تعداد ۶۳۳۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۵۵ - چنان گردد خیالش چشم اشکبار من
چنان گردد خیالش چشم اشکبار من
که میپندارم اینک خواهد آمد در کنار من
شب هجران چه سان بر بستر راحت نهم پهلو
که هر مو دور ازو خاریست در جسم فکار من
ز من دارد فراغ آنشوخ و من در آتش محنت
بدین امید میسوزم که خواهد گشت یار من
چو مجنون بیرخ لیلی چنان کز وی غباری ماند
مگر باد آورد روزی بکوی او غبار من
تنم خاک ره یارست و جان چون گردباد از شوق
برقص افتاده و گردش همیگردد غبار من
مراد من ازو اهلی بود فکر محال اما
خدا محروم نگذارد دل امیدوار من
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۵۷ - نشاید با لبت غیری چو طوطی همنفس دیدن
نشاید با لبت غیری چو طوطی همنفس دیدن
که از خال تو هم نتوان برین شکر مگس دیدن
بهشت وصلت از جور رقیبان دوزخ من شد
که در یک دیدنم صد بار باید پیش و پس دیدن
قفس بر مرغ جانم ای اجل بشکن که مشکل شد
حریفانرا بگل در حرف و خود را در قفس دیدن
مرا از دیدنت گر دین و دنیا شد چه غم باشد
که میارزد دو عالم بر جمالت یکنفس دیدن
اگر بخت زبون دارد چنین دست مرا کوته
بشاخ آرزو هرگز نخواهم دسترس دیدن
چو یعقوب از غم یوسف ز عالم دیده پوشیدم
که من بیدوست در عالم نخواهم هیچکس دیدن
نظر بر غیر اهلی را دو جر مست ایگل خندان
یکی از گل نظر بستن یکی بر خار و خس دیدن
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۶۴ - خوشا سنگ جفایت خوردن و هم در نفس مردن
خوشا سنگ جفایت خوردن و هم در نفس مردن
ولی من بخت اینم نیست خواهم زین هوس مردن
من آنمرغ دل افکارم که محرومم ز وصل گل
نخواهم روی بستان دید خواهم در قفس مردن
دل مجنون کجا یابد نشان از محمل لیلی
که میباید در این وادی بآوای جرس مردن
ز طعن همنفس نتوان که نالم از بلای او
بلا این شد که می باید ز طعن همنفس مردن
ز عشق آسان شود مردن اگرنه زین بود مردن
نخواهد کس درین عالم برای هیچکس مردن
چنینم گفت جانت را بیک دیدار بستانم
اگر باشد چنین اهلی خوش آسانست پس مردن
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۸۸ - مزاج زهر اگر کوشش کنی شیرین توان کردن
مزاج زهر اگر کوشش کنی شیرین توان کردن
درون مدعی مشکل که پاک از کین توان کردن
نه از باد هوا هرکس ازین گلشن برد بویی
بصد خون جگر چون گل نفس مشکین توان کردن
اگر خون جگر باشد که مشک چین شود اما
نه هر خون کز جگر پالود مشک چین توان کردن
تو زان من نخواهی شد مگو خواهم شدن باری
بدین حیلت مگر دل را گهی تسکین توان کردن
شنیدم زیر لب دایم دعای مردنم گویی
همه عمر از هوای این دعا آمین توان کردن
مرا یاد تو ایمان است و اینم زنده میدارد
دریغا بعد مرگ این نکته را تلقین توان کردن
میسر کی شود خواب فراغت در جهان اهلی
مگر خشت در میخانه را بالین توان کردن
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۹۶ - نپرسد جز وفا چیزی خدا روز جزا از من
نپرسد جز وفا چیزی خدا روز جزا از من
مپرس از بیوفایی کان نمیپرسد خدا از من
دلم چون نافه خونشد در وفاداری و دلشادم
که با هر کسکه باشد میدهد بوی وفا از من
نه تنها من ترا خواهم که شهری همچو من خواهد
تو صد جا دوستان داری بیاد آری کجا از من
مرا هرچند با خال و خطت جان در میان باشد
خطت خضرست و نوشد چشمه آب بقا از من
دل آواره چون مجنون نمیپرسد ز من هرگز
گرش جایی خبر یابی بپرس ایصبا از من
بمحشر رشته ز ناز دستاویز من باشد
اگر دست اجل نستاند این سررشته را از من
هلاک خود چو خواهم در دعا اهلی تو آمین گو
که در این حاجت آمین از تو میباید دعا از من
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۹۹ - بیا ایعشق جانسوز آتشم در جان محزون زن
بیا ایعشق جانسوز آتشم در جان محزون زن
بیا ای آتشین آه و علم بر بام گردون زن
خیالت میرسد در دل کجا جان در میان گنجد
بگو سلطان رسید اینک تو ز آنجا خیمه بیرون زن
تنور سینه میجوشد گر از طوفان حذر داری
بیا بر آتشم آبی از آن لبهای میگون زن
ترا صوفی ز دیر ما صدای حلقه در بس
وگر در حلقه میآیی صلا بر گنج قارون زن
بیفکن استخوان پیش هما وز وی مجو همت
بیا و قرعه همت بر این روی همایون زن
درآ ساقی و باقی کن حدیث دجله و جیحون
قدم بر دیده ما نه قلم بر حرف جیحون زن
اسیر لشگر غم تا بکب اهلی بدین روزی
ز تیغ آه خود یکشب بر این لشگر شبیخون زن
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۵۸ - جدایی از درت جانا بزهر آلوده تیرم به
جدایی از درت جانا بزهر آلوده تیرم به
که چون دور از تو خواهم ماند باری گر بمیرم به
روا باشد که چون یادت دهند از حال من گویی
گذاریدش که گر هرگر نیاید ضمیرم به
شدم دیوانه از شوقت جهان خواهم زدن برهم
بزنجیرای پری رخسار اگر سازی اسیرم به
ز خوبان دیدم ناگه برآید سر بشیدایی
اگر در کنج محنت سر ز زانو برنگیرم به
ببرم من منه اهلی عبیر وعود بر آتش
چو دل میسوزد از بویش ز صد عود و عبیرم به
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۲۳ - مرید ما شو ایشیخ اگر باما دمی باشی
مرید ما شو ایشیخ اگر باما دمی باشی
سگ رندان شوی بهتر که خود سر آدمی باشی
حریم کعبه وصلش نبندد در بروی کس
چرا محروم مانی سعی کن تا محرمی باشی
برون از عالم مستی چه عالمهاست مستانرا
بیا جامی بکش تا هر نفس در عالمی باشی
طبیب من مکن تندی بنه دستی چنان بر دل
که بر دلهای دردمندان مرهمی باشی
چو عیسی جان دهد هر کسکه گردد کشته خوبان
شهید عشق اگر گردی مسیح مریمی باشی
غم عالم نمی ارزد جوی بر باد ده خرمن
اگر خواهی که چون اهلی بعالم بیغمی باشی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۲۵ - دمی گر صورت شیرین سخن با کوهکن گفتی
دمی گر صورت شیرین سخن با کوهکن گفتی
بدو فرهاد دادی جان شیرین تا سخن گفتی
چه دشنام کسی گوید من نومید میگویم
چه بودی گر من آنکس بودمی تا این بمن گفتی
چه وصف غنچه گویم با وجود آن دهان کو را
اگر بودی زبانی وصف آن شیرین دهن گفتی
ز رشگ او دریدی جامه و گفتی ز شوقست این
اگر با گل حدیث حسن آنمرغ چمن گفتی
ندارد آنزبان اهلی که گوید حال خود پیشش
چه بودی دوستی حال از زبان خویشتن گفتی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۴۲ - میان خلق میخواهم که توسن بر سرم تازی
میان خلق میخواهم که توسن بر سرم تازی
تن فرسوده ام در چشم مردم توتیا سازی
حدیث آتش انگیزت چنان سرگرم خویشم کرد
که گویی گر سخن با غیر آتش در من اندازی
طبیب دردمندانی ولی مغروری حسنت
چنان دارد که با بیمار خود هرگز نپردازی
ازین آهسته تر میرو که میتازی سمند آخر
ترا با گو بود بازی حریفانرا بسر بازی
دعای عاشقان تعویذ معشوق است از آن اهلی
بعشق خویش مینازد تو گر بر حسن میتازی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۴۸ - نظر ز آن نوغزال ایدل به بیداری تو میپوشی
نظر ز آن نوغزال ایدل به بیداری تو میپوشی
تو پنداریکه بیداری ولی در خواب خرگوشی
لب عیسی دم جانبخشی اورا خدا دادش
تو باری از حسد ایچشمه حیوان چه میجوشی
من از شیرین لبت ایمه بتلخی میخورم حسرت
تو باری خون تلخ من عجب شیرین همی نوشی
چه سازم با فغان گر روی زرد از دیگران پوشم
برو ای اشک خونین پرده بر کارم چه میپوشی
چو اهلی گر خموشم صد علم زد بر فلک آهم
ز بیداد فغان فریاد میدارم ز خاموشی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۴۹ - ز هستی تا نشان داری نشان تیر غم باشی
ز هستی تا نشان داری نشان تیر غم باشی
میان کشتگان خود را فکن تا کی علم باشی
ز شوق جام جم چندین چو زحمت میکشی صوفی
صفای دل طلب ارعشق تا خود جام جم باشی
ترا ساقی گهی بخشد حیات خضر کز مستی
نه بینی هستی خود با وجود خود عدم باشی
جهان گر هستیی دارد ز یمن دولت عشق است
چو عین عشق گردی تا جهان باشد تو هم باشی
به رسوایی بود مشهور مجنون در عرب اهلی
تو هم ناموس خود بشکن که مجنون عجم باشی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۶۸ - دلا، با شمع خویشت در نگیرد گریه و زاری
دلا، با شمع خویشت در نگیرد گریه و زاری
اگر آتش بجای اشک گرم از دیده میباری
مگر با جلوه رفتار او طاووس دعوی کرد
که بر طاووس میخندد به قهقه کبک کهساری
زدی تیری بغیر ایمه مرا آن از تو بر دل بود
عجب گر جان برم زینغم که زخمی خورده ام کاری
شهید عشق اگر بردار گردد دولتی باشد
بیا باشد کزین دولت مرا محروم نگذاری
تو مست خواب خوش شبها چه دانی حال بیداران
مگر احوال ما داند سگ کویت به بیداری
مگر روز قیامت باز گویم آنچه من دیدم
شب هجران ز تنهایی و بیداری و بیماری
نظر بازی مکن بر روی خوبان دو کون ایدل
که اینجا شرمساری بینی و آنجا گرفتاری
بصد خون جگر فرهاد اگر در کوه راهی کرد
تو همت پیشه کن اهلی که کوه از پیش برداری
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۸۵ - چه سر پیش آری و با خود مرا همراز گردانی
چه سر پیش آری و با خود مرا همراز گردانی
بلب چندک رسانی جان و دیگر باز گردانی
بخون من چه دشمن را اشارت میکند چشمت
هلاک صد چو من این بس که چشم از ناز گردانی
ز مستی دوست از دشمن نمیدانی از آن با غیر
سخنگویی و روی از عاشق جانباز گردانی
اگر افسانه عشقت بپایان آورم صد ره
چو گویی یکسخن دیگر همان آغاز گردانی
چو بلبل از خزان هجر اهلی بسته لب تا کی
بیا ایگل که تا بازش سخن پرداز گردانی
اهلی شیرازی : قصاید
شمارهٔ ۴ - در مدح شاه اسماعیل گوید
رسید آن گل که می بخشد طراوت گلشن جان را
نسیمش برگرفت از خاک ره تخت سلیمان را
عزیزان هر طرف پویان که یوسف سوی مصر آمد
جوانان تهنین گویان ز هر سو پیر کنعان را
گذشت ایام بی برگی رسید آن نو بهار اکنون
که رشک از گلشن شیراز باشد باغ رضوان را
شه ایران و توران زان سوی شیراز رو آرد
که خاکش قبله حاجت بود ایران و توران را
اگر هر ذره این خاک خورشیدی شود شاید
که چشم التفات افتاد بروی ظل یزدان را
سپهر سلطنت خورشید عالم شاه اسماعیل
که چترش سایه بر سر افکند خورشید تابان را
سمند عرش فرسایش گذر بر ساحتی دارد
که زیر سم چوپای مور مالد فرق کیوان را
فضای کشور عالم چو عرض فسحتش نبود
کجا گنجایش خیلش بود این تنگ میدان را
چو زهرآلود زنبوری است تیر آهنین نیشش
که همچون خانه زنبور کرد از رخنه سندان را
ز پاس شحنه عدلش چو دست ظلم کوته شد
غم کاهی زباد فتنه نبود کشت دهقان را
اگر در گلشن عالم نسیم لطف او نبود
کجا سر سبزی جاوید باشد سرو بستان را
چنان پیرانه سر حد شریعت بسته در دلها
که راه فتنه در طبع جوانان نیست شیطان را
الا ای آفتاب دین تویی آن مرکز دولت
که چون پرگار در گردش در آری چرخ گردان را
نهنگی چون تو در هیبت اگر چین بر جین آرد
مجال دم زدن دیگر نماند موج طوفان را
ز خیل بند گانت گر کهن زالی برون تازد
به مردی دست بر بندد هزاران پور دستان را
عدو کی پنجه خورشید اقبال تو تاب آرد
کجا فرعون تاب آرد کف موسی عمران را
تو آن نو شیروان عدلی که در گلشن سرای دهر
فکندی طرح معموری بکندی بیخ طغیان را
پس از معماری عدل تو در این عالم ویران
نیابد کس بصد گنج گهر یک کنج ویران را
در ایام تو باغ دهر دارد فیروزی
بعهد گل کمال خرمی باشد گلستان را
زرشگ کلک زرپاشت گرهها در دل دریا
ز دست زرفشانت رخنه ها در جان بود کان را
بقدر نعمت خوان تو نعمت خواره میبود
ز مشرق تا به مغرب میکشیدی خوان احسان را
فرو تر می نماید پیش تو چون عکس در دریا
فلک هر چند بالاتر برد فیروزه ایوان را
شها، گوش رضا چون گل بمن کن تا درین گلشن
غزل گویی بیاموزم زنو مرغ خوش الحان را
که گفت ای چرخ دور افکن رما آن آب حیوان را
بخون ما شهیدان تشنه کن ریگ بیابان را
ز شوق کعبه وصلت چنان در خاک می غلطم
که از گل باز نشناسد تنم خار مغیلان را
مبند آن زلف کز آشفتگی حال دگر دارد
بحال خویشتن بگذار زلف عنبر افشان را
شود صد خرمن گل گر دو سنبل خوشه چین باشد
اگر جمع آورد زلف تو دلهای پریشان را
دل بی درد هر غیری چه ذوق از شیوه ات یابد
مرا جان رخنه شد هر گه که دیدم لعل خندان را
ز حسرت خشگ بر جاسر و چون صورت فروماند
اگر در جلوه ناز آوری سرو خرامان را
مرا از تاب خون خوردن گریبان چاک و بی دردش
گمان کز مستی می پاره می سازم گریبان را
تو چون فریاد رس کس را بخواهی کشتن ای بدخو
بگوش شه رسانم من ز بیداد تو افغان را
فلک قدرا، برفعت پایه قدر توزان بیش است
که ذیل مدحتت در چنگ عقل افتد ثناخوان را
سخن پیش تو چون گویم که نطق معجز آثارت
بعجز افکنده هنگام فصاحت صد سخندان را
تو آن شاهی که از مدح تو اهلی جای آن دارد
که خاقانی گدای خویش سازد بلکه خاقان را
همیشه تا سخن سنجان دعا گوی شهان باشند
همیشه تا سخن گویند شاهان سخندان را
جهانبانی ترا باشد ثنا گویی مرا باشد
که همچون من ثنا گویی سزد سان جهانبان را
اهلی شیرازی : قصاید
شمارهٔ ۴۸ - در موعظه گوید
کسی کز خود نشد آگه چه فیض از ملک اسرارش
خبر از عالم معنی نباشد نقش دیوارش
ز راه کعبه دل دور کن سنگ بت هستی
اگر هم کعبه سنگ ره شود از راه بردارش
کسی در باغ دهر از بهر گل چیدن چرا گردد
بغیر از خار دل طرفی که بست از طرف گلزارش
گل ده روزه دنیا بدین خواری نمیارزد
که زیر خاک گور آید برون از دیده ها خارش
نیرزد مستی دولت خمار یک نفس هرگز
مبین اقبال جمشیدی نگه کن اشک ادبارش
نظر تنگی که بگشاید به دنیا دیده چون حلقه
نبندد چشم اگر بر دیده ها کو بند مسمارش
جهان مردار و دنیادار میماند بدان گرگی
که آرند از دهان بیرون به زخم چوب مردارش
خبر از کیسه پردازان این ره خواجه کی یابد
که شد مست از نشاط ن که خوش گر مست بازارش
برین خاک سیه هرکس که پشت پا چو عیسی زد
فلک از کهکشان ریزد گهر در پا بخروارش
ازین شکرستان مرغی دهان شیرین تواند کرد
که چون طوطی شود رنگین بخون خویش منقارش
چه رحمت جویی از گردون دون کز زخم تیر او
حریف از گریه مرد و لب نبست از خنده و فارش
طبیب چرخ درد ما ندارد زو مجو درمان
که دشمن از طبیبی به که نبود درد بیمارش
ز تاب قهر اگر ترسی میافراز از تکبر سر
که اول آتش افتد برق خور بر فرق کهسارش
نلرزی بر صراط اتر راست روباشی که میبینم
صراط مستقیم مرد رفتاری به هنجارش
جوانا فرصت طاعت مده از کف که خوش نبود
طهارت آنگه از پیری که آب افتد بشلوارش
دو عالم حق دهد مزد و تو در طاعت چو آن کودک
که از کارش بود خوشتر اگر سوزی بیکبارش
ترا ای خودپرست از حق پرستی کی خبر باشد
که بهر نان و بیم جان سجود آری بناچارش
ترا گر دوست میباید چه فرق از خلد تا دوزخ
تو جنت میداری بشهد و شیر و انهارش
درین ره مرد میباید که باشد راه بین ورنه
چه سود از رفتن بی دیده همچون گاو عصارش
نه حیف از یوسف عقلت که دربند هوس ماند
عزیز مصر جانش کن وزین زندان برون آرش
به زیر هر سر مویی تنت سری نهان دارد
تو خود واقف نمیگردی سر مویی ز اسرارش
بمعراج سبکروحان چو عیسی کی رسد آن کو
گرانبارست همچون خرز ثقل معده انبارش
دلی کو پایه خود بشکند در حظ نفس آن به
که چون هاروت آویزی بچاه غم نگونسارش
به عقل آدم شو آنگه سروری کن زانکه نادان را
چه جای افسر دولت که بر سر ناید افسارش
چه باشد ظلم و نامردی بشو مظلوم اگر مردی
که مرد ازار کش باید نباید دست آزارش
مزن سنگ سلامت بر سبوی ما که خاک کس
ندارد اختیاری تا چه سازد چرخ فخارش
گر از اهل مروت باشی از طوفان چه غم داری
مروت کشتی مردست و لطف حق نگهدارش
همه کس طور درویشان ندارد ایخوش آنمردی
که گیرد رنگ ایشان گر چو ایشان نیست کردارش
کی آب روی درویشان به دیناری خرد آنکو
به از صد ملک دینار باشد نیم دینارش
نوازش بیغرض باید نه چون دهقان بیهمت
که بخشد کشته را آبی بامید دومن بارش
کریم آنکس بود کو چون سهیل از تربیت کردن
فراغت باشد ا رنگ عقیق و بوی بلغارش
چو داری خرمن هستی بغیری میرسان نفعی
که باد نیستی آخر بخواهد شستن آثارش
زیانی نیست بی سودی اگر هم سوختن باشد
زیان عود از آتش بود بنگر بوی بسیارش
کمالی هست هر چیزی که بیش از آن نخواهد شد
نخواهد مرغ شد تیری که برسازند طیارش
گرت خواب اجل آمد ز سیر جان چه درمانی
چو تن از پا فرو ماند بود جان وقت رفتارش
تن خاکی است درج گوهر دل پاس او تا کی
گهر بردار و درج خاک هم با خاک بسیارش
تو کی زین چرخ درهم گشته یابی رشته مقصود
قضا سررشته کاری که داد از دست مگذارش
قضا از اقتضای «کل حزب» قسمتی کرده
که سرگین چین اگر گویی که گل چین زان بود عارش
مریض درد نخوت را اجل داروی درد آمد
گران جان را ز جان برهان که میسازی سبکبارش
بلایی کز قضا اید بکش چون خود بلی گفتی
کسی کی رنجد از قاضی چو میگیرد باقرارش
بدل تکرار حرفی کن که خواهی بر زبان راندن
سخن گر قند محض آید پسندیده است تکرارش
نبی را چون پس از چل سال اظهار نبوت شد
گرت سیری بود نتوان هماندم کرد اظهارش
ز غیرت نردبانی در ره معراج توحیدست
که نبود پایه اول بغیر از کرسی دارش
چو در کریاس سلطانی نیابی بی وسیلت ره
چه جویی کبریای حق بجو در صفه بارش
ز پرواز بنی بال و پر جبریل درماند
نبی غیر از ولی کس چون رسد در سیر اطوارش
نبی گر نقطه ذاتش نباشد مرکز هستی
درستی کی بود پرگار نه گردون در ادوارش
کجا علم نیی از جهل خود بوجهل بشناسد
چه فرق از روز روشن چشم اعمی تا شب تارش
درین جنسیت صوری نبی آن عکس طوطی دان
کزو طوطی صفت آدم بهم جنسی است گفتارش
به مردی گر کسی گیرد چو حیدر در جهان روزه
ملک در یوزه احسان کند در وقت افطارش
نبی قندیل نور آمد ولی شمعی از او روشن
زهی شمعی که تا روز قیامت باشد انوارش
جمال شاهد نظم تو اهلی اهل دل بیند
که از کوته نظر پنهان بود حسن پری وارش
ز نظمم بوی مشگ اید که رشح آهوی کلکم
سراسر نافه است اما نه رزاقست عطارش
درین کحل الجواهر ساختن من چشم آن دارم
که سازند این سواد شعر مردم کحل ابصارش
چو از کشف حقایق نام او سرالحقیقت شد
بغیر از نام خود حرفی پی تاریخ مشمارش
فروغ گوهر نظمم چراغ اهل دل بادا
ز چشم عیبجوی دشمنان یارب نگهدارش
اهلی شیرازی : قصاید
شمارهٔ ۶۸ - در مدح گوید
کهن داغ جگر را تازهمیسازد مگر لاله
که از داغش دمادم میرود آتش بسر لاله
ز بهر داغ سواد میکند فصدش حکیم دهر
از آن خون سیه ریز در درون طشت زر لاله
چه خون دل مجنون بجای باده در صحرا
درون آتش اندازد ز بهر او جگر لاله
ز فعل چرخ پر حیلت هرآنکس تو عجب دارد
که مه چون بر شفق گیرد گشاید چشم بر لاله
نهانست آفتاب گل مگر در غنچه کز هر سو
برافکندست طرف آفتابی را ز سر لاله
تو گویی جام مینایی بمیل از کوره آتش
برون می آرد از باد هوا چون شیشه گر لاله
بدان ماند که آتش در میان آتش افتاد
صبات میسازد از هر گوشه اش زوشن دگر لاله
چو مجنون آتش شیقش بموی سر در افتاد
از آن آتش ندارد از سر خودهم خبر لاله
خم زر بر سر مینا نهد نرگس که پر سازد
قدح بهر چراغ دیده اهل هنر لاله
نسیم نو بهار از باغ عیشش تاوزد دایم
فلک شد سبزه و اختر شکوفه شمع خور لاله
گهی از باد قهر او بخاک افتاده چتر گل
گه از فیض نسیم لطف او شد تا جور لاله
چو طفل مکتبی تعلیم تا گیرد ز کلک او
بآب ژاله شوید صبحدم لوح بصر لاله
دلیلش دود دل آمد که در تکرار درس او
بزیر کاسه شب دارد چراغی تا سحر لاله
اگر بی امر او از سر بپا برگی بیندازد
زند از دست نادانی بپای خود تبر لاله
و گر پا از حصار گلشن لطفش نهد بیرون
خورد بر پهلو از خار بیابان نیشتر لاله
دل کوه از نهیب قهر او خونست از آن دایم
بجای خون برون میآمد از کوه کمر لاله
الا ای دیده تابان تو آن خورشید تابانی
که از فیضت بر آرد لعل سیراب از حجر لاله
چمن اسباب بزمت تامهیا کرده گلها را
ز بهر عطر در مجمر فکنده عود تر لاله
چو در بستان نگون از باد گردد لاله ها را سر
ز بهر مجلس عیش تو فانوسی است هر لاله
برنگ گردن اسب تو خواهد دوخت ز انجامه
سقر لاط سیاه و شرخ را در یکدگر لاله
ز بس کز خون خصمت لاله گون گشتست فرش خاک
برآرد گرد باد اکنون ز خاک دشت و در لاله
ز بهر جان بد خواه تو همچون مالک دوزخ
بگرز آهنین گویا برون جست از سقر لاله
چو خواهد سوی ملک عدم با دشمنت آخر
نگه میدارد آبش برگ را بهر سفر لاله
بدفع چشم زخمت از سواد چشم و تخم مهر
سپند کشته سوزد بر سر هر رهگذر لاله
جهاندارا، او صاف تو اهلی لاله زاری گفت
که پروردش بآب دیده و خون جگر لاله
از آن پر گل کنار گلشن مدح تواش کردم
که دایم بر کنار باغ روید بیشتر لاله
چو من دارد کنار چاک لاله ودنه بایستی
که بودی دامنش از ابر لطفت پر گهر لاله
مگر همطالع من شد که از بخت سیه چون من
تنور افتاده نانی یافت قسمت از قدر لاله
همیشه تا فروغ مهر گردد بر شفق پیدا
فروزان تر از آن شبنم که باشد صبح در لاله
چراغ دولتت باد از دم روشندلان پیدا
کزین بهتر نیابد گلشن اهل نظر لاله
اهلی شیرازی : تواریخ
شماره ۱۵ - تاریخ وفات سید نظام الدین
نظامی نیست دنیا را دلا از عهد او بگسل
منه بر کار دنیا دل که دنیا بی ثبات آمد
چرا سید نظام الدین محمد رفت از عالم
چرا آن چشمه آب بقاسیر از حیات آمد
چه حاجت وصف آنسید همین تعریف حالش بس
که فخر آل طه سال تاریخ وفات آمد
اهلی شیرازی : معمیات
بخش ۳۰ - حمزه
جهانی دل کباب از غم که آنگل ز آه مستانش
شرار اخگر دل میجهد بر طرف دامانش
اهلی شیرازی : معمیات
بخش ۳۴ - ذهبی
رود چون قطره های ژاله اشک از چشم نمدیده
یکایک باز میآید نمیگردد تهی دیده