تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۳۷ - چنگ این همه در طره طرار مینداز
چنگ این همه در طره طرار مینداز
در چنبر این مار سیه چنگ مینداز
بردی دلم از بر ز برم نیز ببر جان
جانا به میان دل وجان جنگ مینداز
درمجلس ما شیشه وجام و می ناب است
ای چرخ ستم پیشه دگر سنگ مینداز
رانی چو زایوان بدهم جا بر دربان
دورم ز بر خویش به فرسنگ مینداز
سرباز توهستم من وسلطان منی تو
با تواست مرا کار به سرهنگ مینداز
چون چنگ تورا ناله زاری چودل ما است
از چنگ خودای مطرب ما چنگ مینداز
آنرا که بلنداقبال آمد زوصالت
برگو که دگر چشم به اورنگ مینداز
در چنبر این مار سیه چنگ مینداز
بردی دلم از بر ز برم نیز ببر جان
جانا به میان دل وجان جنگ مینداز
درمجلس ما شیشه وجام و می ناب است
ای چرخ ستم پیشه دگر سنگ مینداز
رانی چو زایوان بدهم جا بر دربان
دورم ز بر خویش به فرسنگ مینداز
سرباز توهستم من وسلطان منی تو
با تواست مرا کار به سرهنگ مینداز
چون چنگ تورا ناله زاری چودل ما است
از چنگ خودای مطرب ما چنگ مینداز
آنرا که بلنداقبال آمد زوصالت
برگو که دگر چشم به اورنگ مینداز
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۳۸ - ای مژه خونریز توچون ناوک دل دوز
ای مژه خونریز توچون ناوک دل دوز
از چشم سیاه تو سیه گشته مرا روز
برخیز وبیاور می وبنشین وبده جام
وآتش به دلم ز آتش رخساره برافروز
از روی توام خرم واز موی تودرهم
موی تو محرم شده وروی تونوروز
الحمد که آمد به کفم دامن وصلت
ممنون شدم از طالع فرخنده فیروز
در کار توام چون وچرا لا و نعم نیست
خواهی تونوازش کن وخواهی تو مرا سوز
داری هوس سوختن ای دل اگر ازعشق
پروانه مشو سوختن از شمع بیاموز
اقبال من از عشق رخ دوست بلند است
نه ازمدد چرخ ونه از گردش یلدوز
از چشم سیاه تو سیه گشته مرا روز
برخیز وبیاور می وبنشین وبده جام
وآتش به دلم ز آتش رخساره برافروز
از روی توام خرم واز موی تودرهم
موی تو محرم شده وروی تونوروز
الحمد که آمد به کفم دامن وصلت
ممنون شدم از طالع فرخنده فیروز
در کار توام چون وچرا لا و نعم نیست
خواهی تونوازش کن وخواهی تو مرا سوز
داری هوس سوختن ای دل اگر ازعشق
پروانه مشو سوختن از شمع بیاموز
اقبال من از عشق رخ دوست بلند است
نه ازمدد چرخ ونه از گردش یلدوز
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۴۷ - زلف تو چو دودآمد وچهر تو چوآتش
زلف تو چو دودآمد وچهر تو چوآتش
و از آتش ودود تو دلم گشته مشوش
جان ودلوهوش وخرد وصبر وتوانم
می بود وربود از کف من خال توهر شش
ماهی به رخ اما نبود ماه زره پوش
سروی به قد اما نشود سروکمان کش
بینی ودو ابرو ودوچشم تو برددل
اسمی بود اعظم ز چپ وراست منقش
زلف تومرا چون شده زنجیر غمی نیست
دیوانه ام ار کرده ای از روی پریوش
بر پیلتن اسب تو ببینم چو رخت را
همچون شه شطرنج شوم کش به کشی کش
مانند بلنداقبال الحق نتوان گفت
در وصف رخ دوست کسی شعر چنین خوش
و از آتش ودود تو دلم گشته مشوش
جان ودلوهوش وخرد وصبر وتوانم
می بود وربود از کف من خال توهر شش
ماهی به رخ اما نبود ماه زره پوش
سروی به قد اما نشود سروکمان کش
بینی ودو ابرو ودوچشم تو برددل
اسمی بود اعظم ز چپ وراست منقش
زلف تومرا چون شده زنجیر غمی نیست
دیوانه ام ار کرده ای از روی پریوش
بر پیلتن اسب تو ببینم چو رخت را
همچون شه شطرنج شوم کش به کشی کش
مانند بلنداقبال الحق نتوان گفت
در وصف رخ دوست کسی شعر چنین خوش
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۷۷ - زلفت شب قدر است ورخت ماه مبارک
زلفت شب قدر است ورخت ماه مبارک
از این شب واین ماه تعالی وتبارک
درماه مبارک شب قدراست نهان لیک
پنهان به شب قدر تو شدماه مبارک
پسته شده خندان برچشم تو زبادام
خوار آمده پیش رطب لعل تو خارک
زآن گشته ای ازموی زره پوش کز ابروی
چشم تو به روی تو کشیده است بلارک
دانی ز چه اقبال من اینگونه بلنداست
چون خاک رهت گشته مرا زینت تارک
از این شب واین ماه تعالی وتبارک
درماه مبارک شب قدراست نهان لیک
پنهان به شب قدر تو شدماه مبارک
پسته شده خندان برچشم تو زبادام
خوار آمده پیش رطب لعل تو خارک
زآن گشته ای ازموی زره پوش کز ابروی
چشم تو به روی تو کشیده است بلارک
دانی ز چه اقبال من اینگونه بلنداست
چون خاک رهت گشته مرا زینت تارک
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۷۸ - ای ترک من ای آفت دین ودل وفرهنگ
ای ترک من ای آفت دین ودل وفرهنگ
برخیز وبده باده و بیشین وبزن چنگ
چون زلف پریشان توافتم زچه در تاب
چون تنگ دهان تونشینم ز چه دلتنگ
از مژه سنان داری وشمشیر ز ابرو
آرم سپر از سینه تو داری به من ار جنگ
در زلف تو چین دیدم ودارم عجب از این
چون شد که چنین چین شده با پادشه زنگ
معشوق منی از چه نشینی بر اغیار
سیمین بدنی حیف که داری دلی از سنگ
زلف تو چرا بی ادبی می کنداین سان
پیوسته همی بر سر و روی تو زندچنگ
اقبال بلند است کسی را که به عشقت
نه درپی نام است ونه پروا کند از ننگ
برخیز وبده باده و بیشین وبزن چنگ
چون زلف پریشان توافتم زچه در تاب
چون تنگ دهان تونشینم ز چه دلتنگ
از مژه سنان داری وشمشیر ز ابرو
آرم سپر از سینه تو داری به من ار جنگ
در زلف تو چین دیدم ودارم عجب از این
چون شد که چنین چین شده با پادشه زنگ
معشوق منی از چه نشینی بر اغیار
سیمین بدنی حیف که داری دلی از سنگ
زلف تو چرا بی ادبی می کنداین سان
پیوسته همی بر سر و روی تو زندچنگ
اقبال بلند است کسی را که به عشقت
نه درپی نام است ونه پروا کند از ننگ
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۹۶ - برآنند خلقی که من می پرستم
برآنند خلقی که من می پرستم
نه از می من از چشم مست تو مستم
تو آن عهدو پیمان خود را شکستی
من آن عهدخودرا کجا کی شکستم
نه هرکس دهدباده من باده نوشم
توگر می فروشی کنی می پرستم
برم رونق از مشک تاتار وتبت
اگر تاری از زلفت افتد به دستم
نه عشقم به روی تو امروزی استی
که عاشق به رویت ز روز الستم
توگفتی گشایم در دیگری را
به روی تو هر گه دری را ببستم
بلند است اقبال آن کس که گوید
به پیش ره دوست چون خاک پستم
نه از می من از چشم مست تو مستم
تو آن عهدو پیمان خود را شکستی
من آن عهدخودرا کجا کی شکستم
نه هرکس دهدباده من باده نوشم
توگر می فروشی کنی می پرستم
برم رونق از مشک تاتار وتبت
اگر تاری از زلفت افتد به دستم
نه عشقم به روی تو امروزی استی
که عاشق به رویت ز روز الستم
توگفتی گشایم در دیگری را
به روی تو هر گه دری را ببستم
بلند است اقبال آن کس که گوید
به پیش ره دوست چون خاک پستم
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۱۱ - یک آه اگر از دل صد چاک برآرم
یک آه اگر از دل صد چاک برآرم
دود ازشرر دل ز نه افلاک برآرم
چون دامن گلچین شده دامان من از بس
خوناب دل ازدیده نمناک برآرم
روزی به سر تربتم از پای گذارم
درم کفن خویش وسر از خاک برآرم
صد سوز مرا بر جگر از غصه فزاید
گر تیر تو را از دل صد چاک برآرم
ترسم فتد آتش به من وهر چه به عالم
هرگه نفسی از دل غمناک برآرم
گفتم که چه خواهی کنی از زلف بگفتا
ماری به سر دوش چو ضحاک برآرم
گردد چو بلند اقبال ار بخت مرا یار
کام دل از آن دلبر بی باک برآرم
دود ازشرر دل ز نه افلاک برآرم
چون دامن گلچین شده دامان من از بس
خوناب دل ازدیده نمناک برآرم
روزی به سر تربتم از پای گذارم
درم کفن خویش وسر از خاک برآرم
صد سوز مرا بر جگر از غصه فزاید
گر تیر تو را از دل صد چاک برآرم
ترسم فتد آتش به من وهر چه به عالم
هرگه نفسی از دل غمناک برآرم
گفتم که چه خواهی کنی از زلف بگفتا
ماری به سر دوش چو ضحاک برآرم
گردد چو بلند اقبال ار بخت مرا یار
کام دل از آن دلبر بی باک برآرم
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۲۹ - گفتم که مهی گفت که ماهست غلامم
گفتم که مهی گفت که ماهست غلامم
گفتم که شهی گفت بزن سکه به نامم
گفتم که چه شد مرغ دل از دانه خالت
گفت از پی آن دانه اسیر است به دامم
گفتم ز چه صبحم شده از شام سیه تر
گفتاز رخ چون صبح وز گیسوی چوشامم
گفتم خم ابروی تو مانند هلال است
گفتا بهرخ بین وبخوان ماه تمامم
گفتم قد من ازچه چنین خم شده چون دال
گفت از الف قامت واز زلف چولامم
گفتم که ز جا خیز وبده جام شرابی
گفتا نخورد کس به جز از زهر ز جامم
گفتم که بلنداز چه شداقبل من این سان
گفتا به توقاصد چورسانید پیامم
من اگر خارم اگر گل جا بوددرگلستانم
من اگر نیکم اگر بد بنده این آستانم
خودنمی دانم چه هستم هوشیارم یاکه مستم
گر چنین دانی چنینم ور چنان خوانی چنانم
بشنوم تا خود صدایت را ز سر تا پای گوشم
تا همی گویم ثنایت را ز سر تا پا زبانم
بهتر از داروست جانا از تو آید گر که دردم
خوشتر از سوداست یارا از توباشد گر زیانم
سوزم از عشق تواما هیچ پیدا نیست دودی
کاتشین رخسارت آتش زد به مغز استخوانم
پیش از اینت بیش از این می بود با من مهربانی
توا گر با من نه آنی با تومن بالله همانم
آسمان پیش بلند اقبال من پستی نماید
بشمری در آستان خود اگر از چاکرانم
گفتم که شهی گفت بزن سکه به نامم
گفتم که چه شد مرغ دل از دانه خالت
گفت از پی آن دانه اسیر است به دامم
گفتم ز چه صبحم شده از شام سیه تر
گفتاز رخ چون صبح وز گیسوی چوشامم
گفتم خم ابروی تو مانند هلال است
گفتا بهرخ بین وبخوان ماه تمامم
گفتم قد من ازچه چنین خم شده چون دال
گفت از الف قامت واز زلف چولامم
گفتم که ز جا خیز وبده جام شرابی
گفتا نخورد کس به جز از زهر ز جامم
گفتم که بلنداز چه شداقبل من این سان
گفتا به توقاصد چورسانید پیامم
من اگر خارم اگر گل جا بوددرگلستانم
من اگر نیکم اگر بد بنده این آستانم
خودنمی دانم چه هستم هوشیارم یاکه مستم
گر چنین دانی چنینم ور چنان خوانی چنانم
بشنوم تا خود صدایت را ز سر تا پای گوشم
تا همی گویم ثنایت را ز سر تا پا زبانم
بهتر از داروست جانا از تو آید گر که دردم
خوشتر از سوداست یارا از توباشد گر زیانم
سوزم از عشق تواما هیچ پیدا نیست دودی
کاتشین رخسارت آتش زد به مغز استخوانم
پیش از اینت بیش از این می بود با من مهربانی
توا گر با من نه آنی با تومن بالله همانم
آسمان پیش بلند اقبال من پستی نماید
بشمری در آستان خود اگر از چاکرانم
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۵۲ - یک یار وفادار دراین شهر ندیدیم
یک یار وفادار دراین شهر ندیدیم
وز گلشن این دهر به جز خار نچیدیم
از سفره این بزم به جز زهر نخوردیم
وز ساغر این عیش به جز غم نچشیدیم
دل کندزما یار ودل از یار نکندیم
برید زما مهر وازاوما نبردیم
هرکس که ستم کرد به ما ناله نکردیم
دیدیم بدو پرده کس را ندردیدیم
تا دیده ما دید ندیدیم به جز دوست
جز قصه حسن رخش از کس نشنیدیم
ای یار چه کردیم که کندی پرما را
از بامتوبربام دگر کس نپریدیم
ز اقبال بلندی که به ما داده خداوند
جز بار بتان بار کسی را نکشیدیم
وز گلشن این دهر به جز خار نچیدیم
از سفره این بزم به جز زهر نخوردیم
وز ساغر این عیش به جز غم نچشیدیم
دل کندزما یار ودل از یار نکندیم
برید زما مهر وازاوما نبردیم
هرکس که ستم کرد به ما ناله نکردیم
دیدیم بدو پرده کس را ندردیدیم
تا دیده ما دید ندیدیم به جز دوست
جز قصه حسن رخش از کس نشنیدیم
ای یار چه کردیم که کندی پرما را
از بامتوبربام دگر کس نپریدیم
ز اقبال بلندی که به ما داده خداوند
جز بار بتان بار کسی را نکشیدیم
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۵۳ - ما روز ازل عاشق رخسار توبودیم
ما روز ازل عاشق رخسار توبودیم
آشفته تر از طره طرار تو بودیم
زآن پیش که زلف تو شوددام دل ما
از دانه خال توگرفتار تو بودیم
هستیم خبردار ز هر کار تو ای یار
شب تا به سحر در پس دیوار توبودیم
دانی به وجودآمده ایم ازعدم از چه
از بسکه همی طالب دیدار تو بودیم
حسن رخ تو شهره آفاق شد ازعشق
ما گرمی ورونق ده بازار توبودیم
منصور شد از عشق تو سردار سر دار
ای کاش که سردار سر دار تو بودیم
زآن پیش که روید نی وخیزد شکر از نی
شکر شکن از لعل شکربار تو بودیم
ما رانه تنی بود ونه جانی نه مزاجی
کز نرگس بیمار تو بیمار توبودیم
ما را که بهدهر این همه اقبال بلنداست
ز آنروست که گنجینه اسرار توبودیم
آشفته تر از طره طرار تو بودیم
زآن پیش که زلف تو شوددام دل ما
از دانه خال توگرفتار تو بودیم
هستیم خبردار ز هر کار تو ای یار
شب تا به سحر در پس دیوار توبودیم
دانی به وجودآمده ایم ازعدم از چه
از بسکه همی طالب دیدار تو بودیم
حسن رخ تو شهره آفاق شد ازعشق
ما گرمی ورونق ده بازار توبودیم
منصور شد از عشق تو سردار سر دار
ای کاش که سردار سر دار تو بودیم
زآن پیش که روید نی وخیزد شکر از نی
شکر شکن از لعل شکربار تو بودیم
ما رانه تنی بود ونه جانی نه مزاجی
کز نرگس بیمار تو بیمار توبودیم
ما را که بهدهر این همه اقبال بلنداست
ز آنروست که گنجینه اسرار توبودیم
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۶۸ - در آئینه بر عارض خود نظر کن
در آئینه بر عارض خود نظر کن
دلت را ز حال دل ما خبر کن
بزن شانه بر چین گیسوی مشکین
چوچین فارس را هم پر ازمشک تر کن
کندتیره دودش رخ مهر و مه را
ز آه دل دردمندان حذر کن
کس ار پای درحلقه عشق بنهد
بگوئید اول بدوترک سرکن
بودمنزل دلبر این دل که داری
مده جا در اوآرزو را به درکن
دلا چند می نالی از دردهجران
بسوز وبساز وشبی را سحر کن
سخن مختصر گویم ار وصل خواهی
مدد از خداجو سخن مختصر کن
به زاهد بگو پندم از عشق کم ده
نصیحت بروبا قضا و قدر کن
بلنداست اقبالت ای دل ولیکن
رواز خاک ره خویش را پست تر کن
دلت را ز حال دل ما خبر کن
بزن شانه بر چین گیسوی مشکین
چوچین فارس را هم پر ازمشک تر کن
کندتیره دودش رخ مهر و مه را
ز آه دل دردمندان حذر کن
کس ار پای درحلقه عشق بنهد
بگوئید اول بدوترک سرکن
بودمنزل دلبر این دل که داری
مده جا در اوآرزو را به درکن
دلا چند می نالی از دردهجران
بسوز وبساز وشبی را سحر کن
سخن مختصر گویم ار وصل خواهی
مدد از خداجو سخن مختصر کن
به زاهد بگو پندم از عشق کم ده
نصیحت بروبا قضا و قدر کن
بلنداست اقبالت ای دل ولیکن
رواز خاک ره خویش را پست تر کن
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۸۳ - من پیرم و دل مرده تو داری به جبین چین
من پیرم و دل مرده تو داری به جبین چین
من خون جگر خورده بود لعل تو رنگین
دامان من از اشک چو چرخ است پر اختر
بینم ز برماه تو طالع شده پروین
از لب به رخ تو است چرا خون کبوتر
زد مژه تو بردل من چنگل شاهین
عاشق دل من زلف توگردیده پریشان
مژگان به جفون تومنم خسته زوبین
گفتند که چین است پر ازمشک وخطا بود
دیدیم چو زلف تو که مشک است پر ازچین
ابروی تو کجا گشته ومن راست کمان قد
لعل تو شکر شعر من است این همه شیرین
بالای تو موزون بود وشعر تو دلکش
گویند به طبع من وشعرم همه تحسین
در آینه گر عکس رخ دوست نماید
بی شبهه که آن هم بود این هم نبود این
از چیست به من انس نمی گیری وداری
ز ابروقد ودندان نون و الف وسین
اندر ره وصلت همه هستندسبکبار
آوخ که همی بار خر من شده سنگین
اقبال بلند است کسی را که ز عشقت
شد همچو بلند اقبال افتاده ومسکین
من خون جگر خورده بود لعل تو رنگین
دامان من از اشک چو چرخ است پر اختر
بینم ز برماه تو طالع شده پروین
از لب به رخ تو است چرا خون کبوتر
زد مژه تو بردل من چنگل شاهین
عاشق دل من زلف توگردیده پریشان
مژگان به جفون تومنم خسته زوبین
گفتند که چین است پر ازمشک وخطا بود
دیدیم چو زلف تو که مشک است پر ازچین
ابروی تو کجا گشته ومن راست کمان قد
لعل تو شکر شعر من است این همه شیرین
بالای تو موزون بود وشعر تو دلکش
گویند به طبع من وشعرم همه تحسین
در آینه گر عکس رخ دوست نماید
بی شبهه که آن هم بود این هم نبود این
از چیست به من انس نمی گیری وداری
ز ابروقد ودندان نون و الف وسین
اندر ره وصلت همه هستندسبکبار
آوخ که همی بار خر من شده سنگین
اقبال بلند است کسی را که ز عشقت
شد همچو بلند اقبال افتاده ومسکین
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۰۱ - بر درد دل خسته ام دوست دوا شو
بر درد دل خسته ام دوست دوا شو
بنما رخ و غارتگر دین و دل ما شو
پنهان مشو از ما بنما گوشه ابرو
مانند مه یک شبه انگشت نما شو
تا چند جفا میکنی ای شوخ دل آزار
کن ترک جفا با من بیدل به صفا شو
ای طره دلدار که چون پر غرابی
کن همتکی بر سر ما بال هما شو
ای پیر خرابات همه گمره و مستیم
ما را به خدا راهبر و راهنما شو
اقبال بلند ار طلبی ای دل غمگین
رو خاکنشین بر در دلبر چو گدا شو
تا چند روی بهر دو نان از پی دونان
حاجت مطلب از کس و محتاج خدا شو
بنما رخ و غارتگر دین و دل ما شو
پنهان مشو از ما بنما گوشه ابرو
مانند مه یک شبه انگشت نما شو
تا چند جفا میکنی ای شوخ دل آزار
کن ترک جفا با من بیدل به صفا شو
ای طره دلدار که چون پر غرابی
کن همتکی بر سر ما بال هما شو
ای پیر خرابات همه گمره و مستیم
ما را به خدا راهبر و راهنما شو
اقبال بلند ار طلبی ای دل غمگین
رو خاکنشین بر در دلبر چو گدا شو
تا چند روی بهر دو نان از پی دونان
حاجت مطلب از کس و محتاج خدا شو
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۰۵ - آری اگر ای بادز دلبر خبری کو
آری اگر ای بادز دلبر خبری کو
داری اگر این تیره شب از پی سحری کو
جانم به لب از حسرت وعمرم به سرآمد
ای نخل امید ار دهی آخر ثمری کو
تا زر کنداز گوشه چشمی مس ما را
جویا ز که گردیم که صاحب نظری کو
گویند که چون سروبودقامت جانان
طالع به سر سرو فروزان قمری کو
ماه تو پری باشد و باب تو فرشته
ور نیست چنین چون تو به عالم بشری کو
من چون برم ازدست سر زلف تو دل را
چون زلف تو تیره دلی تیره دلی وخیره سری کو
در خیل بتان چون تو جفاجوئی اگر هست
در حلقه عشاق چومن خون جگری کو
اقبال بلنداست ز عشق تو مرا لیک
درحلقه زلفت ز من آشفته تری کو
داری اگر این تیره شب از پی سحری کو
جانم به لب از حسرت وعمرم به سرآمد
ای نخل امید ار دهی آخر ثمری کو
تا زر کنداز گوشه چشمی مس ما را
جویا ز که گردیم که صاحب نظری کو
گویند که چون سروبودقامت جانان
طالع به سر سرو فروزان قمری کو
ماه تو پری باشد و باب تو فرشته
ور نیست چنین چون تو به عالم بشری کو
من چون برم ازدست سر زلف تو دل را
چون زلف تو تیره دلی تیره دلی وخیره سری کو
در خیل بتان چون تو جفاجوئی اگر هست
در حلقه عشاق چومن خون جگری کو
اقبال بلنداست ز عشق تو مرا لیک
درحلقه زلفت ز من آشفته تری کو
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۰۶ - از مژه سنان داری وجوشن به بر ازمو
از مژه سنان داری وجوشن به بر ازمو
ز ابرو بودت خنجر ومغفر بسر از مو
در فارس همه خاک زمین نافه چین شد
از بسکه همی ریخته ای مشک تر از مو
ده مستیم از چشم و ببر هستیم از دست
بنشین به برم چون دل ودل را ببر ازمو
از چین پس ازاین مشک نیارند که در فارس
توچین دگر داری ومشک دگر از مو
ز ابروی کشد چشم تو بر روی تو شمشیر
ز آنروست که داری به سر خود سپر از مو
حاجت نه به صبح ونه به شام است که داری
صبح دگر از طلعت وشام دگر از مو
دیدم به تو گویند که زنبور میانی
زنبور کمر داشته گاهی مگر ازمو
هرگز چو تو شهدی به دهان نیست مر او را
زنبور میان همچو تو دارد اگر از مو
مویش نه همی آمده تاریکتر از شب
بنگر که میانش شده باریکتر از مو
مو ریخته است از سر دوشش به میانش
آن موی میان بسته به قتلم کمر ازمو
اقبال بلندی که مرا هست از آن است
کاشفته نموده است مرا آن قمر از مو
ز ابرو بودت خنجر ومغفر بسر از مو
در فارس همه خاک زمین نافه چین شد
از بسکه همی ریخته ای مشک تر از مو
ده مستیم از چشم و ببر هستیم از دست
بنشین به برم چون دل ودل را ببر ازمو
از چین پس ازاین مشک نیارند که در فارس
توچین دگر داری ومشک دگر از مو
ز ابروی کشد چشم تو بر روی تو شمشیر
ز آنروست که داری به سر خود سپر از مو
حاجت نه به صبح ونه به شام است که داری
صبح دگر از طلعت وشام دگر از مو
دیدم به تو گویند که زنبور میانی
زنبور کمر داشته گاهی مگر ازمو
هرگز چو تو شهدی به دهان نیست مر او را
زنبور میان همچو تو دارد اگر از مو
مویش نه همی آمده تاریکتر از شب
بنگر که میانش شده باریکتر از مو
مو ریخته است از سر دوشش به میانش
آن موی میان بسته به قتلم کمر ازمو
اقبال بلندی که مرا هست از آن است
کاشفته نموده است مرا آن قمر از مو
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۱۲ - در شاه نشین دل من یار نشسته
در شاه نشین دل من یار نشسته
نوری است فروزنده که در نار نشسته
آن تازه گل آمد به کفم عاقبت الامر
غم نیست به دست من اگر خار نشسته
گفتا چو شوم مست دهم یکدو سه بوست
شب و رفت وسحر آمد وهشیار نشسته
مسکین دلم امروز چه دیده است که امشب
چون غمزدگان روی به دیوار نشسته
نالان برچشمش مشو ای دل که ننالد
هر کس به عیادت بر بیمار نشسته
زاهدکه ز می توبه همی داد بدیدم
می خورده ودرخانه خمار نشسته
حیران گلاب وگلم از بهر چه گردید
آن پرده نشین این سر بازار نشسته
در عاشقی اقبال بلند است کسی را
کو داده دل و در بر دلدار نشسته
نوری است فروزنده که در نار نشسته
آن تازه گل آمد به کفم عاقبت الامر
غم نیست به دست من اگر خار نشسته
گفتا چو شوم مست دهم یکدو سه بوست
شب و رفت وسحر آمد وهشیار نشسته
مسکین دلم امروز چه دیده است که امشب
چون غمزدگان روی به دیوار نشسته
نالان برچشمش مشو ای دل که ننالد
هر کس به عیادت بر بیمار نشسته
زاهدکه ز می توبه همی داد بدیدم
می خورده ودرخانه خمار نشسته
حیران گلاب وگلم از بهر چه گردید
آن پرده نشین این سر بازار نشسته
در عاشقی اقبال بلند است کسی را
کو داده دل و در بر دلدار نشسته
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۱۴ - دل جای در آن طره طرار گرفته
دل جای در آن طره طرار گرفته
گنجشک مگر جا به بر مار گرفته
اشکم شده شنگرفی و روزم شده نیلی
تا آینه روی تو زنگار گرفته
گیسوی تواش راهزنی کرده که زاهد
تسبیح ز کف داده و زنار گرفته
در عاشقی آنکس که زیان کرده که باشد
کس دانه ای ار ریخته خروار گرفته
کس سیم و زر ار کرده تلف باده خریده
کس جان و دل ار داده ز کف یار گرفته
خرم دل آنکس که به یک دست صراحی
با دست دگر طره دلدار گرفته
اقبال بلند است کسی را که چو منصور
از عشق تو جا بر زبر دار گرفته
گنجشک مگر جا به بر مار گرفته
اشکم شده شنگرفی و روزم شده نیلی
تا آینه روی تو زنگار گرفته
گیسوی تواش راهزنی کرده که زاهد
تسبیح ز کف داده و زنار گرفته
در عاشقی آنکس که زیان کرده که باشد
کس دانه ای ار ریخته خروار گرفته
کس سیم و زر ار کرده تلف باده خریده
کس جان و دل ار داده ز کف یار گرفته
خرم دل آنکس که به یک دست صراحی
با دست دگر طره دلدار گرفته
اقبال بلند است کسی را که چو منصور
از عشق تو جا بر زبر دار گرفته
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۱۹ - خیز ای بت من باده گلگون کهن ده
خیز ای بت من باده گلگون کهن ده
گر باده به من می دهی امروز به من ده
امروز بسی تنگدلم از غم ایام
ده باده و بوسی مزه از تنگ دهن ده
از بهر تفرج گذری کن به گلستان
خجلت ز رخ و قد به گل وسروو چمن ده
از بهر تماشا قدمی نه به کلیسا
حسنی به جمال بت و عشقی به شمن ده
در نافه زلفت ز دل خون شده تعلیم
در پرورش مشک به آهوی ختن ده
رنجور فراقیم یک امروز ز وصلت
آسودگیم از غم و اندوه ومحن ده
از هجر دلم را مشکن داری اگر میل
بر دل شکنی بر به سر زلف شکن ده
خواهی اگر اقبال بلندی چون من ای دل
بر هر چه مقدر شده راضی شو و تن ده
گر باده به من می دهی امروز به من ده
امروز بسی تنگدلم از غم ایام
ده باده و بوسی مزه از تنگ دهن ده
از بهر تفرج گذری کن به گلستان
خجلت ز رخ و قد به گل وسروو چمن ده
از بهر تماشا قدمی نه به کلیسا
حسنی به جمال بت و عشقی به شمن ده
در نافه زلفت ز دل خون شده تعلیم
در پرورش مشک به آهوی ختن ده
رنجور فراقیم یک امروز ز وصلت
آسودگیم از غم و اندوه ومحن ده
از هجر دلم را مشکن داری اگر میل
بر دل شکنی بر به سر زلف شکن ده
خواهی اگر اقبال بلندی چون من ای دل
بر هر چه مقدر شده راضی شو و تن ده
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۴۷ - گفتی دهمت بوسی ودیدی که ندادی
گفتی دهمت بوسی ودیدی که ندادی
داغی به دل زارم از این درد نهادی
بگشودهر آن عقده که اندر دل ما بود
بستی چو به ما عهد وز رخ پرده گشادی
دل را به دل ار ره بود از چیست که گاهی
از ما نکنی یاد وشب وروز به یادی
من آدمی این سان به جهان هیچ ندیدم
در حسن ولطافت به یقین حور نژادی
با مادر آن شوخ بگوئید که خود گو
گر حور نیی بچه حور از چه بزادی
من قند به شیرینی آن لعل ندیدم
پستان مگر از شهد به لعلش بنهادی
من هر چه زیاد از توکنم وصف چو بینم
از وصف من وصد چومن از حسن زیادی
با درد وغم عشق رخت خرم وشادم
گر از غم و درددل من خرم و شادی
اقبال بلنداست کسی را که تو با او
بنشستی ومی خوردی وهی بوسه بدادی
داغی به دل زارم از این درد نهادی
بگشودهر آن عقده که اندر دل ما بود
بستی چو به ما عهد وز رخ پرده گشادی
دل را به دل ار ره بود از چیست که گاهی
از ما نکنی یاد وشب وروز به یادی
من آدمی این سان به جهان هیچ ندیدم
در حسن ولطافت به یقین حور نژادی
با مادر آن شوخ بگوئید که خود گو
گر حور نیی بچه حور از چه بزادی
من قند به شیرینی آن لعل ندیدم
پستان مگر از شهد به لعلش بنهادی
من هر چه زیاد از توکنم وصف چو بینم
از وصف من وصد چومن از حسن زیادی
با درد وغم عشق رخت خرم وشادم
گر از غم و درددل من خرم و شادی
اقبال بلنداست کسی را که تو با او
بنشستی ومی خوردی وهی بوسه بدادی
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۵۰ - دیوانه ام ای شوخ پری وار توکردی
دیوانه ام ای شوخ پری وار توکردی
آشفته ام از طره طرار توکردی
من نقطه قطب وسط دایره بودم
سرگشته ام از عشق چو پرکار تو کردی
غارتگر دل ای مه طرار توگشتی
تاراج خرد ای بت عیار توکردی
و آن مصحف وتسبیح مرا ای بت ترسا
از زلف ورخ خودبت وزنار تو کردی
طالع چه خطا کرد وکواکب چه گنه داشت
تهمت به که بندیم همه کار توکردی
چون خواستی آزار دهدخار به گلچین
گل ساختی وهمدم اوخار تو کردی
نمرود که می بود که آتش کندودود
از بهر خلیل آتش وگلزار توکردی
از حق مگذر خود بده انصاف مگر نه
منصورکه شد بر زبر دار توکردی
اقبال من از عشق بلند است هم این را
از عشق رخ خویشتن ای یار توکردی
آشفته ام از طره طرار توکردی
من نقطه قطب وسط دایره بودم
سرگشته ام از عشق چو پرکار تو کردی
غارتگر دل ای مه طرار توگشتی
تاراج خرد ای بت عیار توکردی
و آن مصحف وتسبیح مرا ای بت ترسا
از زلف ورخ خودبت وزنار تو کردی
طالع چه خطا کرد وکواکب چه گنه داشت
تهمت به که بندیم همه کار توکردی
چون خواستی آزار دهدخار به گلچین
گل ساختی وهمدم اوخار تو کردی
نمرود که می بود که آتش کندودود
از بهر خلیل آتش وگلزار توکردی
از حق مگذر خود بده انصاف مگر نه
منصورکه شد بر زبر دار توکردی
اقبال من از عشق بلند است هم این را
از عشق رخ خویشتن ای یار توکردی