تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۵۹ - دست ما کی رسد به بالایت
دست ما کی رسد به بالایت
خیز تا سر نهیم بر پایت
بعد ازین تا که زندگی باشد
سر ما و آستان سودایت
ور نیابیم کام دل از تو
جان ببازیم در تمنّایت
وه که روزم چه تیره می دارد
عنبرین زلف یاسمن سایت
در همه باغ و بوستان گشتم
نیست سروی به قدّ و بالایت
وه که خورشید را خجل کرده ست
نور رخسار عالم آرایت
ای بسا دل که داده ست به باد
آن سر زلف باد پیمایت
وی بسا جان که آمده ست بر لب
در هوای لب شکرخایت
شب و روزم اسیر غم دارند
زلف رعنا و روی زیبایت
غمزه ات تیر می زند در چشم
دیده مستغرق تماشایت
مردمی کن بیابه نزد جلال
تا کند در دو چشم خود جایت
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۷۲ - نه ترا پند سود می دارد
نه ترا پند سود می دارد
نه مرا بند سود می دارد
بوسه ای ده که دردمندان را
شربتی قند سود می دارد
ای عزیزان! نمی توانم کرد
صبر هر چند سود می دارد
توبتم داده شیخ و پندارد
که مرا پند سود می دارد
خود خلاف است لیک مستان را
عهد و سوگند سود می دارد
درد او صبر و هوش و عقل برد
دارویی چند سود می دارد
نمک از لعل خویش بر ریشم
تا پراکند سود می دارد
شاخ دل را چه سود قامت دوست
فصل و پیوند سود می دارد
پنج خود را به پشت خویش جلال
هر که بر کند سود می دارد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۷۸ - با لبت اتّفاق خواهم کرد
با لبت اتّفاق خواهم کرد
نمکی بی نفاق خواهم خورد
هر شب از سوز سینه همچون شمع
من و سیلاب اشک و چهره زرد
خیز و آبی بر آتشم افشان
ورنه از جان من برآید گرد
آنکه دل در وفای او بستم
دل ز ما برگرفت و نیک نکرد
ای دل ار نیستت تحمّل سوز
همچو پروانه گرد شمع مگرد
تو بخوابی چه آگهی زان کس
که نخسبد شبی چنین از درد
روی خوبت بدید و ترک گرفت
باغبان آن گلی که می پرورد
هر که در پیش زخم ناوک دوست
دیده بر هم زند نباشد مرد
چه کنم چون به گرم و سرد مرا
از محبّت نمی شود دل سرد
گر نمیرم به دست بوس رسم
بار دیگر به عون ایزد فرد
وه که حال درون ریش جلال
به کتابت نمی توان آورد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۸۷ - هر که را خال عنبرین باشد
هر که را خال عنبرین باشد
گر کند ناز، نازنین باشد
غمزه ات چون کمین کند بر خلق
ترک جان بابت کمین باشد
روی تو خرمن گلی ست کز او
خرمن ماه خوشه چین باشد
تا ترا کار قصد جان و دل است
کار ما ترک عقل و دین باشد
شیوه دلبری همان باشد
غایت عاشقی همین باشد
در سماعی که عشق بازان را
بزم پرآه آتشین باشد
آستین برفشان که بهر نثار
همه را جان در آستین باشد
پیش رخساره منوّر تو
روی خورشید بر زمین باشد
آفرین بر جمال تو که بر او
ز آفریننده آفرین باشد
با تو ما را به مرغزار بهشت
خود چه پروای حور عین باشد
ای که عار آیدت ز وصل جلال
گل نه با خار همنشین باشد؟
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۹۸ - سرو را خطه کمال نماند
سرو را خطه کمال نماند
رونق گلشن جمال نماند
طاق ایوان مکرمت بشکست
سرو بستان اعتدال نماند
چشم بختم بخفت و مردم را
بر سر از خواب جز خیال نماند
اهل دل را ز خطّه اندوه
دیگر امکان انتقال نماند
ای دریغا که در سیاهی عمر
آن هنرمند بی همال نماند
در تکاپوی حادثات زمان
روز عیش و شب وصال نماند
چاره صبر است درد ما، لیکن
صابری را دگر مجال نماند
در چنین واقعه نکرد انشاء
اهل دل را دگر مآل نماند
آنکه از فرط جود و بخشش او
بحر و کان را دگر مثال نماند
و آنکه با عقد گوهر بخشش
نقص در رشته کمال نماند
شاه دریا عطا که با کف او
خلق را حاجت سفال نماند
حرز آثار خامه عدلش
بر رخ ملک خط و خال نماند
تا ابد آفتاب دولت او
باد تا بنده گر هلال نماند
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۲۹ - چون سرانگشت آن نگارین دید
چون سرانگشت آن نگارین دید
عقل انگشت خویشتن بگزید
باد بویش به بوستان آورد
غنچه بر خویشتن پیرهن بدرید
هر شبی در هوای لعل لبش
ما و چشم و سرشک مروارید
عاشقان جان نثار او کردند
زلف هندوش یک به یک برچید
عالمی در غم لبش مردند
هیچ کس طعم آن شکر نچشید
هر کس از وی حکایتی کردند
کس به کنه کمال او نرسید
هر دلی کز کمند عشق بجَست
تار زلفش به دام عشق کشید
هر که در قید عشق شد محبوس
تا قیامت ز بند او نرهید
همچو من فتنه گشت بر رخ او
هر که آن شیوه و شمایل دید
جانش از درد رسته شد چو جلال
هر که این درد را به جان بخرید
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۴۱ - نازنینان و چار بالش ناز
نازنینان و چار بالش ناز
خاکساران و آستان نیاز
جور و خواری کشیدن از محبوب
خوش تر است از هزار نعمت و ناز
گوش مجنون و حلقه لیلی
سر محمود و آستان ایاز
نام و ناموس و دین و دنیا را
چه محل پیش عاشق جانباز
ای که عیبم همی کنی در عشق
یک نظر بر جمال او انداز
عشق در هر دلی فرو ناید
زانکه هر سینه نیست محرم راز
من ازین در کجا توانم رفت؟
مرغ پَر بسته چون کند پرواز؟
نه قراری که دم فرو بندم
نه مجالی که برکشم آواز
گر به بوی تو جان بر افشانم
هم به بوی تو زنده گردم باز
همه گفتار دشمنان مشنو
یک دم آخر به دوستان پرداز
ساعتی این شکسته را دریاب
یک زمان این غریب را بنواز
امشب از رفته باز نتوان گفت
زانکه شب کوته است و قصّه دراز
گر بگرید جلال معذور است
کش چو شمع است کار سوز و گداز
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۸۰ - دوش می رفت و آه می کردم
دوش می رفت و آه می کردم
در پی او نگاه می کردم
سرو من می چمید و من خود را
خاک ره چون گیاه می کردم
هر دم از خون دیده در پی او
قاصدی را به راه می کردم
ناوک غمزه بر دلم می زد
من دل خسته آه می کردم
شب همه شب ز دود سینه خویش
سرمه در چشم ماه می کردم
خون دل تا به روز می خوردم
ناله تا صبحگاه می کردم
در دل آوردم آن رخ و گویی
یوسفی را به چاه می کردم
گریه می کردم و به حالت خویش
خنده هم گاه گاه می کردم
آفتابم به صبح باز آمد
کانتظارش پگاه می کردم
یافتم عاقبت مهی کاو را
طلبش سال و ماه می کردم
اگر او باز پس نمی آمد
عالمی را سیاه می کردم
گرچه تقصیر ما گذشت از حد
کرمش عذر خواه می کردم
پس ازین وقت توبت است جلال
پیش ازین گر گناه می کردم
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۱۱ - ما شب و روز رند و و مَی خواریم
ما شب و روز رند و و مَی خواریم
ساکن آستان خمّاریم
جام در دست و دوست پیش نظر
وز دو عالم فراغتی داریم
صبحدم چون نهیم مَی بر کف
عالم هست نیست پنداریم
دو جهان را به نیم جو نخریم
جام مَی را به جان خریداریم
روز و شب رند و مست و مدهوشیم
کس نبیند دمی که هشیاریم
ما صبوحی کشان سرمستیم
ما خراباتیان مَی خواریم
شامگه بر کنار صحراییم
صبحدم در میان گلزاریم
دل و دین گو برو ز دست که ما
شیوه خود ز دست نگذاریم
سلطنت دونِ ماست تا چو جلال
بنده خسرو جها نداریم
هر زمان نام شیخ ابواسحق
بر دل و دست و دیده بنگاریم
ما غلامان حلقه در گوشیم
بر جبین داغ بندگی داریم
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۴۶ - ای از آن طرّه سرافکنده
ای از آن طرّه سرافکنده
خانه عالمی برافکنده
وی بدان چشم و غمزه خونریز
عالمی را ز پا در افکنده
آه از آن قامت بلند که هست
سرو در پهلویش سرافکنده
ای ز شعر سیاه مشکین بوی
بر رخ ماه معجر افکنده
بر قمر شام پر ز چین بسته
بر سمن دام عنبر افکنده
چشم من ساغر است و ساقی شوق
اشک چون می به ساغر افکنده
دل من مجمر است و خادم عشق
عود غم را به مجمر افکنده
حدّ حسنت ز وهم بیرون است
مرغ دل در طلب پر افکنده
بحر گشته ست نام چشم جلال
در جهان بس که گوهر افکنده
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۴۷ - ای جمال رخ تو تا بوده
ای جمال رخ تو تا بوده
عاشقان در غمش نیاسوده
دلها را به مهر ببریده
جانها را ز عشق فرسوده
بر سر کویت آنگه افتاده ست
جان عشّاق توده بر توده
عاشقانت هر آنچه جز غم تست
دست همّت بدان نیالوده
حُسن تو جلوه داد یک نوبت
عالمی را ز هوش بربوده
تا تو در پرده رفته هیچ کسی
پرده از روی کار نگشوده
از جمالت به کس نداده نشان
عقل هر چند راه پیموده
عشق تو در ضمیر دلها هست
آفتابی به گِل بیندوده
هست در دولت غم عشقت
آه ما سر بر آسمان سوده
دردسر می دهند مستان را
هوشیاران به پند بیهوده
چشمه ای پر دُر است چشم جلال
آتش عشق آبش افزوده
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۷۳ - هر کجا بشکفد گلستانی
هر کجا بشکفد گلستانی
نبود بی هزار دستانی
دل سوزانم از خم زلفت
همچو شمعی ست در شبستانی
خال عنبر بر آن کناره روی
همچو زاغی ست در گلستانی
در سرم تا هوای زلف تو خاست
نیست ما را سری و سامانی
بوالعجب حالتی که می ورزد
عشق آشفته پریشانی
من به وصل تو کی رسم، لیکن
تا بود جهد می کنم جانی
بر لب دجله کی توان دانست
حالت تشنه در بیابانی ؟
هر نصیبی رسد به درویشی
چون کریمی بگسترد خوانی
آخر ای ابر رحمت ایزد
بر سر ما ببار بارانی
هست شعر جلال سحر، ولی
نیست اندر جهان سخندانی
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۷۸ - تا بدو کرده ام تولاّیی
تا بدو کرده ام تولاّیی
کرده ام از جهان تبرّایی
آنچنان گشته ام بدو مشغول
که ندارم ز خویش پروایی
وز خیال شکنج گیسویش
بازم اندر سَر است سودایی
ساعتی شد که زنده ام بی دوست
همچو من کی بود شکیبایی
چه تمنّا کند دلم چون نیست
خوبتر از رُخش تمنّایی
پرده بگشا ز روی تا بکنند
عاشقان در رخت تماشایی
عقل در وصف حسن روی تو هست
همچو زلف تو بادپیمایی
هست ابروی و عارضت با هم
آفتابی و طاق خضرایی
قطره ای آب داد در چشمم
گوهری در میان دریایی
دل چنان سوزد از خم زلفش
کآتشی در درون شیدایی
تو سخن گوی اگر دهان گم شد
که سخن سر برآرد از جایی
چه کم آید ز لعلت ار بکند
این دل خسته را مداوایی
درّ نظم جلال را امروز
نیستش در زمانه همتایی
جلال عضد : قطعات
شمارهٔ ۱ - خوش
آفتابی که بنده سرگردان
نام او را چو ذرّه در طلب است
زلف بر رخ نهاد و من گفتم
سر خورشید در کنار شب است
جلال عضد : قطعات
شمارهٔ ۷ - امیر
در میان آر می که نام بتی ست
عقل هر کس ز کنه آن قاصر
اوّل اوّل است اوّل او
آخر اوست آخر آخر
جلال عضد : قطعات
شماره ۹ - تشنه گشتم به راه کعبه شبی
تشنه گشتم به راه کعبه شبی
قحط بود آب و من بترسیدم
رهبری را که بود نام عماد
از همه رهبرانش بگزیدم
پیشش افکندم و من از پی او
راست مانند باد پوییدم
شب تاریک راهبر گم شد
من به تنها بسی بگردیدم
ناگهان بر کناره درّه
چشمه آب و راهبر دیدم
جلال عضد : قطعات
شماره ۱۰ - ای وزیر جهان به فرزندان
ای وزیر جهان به فرزندان
التفاتی نمی کنی چندان
پسرت هر کجا که بیند...یر
از شعف در زند بدو دندان
دخترت را به کو... همی... ایند
کاین بود عادت خردمندان
در پی ما فتاده اند از آنک
...یر ما هست سخت چون سندان
عیب ایشان بدین نشاید کرد
چون به در می روند فرزندان
جلال عضد : قطعات
شماره ۱۱ - مدح تو گفتم و چو بود دروغ
مدح تو گفتم و چو بود دروغ
من پشیمان شدم از آن گفتن
بعد ازین هجو تو نکو گویم
سخن راست را توان گفتن
جلال عضد : قطعات
شماره ۱۲ - پیشوای زمانه زین الدّین
پیشوای زمانه زین الدّین
سرور اهل روزگاری تو
آسمان را غلام می خوانی
چرخ را بنده می شماری تو
در جهان آن یگانه ای امروز
که دوم در زمین نداری تو
جلال عضد : قطعات
شماره ۱۳ - داری اشرف زنی که چون می بست
داری اشرف زنی که چون می بست
بر کمان دو ابروی او زه
خلقی اندر خیال او بی خواب
عالمی بر جمال او واله
پشت... نی فراخ و ساقی گرد
حلقه ای تنگ و جفته ای فربه
دوش تا صبح پیش چاکر بود
به سرانگشت پا نشستم و ده
آن چنان آرزوی... یر کند
کآرزوی غدا کند ناقه
دو سه سگ بچّه از تو زاییده ست
اوّلین بچّه چون فکند از زه
خشک شد سعری خری که نبود
آن چنان گاو ریش در صد ده
رکن دین آنچه از نجاست محض
گرمیی بود و این زمان چو کره
دومین بچّه چون بزاد از تو
نازکی شد که عقل گفتا زه
سیُمین بچّه چون برون آمد
این یکی روشن است بر که و مه
در عوض مولنا ی مسکین را
ملک الموت گفت بسم اللّه
نام ایشان نهادی اینها را
همچو سیبی که خوانی آن را بِه
خود ندانی تو این قدر که هنوز
خاک ایشان ز خون اینها به
نوبت رحلت تو است این بار
خواه آدینه باش و خوه شنبه
گنده... س مادری که در راه است
این یکی را تو نام خویش بنه