تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۳۱ - روز و شب در هجر او غم میخورم
روز و شب در هجر او غم میخورم
وانده آن روی خرم میخورم
در صف دردی کشان درد او
صدقدح خوشخوش بیکدم میخورم
این قفاها بین که از دست غمش
میخورم در هجر و محکم میخورم
باغم او صد ملامت میکشم
تا نگوئی غم مسلم میخورم
گفتمش زلف تو دل از ما ببرد
گفت ورجان میبرد غم میخورم؟
او چو چنگم در نوازش میزند
من چو نی مینالم و دم میخورم
هم بدم زین بیش نتوان زیستن
ور دم عیسی مریم میخورم
چند توبت کردم ار غم خوردنش
می ندارد فایده هم میخورم
وانده آن روی خرم میخورم
در صف دردی کشان درد او
صدقدح خوشخوش بیکدم میخورم
این قفاها بین که از دست غمش
میخورم در هجر و محکم میخورم
باغم او صد ملامت میکشم
تا نگوئی غم مسلم میخورم
گفتمش زلف تو دل از ما ببرد
گفت ورجان میبرد غم میخورم؟
او چو چنگم در نوازش میزند
من چو نی مینالم و دم میخورم
هم بدم زین بیش نتوان زیستن
ور دم عیسی مریم میخورم
چند توبت کردم ار غم خوردنش
می ندارد فایده هم میخورم
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۳۳ - تاکی این فریاد از دست دلم
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۳۴ - ساعتی از عشق تو بی غم نیم
ساعتی از عشق تو بی غم نیم
بیغم و اندوه تو یکدم نیم
صبر و دل و جان بتو دادم کنون
از همه محرومم و محرم نیم
این همه جان کنده ام از بهر وصل
هم ز غم هجر مسلم نیم
هیچ مبادم ز جهان خرمی
گر من از اندوه تو خرم نیم
سایه خود بر من بیدل فکن
کاخر ازین خاک زمین کم نیم
جور مکن بر دل من بیش ازین
گیر که من در همه عالم نیم
گفت که بوسه دهمت رایگان
نی که چنین خام طمع هم نیم
گویم مردم ز غمت گویدم
من چکنم عیسی مریم نیم
بیغم و اندوه تو یکدم نیم
صبر و دل و جان بتو دادم کنون
از همه محرومم و محرم نیم
این همه جان کنده ام از بهر وصل
هم ز غم هجر مسلم نیم
هیچ مبادم ز جهان خرمی
گر من از اندوه تو خرم نیم
سایه خود بر من بیدل فکن
کاخر ازین خاک زمین کم نیم
جور مکن بر دل من بیش ازین
گیر که من در همه عالم نیم
گفت که بوسه دهمت رایگان
نی که چنین خام طمع هم نیم
گویم مردم ز غمت گویدم
من چکنم عیسی مریم نیم
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۳۶ - لحظه آن سنبل از گل وا فکن
لحظه آن سنبل از گل وا فکن
واتشی در پیر و در برنا فکن
پرتوی از نور رخسارت بتاب
غلغلی در عالم بالا فکن
زاب آن چاه زنخدان چو سیم
قطره در نرگس شهلا فکن
عاشقان را شربت جلاب ده
شکری زان لعل در دریا فکن
در هوایت ذره سرگشته ام
آفتابا سایه بر ما فکن
سر همی با ما گران داری چرا
چون جنایت افکنی پیدا فکن
گرگناهی کرده ام اعلام کن
ور غباری هست بر صحرا فکن
با لبت گفتم که بوسی بخش گفت
گر شتابی نیست با فردا فکن
واتشی در پیر و در برنا فکن
پرتوی از نور رخسارت بتاب
غلغلی در عالم بالا فکن
زاب آن چاه زنخدان چو سیم
قطره در نرگس شهلا فکن
عاشقان را شربت جلاب ده
شکری زان لعل در دریا فکن
در هوایت ذره سرگشته ام
آفتابا سایه بر ما فکن
سر همی با ما گران داری چرا
چون جنایت افکنی پیدا فکن
گرگناهی کرده ام اعلام کن
ور غباری هست بر صحرا فکن
با لبت گفتم که بوسی بخش گفت
گر شتابی نیست با فردا فکن
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۴۰ - ای زگرد ماه مشگ آویخته
ای زگرد ماه مشگ آویخته
وی بگرد لاله عنبر پیخته
هرکجا عکس جمالت برفتاد
صورت صد یوسفست انگیخته
ای بسا دلهای جان افشان که هست
بردو زلفت سرنگون آویخته
رخت عشقت هر کجا آمد فرود
عافیت زان ناحیت بگریخته
زلف تو بر پیخت دست روزگار
دست او کس جز قدر ناپیخته
چون توان از عاشقی بگریختن
عشق با اجزای جان آمیخته
چند ازین عاشق کشی رحمی بکن
ای هزاران خون ناحق ریخته
وی بگرد لاله عنبر پیخته
هرکجا عکس جمالت برفتاد
صورت صد یوسفست انگیخته
ای بسا دلهای جان افشان که هست
بردو زلفت سرنگون آویخته
رخت عشقت هر کجا آمد فرود
عافیت زان ناحیت بگریخته
زلف تو بر پیخت دست روزگار
دست او کس جز قدر ناپیخته
چون توان از عاشقی بگریختن
عشق با اجزای جان آمیخته
چند ازین عاشق کشی رحمی بکن
ای هزاران خون ناحق ریخته
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۴۴ - چشم من چون بخت تو ناخفته به
چشم من چون بخت تو ناخفته به
کار من چون زلف تو آشفته به
فنته دلهاست چشم مست تو
شاید ار خفته است فتنه خفته به
چندگوئی من چکردستم بگوی
آنچه با من کرده ناگفته به
دل ببردی جان اگر خواهی ببر
ناوک تو بر نشانه خفته به
گفتی از من در دعا تقصیر نیست
سینه از چونین محالی رفته به
با تو سراندر میان خواهم نهاد
گز طبیبان درد را ننهفته به
کار من چون زلف تو آشفته به
فنته دلهاست چشم مست تو
شاید ار خفته است فتنه خفته به
چندگوئی من چکردستم بگوی
آنچه با من کرده ناگفته به
دل ببردی جان اگر خواهی ببر
ناوک تو بر نشانه خفته به
گفتی از من در دعا تقصیر نیست
سینه از چونین محالی رفته به
با تو سراندر میان خواهم نهاد
گز طبیبان درد را ننهفته به
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۶۳ - دلبر اینک رفت ایدل خون گری
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۶۷ - مرحبا شادا زهی ای مه درآی
مرحبا شادا زهی ای مه درآی
از کجا پرسیم بسم الله در آی
چشم بد از روی خوبت دور باد
سخت زیبا گشته خه خه درآی
روزها شد تا ندیدستم رخت
ساعتی بنشین بپا از ره درآی
این چه بدعهدیست آخر ای نگار
شرم از ما میکن و یک ره درآی
از سر دل دوستی گستاخ وار
بی تکلف ار در خرگه درآی
چند نوبت وعده ام دادی بهیچ
مردمی کن یکشب از ناگه درآی
ور تو می نتوانی آمد هر شبی
من بسازم هرمهی ایمه درآی
از کجا پرسیم بسم الله در آی
چشم بد از روی خوبت دور باد
سخت زیبا گشته خه خه درآی
روزها شد تا ندیدستم رخت
ساعتی بنشین بپا از ره درآی
این چه بدعهدیست آخر ای نگار
شرم از ما میکن و یک ره درآی
از سر دل دوستی گستاخ وار
بی تکلف ار در خرگه درآی
چند نوبت وعده ام دادی بهیچ
مردمی کن یکشب از ناگه درآی
ور تو می نتوانی آمد هر شبی
من بسازم هرمهی ایمه درآی
صفای اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۲ - باز دل را دست جان آمد بدست
باز دل را دست جان آمد بدست
طره آن دلستان آمد بدست
آن سر زلف سیاه دلفریب
با هزاران داستان آمد بدست
آنچه از آبادی دین شد خراب
در خرابات مغان آمد بدست
گر چه دل ویرانه شد از عشق دوست
لیک گنج شایگان آمد بدست
جان شد افریدون ضحاک هوی
تا درفش کاویان آمد بدست
رستم ما را پس از هفتاد خوان
آرزوی هفتخوان آمد بدست
دیو کثرت را بجان انداخت تیر
زابروی وحدت کمان آمد بدست
بی قران گشتیم و ز اقران بی نیاز
صحبت صاحبقران آمد بدست
مرحب غم شد شکار ذوالفقار
بازوی خیبرستان آمد بدست
تاخت سر ما بسرحد یقین
رخش همت را عنان آمد بدست
چرم گرگ آرزو درهم درید
پنجه شیر ژیان آمد بدست
گرگ فرعونی شکار مار شد
طور را چوب شبان آمد بدست
بی نشان گشتیم از نام و نشان
تا نشان بی نشان آمد بدست
ز آدم خاکی پری در پرده است
این پری رو ناگهان آمد بدست
نیست نقد یار در کون و مکان
از دیار لا مکان آمد بدست
کشت دل سر سبز شد زاب شهود
حاصل کون و مکان آمد بدست
هادی ما را بتاء/یید صفا
مهدی صاحب زمان آمد بدست
آنکه چندین سال جستندی بجان
آستینش رایگان آمد بدست
طره آن دلستان آمد بدست
آن سر زلف سیاه دلفریب
با هزاران داستان آمد بدست
آنچه از آبادی دین شد خراب
در خرابات مغان آمد بدست
گر چه دل ویرانه شد از عشق دوست
لیک گنج شایگان آمد بدست
جان شد افریدون ضحاک هوی
تا درفش کاویان آمد بدست
رستم ما را پس از هفتاد خوان
آرزوی هفتخوان آمد بدست
دیو کثرت را بجان انداخت تیر
زابروی وحدت کمان آمد بدست
بی قران گشتیم و ز اقران بی نیاز
صحبت صاحبقران آمد بدست
مرحب غم شد شکار ذوالفقار
بازوی خیبرستان آمد بدست
تاخت سر ما بسرحد یقین
رخش همت را عنان آمد بدست
چرم گرگ آرزو درهم درید
پنجه شیر ژیان آمد بدست
گرگ فرعونی شکار مار شد
طور را چوب شبان آمد بدست
بی نشان گشتیم از نام و نشان
تا نشان بی نشان آمد بدست
ز آدم خاکی پری در پرده است
این پری رو ناگهان آمد بدست
نیست نقد یار در کون و مکان
از دیار لا مکان آمد بدست
کشت دل سر سبز شد زاب شهود
حاصل کون و مکان آمد بدست
هادی ما را بتاء/یید صفا
مهدی صاحب زمان آمد بدست
آنکه چندین سال جستندی بجان
آستینش رایگان آمد بدست
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۲۳ - ایضاً له
آفرین بر شاه و جشن شاه باد
جشن ملک آرای او هر ماه باد
دست بذل از گنج او کوتاه نیست
دست عزل از جشن او کوتاه باد
رأی گردون قدر او را تاج بخش
اوج کیوان صدر او را گاه باد
آفتابش خاکروب و پیل گوش
وآسمانش گنبد و خرگاه باد
ظل عدلش بر سر خلق خدای
پایدار ایدون چو ظل چاه باد
سیر غزوش در بلاد اهل شرک
رهگذار ایدون چو سیر ماه باد
گر ستاره بر براق همتش
اوج خواهد اوج او را کاه باد
ور زمانه بی سلاح نصرتش
جنگ جوید شیر او روباه باد
در فضای شرق و غرب از حزم او
سال و مه منهی و کار آگاه باد
نیک و بد را زو به گاه خیر و شر
نوبت پاداش و بادافراه باد
مشتری با عرض او همنام گشت
عرض او با مشتری هم جاه باد
در جهان فتح او ایام غضر
در جهای مدح در افواه باد
روز حرب از پیش او خرچنگ وار
پس خزیدن عادت بدخواه باد
دم زده کژدم ندیدی زان عمل
اژدها در حرب او جولاه باد
چون خم ایوان کسری در حضر
بر خم قصرش خم درگاه باد
چون بنات النعش صغری در سفر
آخر خیلش صد و پنجاه باد
آنکه از فرمان او گردن کشد
سکنه زو پر ویل و وا ویلاه باد
وآخرش مانند راه کهکشان
بی ستور و بی جو و بی کاه باد
تا بود با نفس نالان ناله جفت
حاسدش را ناله واغوثاه باد
رزم غزو و بزم جشن فرخش
گه سگالش کرده که ناگاه باد
آفرین بر خسرو و بر غزو او
آفرین بر شاه و جشن شاه باد
جشن ملک آرای او هر ماه باد
دست بذل از گنج او کوتاه نیست
دست عزل از جشن او کوتاه باد
رأی گردون قدر او را تاج بخش
اوج کیوان صدر او را گاه باد
آفتابش خاکروب و پیل گوش
وآسمانش گنبد و خرگاه باد
ظل عدلش بر سر خلق خدای
پایدار ایدون چو ظل چاه باد
سیر غزوش در بلاد اهل شرک
رهگذار ایدون چو سیر ماه باد
گر ستاره بر براق همتش
اوج خواهد اوج او را کاه باد
ور زمانه بی سلاح نصرتش
جنگ جوید شیر او روباه باد
در فضای شرق و غرب از حزم او
سال و مه منهی و کار آگاه باد
نیک و بد را زو به گاه خیر و شر
نوبت پاداش و بادافراه باد
مشتری با عرض او همنام گشت
عرض او با مشتری هم جاه باد
در جهان فتح او ایام غضر
در جهای مدح در افواه باد
روز حرب از پیش او خرچنگ وار
پس خزیدن عادت بدخواه باد
دم زده کژدم ندیدی زان عمل
اژدها در حرب او جولاه باد
چون خم ایوان کسری در حضر
بر خم قصرش خم درگاه باد
چون بنات النعش صغری در سفر
آخر خیلش صد و پنجاه باد
آنکه از فرمان او گردن کشد
سکنه زو پر ویل و وا ویلاه باد
وآخرش مانند راه کهکشان
بی ستور و بی جو و بی کاه باد
تا بود با نفس نالان ناله جفت
حاسدش را ناله واغوثاه باد
رزم غزو و بزم جشن فرخش
گه سگالش کرده که ناگاه باد
آفرین بر خسرو و بر غزو او
آفرین بر شاه و جشن شاه باد
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۸۱ - ایضاً له
ابوالفرج رونی : مقطعات
شماره ۱۲ - ای سرافرازی که بر خورشید چرخ
ای سرافرازی که بر خورشید چرخ
شعله رایت سرافرازی کند
کلک تو در نظم کار مملکت
بر نفاذ تیغ طنازی کند
عار دارد همت کو در سخا
با محیط و ابر انبازی کند
با همای عدل تو زاغ ستم
همچو عنقا خانه پردازی کند
گر بدانند آهوان انصاف تو
مشک نتواند که غمازی کند
ور سخا آموزد از دست تو ابر
همچو دریا گوهراندازی کند
پشه کاندر هوای مهر تست
بر عقاب آسمان بازی کند
فتنه را با خواب دمسازی بود
چون کفت با کلک دمسازی کند
بر هر آن بقعت که صیت عدل تست
ظلم نتواند که مجتازی کند
شهسواری چون تو در میدان جود
وانگهی بدخواه خر بازی کند
وعده کان از کرم فرموده ای
گر وفا با آن هم آوازی کند
از پی توقیع در انجاز آن
با بنانت کلک همرازی کند
تا به بستانها نسیم نوبهار
پیشه عطاری و بزازی کند
حکم بادت تا به حدی کز عجب
گرگ در عهد تو خرازی کند
شعله رایت سرافرازی کند
کلک تو در نظم کار مملکت
بر نفاذ تیغ طنازی کند
عار دارد همت کو در سخا
با محیط و ابر انبازی کند
با همای عدل تو زاغ ستم
همچو عنقا خانه پردازی کند
گر بدانند آهوان انصاف تو
مشک نتواند که غمازی کند
ور سخا آموزد از دست تو ابر
همچو دریا گوهراندازی کند
پشه کاندر هوای مهر تست
بر عقاب آسمان بازی کند
فتنه را با خواب دمسازی بود
چون کفت با کلک دمسازی کند
بر هر آن بقعت که صیت عدل تست
ظلم نتواند که مجتازی کند
شهسواری چون تو در میدان جود
وانگهی بدخواه خر بازی کند
وعده کان از کرم فرموده ای
گر وفا با آن هم آوازی کند
از پی توقیع در انجاز آن
با بنانت کلک همرازی کند
تا به بستانها نسیم نوبهار
پیشه عطاری و بزازی کند
حکم بادت تا به حدی کز عجب
گرگ در عهد تو خرازی کند
دقیقی : ابیات پراکنده
شماره ۲۸ - کاشکی اندر جهان شب نیستی
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۲۷ - و له علیه الرحمه فی التّشبیب و التّحبیب
تا زتاب می گل رویت شکفت
ترک گل بلبل زسودای تو گفت
از پی آویزه ی گوش تو دل
با مژه بس دانه ی یاقوت سُفت
آن موحد شد که با جاروب لا
از حریم دل غبار شرک رُفت
گر فروشد بوسه را جانان به جان
می ستانم من که ارزان است و مفت
جز هلال ابروان ماه من
دلبری را کس ندیده طاق و جفت
ساقیا می ده که دور خرمی است
بخت شد بیدار و چشم فتنه خفت
چون ثنای شاه دین گوید «محیط»
پای تا سرگوش شو بهر شنفت
نوبهار جود کز فیض دَمش
گلشن ایجاد را گل ها شکفت
ترک گل بلبل زسودای تو گفت
از پی آویزه ی گوش تو دل
با مژه بس دانه ی یاقوت سُفت
آن موحد شد که با جاروب لا
از حریم دل غبار شرک رُفت
گر فروشد بوسه را جانان به جان
می ستانم من که ارزان است و مفت
جز هلال ابروان ماه من
دلبری را کس ندیده طاق و جفت
ساقیا می ده که دور خرمی است
بخت شد بیدار و چشم فتنه خفت
چون ثنای شاه دین گوید «محیط»
پای تا سرگوش شو بهر شنفت
نوبهار جود کز فیض دَمش
گلشن ایجاد را گل ها شکفت
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۸۹ - مختوم و موشّح به مدح کننده ی در خیبر ارواح العالمین له الفدا
بوی جان آید زتار موی تو
زنده دارد عالمی را بوی تو
گر نباشد قبله جانا کوی تو
از چه باشد روی عالم سوی تو
خط کعبه یافتم، از قطب دل
راست باشد با خم ابروی تو
بس دل خونین بر او آویخته
شد چو شاخ ارغوان گیسوی تو
نیست دامی در ره اهل نظر
سخت تر از حلقه های موی تو
در برم دل از طرب آید به رقص
چون به خاطر آورم پهلوی تو
گر نبودی آب لعل دلکشت
می زدی آتش به عالم خوی تو
شد زفیض آستان بوسی شاه
جان فزا لعل لب نیکوی تو
شاه درویشان که از خاک درش
هست فیضی آب و رنگ روی تو
حق پرستان را نباشد یا علی
در دو عالم روی دل جز سوی تو
زنده گردم بعد رحلت گر وزد
بر مزار من نسیم کوی تو
نیست ای دست خدا کاری شگفت
در زخیبر کندن از نیروی تو
می تواند کوه را کندن زجای
قوه ی سر پنجه و بازوی تو
ای هژبر بیشه ی دین با ولات
حمله بر شیران کند آهوی تو
شادمان گردد، دم رحلت «محیط»
زانکه در آن دم ببیند روی تو
زنده دارد عالمی را بوی تو
گر نباشد قبله جانا کوی تو
از چه باشد روی عالم سوی تو
خط کعبه یافتم، از قطب دل
راست باشد با خم ابروی تو
بس دل خونین بر او آویخته
شد چو شاخ ارغوان گیسوی تو
نیست دامی در ره اهل نظر
سخت تر از حلقه های موی تو
در برم دل از طرب آید به رقص
چون به خاطر آورم پهلوی تو
گر نبودی آب لعل دلکشت
می زدی آتش به عالم خوی تو
شد زفیض آستان بوسی شاه
جان فزا لعل لب نیکوی تو
شاه درویشان که از خاک درش
هست فیضی آب و رنگ روی تو
حق پرستان را نباشد یا علی
در دو عالم روی دل جز سوی تو
زنده گردم بعد رحلت گر وزد
بر مزار من نسیم کوی تو
نیست ای دست خدا کاری شگفت
در زخیبر کندن از نیروی تو
می تواند کوه را کندن زجای
قوه ی سر پنجه و بازوی تو
ای هژبر بیشه ی دین با ولات
حمله بر شیران کند آهوی تو
شادمان گردد، دم رحلت «محیط»
زانکه در آن دم ببیند روی تو
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۱۲۴ - و له ایضاً علیه الرحمة و الغفران
در سفر گویند فردا می روی
خود دروغ است این خبر یا می روی
ای شکار افکن تو هرجا می روی
از برای صید دل ها می روی
هر کجا تو سرو بالا می روی
فتنه برپا می کنی تا می روی
تا زنی راه غزلان از نگاه
ای غزال من، به صحرا می روی
در نهان یک شهر دل همراه تو است
گرچه در ظاهر تو تنها می روی
رهزنان از خلق پنهان می روند
تو قوی دل آشکارا می روی
چون نشینی می نشانی فتنه را
فتنه برپا می کنی تا می روی
هر کجا بوده دلی، بردی کنون
از پی تاراج جان ها می روی
با کمند زلف و تیغ ابروان
بهر خونریزی دل ها می روی
تا نشانی آتش دل یک زمان
می نشینی در برم یا می روی
بهتر است از هر تماشا روی تو
تو کجا بهر تماشا می روی
دانی از هر دو جهان بهتر کجا است
هر کجا تو، سرو بالا می روی
تا رواج مذهب ترسا دهی
کرده گیسو را چلیپا می روی
می شود از رفتنت غوغا به پا
تا کنی برپای غوغا، می روی
می شود خرم بهشت آنجا که تو
با قد دلکش چو طوبی می روی
می کنی یغما دل ترکان تمام
ترک من، هرگه به یغما می روی
گر نهی بر چشم مه رویان قدم
جای دارد، بس که زیبا می روی
جان من تو با کمند گیسوان
از برای صید دل ها می روی
تیغ ابرویت اشارت می کند
کز پی قتل احبا می روی
آگهی کز رفتنت جان می دهم
بهر قتل ما، به عمدا می روی
روز و شب ای دل پی آن زلف و لب
با سری پرشور و سودا می روی
چون توانی رفت بر چشم و سرم
از چه رو بر خاک و خارا می روی
راستی رفتار تو این گونه است
یا چنین ای سرو بالا می روی
تا کشی بیمار هجران را، زشوق
بر سرش گاهی به عمدا می روی
جان درویشان فدایت باد چون
بهر طوف کوی بر عرش اعلا می روی
شاه درویشان که بر درگاه او
چون روی بر عرش اعلا می روی
خود دروغ است این خبر یا می روی
ای شکار افکن تو هرجا می روی
از برای صید دل ها می روی
هر کجا تو سرو بالا می روی
فتنه برپا می کنی تا می روی
تا زنی راه غزلان از نگاه
ای غزال من، به صحرا می روی
در نهان یک شهر دل همراه تو است
گرچه در ظاهر تو تنها می روی
رهزنان از خلق پنهان می روند
تو قوی دل آشکارا می روی
چون نشینی می نشانی فتنه را
فتنه برپا می کنی تا می روی
هر کجا بوده دلی، بردی کنون
از پی تاراج جان ها می روی
با کمند زلف و تیغ ابروان
بهر خونریزی دل ها می روی
تا نشانی آتش دل یک زمان
می نشینی در برم یا می روی
بهتر است از هر تماشا روی تو
تو کجا بهر تماشا می روی
دانی از هر دو جهان بهتر کجا است
هر کجا تو، سرو بالا می روی
تا رواج مذهب ترسا دهی
کرده گیسو را چلیپا می روی
می شود از رفتنت غوغا به پا
تا کنی برپای غوغا، می روی
می شود خرم بهشت آنجا که تو
با قد دلکش چو طوبی می روی
می کنی یغما دل ترکان تمام
ترک من، هرگه به یغما می روی
گر نهی بر چشم مه رویان قدم
جای دارد، بس که زیبا می روی
جان من تو با کمند گیسوان
از برای صید دل ها می روی
تیغ ابرویت اشارت می کند
کز پی قتل احبا می روی
آگهی کز رفتنت جان می دهم
بهر قتل ما، به عمدا می روی
روز و شب ای دل پی آن زلف و لب
با سری پرشور و سودا می روی
چون توانی رفت بر چشم و سرم
از چه رو بر خاک و خارا می روی
راستی رفتار تو این گونه است
یا چنین ای سرو بالا می روی
تا کشی بیمار هجران را، زشوق
بر سرش گاهی به عمدا می روی
جان درویشان فدایت باد چون
بهر طوف کوی بر عرش اعلا می روی
شاه درویشان که بر درگاه او
چون روی بر عرش اعلا می روی
ابوالحسن فراهانی : مفردات
شماره ۳ - غفلت مردم ببین کز مصر بوی پیرهن
امامی هروی : مقطعات
شماره ۶ - ای خداوندی که دائم پیر چرخ
امامی هروی : اشعار دیگر
شماره ۱۲ - ای جهانت بر جهانداری دلیل
ای جهانت بر جهانداری دلیل
وی خدایت بر خداوندی گواه
وی ز مهر سایه ات خورشید روی
در جهان، آورده هر روزی پگاه
هم جهان جاه را انصاف و امن
هم سپهر ملک را خورشید و ماه
فیض نوک خامه ات بی اعتراض
برق ابر خاطرات بی اشتباه
خسروا، شاها، امامی آنکه کرد
فخر ز آب شعر او خاک هراه
گر بتن دور است زین حضرت بجان
لازم روز و شبست و سال و ماه
نیست یکساعت ضمیرش گرچه هست
اخترش متواری از گردون جاه
بی ثنای حضرتت گردون شکوه
بی دعای دولتت گیتی پناه
رای ملک آرای دولت پرورت
گر کند در صورت حالش گناه
جاه او را مست شوق و مدح خویش
یابد اندر صدر تن بیگاه و گاه
وی خدایت بر خداوندی گواه
وی ز مهر سایه ات خورشید روی
در جهان، آورده هر روزی پگاه
هم جهان جاه را انصاف و امن
هم سپهر ملک را خورشید و ماه
فیض نوک خامه ات بی اعتراض
برق ابر خاطرات بی اشتباه
خسروا، شاها، امامی آنکه کرد
فخر ز آب شعر او خاک هراه
گر بتن دور است زین حضرت بجان
لازم روز و شبست و سال و ماه
نیست یکساعت ضمیرش گرچه هست
اخترش متواری از گردون جاه
بی ثنای حضرتت گردون شکوه
بی دعای دولتت گیتی پناه
رای ملک آرای دولت پرورت
گر کند در صورت حالش گناه
جاه او را مست شوق و مدح خویش
یابد اندر صدر تن بیگاه و گاه
امامی هروی : غزلیات
شماره ۱ - زلف اندر تاب چینی دیگرست
زلف اندر تاب چینی دیگرست
کفرت اندر زلف دینی دیگرست
از زمرد خاتم لعل ترا
تا خط آوردی نگینی دیگرست
کو دلی دیگر که دست عشوه ات
هر دم اندر آستینی دیگرست
کو ز تو جانی که چشم ساحرست
مست حسن اندر کمینی دیگرست
در جهانی کافتاب حسن اوست
آسمان آنجا، زمینی دیگرست
گرد ماه از مشک تا خرمن زدی
آفتابت خوشه چینی دیگرست
بر امامی ز آفرینت هر زمان
ز آفرینش آفرینی دیگرست
کفرت اندر زلف دینی دیگرست
از زمرد خاتم لعل ترا
تا خط آوردی نگینی دیگرست
کو دلی دیگر که دست عشوه ات
هر دم اندر آستینی دیگرست
کو ز تو جانی که چشم ساحرست
مست حسن اندر کمینی دیگرست
در جهانی کافتاب حسن اوست
آسمان آنجا، زمینی دیگرست
گرد ماه از مشک تا خرمن زدی
آفتابت خوشه چینی دیگرست
بر امامی ز آفرینت هر زمان
ز آفرینش آفرینی دیگرست