تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۵۲ - مست آمدیم و باز چنان می‌رویم مست
مست آمدیم و باز چنان می‌رویم مست
کز هر چه نیست بی‌خبرانیم و هر چه هست
ای مدّعی تو وهم‌پرستی و ما حبیب
بنگر که از دوگانه کدامیم بت پرست
در ما مکش زبان به تعصّب ببند لب
ای بی‌خبر میاز به دنبالِ مار دست
مشنو که مسکراتِ من از شیرهء رزست
کاین مستیِ من است زخم خانهء الست
گر دیگران ز شیرهء انگور سرخوش‌اند
ما از شرابِ عشق چنین والهیم و مست
می را چه اعتبار به نزدیکِ ما اگر
یک لحظهٔی کند ز حرارت دماغ مست
می مونسی‌ست غم زدگان را که هم بدو
یک دم توان ز محنتِ ایام باز رست
تشنیع می‌زدندی بر من که پیش ازین
می‌کرد توبه باز و دگر بار می‌شکست
زان می که ما به ساغرِ اَشواق می‌خوریم
بر ما به ریسمان نتوانند توبه بست
آن‌ها که پرورش ز میِ عشق یافتند
اندر مذاق ایشان چه شهد و چه کبست
خوش روزگارِ عمر عزیزان که هیچ وقت
در روزگار عمر ازیشان دلی نخست
خرّم وجودِ آن‌که بشوید به آبِ عفو
از ما اگر غباری بر خاطرش نشست
ما را نزاریا متواتر به وحیِ عشق
از گنجِ کُنجِ خانه خود تحفهٔی فرست
با سوزِ خویش ساز که عیبی بود اگر
گویند از ملامتِ افسردگان بجست
در ناقص الوجود نباشد کمالِ نفس
این رمز پیشِ اهلِ حقایق مقرّرست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۵۶ - جانم فدایِ آن که دلم مبتلای اوست
جانم فدایِ آن که دلم مبتلای اوست
جان و جهان و هر چه دگر از برای اوست
آبِ حیات در قدحِ جان فزایِ او
انفاسِ روح در دمِ معجز نمایِ اوست
هرگز دگر خلاص و نجاتش کجا بود
حلقی که قیدِ طره مشکل گشایِ اوست
مرغ دلِ تپانِ مرا چون کبوتران
پروازِ شوق بر سرِ بامِ سرایِ اوست
شادیّ جان ما غم عشق است هم چنانک
بیمار را طبیبِ شفا احتمایِ اوست
مغزش عجین به علّتِ ماخولیا بود
در هر سری که نه همه محضِ هوایِ اوست
از غایبان غریب بود دعویِ حضور
خرّم وجودِ آن که به دل آشنایِ اوست
عشق آمد و نزاریِ شوریده حال را
از خانه کرد بر در و بنشست جای اوست
ترک مراد و وایهء دنیا گرفته‌ایم
مقصودِ ما به دین و به دنیا رضایِ اوست
بر امر و نهیِ عشق که نافذتر از قفاست
ما را چه اختیار بود رای رایِ اوست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۵۷ - اقبال قاصدی که رسد از جنابِ دوست
اقبال قاصدی که رسد از جنابِ دوست
فرخنده طالعی که ببوسم خطابِ دوست
ای پیک اگر هزار مهم فوت می‌شود
چندان مرو که باز نویسم جوابِ دوست
گر دوست را به خونِ محبّان ارادت است
گردن نهیم و سر نکشیم از صوابِ دوست
با دشمنان که غاشیهء جهل می‌کشند
گو دستِ ما و دولتِ پا و رکابِ دوست
ای ساقی مسیح صفت بهرِ تشنگان
جامی فرست تا بچشند از شراب دوست
در سینه حاضرست گر از دیده غایب است
بر دوستان حجاب نباشد نقابِ دوست
حوضِ بهشت و سایهء طوبا چه می‌کنم
گر پرتوی به ما رسد از آفتابِ دوست
مقری به بام بر شو و قامت بزن بگوی
کز قبله کرد روی نزاری به بابِ دوست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۷۰ - آخر بدین صفت که منم مبتلایِ دوست
آخر بدین صفت که منم مبتلایِ دوست
ممکن بود ز من که نجویم رضای دوست
با عاشقان مجاز بود عشقِ عاشقی
کو ترکِ هر دو کون نگیرد برایِ دوست
کردم به عشق زیر و زبر خان و مان دل
تا هیچ کس دگر ننشیند به جایِ دوست
تسلیمِ راهِ دوست شوم چون به نزدِ من
چیزی نیافرید خدا ماورایِ دوست
جاوید زنده مانم و باقی شوم چو خضر
گر سجده ایی به من رسد از خاکِ پایِ دوست
هر دم قیامتی ز ملامت بدیده ام
نادیده یک نفس به ارادت لقایِ دوست
تا جان بود مرا بکشم از میان جان
جنگ و ستیزِ دشمن و جور و جفایِ دوست
نی نی به عینِ صدق نزاری خطا مبین
خالی شمر ز جور و جفا ماجرایِ دوست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۷۶ - بار دگر هوایِ نشابورم آرزوست
بار دگر هوایِ نشابورم آرزوست
بر کف گرفته شیرۀ انگورم آرزوست
خوش در کنارِ دوست میان نخ و نسیج
تا روز خفته در شبِ دیجورم آرزوست
او از پیِ عیادتِ من رنجه کرده پای
بنهاده دست بر دلِ رنجورم آرزوست
لولویِ زیرِ حُقّۀ لعلِ لبش نهان
پیدا ز حقّه لولویِ منشورم آرزوست
تا گوش من بگیرد و در حلق ریزدم
افتاده هالک و شده مخمورم آرزوست
آوازۀ رقیب که دردِ سرم ازوست
چون بانگِ نا خوشِ دهل از دورم آرزوست
می خواهمش به حلق در آویخته ز دار
نه نه دو نیم کرده به ساطورم آرزوست
از قهستان شده به خراسان زمان زمان
آوازۀ نزاریِ مهجورم آرزوست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۰۱ - دانی مرا به توبه چرا التفات نیست
دانی مرا به توبه چرا التفات نیست
زیرا که روی توبه ما در ثبات نیست
در آتش فراغ اگر می نمیخورم
تسکین التهاب به آب فرات نیست
گو گرد راز آتش باکو شنیده ای
کز سوختن به غربت قلزم نجات نیست
دودی سیه به جای نفس میرود ز حلق
عهد فراق و مدت هجران حیات نیست
با شاهدان مجالست و توبه برقرار
این خود حکایتی است که در ممکنات نیست
در صحبت رنود خرابات و متّقی
چیزی طمع مدار که در کاینات نیست
با شاهدان کوی خرابات های و هوی
زین بت پرست حاجت عزّی و لات نیست
مایل به روح و راح چو حاجی به کعبه ایم
این جا مجال شرح و محل صفات نیست
آنجا که پرتو حسنات مهیمن است
ماهیّتی ز مظلمه ی سیئات نیست
ماییم و پای خنب نزاری و دست دوست
از ما ببر اگر سر پیوند مات نیست
تن در زفان خلق ده و ترک توبه کن
ممکن نمیشود سر این قصه هات نیست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۰۳ - جان است و هرچه نه همه جان است هیچ نیست
جان است و هرچه نه همه جان است هیچ نیست
هر چیز کان به جمله نه آن است هیج نیست
زانجا هر آن جمله هست چنین است جمله هست
زینجا هرآنچه نیست چنان است هیچ نیست
الّا جز او همه هیچند هرچه هست
بی او اگر بهشت جنان است هیچ نیست
دانسته ایمن است و ندانسته غافل است
هر مجتهد که نی همه دان است هیچ نیست
کثرت نما بسی نکند روی در عدم
پول سیاه اگرچه روان است هیچ نیست
پیر ضعیف اگر به مصاف مبارزان
دعوی کند که مرد جوان است هیچ نیست
هر دو جهان بده به نزاری به یک قدح
نیک و بد جهان چو جهان است هیچ نیست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۱۰ - مشتاق دوست را ره مقصد دراز نیست
مشتاق دوست را ره مقصد دراز نیست
تسلیم کرده را زبلا احتراز نیست
هیچش ز روزگار نباشد تمتّعی
آن کس که مبتلای بتی دلنواز نیست
هرجا که در محامد محمود دم زنند
بی آفت کرشمه ی حسن ایاز نیست
سر گرچه نزد عقل شریف است و زر عزیز
این بی شکنجه نبود و آن بی گداز نیست
کس را چه اختیار ،همه اوست، غیر او
این لقمه جز به حوصله ی اهل راز نیست
خوش روزگار سوختگان نیازمند
زاد طریق صدق و صفا جز نیاز نیست
من عاجز و حسود مسلط ولی چه سود
روزی به زور بازوی گردن فراز نیست
سیر قضا چو کن فیکون است در نفاذ
هیچ اش تعلّقی به نشیب و فراز نیست
تدبیر بد نکرد کس از بهر خویشتن
بیچاره چون کند که به خود چاره ساز نیست
گر من شکایتی کنم از دشمنان به دوست
ننگی چنین کشیدنم آخر ز ناز نیست
فریاد دف هر آینه از ضربتی بود
عیبش مکن که ناله ی نی بر مجاز نیست
بنشین نزاریا که به زاری و زور و زر
از شهر بند عشق کسی را جواز نیست
در کعبه باش و قبله به هر سو که خواه کن
هرجا که هست مرد خدا بی نماز نیست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۱۱ - پیوند عشق را به جفا انقطاع نیست
پیوند عشق را به جفا انقطاع نیست
با دوست در مطالبه ی جان نزاع نیست
میراث فطرت است که لیلی همی برد
با هیچکس دگر دل مجنون مشاع نیست
مقصود او تمام به لیلی سپردن است
ورنه غرض ز وحشت مجنون سباع نیست
آتش در او فتاد ، ز خرمن طمع ببر
آنجا که حکم عشق برفت امتناع نیست
بتوان کشید جور رقیب از برای دوست
می روح پرور است ولی بی صداع نیست
ممکن نمیشود که کند دل به صبر خوی
اضداد را به هیچ وجوه اجتماع نیست
طوفان رستخیر که گویند هایل است
گر هست جز قیامت روز وداع نیست
هرگز زبون عشق نگشتی خرد ولیک
کس را بر اقتضای قضا اطّلاع نیست
هیچ از خرد قبول نصیحت نمی کنم
دانی چرا که گوشم بر استماع نیست
با دیو نفس کوش وگرنه نزاریا
هر صف شکن ز روی حقیقت شجاع نیست
هر دم میار قلب به بیّاع گاه عشق
کز قلب کم عیار تو کمتر متاع نیست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۱۳ - ما را اگر عدو بکشد هیچ باک نیست
ما را اگر عدو بکشد هیچ باک نیست
تسلیم وحدتیم ، در این اشتکاک نیست
با اوست هرچه دارم و گویم نه با عدو
در اهتمام او ز عدو هیچ باک نیست
با درد او خوش است که بیمار عشق دوست
کی بر طبیب گردد اگر دردناک نیست
ما را بهشت و دوزخ و دنیا و دین یکی است
در عرصه ی سلوک، بلند و مغاک نیست
موقوف کفر و دین نشود مرد راه دوست
وامانده را ز قافله الّا هلاک نیست
غسلی برار و توبه کن از پیر زال حرص
بر پاک شوی عیب مکن مرده پاک نیست
او را شناس و بس که دگر هرچه هست و نیست
در اتصال وحدت حق اشتراک نیست
روشن به نور معرفت آن را که نیست چشم
دعوا کند که هست، به حق خدا ک نیست
بادش به دست ماند فردا نزاریا
در پای دوستان خدا هرکه خاک نیست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۱۵ - می ده که در خواص کم از سلسبیل نیست
می ده که در خواص کم از سلسبیل نیست
رغم جماعتی که بر ایشان سبیل نیست
بی می مرو طریق محبت که هم چو می
روشن دلی دگر سوی مقصد دلیل نیست
گر می پرست ناخلف است و حرام زاد
پس در همه قبیله ی آدم اصیل نیست
می شاهدست اگر نبود همدم خمار
هرچند ازهرست ولی بی هلیل نیست
اقبال آن که دارد و خوش میخورد به طبع
بدبخت چون کند که به دست بخیل نیست
بی هرزه عمر میگذرانیم و حاصلی
جز آفت دماغ و دل از قال و قیل نیست
هر چیز را به عمر توان یافتن بدل
جز روزگار عمر که آن را بدیل نیست
از دوست قاصدی که پیام آورد به دوست
انصاف میدهم که کم از جبرئیل نیست
چون مور اگر ضعیف نباشیم ممکن است
بار فراغ دوست به بازوی پیل نیست
ما را چه التفات به نمرودیان دهر
مقصود ما از اینهمه الا خلیل نیست
مردار میرود به حقیقت نزاریا
هرکو به تیر عشق چو مجنون قتیل نیست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۱۸ - محنت سرای دهر چو جای مقام نیست
محنت سرای دهر چو جای مقام نیست
آسایشی در او ز حلال و حرام نیست
بی سور و ماتم و غم و شادی در این جهان
شامی به صبح رفته و صبحی به شام نیست
گر ملک کائنات به خورد کسی دهند
از فرط حرص و آز هنوزش تمام نیست
هم هیچ کار بهتر اگر نیک بنگری
از خدمت حریف و صراحی و جام نیست
در سنگ لاخ حرص مران توسن غرور
آهسته تر که بر سر مرکب لگام نیست
خوش منزلیست عالم دنیا ولی درو
دوران زندگانی ما بر دوام نیست
غبنا و حسرتا که به بازوی اجتهاد
کاری چنان که دست دهد بر نظام نیست
هرجا که شاهدیست رقیبیش ناظرست
مه بی محاق نبود و خور بی غمام نیست
مردی برون ز خود شده مجنون صفت کجاست
لیلی بسی است ، عاشق بی ننگ و نام نیست
بی رحمی هلیل حجاب وصال شد
گرنه شکیب کردن مزهر به کام نیست
این جا وصال دوست طمع چون کند کسی
کز شنعت رقیب مجال سلام نیست
مشرک هنوز و دعوی وحدت نزاریا
انصاف ده که سوخته ای چون تو خام نیست
تو از کجا و شیوه ی تحقیق از کجا
در گل ستان مرو که سرت بی زکام نیست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۳۹ - جانا بیا که مدت هجران ز حد گذشت
جانا بیا که مدت هجران ز حد گذشت
تشویش روزگار پریشان ز حد گذشت
چند احتمال و صبر توان کرد چاره یی
کاین درد را توقف درمان ز حد گذشت
امّید وصل هم نتوان کرد منقطع
هر چند انتظار فراوان ز حد گذشت
بگذشت عمر و هیچ تدارک نکرد یار
صبر من و جفای رقیبان ز حد گذشت
جمعیتی پدید نیامد هنوز و هجر
بر وعده ی مخاف جانان ز حد گذشت
کو کشتی وصال که در قلزم فراق
موج بلا و آفت طوفان ز حد گذشت
بر من نکرد رحم و نبخشود و راز من
شد آشکار و ناله ی پنهان ز حد گذشت
دل در تنور سینه ی پر آتشم بسوخت
نبود عجب چو آتش سوزان ز حد گذشت
ای پیک عاشقان نفسی رنجه کن قدم
دانی که محنت من حیران ز حد گذشت
با یار گو نزاری شوریده حال را
هم جانبی بدار که نتوان ز حد گذشت
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۴۰ - بر دست چون بود می و صبح و کنار کشت
بر دست چون بود می و صبح و کنار کشت
با دوستان همدم و یاران خوش جهشت
گر بشنوی وگرنه به احکام معنوی
اینک کنار کوثر و اینک در بهشت
با جاهلان معامله در بحث معرفت
باشد چنان که بر سر جیحون زنند خشت
خرم وجود ساقی شب خیز خوش نشین
کز باقی شبانه به ما باقیی بهشت
ماییم و احتمال ملامت گر و وبال
نیکو خصال را چه تعلق به بد سرشت
گر حق نکو کند به جهودان خیبری
در اختصاص کعبه ی مطلق شود کنشت
بر عفو غافرست معوّل نه بر عمل
نزدیک ما چه خیر و چه شرّ و چه خوب و زشت
این نام بس مرا که خریدار یوسفم
من پای مرد دارم و آن زال دست رشت
آزاد کرده ایست نزاری ز ابتدا
وین شرط نامه کاتبِ وحی از ازل نوشت
جز پهلوی نشاید و تسلیم عشق را
در خورد پهلوی نبود مردم وبشت
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۷۶ - گلبن فراز تخت چمن بر نهاده تاج
گلبن فراز تخت چمن بر نهاده تاج
بستان به حکم باده ز ملک وجود باج
پیراهن وجود نزاری ز دست شوق
کردم قبا چو غنچه برون آمد ازدواج
طبع از صبا چو مریم دوشیزه حامل است
لابد تولدی کند آخر ز ازدواج
ماییم و خرقه یی و چه باشد که در صبوح
کِسرا گرو کند به وجوه شراب تاج
من صید ساقیی که کمند نغوله را
در گردن افکند زبُنا گوش همچو عاج
فریاد من ز کاکل و پیشانی چو سیم
افغان من ز قامت و بالای همچو ساج
آن کو نمی دهد دل ناقص به دل بری
با نفس خویشتن به ستم می کند لجاج
نقل از کسی طلب که به بادام چشم مست
بستاند از نبات به یک غمزه سد خراج
در سینه ای که نیست در او آتشی ز عشق
تاریک تر بود به شب از خانه بی سراج
الا به روی دوست به دنیا و آخرت
مارا به هیچ وجهه دگر نیست احتیاج
ما کعبه در درون دل خویش یافتیم
شاید که اقتدا به نزاری کنند حاج
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۷۹ - شبنم نشسته بر ورق گل علی الصباح
شبنم نشسته بر ورق گل علی الصباح
خواهی که روح تازه برآید بیار راح
جهّال نشنوند ولی ممتنع بود
جز از خواص راح طلب کردن ارتیاح
از گردن خروس صراحی بریز خون
قبل الحدیث کرده به بسم الله افتتاح
جنبان و چست باش و سبک روح و تازه روی
زیرا که در فسرده نه خیرست و نه صلاح
فریاد عندلیب برآید ز گل ستان
مرغ سحر چو باز گشاید ز هم جناح
آواز چنگ و ضرب و اصول و حریف جنس
با راح بس موافق حال است هر صباح
از مونسی گزیر ندارم که می کنم
هر دم لطیفه دگر از طبعش اقتراح
گه می کند غرایب اشعارم استماع
گه می دهد عوایب ابیاتم اصطلاح
می خانه بی نزاری و پروانه بی چراغ
شاخیست بی شمایل و فالیست بی فلاح
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۸۰ - باده خوریم ز اول شب تا دم صباح
باده خوریم ز اول شب تا دم صباح
مستی کنیم چون شتران علم جناح
زاهد که دل به شاهد دنیا دهد کجا
در خانقه بماند و در خلوت و صلاح
با دوست بایدم که چو بی دوست هیچ نیست
آسایشی ز زندگی و راحتی ز راح
گویند می مخور که حرام است بل که خوک
بر مستحق به وقت ضرورت بود مباح
ما آب خوریم و تو خون می خوری به جهل
عین عقوبت است و گمان می بری فلاح
عهد وفا ز مردم نا کس طمع مدار
هرگز تو بوی مشک شنیدی ز مستراح
قلاّش خوان مرا نه نزاری و لایق است
این نام عاشقانه که خود کردم اصطلاح
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۸۵ - پیغام دوست راحت جان است و راح روح
پیغام دوست راحت جان است و راح روح
هان تا طرب کنیم به شکرانه ی فتوح
بر یاد دوستان حقیقی شراب شوق
بر کف نهیم بر زده بر توبه ی نصوح
رغم مخالفان خفقان فوآد را
تسکین اضطراب دهیم از غذای روح
مست اند و نیست روی که هشیار وا شوند
آن ها که کرده اند ز بدو ازل صبوح
بر کف نهیم باده به کشتی و در رویم
مردانه وار هم چو نزاری به بحر نوح
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۸۶ - ساقی ز بامداد بیاور غذای روح
ساقی ز بامداد بیاور غذای روح
ماییم و هر دو عالم و توزیع یک صبوح
بر یاد دوستان حقیقی علی الخصوص
می بر طلوع صبح علی الله زهی فتوح
گویند رفت پنجه در شصت توبه کن
من توبه کرده ام ز چه از توبه ی نصوح
مرد آن گهی ز خود به در آید که مطلقا
داند که چیست چشمه و کشتی و خضر و نوح
بر مطلع اختصار کن این جا نزاریا
ساقی ز بامداد بیاور غذای روح
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۹۲ - قد قامت الصّلات برآمد ز بامداد
قد قامت الصّلات برآمد ز بامداد
برخیز ساقیا بستان از مدام داد
گر بر حلال زاده حرام است خون رز
پس آب و نان حرام بود بر حرام زاد
بگذار تا نماز کند اقضی القضات
برنه پیاله ای به کفش تا سلام داد
بسیار در محامد رز شعر گفته اند
من نیز هم ولیک ندارم تمام یاد
دهقان که در عمارت رز سعی می کند
عمرش مدام باشد و بختش مدام باد
از خنب خانه می دمد این خوش نفس نسیم
یا از بهشت می وزد این خوش خرام باد
شادم به قرض دادن و دادن به وجه می
چون من کسی که دید که باشد به وام شاد
کلّی طمع ببر ز عوانان نزاریا
رو کرد کان دهر نه این ها کدام زاد