاب برآمد
کاوش مژگان چنان بسینه اثر کرد
کز گل قبرم پر عقاب برآمد
تا که گریزند مهر و ماه چو خفاش
پرده بیفکند و از نقاب بر آمد
جوش زنان ریخت می زچشم صراحی
آتش افروخته از آب برآمد
من پی قاتل دوان بشهر که ناگاه
ساعد سیمین بخون خضاب برآمد
باد بیک سو فکند زلف سیاهش
برق جهان سوز از سحاب برآمد
سیخ کبابش بدست بود و بیفکند
دود دل من چو از کباب برآمد
تازه جوانی زسحر غمزه جهان سوخت
الحذر از جان شیخ و شاب برآمد
گو بفلاطون خم نشین که سحرگاه
صد خمم از جرعه ی شراب برآمد
خواب حرام است و فتنه آمده بیدار
ترک سیه مست من زخواب برآمد
نوبت سلطان غیب صاحب عصر است
شحنه عدلش باحتساب برآمد
محتسب از حکم اوست خسرو ایران
زآنکه جوان بخت و کامیاب برآمد
خاک شد آشفته لیک طایر روحش
گرد درو بام بوتراب برآمد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۷۴ - عشق نگوئی که بر قرار نماند
عشق نگوئی که بر قرار نماند
حسن تو چون دید مستعار نماند
بلبل شیدا بنه هوای گل از سر
کاین گل و این باغ و این بهار نماند
گر بکشی تیغ امتحان تو بمیدان
عاشق تو جز یک از هزار نماند
پنجه که گفتی کنمن بخون تو رنگین
کودکی و عهدت استوار نماند
زآه من ای آینه بیا و بپرهیز
تا که برخساره ات غبار نماند
گر بچمد سرو قد تو بگلستان
سرو باین ناز و اعتبار نماند
پرده فروهل بتا زروی نگارین
تا که جهانت بانتظار نماند
محو نگردد نشان کشته عشقت
نقش انا لحق بجا و دار نماند
خط تو دارد نشان زلشکر حسنت
وه که بدست کس اختیار نماند
بی دهنت نیست نقل عیش مهیا
بی لب تو باده خوشگوار نماند
راست چو تیغ شهست آن خم ابرو
کش تنی اندر بکارزار نماند
شاه ولایت چراغ راه هدایت
آنکه جز او کس بکردگار نماند
ساغری آشفته وار کش زشرابش
تا بسرت دردی از خمار نماند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۱۵ - کشتن عاشق اگر عقاب ندارد
کشتن عاشق اگر عقاب ندارد
لیک باین قدر هم ثواب ندارد
هست حسابی بکار و روز جزائی
کار نگوئی که تو حساب ندارد
خوی برخ تست یا گلاب چکیده است
گرچه گل آتشین گلاب ندارد
چهره و زلفت مگر که ماه و سحابست
لیک مه این عنبرین سحاب ندارد
گو بکن از خون ما تو دست نگارین
پنجه سیمینش ار خضاب ندارد
خواب کند بخت من ولی بشب وصل
دیده عاشق مگو که خواب ندارد
گفت که خونت بریزم از دم خنجر
با همه طفلی چرا شتاب ندارد
ای بت شیرین نهی تو زین چه بگلگون
هست دو چشم من ار رکاب ندارد
تخم فشاندیم و آب دیده ضرورست
آه که این چشمه هیچ آب ندارد
گفتمش آشفته را جواب سلامی
گفت برو حرف تو جواب ندارد
این دل سودازده که مانده پریشان
راه بجز کوی بوتراب ندارد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۶۱ - مرغ نوآموز تنگ حوصله باشد
مرغ نوآموز تنگ حوصله باشد
زآن سبب از گل مدام درگله باشد
سلسله جنبان عشق گشت چو لیلی
گفت بمجنون که میر سلسله باشد
چون تو پسر خواهد از خدای دوباره
مریم اگر بر مسیح حامله باشد
ابروی تو چیست پیش صورت زیبا
سوره نور است و مد بسلمله باشد
چنگ بغلغل که شیخ شهر بخوابست
پنبه چرا در دهان بلبله باشد
تا چه ای صرصر فراق عزیزان
کز تو بعالم مدام زلزله باشد
بدر فلک گرچه خود بحسن تمامی
کی بمه من تو را مقابله باشد
شعله زنان آه من بکوی تو هر شب
هیچ نپرسیدی این چه مشعله باشد
از سرو جان بگذر و برو بر جانان
هستی تو در میانه فاصله باشد
عشق بیاموز ورند باش و قدح نوش
خوشتر ازینت بگو چه مشغله باشد
شیوه آشفته مدح حیدر و آل است
عاشق صادقبعشق یکدله باشد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۷۶ - شیخ زدین شه زاحتشام بنازد
شیخ زدین شه زاحتشام بنازد
عاشق درویش از کدام بنازد
مور ضعیف و شکستگی است نهادش
گرچه سلیمان زاحتشام بنازد
رند سحرخیز را زآه سپاه است
میر سپهبد گر از نظام بنازد
من بت جان بخش برده در حرم دل
برهمن ار از بت رخام بنازد
دولت باقی عشق باد سلامت
گر کسی از مال بی دوام بنازد
مژده قتل ارچه از زبان رقیب است
عاشق مشتاق از آن پیام بنازد
همت پیر مغان خم است مرا جام
این همه جمشید اگر زجام بنازد
رند خرابات هم زننگ نترسد
شیخ نکوکار اگر زنام بنازد
یوسف ما عشق و مصر اوست دل زار
بانوی مصری گر از غلام بنازد
نازش آشفته از مدیح علی بود
نه زر زروسیم چون لئام بنازد
گر همه نازند از امیر و وزیری
شیعه صادق همه از امام بنازد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۶۳ - پسته خندان گشود و لعل شکربار
پسته خندان گشود و لعل شکربار
شکر که نرخ شکرشکست ببازار
دلبر شیرین بلی چو کرد تبسم
پسته عجب نیست کاورد شکری بار
اینکه ببازار رفتی از پی یوسف
سر بنه ار زر بکیسه نیست بمقدار
شیشه بگو تا کند زسنگ کناری
صحبت نااهل را ثمر بود آزار
نشکندش قیمت وز نرخ نکاهد
گر گهری را عیان نگشت خریدار
دفتر پرهیز زآب میکده شستیم
خرقه و دستار رهن خانه خمار
میدهدم شیخ دردسر که مخور می
بیخبرند از خمار مردم هشیار
گر شکنی آن شکنج زلف پریشان
نافه چین بشکنی و طبله عطار
شور حق از سر منه دلا تو چو منصور
تا که سرافرازیت دهد بسر دار
روی نمود و جهان اسیر جنون کرد
چهره زمردم نهفت باز پریوار
هست شبی در قفای روز و ززلفت
روز مرا آمده عیان دو شب تار
حال دل آشفته چیست در خم زلفش
صعوه که منزل گرفته در دهن مار
از پی افسون مار جادوی ضحاک
به که پناه آورم بحیدر کرار
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۵۰ - حسن بدیع تو ای خجسته شمایل
حسن بدیع تو ای خجسته شمایل
فتنه ایام گشت و شور قبایل
بار دل عاشقانت زلف دو تا کرد
ورنه نبودی بدین صفت تمایل
از که بپوشم حدیث عشق که باشد
چهره و اشکم بدرد عشق دلایل
خواهی اگر خم نشین شوی چو فلاطون
در خم باده بشو کتاب فضایل
مشکلی افتاده بود نقطه موهوم
کرد به حرفی لب تو حل مسائل
بندد اگر بت پرست رشته زرنار
بر بت رویت چراست زلف حمایل
گفته آشفته پیش زلف تو گفتی
هر دو برقص آمدند سامع و قائل
وصل تو جانانه بود قسمت جانم
گر نشدی جان میان ما و تو حایل
عشق علی شست نقش مهر بتان را
ملت احمد نمود نسخ اوایل
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۵۱ - خسرو شیرین لبان توئی بشمایل
خسرو شیرین لبان توئی بشمایل
کعبه کوی تو قبله گاه قبایل
شایدت ار مصریان شوند زلیخا
یوسف عصری بتا بشکل و شمایل
حالت مجنون بجو نه حکمت لقمان
عشق بود برق کشت زار فضایل
گر تو بخوانی بگو که راندم از در
ور تو برانی که خواندم بوسایل
حسن تو مستغی از دلیل حکیمان
پرتو خور بر صفای اوست دلایل
چشم بدان دور کرده اند زرویت
تیر نظر دوز و جادوان حمایل
وه که زیاد تو این صفت نشود دور
تو همه مستوحشی و ما همه مایل
لیلی و عذرا توئی و سلمی و شیرین
رفته به تغییر در لباس اوایل
نقش تو بر چشم تر نماند و شگفت است
نقش تو آب و نشد زحادثه زایل
از پی تعویذ چشم بد شبی از مهر
دست بگردن در آرمت بحمایل
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۲۶ - ما زازل رند و مست و باده پرستیم
ما زازل رند و مست و باده پرستیم
بر در میخانه الست بنشستیم
سبحه و زنار را کمند بریدیم
توبه و پیمانه را بهم بشکستیم
مغبچه گان می بکف زمزمه گویند
مژده که ما ماه آفتاب بدستیم
سلسله زلف یارتا که کشیدیم
قید علایق زاین و آن بگسستیم
زآتش مستی بسوخت خرمن هستی
دوست بدست آمد و زخویش برستیم
مطرب مجلش مکش نوا که خرابیم
ساقی مهوش مده شراب که مستیم
این خوشم آمد زقدسیان که بگفتند
عرش سریریم لیک پیش تو پستیم
عاشق تو شبنم است و عشق تو خورشید
تهمت بیجا بما مبند که هستیم
زلف تو آشفته را کمند جنون شد
تا که نگویند ما زبند تو جستیم
شاهد بزم ازل خطیب سلونی
آنکه بعهد ارادتش زالستیم
گرچه برآمد هزار دست بدستان
عهد بجز دست کردگار نبستیم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۷۳ - نیمه شب ای برق آه من شرری زن
نیمه شب ای برق آه من شرری زن
شعله ببالا و پست و خشک و تری زن
از تو چو پروانه شمع چهره نهان کرد
جهد کن و خویش را تو بر شرری زن
تا بکی ایجان به بند جسم اسیری
از قفس ای مرغ بسته بال پری زن
عقرب جراره تو ای خم گیسو
تکیه که گفته تو را که بر قمری زن
ای خم مو خون بناف آهوی چین کن
طعنه ای ای لب به بسته شکری زن
آن لب شکرفشان بکام رقیب است
همچو مگس دست حسرتی بسری زن
با لب او گفت دل که هیچ کدام است
گفت برو این لطیفه بر دگری زن
حالت یوسف مگو مگر بر یعقوب
شکوه برو از پسر تو بر پدری زن
حاجت تیر و کمان بکشتن من نیست
بسمل خود را بناوک نظری کن
عاشق بی سیم و زر بهیچ نیرزد
جهد کن آشفته خود بسیم و زری زن
گر زر و سیمت بود نثار کن و خیز
دست بدامان سرو سیمبری زن
سیم تنان گر کشند سر زتو آنگاه
شکوه از ایشان برو بدادگری زن
شاه ولایت علی وصی پیمبر
بر در او چهره ای بسای سری زن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۶۳ - آنچه ببغداد کرد تیغ هلاکو
آنچه ببغداد کرد تیغ هلاکو
کرد بملک دل آن بلارک ابرو
ترک تو چنگیز را کشید بیاسا
کافر حربی برد بچشم تو یرغو
جادوی بابل بسحر چشم تو مفتون
فتنه بروی تو آن دو نرگس جادو
عطر برد خسرو از دو سنبل شیرین
مشک ختن از خطا برند بمشکو
دف صفتش سینه ام هدف شود از شوق
گر زندم تیری آن کمانچه ابرو
چشم فسونساز تو ززلف رسن باز
قرص قمر میکشد بچنبر گیسو
غیر دو آهوی مست شیر شکارت
شیر شکاری کسی ندیده زآهو
رزم پشن را مخوان و قصه قارن
حسن تو چین و ختن گرفته به نیرو
باده مینا و باغ و ساقی مهوش
لذت حورم ببرد و حسرت مینو
کوی مغانت امان دهد زحوادث
رخت زمسجد ببرد لاسوی آن کو
دم مزن آشفته خون دل خور و خامش
راه بکویش نبرده کس بهیاهو